بـئاتریس پِـرز؛
Open in Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
447
Subscribers
-224 hours
-307 days
-2830 days
Posts Archive
Kimse bizi, duymayı hak ettiği sözleri söylemeyip ondan esirgediğimiz için affetmez.
هیچکس ما رو به خاطر جملههایی که حقش بوده از زبون ما بشنوه و ما ازش دریغ کردیم، نمیبخشه.
چشمهاش یه جنگلِ سبزِ بکر بود؛ جایی برای گمشدن و پیدا نشدن.
چشمهاش یه دریا بود؛ ساکت از دور، سهمگین از نزدیک.
نگاهش مثل چشمهای آهو بود، نجیب و دستنیافتنی.
شبیه آسمونِ بهار؛ سبک، روشن و بیمرز.
- بئاتریس
امشب برای مدت کمی به اینستاگرام وصل شدم و؛
قلبم پاره پاره شد.
یه دقیقه داشتم از غصه میترکیدم،
یه دقیقه داشتم سرشار از از شیدایی میشدم.
ترکیب اینهمه شادی و غصه منو یاده حرف شهرزاد میندازه که گفت؛
لیوان رو هم انقدر سرد و گرمش کنی ترک برمیداره.
چقدر حال و روزِ این روزای ما شده،
نمیدونیم شاد باشیم برای این خوشی کوچیک،
یا از داغِ داغستان هرروز در عزا و ماتم باشیم.
شبِ ششم – نامهٔ سوم
9 نوامبر 2025
سروِ بیتکرارم، شب است و ماه، همچون جامی از نقره بر لب بام خمیده. نسیم از باغِ خاموش میگذرد و بوی یادت را با خود میآورد. من نشستهام میانِ انبوهی از فکر و خستگی، و تنها نوری که هنوز در این تاریکی میدرخشد، از سمتِ توست. روزها یکی پس از دیگری میگذرند، سنگین، گنگ، و بیمقدمه. گویی زمان، خسته از گردش، در گوشهای افتاده و تنها من ماندهام که در هر تپشِ قلبم، نامِ تو را زمزمه میکنم تا فراموشی جرئت نکند به خوابم راه یابد. باور کن، این روزها جهان مرا از هر سو تنگ گرفته، اما تو را که به یاد میآورم، همهی زخمهایم آرام میگیرند؛ چنانکه دریا، پس از طوفان، در آغوشِ ساحل میخوابد. مصیبتها چون موج میآیند و میروند، امّا نامِ تو بر ماسهی دلِ من ماندگار است. آتشِ دلم را بادها خاموش نکردند، تنها رامش بخشیدند؛ شعلۀ تندِ دیوانگیام بدل شد به نوری نرم و شفاف — شمعی که شبهای مرا روشن میکند و مرا میسوزاند، اما بیدرد. من در این سوختن، معنای تازهای از بودن یافتهام: سوختن برای ماندن، آب شدن برای رسیدن. اگر دلی ماندهاست که هنوز میتپد، از توست. اگر امیدی ماندهاست که هنوز لبخند میزند، به توست. ای خورشیدِ تابانِ من، چشمانت که در خاطرم میدرخشد، گویی جنگلیست ژرف و جاودانه؛ هر بار که در آن مینگرم، شاخهها به رقص میآیند و پرندگانِ خیال در دلشان آواز میخوانند. در آن جنگل، سکوت هم صدای حیات دارد. و صورتت... صورتت همان سپیدهایست که شبِ خستهی مرا میشکند و جانِ خستهام را به صبح میرساند. گاهی از خستگیِ این روزهای پررنج، به آسمان نگاه میکنم و از خود میپرسم: چندی مانده تا ببینمت؟ و پاسخِ دلم، همیشه همان است: «اندک، اندک؛ به قدرِ یک صبرِ عاشقانه.» همین امیدِ اندک است که کوه را سبک میکند، که دل را در طوفان نگه میدارد. خورشیدم، من ایمان دارم که این دوری، آغازِ دیدار است. هر ثانیهای که از تو جدا میگذرد، پلیست که مرا به تو نزدیکتر میکند. شبهای بیپایان نیز روزی تمام میشوند، و من در آن روز، از دور تو را خواهم دید؛ با نوری در چشمانم که از تمام شبهای تیرهی این فاصله برآمده است. تا آن دم، بگذار پروانهی خیال گردِ شمعِ نامت بگردد، بگذار دلم در روشناییِ تو ذوب شود. من هرچه هستم، از آنِ نوریست که در توست.
نیمقرن همه چیز در اختیار شما بود، کشورِ غنی، مردمی صبور و فرصتی تاریخی برای ساختن.
و شما همه چیز را تباه کردید.
پاسپورتی ساختید که در جهان بی اعتبار است.
نزدیکانتان رشد کردند و شریفترینها در سکوت، متوقف شدند، جوان باهوش را اگر با شما همراه نباشد از مسیر رشد بازداشتید.
طبیعت را ویران کردید، رودخانهها را خشکاندید و میراث این سرزمین را فرسوده و رها کردید.
نیم قرن موشک ساختید، مردم را وطن فروش نامیدید، برای موشکهایتان در اعماق زمین پناهگاه ساختید اما مردم را بیپناه گذاشتید.
اکنون تنها یک راه باقی مانده است: پذیرفتن پایان.
میان ما و شما دریایی خون فاصلهست. بین ما همه چیز تمام شده است، باور کنید دیگر هیچ راه بازگشتی نیست.
