en
Feedback
در راه.

در راه.

Open in Telegram

قبل‌از تمام ‌چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
368
Subscribers
No data24 hours
+157 days
+7730 days
Posts Archive
.

امشب یکی از فیلم‌های وودی‌آلن که دایان‌کیتون عزیز هم اونجا حضور داره رو ببینید و دلتنگ بشید برای نوستالژیا، حضور‌های گرم و ارزشمندی که می‌رن و انقدر زیبا بودن که درود می‌فرستی بر زنده بودن، درود بر زندگی و زنده ماندن.

photo content

چه روز غم‌باری، دایان کیتون عزیزم هم رفت

عادت دارم که برای اکثر وسایلم اسم بذارم، یک‌بار عزیزترین کیف پول زندگیم رو از فردی هدیه گرفتم، چرم زرشکی بود با فلز طلایی، برق می‌زد، اسمش رو گذاشتم فرنگیس. فرنگیس چندین‌بار به اشکال مختلف گم شد اما باز برمی‌گشت پیش من، توی فرنگیس یک بادوم بود، بله بادوم! بادومی که یکی از دوستانم در مراسم سمنو پزی به نیت من برام اوردش، بادومی که قرار بود ثروت و شانس بیاره و همیشه دنبالم باشه. دوماهی می‌شد که فرنگیس رو گم کرده بودم و نه، قرار نیست بگم پیدا شد، اما فکر می‌کنم حالا آماده‌ی داشتن یک‌کیف جدیدم، حتی یک بادوم جدید، کسی چه می‌دونه، شاید اینبار واقعا شانس و خوشبختی بهم رو کرد! 🍎

photo content

آدم فکر می‌کنه که این غم هم نتونست از پا بندازتش تا اینکه یک‌بار به شکل مرگبار دیگه‌ای می‌میره از غم.

عاشق دخترهای دبیرستانی هستم، اون‌ها که لباس فرم تو تنشون زار می‌زنه و مقنعه دور گردنشونه و موهاشون هم در بی‌نظمی تمام ریخته دور کله‌شون. هیچ‌ تصویری، حتی تصویر بازی بچه‌ها اینقدر برام زنده و پراز حس نیست.

اما این را هم باید دانست که نکند همان روز خودکشی، یکی از دوستان آن ناامید به لحنی بی‌تفاوت با اون سخن گفته باشد؟ که در این صورت او گناه‌کار خواهد بود، زیرا همین کافی است تا روند تمامی بغض‌ها و بی‌انگیزگی‌های هنوز پنهان شتاب گیرند. افسانه‌ی سیزیف، آلبر کامو

photo content

و همه میدانیم ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است. 🍎

قسمت‌تاریک ادبیات از نظرم اینه که اینقدر همیشه زیبا بوده که بعضی وقت‌ها آدم‌ها رو گم می‌کنه پشت خودش، آدم‌ها با خودشون شناخته نمی‌شن، آدم‌ها کتاب‌هایی می‌شن که خوندن، آدم‌ها با زندگی‌هاشون شناخته نمی‌شن، آدم‌ها با اسامی‌ نویسنده‌های مختلفی که مثل ویترین در مغزخودشون کار گذاشتن شناخته می‌شن. اینجا جایی می‌شه که هرکسی اسم بیشتر، کتاب بیشتر، فیلم بیشتر دیده باشه بازی رو برده، یک رقابت پنهان، یک خواسته، یک تکلیف، یک چیز زمخت مثل تمام چیزها. بگو ببینم تو در تابستان چند کتاب خواندی و فلانی و فلانی و فلانی را می‌شناسی؟ من هزار کتاب خواندم و فلانی و فلانی و حتی بهمانی را هم می‌شناسم! بگو ببینم آن کتاب قطور و آن شعر بلند را خوانده‌ای؟ هم خوانده‌ام و هم حفظ کرده‌ام. بگو ببینم، آیا به یک‌بیت، یک‌کلمه، یک سیب، یک درخت، یک تکه نور از خورشید توجه کرده‌ای؟

با دیدن لباس‌های کودکی‌مان، انگار که بخشی از گذشته را در دست می‌گیریم، به مجرد اینکه در دست آمد، گذشته می‌رود، خاطره ماهیت‌ش را از دست می‌دهد و آشکار می‌شود که عنصرِ « دست‌نیافتنی بودن»اصالت خاطره‌مان بود.

audrey hepburn
+1
audrey hepburn

بعد از فاجعه‌ی مثلث عشقی کودکستان فکر می‌کردم دیگر هرگز آن آدم سابق نمی‌شوم، اما به مجرد اینکه یک بستنی‌شکلاتی خوردم علی عطایی که هیچ، جد و اباءش ‌را هم فراموش کردم. هفت/هشت‌سال دارم،حالا عشق جدیدم نامش بهمن است، حدودا بیست‌وپنج‌/شش‌سالی دارد،پدرم همیشه می‌گفت همه‌چیز بهمنش خوبه، ماه بهمن، سیگار بهمن، بهمن، بهمن.بهمن. یواشکی به دوستم می‌گویم بهمن را دوست دارم، آن تخم‌جن هم نامردی نمی‌کند و همه‌ش را می‌گذارد کف دست مامانم. یک هفته بعد بهمن را هم فراموش می‌کنم، یادم نیست در ازای چه، یحتمل یک لازانیای بزرگ.

photo content

خانه‌مان مجتمع کوثر است، یک همسای‌ارمنی داریم، صدایش می‌کنیم مادام، ساق‌های باریک و سفید رنگی دارد، ساق‌هایی که می‌گویند در جوانی زن زیبایی بوده، با جوراب‌های توریِ‌مشکی رنگ می‌بینمش، لبخند می‌زنم. همسایه‌ی کناریمان مائده دوستم است، مادرش خانم کاظمی آرایشگاه دارد، یک‌بار مادرم بی‌خبر از من بهش گفته بود موهای ساحل را کوتاه کوتاه کن شپش در‌ مدارس زیاد شده مبادا شپش بگیرد، خانم کاظمی هم نامردی نمی‌کند و تمام موهایم را می‌زند، آن روز چند ساعت زیر دوش حمام گریه کردم. تفریحم این است که با مائده بازی کنم و قایمکی بروم خانه‌شان، مادرم نمی‌گذارد، ولی من همیشه می‌روم و در خانه‌شان پشمک و لواشک می‌لنبانم، خانم کاظمی عروسک‌های چینی درست می‌کند که موی بعضی از آنها موهای کوتاه‌شده‌ی مائده هستند. خانه‌ی خانم کاظمی را دوست دارم، پر از رمز و راز است، پر از شگفتی و اعجاب و رنگ، پر از خوراکی. یک خانم خوشگل در مجتمع‌مان است، برای دیدنش سرم را هم می‌دهم. لباس سفید نازکی می‌پوشد، یک‌بار برای دیدنش رفتم آن‌طرف خیابان و چشم که باز کردم دیدم ماشین زیرم کرده، تمام مجتمع دورم بودند اما از خانم‌سفیدپوش که به او لقب پری را داده بودم خبری نبود. نامرد، من برای دیدن او اینطور شتاب کرده بودم. حالا که بزرگ هستم دلم برای چه‌چیزها که تنگ نمی‌شود، خاطرات تبدیل‌ به فیلم‌های کوتاه سیاه و سفید شده‌اند، هر خاطره که برمی‌گردد رنگی می‌شود، باقی دیگر همه مرده‌اند و انگار هرگز قرار نیست رنگی شوند، نه حالا، و نه هیچ موقع دیگر.

photo content

لثه‌ام خون می‌آید، تلخ است، مزه‌ی آهن‌پاره می‌دهد، می مکم‌اش.انگشتم را در چشمم می‌کنم و به فاصله‌ی بین انگشت‌های پاهام نگاه می‌کنم. دلم می‌خواست میانشان گل بکارم، دلم می‌خواست در حفره‌ی چشمانم درخت بکارم، دلم می‌خواست جای دندان‌هایم گل‌های فراموشم نکن سبز می‌شد. بوی خون در دهانم زیاد است، به جنازه می‌ماند، مادر می‌گوید نکند تمام شب گریه می‌کردی، من فقط اشک می‌ریزم. حیاط مادربزرگ سبز است، اقلاکم یک‌زمانی سبز بود، به‌چشم‌هایش نگاه می‌کنم، چرا اینقدر رنج می‌کشیم، جوابی نمی‌دهد، شاید چون جوابی نیست. 🌳🍄‍🟫

photo content