en
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

Open in Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
447
Subscribers
-224 hours
-307 days
-2830 days
Posts Archive
5225566842_1.mp35.04 MB

تو با سرزمینت چه کردی؟! می‌پرسم: سرزمین با ما چه کرد؟ پدربزرگم را از ستم و انتظار کُشت، پدرم از رنج و بدبختی به خاکستر نشست، و مرا به آگاهی از این بیدادگری رساند! - محمود درویش

سخن گفتن با تو برایم پناه بود

من و تو هردومون گم شدیم. من برای تو گم شدم، برای اینکه تورو داشته باشم از خودم گم شدم. تو گم شدی، چون من گمت کردم؛ تو امید شدی، نور شدی، پروانه شدی. من برای تو ماهی‌ها رو به خنده درآوردم...
- بئاتریس

جای تو در رویایِ من امن است.

هر کجایِ این شهر که دست بگذارم درد می‌کند هر کجایِ روز که بنشینم شب است هر کجایِ خاک ..
- گروس عبدالملکیان

sticker.webp0.02 KB

دوستت دارم ای امیدِ محال…

فرو می‌ریزد اندوه ، از در و دیوار پیکرم ..

من اندوهگین نیستم خودِ اندوهِ عالمم، سرزمینی در سینه‌ام گریه می‌کند.

چای و چای و چای و چای.
+1
چای و چای و چای و چای.

او خودش به مادرش گفت «دیگر پسر ندارد»

برام قصهٔ روشناییِ که از صبح آیینه ها میاد.

هر روز قوری چای را دم می‌کنم، لیوانت را با آن پر می‌کنم و در برابر جای خالی‌ات می‌نشینم. خانه هنوز عطر تو را دارد؛ عطر زندگی، عطر عشق، عطر لبخند! کِی میآیی؟ نمی‌دانم! اما من منتظرت می‌مانم.
ـ بئاتریس

sticker.webp0.07 KB

تو هم مثل من غریب موندی؟

شبِ هفتم - نامهٔ چهارم ۱۰ اسفند ماه ۱۴۰۴
می‌دانستم... می‌دانستم. هیچ شبی، هرقدر بلند، نمی‌تواند تا ابد بر گلوی سپیده چنگ بیندازد. هیچ زمستانی، هرقدر سنگین، نمی‌تواند شکفتن را از حافظهٔ بهار پاک کند. ضحاکِ زمانه نابود شد. و ایران... ایرانِ من، سرای امید، سرزمین سروهای ایستاده در توفان، امروز دوباره نفس کشید. بر بامش سپیده دمید، عزیزم. ببین... از این رهِ پرخون، از میان این همه اشک و آوار و انتظار، خورشیدی خجسته سر برآورد؛ چنان که گویی خداوند، پس از قرن‌ها سکوت، بار دیگر دست بر شانهٔ این خاک گذاشته باشد. عزیز دلِ من، سروِ بی‌تکرارم، می‌دانی در تمام این سال‌ها چه رؤیاهایی را در سینه پنهان کرده بودم؟ روزهایی را تصور می‌کردم که دیگر هیچ دیواری میان ما نباشد؛ نه دیوار ترس، نه دیوار اجبار، نه دیوار شب. روزهایی را تصور می‌کردم که در خیابان‌های آزادِ وطن قدم بزنیم، زیر آسمانی که دیگر از صدای پرندگانش خجالت نکشد، و دست در دست یکدیگر، از کنار درختانی عبور کنیم که برای نخستین بار طعم آرامش را چشیده‌اند. و حالا... با تمام وجودم، با تک‌تک سلول‌هایم، با تمامی روزهایی که از ما ربوده شد، با تمامی شب‌هایی که به انتظار گذشت، به سوی تو می‌آیم. می‌آیم تا تو را در آغوش بگیرم؛ نه چون مسافری خسته، که چون انسانی که سرانجام خانه‌اش را یافته است. می‌آیم تا با هم، آجر بر آجر، روی زخم‌های این سرزمین مرهم بگذاریم. می‌آیم تا دوباره بسازیم؛ مدرسه‌هایی که در آن امید تدریس شود، خیابان‌هایی که در آن آزادی قدم بزند، و فرداهایی که کودکان، بی‌ترس از آن‌ها استقبال کنند. من ایران را آباد خواهم کرد. نه به تنهایی، که همراه هزاران قلبی که سال‌ها برای این روز تپیدند. می‌دانستم روزی کشور زخم‌خوردهٔ من، شیرینی نجاتِ دوباره را خواهد چشید. می‌دانستم روزی این خاک، پس از این همه سوگواری، لبخند زدن را دوباره به یاد خواهد آورد. و آن روز... در میان هیاهوی زندگیِ تازه، در میان درختانی که دوباره شکوفه داده‌اند، در میان خیابان‌هایی که بوی آینده می‌دهند، من به چشمان تو نگاه خواهم کرد و آرام خواهم گفت: دیدی عزیزم؟ ما ماندیم... ایران ماند... و خورشید، سرانجام از پشت این همه شب، طلوع کرد. با قلبی که دیگر از فردا نمی‌ترسد، با دستانی که برای ساختن آمده‌اند، و با عشقی که این بار، اجازهٔ شکفتن یافته است. من...