en
Feedback
🎒 اتاق ضروریات

🎒 اتاق ضروریات

Open in Telegram

"یه موقع‌هایی برای پریدن رو به جلو باید یه چیزهایی رو پشت سر جا بذاری" طبقه هفتم برج شمالی هاگوارتز پشت تابلوی بارناباس و غول‌های غارنشین برای ورود سه بار باید بگید: من به جایی برای نوشتن از ماجراهای فراموش‌شدهٔ انسان‌ها نیاز دارم

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
366
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
آخر شبی وقتی برای سومین بار پروژه شکست خورد و با این حساب از اول ترم همه پروژه‌هام فیل شدن چیکار میکنیم؟ آفرین تاریخ میخونیم
آخر شبی وقتی برای سومین بار پروژه شکست خورد و با این حساب از اول ترم همه پروژه‌هام فیل شدن چیکار میکنیم؟ آفرین تاریخ میخونیم که یادمون بیاد دو نمره درس مدارخطی با سیماس هیچ جای تاریخ بشر اثری نداره -به خودش دروغ میگوید-

از کربلا تا اقصی آزادگانیم بر درب خانه‌ی فاطمه جمعیم بر درب اول انقلابی جهان...

:) FEAR is out guys

کلا گزارش‌های خبرنگار گاردین از زندگی روزمره مردم شهرهای مختلف اسرائیل رو ببینید :)

بعد از دو ماه که پیوسته پیشنهاد "our genocide" خبرنگار گاردین رو صفحه اول یوتیوبم بود خودم رو راضی کردم و امروز دیدمش میون گزارش ۱۵ دقیقه‌ای دست‌کم ۴ بار پخش رو قطع کردم و زور زدم حواسم رو پرت کنم از اینکه چه خبره تو دنیای وحشتناک بیرونی. موزان کیبوتسوجی هم یه زمانی آدم بود. ضعیف و بیمار. اما اولین بار که به امید خوب شدن و شکست تمام ضعف‌هاش از خون انسان چشید دیگه برگشتی در کار نبود. خون روی خون. جان بیگناه یکی بعد یکی دیگه. تا اینکه خودش و تمام شیاطینش مثل آب خوردن این همه خون‌ریزی رو توجیه میکردن: ما هم حق داریم زنده بمونیم ولو به قیمت خون یکی دیگه. بعد یادم افتاد به گزارش هفته قبل الجزیره از قاچاق اعضای بدن اسرای شهید فلسطینی :) باورم شد اینکه شیاطین داستان "شیطان‌کش" شبیه آدم‌های عادی و مظلوم به نظر میومدن خیلی هم پرت نبوده خون آدم‌های بیگناه رو خوردن انگار واقعا موجود ترسناکی میسازه موجودی که راحت این همه قتل و جنایت رو توجیه میکنه، زندگی شو میکنه، افتخار میکنه و نهایتا هم طلبکاره از دنیا :)

وقتی یکی ازم میپرسه چیکار میکنی:

- نگاهی به ما یتیمانت کن -

والله شکسته‌تر شدی در این یک سال :)

فکر کن تو نشستی و یه سری آدم که هیچ درکی از روزگاری که میگذرونی ندارن میشینن برای آینده‌ی تو، مرگ و زندگی تو، حق اعتراض تو، دستاوردهای تو، برای همه چیز تو تصمیم میگیرن. فکر کن آدم‌ها چقدر راحت خودشون رو جای خدا می‌بینن. نمرود به ابراهیم-سلام الله علیه- میگفت من اونیم که زنده میکنه و میکشه. فرعون به بنی اسراییل-و البته مردم مصر- میگفت من پروردگار بلندمرتبه‌ی شمام. از مصر فرعون و بابل نمرود تا انسان قرن ۲۱ هیچ چیزی عوض نشده. خداخواندگان بشری فقط قیافه‌شون و اندازه مصرشون عوض میشه. اون‌ها فراموش میکنن که در بهترین حالت فقط میتونن نمایندگی دستورات خدا رو انجام بدن. اونا خدا نیستن. اون‌ها نمیتونن به همین راحتی تصمیم بگیرن از این به بعد اینطور زندگی میکنی که من میگم. این چه فرقی با شرک فرعون داره وقتی اون‌ها هم براشون مهم نیست سر و ته تصمیم‌هایی که میگیرن باید کرامت انسان‌ها اون طور که خدا گفته توش حفظ بشه. کی گفته بشر میتونه بشینه و تصمیم بگیره حالا آدم‌های غزه اینطور زندگی کنند. حالا کرانه‌ای‌ها اینطور‌. حالا لبنان این شکلی. حالا سودان این مدل. حالا یمن اینطور. و بقیه و بقیه و بقیه و بقیه‌ی دنیا. قد و قواره‌ی مصر بعضی‌ها هم مرزهای مملکت خودشونه. شهر خودشون. مجلسی که نماینده‌شن. وزارتخونه‌ای که رئیسشن. همه فرعون‌های وحشتناکی دارن که نمیدونم چطور نمیترسن وقتی مثل آب خوردن برای زندگی بقیه تصمیم‌میگیرن در حالیکه لحظه‌ای جای طرف مقابل نبودن. وقتی از سر درک و عاطفه نیست. وقتی برای خدا نیست‌. از من نخواه وقتی نمیتونی ببینی غایت آرزوهات شکل بعل و عزی جدیده بتونم باهات راه بیام و بپذیرم آدم نزدیک زندگیم‌ باشی. از من نخواه وقتی خودت ته دلت دوست داری مصری داشته باشی که فرعونش باشی تو رو آدم امنی بدونم. از من نخواه وقتی چشماتو میبندی که هی قدیما آدم‌ها اسکل بودن که میگفتن فرمانروا فرزند الهه‌‌ها و خدایانه، ولی الان خودت برای باور به همین خدایگان خیلی چیزها رو تو معبدش قربانی میکنی. من نمیدونم آدم‌ها چطور انقدر راحت به خودشون اجازه میدن برای زندگی و اختیار یکی دیگه بنا به تشخیص صرف خودشون تصمیم بگیرن و بقیه هم هنوز سبکشون رو دوست داشته باشن. من نمیدونم عزیزم من نمیدونم با ما چه کردند. نمیدونم چی تو سرمون میگذره‌ دختر کوچولوی عزیز من نمیدونم با این همه نفرت توی قلبت چه میکنی

😒پس زهران ممدانی چیکار میکنه اونجا واقعا که
😒پس زهران ممدانی چیکار میکنه اونجا واقعا که

دنیا جای ترسناکیه هیچ چیز این دنیا برای یک زندگی آروم و ساده‌ آدم‌ها طراحی نشده. حالت پیش‌فرض جهان از روز اول خلقت خشنه. حتی بدن ما، مغز، ارگان‌ها، سیستم اعصاب، همه چیز با این پیش‌فرض ساخته شده که باید «زنده بمونی» یعنی قراره جهان طوری پیش بره که پیش‌فرضش زنده‌موندن تو نیست و تو فقط قراره تا مدت معینی توش دووم بیاری. دنیا سرشار از مرگ‌های خشن و آزاردهنده‌ست. سرشار از اتفاق‌های تلخ. آزمون‌های سنگین. امتحان‌های سخت. دنیا حتی با این پیش‌فرض که قراره بین آسونی‌ها سختی بیاد که سنجیده بشیم هم طراحی نشده. وقتی به سیر تاریخی زمین نگاه می‌کنی، به زندگی بشر، به اتفاقات این روزها، همه چیز داره بهت می‌گه هی اینا یه دموی خشن و ترسناکه. برا همینه که خدا می‌گه انسان رو در سختی آفریدیم: «في كبد» و پیوسته می‌گه میان سختی‌ها آسانی‌هایی هم هست. درسته که وسط این‌ها، اتفاقات خوب و جهانی خارج از سیر تند و شدید زندگی بشر هم هست تا تو بتونی دووم بیاری ولی فک می‌کنم مهم‌ترینش اینه که خدا داره نمایش بصری می‌ره برای اینکه بهت بگه بشر اینجا جای موندن نیست. اینجا ابدی نیست، خوب نیست، کافی نیست، لطیف نیست و تو قرار نیست اینجا بمونی و تو نمی‌تونی تو خشونت این دنیا روشن بمونی اگه باور نداشته باشی که بعدی هست؛ زندگی دیگری، جهانی واقعی، حقیقتی کامل؛ و این شبیه خواب آشفتهٔ اولشه. بچه‌بازی‌هایی برای رسیدن به اون نقطه. وقتی تصویرسازی خدا از زندگی و مرگ رو تماشا می‌کنی می‌بینی چقدر با کلمه‌چینی‌هاش هم‌خوانی داره. چقدر این زمین برای زندگی خوب انسان‌ها آفریده نشده و چقدر مرگ‌های سخت و تلخ و ناگهان. چقدر محتاجیم به اینکه خدا مرگ‌های خوب و باعزت رو پایان حضور این‌جهانی‌مون قرار بده.

رد نکنی ما را عزیزم شما فریادرس مایی در تنهایی‌های این دنیای تاریک شما آن نوری که از زمین به آسمان می‌رفت چون به نماز می‌ایستادی

من زیاد به این فکر میکنم که قلب من سرشار از چه خشم و نفرتی میشد

من به این فکر میکنم که بعد از زنده موندن از بمبارون، کوچ اجباری، تخریب خونه‌ها، قطع عضو، قحطی دست‌ساز بشر، تماشای مرگ‌های دفعی، تدریجی و مکرر آدم‌های مهم زندگی و از بین رفتن همه چیز و همه کس، یک انسان فلسطینی چه حسی به اون اسراییلی که میدونه و با خیال راحت انجام میده و اونی که میبینه و فقط تماشا میکنه خواهد داشت

تصور کنید این گدازه‌ی خشمگین رو چطور میشه متوقف کرد اگر سرریز بشه

نفرتی که به خشم تبدیل بشه خشم کوبنده کشنده

تا بحال حس کردید "چیزی که از نفرت میخوندم یک چیزه و حسی که الان دارم یک توصیف واقعی و چیز دیگری"؟

حس کردید قلبتون پر بشه از خنجرهایی که آرزو میکنید به قلبش فرو کنید؟