en
Feedback
🎒 اتاق ضروریات

🎒 اتاق ضروریات

Open in Telegram

"یه موقع‌هایی برای پریدن رو به جلو باید یه چیزهایی رو پشت سر جا بذاری" طبقه هفتم برج شمالی هاگوارتز پشت تابلوی بارناباس و غول‌های غارنشین برای ورود سه بار باید بگید: من به جایی برای نوشتن از ماجراهای فراموش‌شدهٔ انسان‌ها نیاز دارم @bikalamijat_room 🎶🍃

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
349
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
بالاخره رشت گوردسته‌جمعی پلن فیک نیوز بود یا دفن تو باغچه؟
+2
بالاخره رشت گوردسته‌جمعی پلن فیک نیوز بود یا دفن تو باغچه؟

مثلا بالاخره نفهمیدیم کیسه جنازه کم اومد یا از قبل خریده بودن؟
+1
مثلا بالاخره نفهمیدیم کیسه جنازه کم اومد یا از قبل خریده بودن؟

۴۰۱ یه ساندیس‌یاب زده بودن بعد ما خودمون اسم‌هامون رو میدادیم دور هم مسخره میکردیمشون😂 یه روز یه پست افسانه‌ای گذاشت و نوشت :"از امروز به بعد هیچ‌کس حق نداره با بسیجی‌ها دوست بشه" -سامیار ۵ ساله از مهدکودک دانشگاه تهران- آخر ۴۰۱ هم نصف اون جماعت که بعدش با ما دوست نبودن از این مملکت با فاند زن زندگی آزادی و فیلم‌های حضور تو تجمعشون رفتن و جمهوری اسلامی هم ماند و برف اون سالم دید و ما از نداشتن دوستی اینا سر سوزنی آخ نگفتیم. کاش بزرگ شید خب یه کم و کمتر‌ هر چرت و پرتی رو خوندید مث طوطی تکرارش کنید. یه مقدار فاخر و وزین حداقل اپوزیسیون بازی دربیارید

من این ایام به سرنوشت ثمود خیلی فکر کردم. خیلی زیاد. شاید میان همه‌ی آن سرنوشت‌ها که قرآن تعریف می‌کند داستان ثمود ترسناک‌ترین باشد. هم‌سرنوشتی به واسطه‌ی رضایت چیز ترسناکی است. مکرر یاد می‌کند "فَعَقَروا الناقَه" و یا "فَعقروها" و فعل جمع به کار می‌برد در حالیکه در سوره‌ی قمر که پشت هم سرنوشت سهمگین قوم‌های گذشته را تعریف می‌کند -و حقیقتا چه سوره‌ی ترسناکی است وقتی می‌گوید ماه را دو نیم کرده و باز ایمان نیاوردند- می‌گوید "پس یارشان را فراخواندند و او آن شتر را پی کرد(پاهایش را قطع کرد)". می‌بینی. یک نفر، فقط یک نفر آن شتر را کشته اما قرآن هربار در داستان صالح و ثمود همه‌ی آن آدم‌ها را نام می‌برد و بعد می‌گوید سه روز مهلتشان دادیم و صبح روز آخر پشیمان شدند "فاصبحوا نادمین" اما برای پشیمانی بیش از اندازه دیر بود؛ هیچ بخششی در لحظه‌ی فرارسیدن عذاب نیست. این خون‌شریکی ترسناک است. این که قلب چنین پیوندهایی دارد ترسناک است و چقدر آدم‌ها این روزها حواسشان نیست. اینکه بایستی پیش آدم‌هایی که دستشان به خون خیلی‌ها آلوده‌است، بایستی پیش یک بچه‌باز و یک بچه‌کش، رضایت بدهی بر اینکه در این نبرد و جنایت کنارشان باشی... گویی مرگ هرگز جز برای همسایه و دیگری نبوده. گویی فرستاده‌ای به انتظار بردن جان تو نایستاده. گویی صیحه‌ی مرگبار یک بمب از آسمان، دیگری را برمی‌گیرد و نه تو. و چه هم‌دستی‌های رقت‌بار و ذلیلانه‌ای... از یک شتر می‌ترسیدند... و چه نخوت و غرور تعفن‌باری... ماده‌شتری را کشتند که قدرت‌نمایی کنند. همان‌هایی که در اعراف در توصیفشان می‌گوید: ﺍﺷﺮﺍﻑ ﻭ ﺳﺮﺍﻥ ﻗﻮﻣﺶ ﻛﻪ ﺗﻜﺒّﺮ ﻭ ﺳﺮکشی ﻣﻰ ﻭﺭﺯﻳﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﻀﻌﻔﺎﻧی ﻛﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺁﻳﺎ ﺷﻤﺎ ﻳﻘﻴﻦ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻛﻪ ﺻﺎﻟﺢ ﺍﺯ ﺳﻮی ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺵ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻳﻘﻴﻦ ﻣﺎ ﺑﻪ آیینی ﻛﻪ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﻣﺆﻣﻨﻴﻢ. پس مستکبران قومش گفتند همانا ما به آنچه که بدان مومنید کافریم‌. و این چه برتری‌جویی عجیبی است که سر بالا کنی و افتخار کنی که من به آنچه تو به آن ایمان داری کافرم؟ خیلی عجیب است خیلی. این را برای قوم دیگری نمیگوید یا دست‌کم من در این همه داستان چنین ندیدم‌. چه ترسناک است این فخرفروشی به کفر و نه صرف نپذیرفتن ایمان و روش آن گروه مقابلت. قرآن زیاد می‌گوید اینکه کافران توهین و تحقیر کنند یا بگویند شما گمراهید. توپ را توی زمین مقابل انداختن. عیب را از او دیدن. اما این تفاخر؟ عجیب است‌... دیگر فقط فرعونِ انا ربکم الاعلی گویان نیست. یک قوم چنین مفتخر است به این کفر. ای عجبا چرخ تکرار شونده‌ی تاریخ...

یعنی همهههه وصل بودن!

من که نکته‌م صفحه توییتر گوشه عکس بود ولی خب :)))
+1
من که نکته‌م صفحه توییتر گوشه عکس بود ولی خب :)))

. مثلا می‌خواستم امروز از ۲۰۲۵ عزیز خداحافظی کنم و بگویم چقدر دوستش داشتم. نمی‌دانم کس دیگری اگر قصه‌های ۲۵ سالگی را بشنود می‌تواند بگوید ۲۰۲۵ دوست داشتنی بوده یا شبیه یک جام بزرگ تلخ‌مزه! ولی دوستش داشتم. خیلی جالب است نه؟ بزرگ شدن جالب است و بعضی بزرگ‌شدن‌ها شبیه تغییر فصل داستان است. تغییر از جلد یک کتاب به دو. پلات توییست-فارسی‌اش را بلد نیستم-. ۲۰۲۵ از این تغییر جلدها بود. جلد جدیدش؟ بگذریم .

دوباره گنبد طلا و ایوان نجف را دیدم. رفتم و جایی که فکرش را نمی‌کردم کاری که فکرش را نمی‌کردم ارائه دادم و دیدم پسر چقدر چیزها که تو به آن بی‌توجهی و دارد سوراخ و سنبه‌های این مملکت را پر می‌کند؛ با این حال خیلی جدی به رفتن فکر کردم و روش‌هایش را گشتم. عروسی بهترین دوستم رفتم و باید بگویم تا ابد کنسل است؛ خوب است ولی بد است. بافتنی یاد گرفتم و چه حس جالبی دارد این دست‌بافته‌های باقی‌ماندنی و چقدر متفاوت از نقاشی کشیدن است و خب البته ای کاش باز هم به نقاشی ادامه می‌دادم. جز دو تا سریال که تماشا کردم-و دوستشان داشتم- تقریبا هیچ فیلم و سریال جدیدی ندیدم و این هم نوع جالبی از من است و در عوض هزاربار فانتزی‌های نوجوانی را مرور کردم و این بار چه جزئیاتی که قبلا ندیدم. دیدم دوست‌های خوبی دارم؛ دور یا نزدیک و این خوب است. برای خوشحالی‌هاشان خوشحال شدم و برای سختی‌هاشان دعا کردم و چطور بگویم، قلبت را بزرگ می‌کند؛ و البته که تعداد زیادی‌شان را تحویل همسر گرامی دادیم بروند و مرغ عشق بشوند. خانه عوض کردم. به کمال. دوباره و سه باره برای غزه دویدم و کارهای عجیبی کردم؛ باز هم دستم کوتاه بوده؛ کم بودم. مثل همیشه. کتاب‌های قشنگی خواندم. پادکست‌های جالبی گوش دادم. فهمیدم خانواده همه‌ی داستان است‌. دوازده روز جنگ را دیدم و فکر می‌کنم بیشتر از ۱۲ روز تغییرم داد. دوباره درس و دانشگاه پیش کشیدم. پوست انداختم و در نهایت به خانه‌اش دعوت شدم تا بگوید تمام این یک سال سنگین و سخت را دیده -و چه همسفرهای خوبی با من فرستاده پسر- و حواسش خوب هست. و خب دوست داشتنی است این خدا... حالا اما حس میکنم نیاز دارم به سکوت. به فکر. به پیدا کردن. به بازتعریف، بازیابی. به کلمات جدید و به داستان جدید. اینجا را پاک نمیکنم. کسی را حذف نمیکنم اما احتمالا تا مدتها چیزی نمی‌نویسم یا خیلی کم شاید. نمی‌دانم. هنوز نمی‌دانم و احتمالا تا زمان دانستن راه‌های زیادی را باید جست. "صداها" و "آنچه را گفتند" هنوز سرجایشان هستند. علی ایحال ۲۰۲۵ سال وحشتناکی برای جهان بود و فکر می‌کنم در دل سال‌های دهشتناک است که می‌شود چیزهای اصلی را پیدا کرد. ۲۰۲۶ خوبی داشته باشید و در تمام جشن‌های پیش رو من را هم دعا کنید

سلام ۲۰۲۶ به تو سلام کردم در حالیکه مبارک‌ترین تولد جهان را -که امیدوار و چشم‌انتظار صله‌ی پدران این مولود بخشنده‌ایم- پیش پایت جشن گرفتیم. برای کلمه‌چینی این روز خیلی منتظر بودم‌. و الان قریب به ۳ روز می‌شود که فکر می‌کنم‌ چه باید بنویسم-مضاف بر آن یک ماهی که منتظر این روز بوده‌ام- و نمی‌دانم که چه بنویسم و شاید که نمی‌توانم. مثلا می‌خواستم امروز از ۲۰۲۵ عزیز خداحافظی کنم و بگویم چقدر دوستش داشتم. نمی‌دانم کس دیگری اگر قصه‌های ۲۵ سالگی را بشنود می‌تواند بگوید ۲۰۲۵ دوست داشتنی بوده یا شبیه یک جام بزرگ تلخ‌مزه! ولی دوستش داشتم. خیلی جالب است نه؟ بزرگ شدن جالب است و بعضی بزرگ‌شدن‌ها شبیه تغییر فصل داستان است. تغییر از جلد یک کتاب به دو. پلات توییست-فارسی‌اش را بلد نیستم-. ۲۰۲۵ از این تغییر جلدها بود. جلد جدیدش؟ بگذریم اما این روزها که برگشتم و "کارگاه جادوگر کلاه به سر" را از نو می‌خوانم با خودم فکر می‌کنم چقدر منِ ۲۵ ساله چیزهای متفاوت‌تری می‌بیند از منِ ۲۲ ساله و این چقدر جالب است :) چقدر البته ناراحت کننده و خب گمانم این بخشی از بزرگ‌سالی است. ۲۰۲۵ پرش بزرگی بود. من نویسنده نیستم. آخرین داستان بلندی که نوشتم چیزی حدود ۶۰ هزار کلمه شد. کلمه‌هایی که تمام نشدند و از نقطه‌ای به بعد می‌دانستم بعضی از شخصیت‌ها چه چیزی می‌خواهند ولی نمی‌دانستم چطور باید به آن برسند. بعضی‌ها را اصلا نمیدانستم چه می‌خواهند. حالا من دوباره همان آدم یک سال پیشم. البته دقیقا ۹ روز دیگر می‌شود یک سال. یک سال که دیگر ننوشتم و خب این هم ماجرایی‌ست دیگر. حالا نمی‌دانم دقیقا چه می‌خواهم و چطور باید بخواهم و چطور باید به آن برسم. فکر میکردم می‌دانم. شبیه اولین روزی که سه سال پیش داستان را شروع کردم. این یک سال سعی کردم پیدایش کنم. به نظر می‌رسد سخت‌تر از چیزی بوده که فکر می‌کردم. یک سال پیش کانال را که از نو ساختم دنبال نوشتن از چیزهایی بودم که گم شده. دنبال آن روی مقاوم زندگی. دنبال حرف زدن از زندگی‌هایی که شجاعانه هر یک لحظه را سر می‌کنند؛ و شجاعت در نترسیدن نیست نه؟ در ادامه دادن است، آن زمانی که می‌ترسی؛ نمی‌دانی اما باور داری؛ نمی‌توانی اما چاره‌ی دیگری نیست. دنبال آن رویِ "مقاومت ضمیمه‌ای از روزها و شب‌ها و زندگانی نیست، خود آن است" و خب فکر نمیکنم محقق شده باشد. با این حال این یک سال خوب فهمیدم‌شبیه رویای ۱۰ سالگی‌ام نیستم‌و این خوشحالم نمی‌کند. چیزهای زیادی فهمیدم که مجالش اینجا نیست و البته چرا بیخود وقت دویست و شصت هفتاد نفر آدم را باید گرفت که بفهمند کسی که کس خاصی هم‌نیست چه چیزهایی را فهمیده در این یک سال. جنگ واقعی جای دیگری و قهرمان حقیقی شخص دیگری است. اینجا من ادای شجاعت و پایداری در می‌آورم و توی گلش بد گیر کرده‌ام. ولی می‌نویسم که برای خودم بماند که من از چشم بیسان که هر بار میگفت "من بیسان هستم و هنوز زنده‌ام" دنیا را دیدم. با بچه‌های فنی غصه خوردم و یادم آمد برای تحقق آرمانت باید بجنگی نه اثباتش. برای تمام پیرزن و پیرمردهایی که برای فلسطین به خیابان آمدند دعا کردم. از یک رفیق شیرازی چیزهای زیادی یاد گرفتم. بزرگ شدم. سوال‌های جدید و سختی پیدا کردم که قبلا فکر میکردم جوابشان را بلدم؛ مثلا هرچه فکر کردم نفهمیدم "بخشیدن" یعنی دقیقا چه کاری کردن؟ برای غزه زیاد گریه کردم. برای تمام سواران کاروان آزادی دعا خواندم. دویدم و دویدم و کارهایی کردم که هرگز فکر نمیکردم بتوانم. یکی از قهرمان‌های زندگی‌ام را دیدم. فهمیدم نمی‌توان روی الگوی زندگی کسی هرچقدر بزرگ و خوب باشد، پیش رفت و فقط باید خطش را گرفت. با دوستم سفر رفتم و توصیه می‌کنم از این کارها بکنید. سفرهای کاروانی منظورم نیست؛ سفر دوستانه.

-همیشه-

:) برفقة والدها أبو إبراهيم ووالدتها أم إبراهيم

هرچند در مجموع اوضاع جالب نیست به هیچ روی و از هیچ جهت لکن جز مصرانه ایستادن چه کار می‌توانی بکنی؟
+1
هرچند در مجموع اوضاع جالب نیست به هیچ روی و از هیچ جهت لکن جز مصرانه ایستادن چه کار می‌توانی بکنی؟

- بر این زمین چیزی‌ست که لایق زندگانی‌ست-
+1
- بر این زمین چیزی‌ست که لایق زندگانی‌ست-