لـآڪامو
Open in Telegram
+ بقیهی حبسـتو قـراره من بکِـشم، از چی ناراحتـی؟! - حکـمِ نبودنت بـرای من اَبـد خورده دیگه چه فرقـی میکنه چقـدر بـرای تو بُـریدن؟ anon: @A505WARD_BOT
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
265
Subscribers
-524 hours
-237 days
-3130 days
Posts Archive
Repost from N/a
تضاد ها و استعاره های متن واقعا قوی بودن چون که به خوبی تونسته بودن اون حس رنج رو منتقل کنن، متن زیبایی بود لذت بردم از خوندنش
Repost from N/a
- 𝖡𝗎𝗍 𝖨 𝗁𝖺𝗍𝖾 𝗌𝗅𝖾𝖾𝗉𝗂𝗇' 𝖺𝗅𝗈𝗇𝖾, 𝗐𝗁𝗒 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗆𝖾 ?
+ 𝖨 𝗌𝖺𝗂𝖽 𝗆𝗒 𝖻𝖺𝖻𝗒'𝗌 𝖺𝗍 𝗁𝗈𝗆𝖾, 𝗌𝗁𝖾'𝗌 𝗉𝗋𝗈𝖻𝖺𝖻𝗅𝗒 𝗐𝗈𝗋𝗋𝗂𝖾𝖽 𝗍𝗈𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍
𝒯𝒶𝓅 𝓉𝑜 𝓇𝑒𝒶𝒹
نوشتار بوی تلخ فراق میداد و طعمِ گسِ خاطره؛
ماندن در ویرانههای حسرت با موسیقی نیمه کارهای که هنوز نُت آخرش را پیدا نکرده بود.
گویی تن، رفتنش را پذیرفته بود
و اما دلی که هنوز نمیدانست چگونه باید بیاو، فردا را به دوش کشد.
خارقالعاده بود، خسته نباشی.
Repost from False Hope?! (rest)
رفتی؛ بیآنکه دلیلی میانِ ما باشد، بیآنکه کلامی از «چرا» بر لبانِ بیرحمت جاری شود. گذاشتی و گذشتی، و من ماندم با تقویمی که هنوز روزهایش را با تو شمارش میکند. حالا شنیدهام؛ شنیدهام که در آغوشِ دیگری، خانهای بنا کردهای و با او، در هوایی که روزگاری حقِ مسلمِ من بود، نفس میکشی.
گلایه دارم؛ نه از تو، که از اینRain«بازیگرِ پشتِ پردهیِ تقدیر». از روزگار میپرسم: مگر میشود کسی را به مرزِ جنونِ یک عشق برسانی، و وقتی به اوجِ تپش رسید، ناگهان طناب را رها کنی تا در خلأ سقوط کند؟ چرا؟ چرا میانِ من و تو، دیواری کشید که نه راهی به جلو داشت و نه مجالی برایِ بازگشت؟ تو را سرزنش نمیکنم ؛ که عشق، هرچند به بیرحمانهترین شکلِ ممکن، باز هم محترم است. من تو را در میانِ آن«خوشبختیِ نوظهور»میبینم، و اگرچه قلبم در انزوایِ این آوار، زیرِ سنگینیِ نبودنت خرد میشود، اما از اعماقِ همین ویرانه، برایِ تو دعا میکنم. آرزو میکنم چشمانت هرگز، حتی برایِ لحظهای، رنگِ زردِ اندوه را نبیند. آرزو میکنم همان لبخندی که من سالها با حسرت پرستیدمش، حالا بر لبانِ تو، برایِ دیگری، ابدی بماند. من آن «شاهدِ بیصدا» هستم؛ کسی که در دوردستها ایستاده و تماشاگرِ طلوعِ تو در افقِ زندگیِ شخصی دیگر است. تنها بغضم، آن سکوتِ بیپاسخی است که از تو به یادگار مانده. کاش روزگار، قدری مهربانتر بود؛ کاش تقدیر، بندِ کفشهایِ ما را در یک مسیرِ مشترک گره زده بود، نه در تقاطعی که تو باید از آن عبور میکردی و من باید تا ابد، به ردِّ پایت خیره میماندم. برو... خوشبخت باش؛ آنگونه که انگار هرگز کسی به نامِ من، در گوشهیِ این دنیا، تمامِ هستیاش را به پایِ بودنِ تو نباخته بود. من با این تنهاییِ سربلند، با این «عشقِ بیجایزه»، کنار میآیم. فقط بدان؛ در میانِ تمامِ شبهایی که با خیالِ او به خواب میروی، ستارهای هست که از اینجا، از میانِ خاکسترهایِ عشقِ ما، هنوز هم به تماشایِ خوشبختیِ تو نشسته است.
