218
Subscribers
-224 hours
+77 days
-430 days
Posts Archive
218
"گاهی بی آنکه بفهمی، در طول زمان آدم دیگری میشوی. بیشتر سکوت میکنی، دیرتر باور میکنی و کمتر میرنجی."
218
یکشنبه، دهم آگست، ۲۰۲۵
هفتم آگست، میخواستم اینجا بنویسم؛ اتفاقا نوشتم، ولی دوباره پاک کردم. یک حال عجیب و غریبی داشتم که حتی خودم هم نمیدانستم چه مرگم بود. امروز نسبتا آرامتر بودم؛ بیقراری نمیکردم و افکار تلنبارشدهی ذهنم را تا حدودی مرتب کردهام. مشکل بزرگم با گرما است. تحمل خود گرما که دیگر عادت شده، ولی اثرات جسمانی اذیتکنندهیی روی من میگذارد که از خودم و همهی آدمها بیزارم میکند. روزها را یکی پی دیگر میشمارم تا نزدیک شدن پائیز را جشن بگیرم و بدنم به آرامش و راحتی برسد.
218
Repost from بومی کهکشان راهشیری.
به این فکر میکنم با وضعیت جوی که تحمل میکنم، اون دنیا هم برم جهنم دیگه نهایت بیعدالتیست.
218
باز مرضِ پاک کردن گرفتهام. چند شب است که میخواهم اینجا چیزی بنویسم. میآیم، مینویسم و بازخوانی میکنم و پاک میکنم. کاش اینقدر وسواس فکری نداشتم!
218
اواخر سال ۲۰۱۹، موج اول قرنتینهای ویروس کرونا شروع شده بود. برای منی که یک سال به تمام شدن دانشگاه مانده بود، این خانهنشین شدن خیلی عذابآور بود. همان مواقع، وسط مجازیگردیها یکی پرسیده بود برای کامرانِ پنج سال بعد اگر بخواهی نامهیی بنویسی، چه مینویسی؟ خیلی فکر کردم و هیچ ایدهیی نداشتم که من پنج سال بعد چطور و کجا خواهد بود، چون همهی فکر و ذکرم تمام شدن دانشگاه بود. با آن هم، یک نامهی نیمصفحهیی در یکی از کتابچههایم نوشته بودم که فراموشم کجا گذاشتهام. از حال و روزم گفتم و از بیقراریها و اضطرابی که داشتم نوشته بودم. حالا بیرون نشستهام و به مهتاب نگاه میکنم، یاد پنج سال قبل افتادم و با خودم گفتم خیلی هم بد نشده است. دانشگاه را موفقانه تمام کردی، دو سال بیکاری و افسردگیِ شدید کشیدی و حالا نتیجهاش را تا جایی گرفتهیی؛ پس جای پشیمانی و حسرت خوردن نیست!
218
"کسی نمیداند در این مدت چه توانی خرج کردهام تا در مقابل افکارم بایستم و یکباره همهچیز را تمام نکنم."
218
از لحاظ روحی نیاز دارم در یک جادهی خلوت و طولانی با یکی که سلیقهی موسیقیاش شبیه خودم است، قدم بزنم و آهنگ گوش کنم.
218
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
یک نوعی از رابطهها خیلی قشنگ، ماندگار و قابلِ احترام است. با آنکه در یک نقطهای، دیگر تمام میشود. قشنگیاش هم همینجاست؛ همینکه طرفین رابطه احساس میکنند در یکجایی، رابطهی شان _فرقی نمیکند چه نوعی باشد، دوستانه یا عاشقانه یا هرچی_ به نقطهی پایان رسیده و خیلی خاضعانه این واقعیت را قبول میکنند. به همدیگر دست میدهند و آرزوی موفقیت میکنند و با لبخندی بر لب و چشمانی پر از صمیمت و درک، سازِ وداع میزنند و رشتهی ارتباط شان را قطع میکنند. این کار، رنگی هم از فداکاری و بلوغ دارد. هر رابطهای بلاخره در یک جایی تمام میشود. بیشترِ جداییها در نخست یکطرفه صورت میگیرد و آن یکی هنوز دلش به علاقه و دوستداشتنش گرم است. فکر میکنم امید و علاقهی همان یکی، عبث و بیفایده است. اگر میخواهد رابطه، احساس و خاطرات شان به ابتذال نکشد، بهتر است بپذیرد و همانجا _اگر قبلن رابطهی خوبی را با طرف تجربه کرده است_ دستش را به نشانهی بدرود، بفشارد. ادامه دادنِ این وضعیت و نپذیرفتنِ آن، ابتذال به همراه دارد و ابتذال هم اضمحلال. فکر میکنم هر کسی در زندگی، انگشتشمار ازین رابطهها را زندگی میکند و خوشا به حالش که زندگی میکند.
من هم تا امروز یکی دوتا از این آدمهایی که حالا نیستند ولی خاطراتِ شیرین و قابلِ احترامی از آنها در مخیلهام دارم، در زندگیام داشتهام. آنهایی که با هم خطِ پایان را تشخیص داده، احساس و درک کردهایم و همانجا دست داده از هم دور شدهایم.
