en
Feedback
یادداشت‌ها

یادداشت‌ها

Open in Telegram

Show more
Iran146 449The category is not specified
230
Subscribers
-124 hours
-77 days
+130 days
Posts Archive
Repost from TheGandomin
https://gandomin.com/4658/ فصل‌نامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظه‌های مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتن‌شان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالنده‌گی و آگاهی بود. این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقه‌ای خاص نیست؛ بلکه این فصل‌نامه، پیوند نسل‌ها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهه‌های ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعت‌ها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب می‌کنند. ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنف‌بندی و درجه‌بندی از نگاه قوت قلم و پخته‌گی، و تنها به‌منظور حمایت از قلم، صدا و خاطره‌های دختران و زنان، به نشر رسانده‌ایم.

مغزم اضافه‌وزن دارد!

Max Richter – The Leftovers.mp33.91 MB

حرف بسیار است، اما مجالی برای گفتن نیست؛ زندگی چنان قفلی بر دهان ما زده است که گاهی حتی دردهایمان را نیز در سکوت به خاک می‌سپاریم. نه این‌که چیزی برای گفتن نداشته باشیم، بلکه روزگار ما را به نادیده گرفتن، فرو خوردن و خاموش ماندن عادت داده است. آن‌قدر ناگفته‌ها در سینه جمع شده‌اند که گویی انسان، بیش از آن‌که با زبانش زندگی کند، با سکوتش روزگار می‌گذراند. و چه تلخ است آن‌گاه که آدمی نه از سر رضایت، بلکه از سر خستگی، سکوت را انتخاب می‌کند؛ زیرا زندگی، قفلی بر دهان ما زده است، نه برای گفتن، بلکه برای ناگفته ماندن.

عباس معروفی خیلی سال پیش گفته بود، «آدم باید مدام مشغول کار باشد، وگرنه از درون پوک می‌شود.» آره خلاصه.

می‌بینی آقای رنگو؟ در گرمای بی‌حال‌کننده‌ی مزار جان که همه سردرد دنبال یک تیکه سردی و نوشیدنیِ سرد هستند، این‌ها چای می‌نوشند
می‌بینی آقای رنگو؟ در گرمای بی‌حال‌کننده‌ی مزار جان که همه سردرد دنبال یک تیکه سردی و نوشیدنیِ سرد هستند، این‌ها چای می‌نوشند؛ چون از قدیم گفته‌اند: "گرمی ره گرمی می‌ورداره!"

2_5445400876376134425.mp37.97 MB

Repost from دُژَم
تولدش مبارک و مرگش، تسلیت.
+3
تولدش مبارک و مرگش، تسلیت.

راه حلی داری؟ راه نجاتی برای کشتی شکسته‌یی که نه غرق می‌شود و نه نجات پیدا می‌کند. -نزار قبانی

هر زمان اتفاقی در این ملک بی‌صاحب می‌افتد، این شعر مزدک نظافت در ذهنم رژه می‌رود: این شهر مثل مزرعه‌های ملخ‌زده خشکید و سوخت گرچه مترسک زیاد داشت

A.R. Rahman & Mohit Chauhan – Nadaan Parinde.m4a5.93 MB

در فضای مجازی برای هر نوع محتوایی پلتفورم مخصوص ساخته شده است. اینستاگرام برای شوآف و مقداری هم کسب‌و‌کار آنلاین، فیسبوک که مختلط شده؛ اکثرا اراجیف و مقداری هم نقدهای کارساز و پست‌های به‌دردبخور، واتساپ که به‌عنوان اپلیکیشن پیام‌رسان نسبتا خوب است، تلگرام درکنار پیام‌رسانی یک‌سری ویژه‌گی‌های خوب دیگری دارد که وجه تمایزش با سایر اپلیکیشن‌هاست، لینکدِن بیشتر فضای مسلکی و اکادمیک دارد و در آخر، توویتر یا همان ایکس اکثرا برای بحث‌های سیاسی و انتقادی استفاده می‌شوند. حالا این وسط، یک تعداد افرادی هستند که نمی‌دانند کدام بحث را در کدام پلتفرم پست کنند. من اهل زیاد پست کردن نیستم و در اکثر این پلتفرم‌ها فعالیت نمی‌کنم، ولی بعضا یک‌سری پست‌هایی را می‌بینم که -با وصف این‌که می‌دانم به من ربطی ندارد- در پلتفرم اشتباهی پست می‌شوند. قبلا هم این موضوع را یادآور شده بودم و چون گوشه‌ی ذهنم را اذیت می‌کرد، خواستم باز هم این‌جا بنویسم که به‌شمول خودم، اکثرا فرهنگ استفاده از تکنالوژی را بلد نیستیم و این مشکل به‌ظاهر کوچک و پیش پاافتاده، خیلی بزرگ و حاد است.

منم همین‌طور آقای چاووشی، منم همین‌طور!

“کاش هیچ کاشی وجود نمی‌داشت!”

کار و چاووشی!

نمی‌دانم چرا، ولی این آهنگ به‌صورت عجیبی آرامم می‌کند!

Repost from ضمایم
در فلم Dark Knight از سه گانه نولان که مهمترین شان در سه گانه همین شوالیه تاریکی است جوکر از اینکه چرا صورتش زخم دارد حکایت م
در فلم Dark Knight از سه گانه نولان که مهمترین شان در سه گانه همین شوالیه تاریکی است جوکر از اینکه چرا صورتش زخم دارد حکایت می کند که پدرش بخاطر لبخند نداشتن، به او گفته بود: چرا اینقدر جدی هستی پسر؟ و با چاقو بر صورت او لبخند کاشته که اکنون جوکر برای از بین بردن آن زشتی، مجبور به خندیدن است. من این سخن" چرا اینقدر جدی هستی پسر؟" را بار ها برای کسانی نقل کرده ام که فکر می کنند زندگی معادله ریاضی است که اگر دو جمع دو مساوی به چهار نشد قیامت میشود! زندگی مسئله ی برای حل کردن نیست زندگی‌تجربه ی زیستن است.

بشنو عزیزم؛ درماندگی‌ام را بیان می‌کند!

Repost from N/a
یک روز‌های خیلی حالم می‌گیرد و فکرم درگیر می‌شود درست مثل امروز، همه‌‌ی روز را به آینده فکر می‌کنم. اینکه چه خواهد شد. آینده چه می‌شود؟ درست خواهد شد یا نه. بعد میفهمم نام این پدیده‌ بزرگ‌سالی می‌باشد. اینکه هرچه بزرگ‌تر میشوم دغدغه‌هایم هم زیادتر، از طرف دیگری این را هم درک می‌کنم که این حس کاملا عادی است زیرا در کشوری زندگی می‌کنیم که سرانه‌ی بیکاریش‌ اش از کار بیشتر است و هردیقه شاهد پرپر شدن آرزوهایمان هستیم.

او در میانِ هیاهویِ نادانیِ خویش، پادشاهی‌ست که بر ویرانه‌هایِ درکِ خود تکیه زده. سری که چون کبک در برفِ جهالت فرو برده، نه او را از حقیقت پنهان می‌کند و نه حقیقت را بر او آشکار. او تنها، در دنیایی کوچک و تاریک که خودش برای خودش ساخته، فریاد می‌زند و نمی‌داند که بیرون از آن پیله، نمایشِ حقارتش چقدر تمسخر دارد؛ نمایشی که در آن، تنها چیزی که به چشم نمی‌آید، «خودِ او» در آینه‌یِ واقعیت است.