es
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

Ir al canal en Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
416
Suscriptores
-324 horas
-137 días
-4930 días
Archivo de publicaciones
شبِ نهم - نامهٔ ششم شبِ سالِ نو
سلام جانِ جانانم؛ سروِ بی‌تکرارم! وانگهی که کم مانده به پایان سالی که چنان تیغ در گلو گذشت. سخت گذشت. خیلی سخت! چه جان‌های پاک که نثارِ این خاک عزیز شده‌اند؛ چه عشق‌های نو که در زیر خاک دفن شده‌اند؛ چه آرزوها که با پرواز کبوتری در آسمان پریده‌اند، چه رنج‌ها که کشیدیم، چه اشک‌ها که ریختیم، چه داغ‌ها که دیدیم! ای نورِ دیده؛ امید داشتم که در روزگار آزادی تو را ملاقات کنم؛ امید داشتم تا بی‌ترس نگاهِ عاشقانه‌ام را مهرِ تو کنم. حال آن روز بیش از پیش در یک‌قدمی ماست. امیدم بیش از پیش شد. وطنم در آشوب است؛ در خون؛ در ویرانی؛ در جنگ... نگرانِ وطن هستم. خانه اگر نباشد؛ من چگونه در فردای آزادی تو را در آغوش بگیرم؟ خانه اگر نباشد؛ من چگونه به دیدنِ بی‌سانسورِ تو بیایم؟ خانه اگر نباشد؛ من چگونه به امیدِ فردا زندگی کنم؟ خانه اگر نباشد... پس این همه دلتنگی را برای کدام کوچه نگه داشته‌ام؟ این همه رؤیا را بر کدام پنجره خواهم آویخت؟ و نامِ تو را در کدام میدانِ آزادِ شهر فریاد خواهم زد؟ می‌ترسم، عزیزِ من... نه از مرگ. که مرگ را این سال‌ها بسیار دیده‌ایم. می‌ترسم از روزی که از خاکسترِ خانه‌ها، چیزی جز خاطره بر جا نمانده باشد. می‌ترسم از روزی که کودکی، نشانیِ شهرِ خویش را از پیرمردی غریبه بپرسد. می‌ترسم از روزی که درختانِ این سرزمین، نامِ پرندگانشان را فراموش کنند. اما هنوز... هنوز در دلِ این شبِ بلند، چراغی روشن است. هنوز وقتی به تو می‌اندیشم، باور می‌کنم که ویرانی آخرین فصلِ داستان نیست. هنوز وقتی نامِ ایران را بر زبان می‌آورم، چیزی در ژرفای جانم زمزمه می‌کند که این خاک، هزار بار افتاده و هزار و یک بار برخاسته است. مگر نه اینکه بهار، همیشه از دلِ زمستان عبور می‌کند؟ مگر نه اینکه نخستین شکوفه، درست بر شاخه‌ای می‌روید که گمان می‌رفت مرده باشد؟ پس من نیز امید را زمین نمی‌گذارم. آن را چون شمعی کوچک در میانِ این توفان با دو دست حفظ می‌کنم. برای تو. برای خودم. برای وطن. شاید سالِ نو را در میانِ دود آغاز کنیم، شاید در میانِ خبرهای تلخ، شاید با قلب‌هایی خسته و چشم‌هایی بیدار. اما باور دارم روزی خواهد رسید که همین شب‌ها را چون افسانه‌ای دور برای فرزندانِ این خاک تعریف کنیم؛ روزی که دیگر صدای انفجار از پنجره‌ها نگذرد، روزی که عشق، جرم نباشد، روزی که آزادی، آرزو نباشد. و آن روز... پیش از هر چیز،‌ می‌خواهم تو را ببینم. می‌خواهم در سکوتی آرام، بی‌آنکه چیزی بگویم، فقط نگاهت کنم. تا مطمئن شوم که هم تو مانده‌ای، هم من مانده‌ام، هم ایران. و اگر آن روز فرا برسد، گمان می‌کنم تمامِ رنجِ این سال‌ها، چون برفی بر شانهٔ بهار، آهسته آب خواهد شد. با قلبی که هنوز برای تو و ایران می‌تپد.

کاش مهرت به دلم نمی‌نشست.

My restless soul.

آغوش.
آغوش.

به یزدان که تا در این جهان زنده‌ام به کین سیاوش دل آکنده‌ام

من بی‌تو دلم به هیچ چی بند نیست.

این همه راه آمده‌ای که به این خاکِ غریبی برسی؟!

بی‌تو کلمات از تنهایی دق می‌کنند.

بهاری که گذشت؛ و ما برای دوام آوردن، کتاب خواندیم.
+1
بهاری که گذشت؛ و ما برای دوام آوردن، کتاب خواندیم.

مکتب حسین، آزادگی‌ست

Bomrani-Donyaye Gondeye Birahme Khoshgel -musicdel.ir.mp39.92 MB

photo content
+1

تو امیدِ منی، نورِ منی، روحِ منی.

ندا نرو، ندا بمون

It's Friday, I'm in love🙂‍↔️

Ben bir tek sende yandım Alevlendim, delilendim Ben bir tek adam sevdim O da sensin, o da sensin

من و تو دوستای خوبی می‌شدیم برای هم؛ چرا نشد یا نذاشتن نمی‌دونم. امیدوارم یه روز تو دانشکده "حقوق و علوم سیاسی" دانشگاه تهران تورو دوباره ملاقات کنم.

Moon River Audrey Hepburn.m4a4.07 MB