en
Feedback
🎒 اتاق ضروریات

🎒 اتاق ضروریات

Open in Telegram

"یه موقع‌هایی برای پریدن رو به جلو باید یه چیزهایی رو پشت سر جا بذاری" طبقه هفتم برج شمالی هاگوارتز پشت تابلوی بارناباس و غول‌های غارنشین برای ورود سه بار باید بگید: من به جایی برای نوشتن از ماجراهای فراموش‌شدهٔ انسان‌ها نیاز دارم

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
366
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
-احد و ذوقبلتین-
+1
-احد و ذوقبلتین-

-مسجد قبا-
+1
-مسجد قبا-

ای شکوهمندترین و برترین نشانه‌ خداوند بر بشر ای حجت خداوند بر تمامی حجت‌هایش ما را هم شب‌های جمعه در دعاهایتان یاد کنید...

من ولی چیزی نگفتم. نخواستم. نمیدانم. انگار نمی‌شود. انگار نمیتوانی به او بگویی؛ این همه چیزی که به فرزاندش گله بردی را نمیتوانی پیش او شرح بدهی. بروی بگویی چه؟ پیش مردی که یک ماه از رفتنش نگذشته با پاره‌ی تنش اینطور رفتار کرده‌اند چه بگویی؟ فقط گفتم یک کاری کن به چیزی که خودش در تقدیر و زندگی چیده راضی باشم اگر دوست دارد صبر مرا ببیند. اگر میخواهد طور دیگری باشد به من بفهماند؛ نمیفهمم دیگر چه کاری باید بکنم. گفتم گم شده‌ام و گم کرده‌ام. گفتم دیدی روزها را یکی یکی دوام آورده‌ام تا برسم اینجا و دیدی چقدر آدم‌ها مثل آب خوردن ظلم می‌کنند و دیدی که وقتی ایستادم و زیرپا زدم به همه چیز، برای این بود که نمی‌توانستم این همه دروغ را تحمل کنم. دیدی که همه چیز را هم باختم ولی دیدی. دیدی و می‌دانم میدانی. یا صبر بده یا تمامش کن. می‌دانم خودش حواسش هست. به همه‌ی این آدم ها که با رنگ و لباس های مختلف اینجا هستند و تو از ظاهر و مدل لباسشان میفهم این عرب عراقی است. این عربستانی. این آسیای میانه است. این ترک است این یکی از آسیای شرقی‌هاست. این‌ها هندی و یا پاکستانی‌اند. این ایرانی است و ... اولین چیزی که یادت می‌آید حرف خودش است "جعلناکم قبائل و شعوبا لتعارفوا". پیش باب علی ابن ابی طالب نشسته‌ام و به آدم‌ها نگاه میکنم و به خودم می‌گویم ما چقدر خوشبختیم که از بین میلیارد میلیارد آدم در قرن‌ها زندگی بشر روی این خاک عاشق تو به دنیا آمدیم و شیعه‌ی تو شدیم. چطور بگویم اینجا و توی حرم پیامبر تو بیش از هر زمانی به سرت هوای نجف و ایوان و ناودان طلای حضرت امیر می‌افتد و ناخودآگاه هربار سلام می‌دهی یک "یا ابن رسول الله" هم به زبانت می‌آید و دلت می‌رود کربلا و اصلا انگار نمی‌توانی پیامبر را بدون فرزندانش صدا کنی. شب که دوباره حرم می‌روم صدایی مدام توی مغزم می‌خواند "یوم علی صدر النبی، یوم علی وجهه الثری..." و نمیدانم اشک‌ها از کجا راهشان را پیدا می‌کنند. اینجا کسی بلند دعا نمی‌خواند. کسی روضه نمی‌خواند. مریم می‌گوید انگار یک سکوت کشنده داخل مسجد را پر میکند. می‌گویم کربلا انگار همیشه صدای نجوای زائرها و بال زدن فرشته‌هاست که گوش‌هایت را پر می‌کند. حرم امام رضا همیشه یکی یک جایی دارد بلند دعا می‌خواند. کاظمین همیشه یکی دارد صلوات می‌گیرد و سامرا انقدری کوچک هست که صداهای جمعیت بیرون و داخل همیشه در هم پیچیده. اینجا ولی طور دیگری انگار غریب است. نمیدانم. هنوز باور نکردنی است ولی من -ز اعماق قرون از بین جمعیت تو را دیدم تو هم ای ناز مطلق از همان بالا ببین ما را-

۳. مسجدالنبی صبح نسبتا زود همان روز اول کاروان برای زیارت رفت. ما خسته بودیم و با تاخیر رفتیم. ما -یعنی من خواهرم و دوست محترم سیدمان که البته عجب دست تقدیری که ما را در یک کاروان انداخت!- جا ماندیم که خب خیلی مشکلی نبود و تا حرم فاصله‌ای نداشتیم و مسیر هم سرراست بود. ورودی حرم آن‌ها را دیدیم. چقدر همه چیز باورنکردنی بود. مغزت نمی‌پذیرفت تو واقعا اینجایی. انگار در یک خلسه عجیب همه چیز متوقف شده باشد. حرم بزرگ بود و شبیه عکس‌ها. سفید تمیز روشن. مثل حرم حضرت امیر(که البته آنجا رنگ طلایی همه چیز به چشم می‌اید اینجا رنگ شیری سفید). و در واقع چند ده برابر آن، سایه‌بان‌های بزرگ همه‌جای صحن‌ها را گرفته‌اند. گنبد سبز ساده میان آن‌ همه ستون و مناره‌ی اشرافی طور دیگری خودنمایی میکند‌. یک نیم‌کره‌ی سبز در پهنه‌ی وسیع آسمان آبی که البته تمام این کره‌ی خاکی مدیون صاحب آن قبه است‌. اطراف حرم پر از مسجدهای مختلف است. درها شماره دارند و هر چند درِ کنار هم یک نام دارند. تا اینجا که می‌دانم باب علی(ع) و باب عثمان برای ورود خانم‌هاست. ضریح را که نمیبینیم‌ به هرحال. یک بخشی هم دارد که روضه منوره است و نمادی از محراب و نمادی از منبر پیامبر را هم ساخته‌اند آنجا گذاشته‌اند، روی جایی که قبلا محل نماز و خطبه‌ی پیامبر بوده. من که البته داخل نرفته‌ام. این‌ها را توی کتابی که بهمان داده‌اند نوشته. دوست داشتم برای شب شهادت نوبت زیارت روضه بگیرم که نشد. یکشنبه از مدینه میرویم. بیرون توی حیاط می‌نشینم. نماز جماعت به پاست و عجیب‌ترین نماز جماعت عمرم است. تقریبا هیچ اعتقادی به اتصال ندارند‌. همینطوری هرکسی هرجایی نشسته با جماعت نمازش را تکرار می‌کند. سوره را از وسط می‌خوانند  و نصفه هم رها می‌کنند. وسط نماز جابجا می‌شوند. اهمیت خاصی به جاهای خالی وسط صف نمی‌دهند و بین رکوع و سجود به اندازه یک حمد و سوره صبر می‌کنند. البته بستگی دارد پیش نماز کدام سوره را در نظر دارد! خلاصه که عجیب است. نمیدانم اسمش را چه بگذارم؛ تکثر؟ نمیدانم. اینجا از همه جای دنیا زائر هست. عرب، آفریقایی، آسیای شرقی، ترکیه، آسیای میانه و ... آدم‌ها زیاد خرما پخش می‌کنند بین جمعیت. خانم پیری پاکستانی یا هندی یک تسبیح می‌آورد جلوی من می‌گوید درود. میپرسم صلوات؟ نگاهم می‌کند و به آن یک دانه‌ی تسبیح که از بین بقیه دانه‌ها جدا کرده نگاه می‌کند با انگشت‌های حنا زده رو به من می‌گیرد. دانه‌ی تسبیح را بین دو انگشتم میگیرم و چند دقیقه‌ای پیوسته با او صلوات میفرستم. می‌رود سراغ یک خانم عرب. نمیدانم جز اینکه آقایمان را برساند باید چه چیز دیگری بخواهم. یعنی چیزهای خواستنی زیاد است خیلی زیاد است ولی آدم شرمش می‌گیرد که اینجا در آرامش و راحتی دعا کند و فقط تماشاچی باشد. البته که او همه چیز را می‌داند و می‌بیند. مثلا خوب دیده و یادش هست که سال پیش فاطمیه به همه‌شان گفتم جواب من را ندهید آن دنیا گله همه‌تان را میبرم پیش جدتان و می‌گویم در خانه همه‌شان را زدم و هیچ جوابی نگرفتم. می‌داند رویم نمی‌شود. می‌دانم اسمم که درآمد برای حج از خودم خجالت کشیدم و گفتم دیدی حواسش بود؟ دیدی با اینکه کارت راه نیفتاد و چیزها حل نشد و تمام یک سال گذشته همه چیز با سر زمین خورد ولی تو هنوز زنده‌ای و زندگی میکنی و دوام آورده‌ای و دیدی که دیده؟ شنیده؟ حواسش بوده؟ خودش دعوتت کرده؟ انگار گفته باشد گله‌ی آن دنیا چرا، بیا خب حرف‌هایت را بزن.

۲. اولین دیدار مدینه مغزم در حال خاموش شدن است. روز سنگینی نبود. خوابم درست و حسابی نبوده. از دو شب پیش تا الان شاید ۴ ساعت هم نخوابیدم. نماز صبح را توی هواپیما خواندیم. وضعیتی بود‌؛ یکی با کفش می‌خواند. یکی همینطوری توی راهرو می‌خواند و دیگری میگفت زمینش تمیز نیست. مهمانداران حرفی نمی‌زدند ولی از قیافه‌شان داد میزد وضع راهبندان اذیتشان میکند. ۷ صبح فرودگاه مدینه بودیم. ساکت آرام تمیز. یک شهر از دور با ساختمان‌های روشن و کوتاه با پس‌زمینه‌ی کوه‌های کوتاه ولی پیوسته و متعدد. از دور شبیه یک پلان از فیلم‌های سینمایی بود. فرودگاه خنده‌دار بود. خانم‌های عربی که پوشیه داشتند و پاسپورت چک می‌کردند. خانم چینی یا هرجای دیگری از آسیا که با موهای لخت بلند بدون روسری می‌گشت و جلیقه خدماتی‌ها یا درمانی‌های فرودگاه را داشت. تناقض عربستان از همینجا توی چشم میزد. مغزم یک لحظه از مرور تاریخ شکل‌گیری این مملکت دست نمی‌کشد. اما خواب امان نمی‌دهد بیشتر بنویسم. شهر تمیز است. از دور. لابلای پس کوچه‌های دور از حرم پر از آوار ریزه‌های ساختمانی جمع نشده و آت و آشغال است. ولی خیابان ها و کوچه‌های اصلی تمیزند. هن در جاده هم شهر زمین‌های بایر زیادند و زمین‌‌هایی که انگار همین دیروز شخم زده‌اند. اطراف مدینه حس زمین‌های در حال توسعه دارد. شهر پر است از تبلیغات برج‌ها و مجتمع‌های مسکونی تجاری مدرن که مرد جوان عربی با امید و افتخار به آن نگاه می‌کند. همه‌اش تبلیغ است. از خود برج‌ها خبری نیست. بعضی‌ها تازه در حال ساختند بعضی‌ها گود برداری هم نشده‌اند. نئوم گویا تا مغز استخوان این شهر هم رسیده. دست و پا میزنی شهر برای تو تداعی حرم رسول خدا را بکند اما جز ستون‌های نمایانگر حد حرم در ورودی‌های شهر، دیگر تا خود حرم خبری نیست. تک و توک ساختمان‌هایی به تو حس و حال مسجد پیامبر را می‌دهند اما اکثرا یا خانه‌های کوتاه و کوچک به سبک معمول عرب‌ها که در عراق هم زیاد بوده یا برج‌های بلند و هتل‌ها به چشم می‌خورند. تا نزدیک خود حرم نرسی گنبد هم دیده نمی‌شود. مگر از پشت گودبرداری یکی از همین برج‌های آینده. مغزت مدام می‌گوید این شهر با پاره‌های تن پیامبر خدا بد تا کرده. این شهر نباید اینطور در خاطرات جمعی شیعه ثبت میشد. اینجا باید همیشه همانطور بود که روزی اهالی‌ش می‌خواندند "طلع البدر علینا" ولی شد "یه مدینه، یه بقیعه..." هتل ما نزدیک بقیع است. پوستر خوشامدگویی که از سمت عتبات دانشگاهيان است روی در کوچک آن چسبیده شده. دستکم ۳ تا کاروان اینجاییم. مسولین ایرانی برای مدیریت هتل و غذا آنجا هستند. سه نفر از یزد. گرم و مهربان و دلسوز. استراحت کوتاهی میکنیم که به حرم برویم. چیزهای زیادی برای تعریف از حرم باقی ست. بماند برای فردا‌...

این دیده نیست لایق دیدار روی تو چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را

۱.فرودگاه تا دم آخر مشغول نوشتن گزارش پروژه‌ای بودم که اشکم را ده باری در آورده بود. انتهای گزارش هم نوشتم راهی سفرم و نمی‌توانم کاملتر از این بنویسم. و خب تا مقدار زیادی طفلکی بودم برای پروژه‌ای که این همه برایش وقت گذاشتم و آخرش شبیه دانشجوهایی که سه ساعته میخواسته کار را دربیاورد شدم. به خودم می‌گویم مهم نیست‌. بعد بحث امروز با آموزش -که نتیجه‌اش شد اینکه قرار است فردا مهلت تعیین استاد راهنما تمام شود و من نیستم و تا ده روز دیگر هم نمی‌آیم و برای آموزش اصلا اهمیتی نداشت- به خودم گفته‌ام کمتر سخت بگیرم. یک موقع‌هایی یک چیزهایی قرار است همانطوری که باید پیش نرود دیگر. بارها را تحویل داده‌ام. کارت پرواز را گرفته‌ام و نشسته‌ام نمازخانه -کنار خانم پیری که نماز شب میخواند- منتظر که زمان باقی‌مانده را سر کنیم. چمدان‌ها که می‌چرخید ته دلم آرزو کردم کاش این‌ها زاد و توشه‌ی پروپیمان آخرتم بود. این همه سال زندگی که چیز دندان گیری نشده کاش بعد از اینش این چمدان‌ها با چیزهایی برگردد که دستم را پر کند.

photo content
+1

راست میگفت

ما رو هم می‌طلبی خانم؟

خدایا من دیگه نمیتونم تو به جای من بتون

خدایا شکرت بالاخره بارون پاییز امسال رو دیدم

بارون اومد

«اندوهی که داشتم عزاداری برای شکستم بود. برای چیزهای زیادی که می‌دانستم و کارهای زیادی که نمی‌توانستم. برای توکل و نرسیدن. برای دل‌باختن و باختن».

.