en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

『 ردِ پـایِ بـاران 』

『 ردِ پـایِ بـاران 』

Open in Telegram

بــاران که مـی‌بـارد، تـو در مـن تکــرار می‌شـوی... Talk to rain :) http://t.me/HidenChat_Bot?start=6376816841

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
354
Subscribers
-1024 hours
-587 days
-8030 days

Loading data

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
Oct '26
October '26
+144
in 18 channels
September '26
+375
in 64 channels
Get PRO
August '26
+432
in 23 channels
Get PRO
July '260
in 3 channels
Get PRO
June '26
+4
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
26 October0
25 October0
24 October0
23 October0
22 October+1
21 October0
20 October0
19 October0
18 October0
17 October+1
16 October+94
15 October+2
14 October+2
13 October+2
12 October0
11 October+5
10 October+7
09 October+28
08 October0
07 October0
06 October0
05 October0
04 October0
03 October+2
02 October0
01 October0
Channel Posts
sticker.webp0.00 KB

2
ای جانم مهربون ♡♡
13
3
No text...
13
4
ای جان♡
13
5
دیالوگ عاشقانه ای بود زیبا :) و چون عشق خالص تهکوک رو به تصویر کشیده، زیباییش رو چندین برابر کرده ♡ خسته نباشی عزیزم ~
20
6
9d21e679.mp3
11
7
_ این گل‌ها مصنوعی‌ان، درست مثل عشق تو. + نه، این گل‌ها نمی‌میرن؛ درست مثل عشق من به تو. می‌دونی، آفتابگردون همیشه دنبال خورش+1
_ این گل‌ها مصنوعی‌ان، درست مثل عشق تو. + نه، این گل‌ها نمی‌میرن؛ درست مثل عشق من به تو. می‌دونی، آفتابگردون همیشه دنبال خورشیده؛ درست مثل من که همیشه دنبال توام. _ ولی من خورشید نیستم؛ و آفتابگردونی که نور خورشید رو نبینه، می‌میره. + این آفتابگردون حاضره برای یه لحظه دیدنِ نوری که پشتِ تمام تاریکی‌هات پنهون کردی، برای همیشه بمیره. #Dialogue
10
8
دوتـا شکــلات میـان پیشمـون رنـد شیـم؟:( عدد بزارین فور میزنم
9
9
sticker.webp
16
10
+1
klReJhyZaUDjpAMY.mp3
16
11
  ‌   ‌  ‌ ‌  ‌‌‌❝ 𝖮𝖼𝗍𝗈𝖻𝖾𝗋 𝟤𝟢, 𝟤𝟢𝟤𝟢 ❞‌  ‌ ‌  ‌‌‌‌       ‌ ‌  «این عشق نیست پسرم، این یک جنونه... تو اسمِ این جنون را گذاشتی عشق؟» ​و پاسخ، آنی و کوبنده روی صفحه ظاهر شد: «عشق کلمه‌ی حقیریست برای چیزی که من به تو دارم. عشق یعنی دلتنگی، یعنی فراق... اما من هر ثانیه دارم تو را زندگی می‌کنم. من مالکِ تمامِ آن چیزهایی هستم که خودت حتی یادت رفته روزی مالِ خودت بودند.» ​مو مشکی خیره به قابِ تاریکِ دوربین، سرش را نزدیک‌تر آورد؛ گویی می‌خواست از پشتِ تمامِ این پیکسل‌ها، ردِ نفس‌های آن مرد را لمس کند. تماسی برقرار شد و صدایش آرام، بم و لبریز از خستگیِ یک تنهاییِ اجباری بالاخره در اتاق پیچید: ​— «می دانی ترسناک‌ترین بخشِ ماجرا کجاست؟ این که من حتی وقتی در این اتاق تنهام، باز هم حس می‌کنم سایه ات روی شانه‌ام سنگینی می‌کند. تو مرا زندانیِ این قاب کردی، بدون اینکه حتی نیازی به میله داشته باشی.» ​و این مو سپید بود که با دلتنگی به صدای الهه‌ی زندگی‌اش گوش سپرد. خیره به تصویرِ زیبایی که جلویش بود، انگشتانش روی بدنه‌ی سردِ لیوان مکث کرد؛ جرعه‌ای از آن نوشید و با لبخندِ تاریکی که گوشه‌ی لبش نشست، طوری که انگار مو مشکی از همین فاصله قاطعیتِ صدایش را حس می‌کند، زمزمه کرد: ​— «میله‌ها مالِ آدم‌های ضعیف‌اند، معجزه... من نیازی به قفس ندارم. من تو را در حصارِ تپش‌های قلبِ خودم حبس کرده‌ام. تو هر جا بروی، هر چقدر هم که روی صحنه بدرخشی، باز هم بازتابِ نگاهِ منی. این اسارت نیست؛ این تنها راهی است که دو نفر می‌توانند تا ابد به هم گره بخورند، بدون جدایی .»
9
12
   ‌   ‌  ‌ ‌  ‌‌‌❝ 𝖮𝖼𝗍𝗈𝖻𝖾𝗋 𝟤𝟢, 𝟤𝟢𝟤𝟢 ❞‌  ‌ ‌  ‌‌‌‌       ‌ ‌  ​هوا سرد بود؛ صدای وزش باد، چوب‌های خشکیده‌ی درختان را می‌لغزاند و برگ‌های پاییزی دانه ‌دانه نقشِ بر زمین می‌شدند. اما سردتر از هوا، اتاقِ تاریکی بود که دیوارهای آن دیگر رنگ نداشتند. زیر هجومِ صدها پوستر، عکسِ چاپ‌شده و قاب‌های کادربندی‌شده از معبودِ او، گویی سال‌ها بود که دیوارها نفس نکشیده بودند. بیست سال گذشته بود و او همچنان شیفته‌ی آن رنگِ قهوه‌ی سوخته مانده بود. همه‌ ستارهِ زیبای او را روی بیلبوردهای بزرگِ شهر یا پشتِ شیشه‌ی تلویزیون می‌دیدند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست واقعی‌ترین نسخه‌ی آن موجودِ خوش‌چهره، در اسارتِ تاریکِ این اتاق، روی تخته‌سنگی از خاطراتِ یک نفرِ دیگر نفس می‌کشد. ​نورِ نسبتاً آبیِ مانیتورهای همیشه روشن، تنها رنگی بود که صورتش را می‌تراشید و گورستانِ احساساتِ او را به خاطره‌ای زیبا برای مردِ روی صندلی تبدیل می‌کرد. ساعت‌ها بود که در سکوتِ مطلقِ اتاق حتی پلک هم نزده بود؛ با ترسی خفقان‌آور از این که اگر برای یک ثانیه نگاه از آن صفحه‌ی بی‌جان بردارد، تمامِ جهانش در سیاهیِ مطلق گم شود و دیگر توانی برای نفس کشیدن نداشته باشد. لیوانِ نیمه‌خالی را میان انگشتانش می‌چرخاند و با چشمانی که از شدتِ خیرگی می‌سوخت، تک‌تکِ حرکت‌های مرد را از پشتِ لنزِ دوربین‌ها دنبال می‌کرد؛ گویی فردِ توی تصویر، معجزه‌ای شکننده بود که اگر ذره‌ای از حفاظِ نگاهِ او دور می‌شد، در این دنیای بی‌رحم پودر می‌شد. ​گوشی را برداشت؛ انگشتانش با مهارتی بیمارگونه روی صفحه‌ی کلید لغزیدند و پیامی متولد شد: «لئو پارد باید ممنونِ مرگش باشد که پوستت بومِ نقاشیش شد؛ بهت می‌آید، معجزه.» ​فقط همین چهارده کلمه. و درست لحظه‌ای که پیام ارسال شد، دید که چطور مشکی مورد علاقه اش در آن سوی خط با شتاب گوشی را چنگ زد. فاصله‌ای نبود؛ نه از طریقِ کلمات، و نه از طریقِ قفسی که مو سپید دورِ زندگی‌اش تنیده بود. لبخندی رضایت‌مند روی لبانش نشست؛ لبخندی که رنگِ تملک داشت. تایپ کرد: — «کجایی؟» — «نزدیک‌تر از شاهرگِ گردنت.» — «یاد بگیر به اموالِ بقیه آسیب نرسونی.» — «این فقط یک گریمه، پسرم.» — «حتی دیدنِ گریمی که صورتِ بی‌نقصت را این‌طور به زخم کشیده، حکمِ گناهی نابخشودنی را دارد برای من...» ​مو مشکی نگاهی به گریمِ روی صورتش توی آینه انداخت و با طعنه و پوزخندی تایپ کرد: «حتی کارگردان هم جرات ندارد این‌قدر نزدیک بنشیند و خط‌به‌خطِ صورتِ مرا چک کند که تو می‌کنی.» ​گوشیِ اش بلافاصله لرزید. پیامِ کوتاهی روی صفحه ظاهر شد، با همان لحنِ گزنده و محکم: «اگر او اجازه داشت، حالا به‌جای کارگردان، اسمش غذا بود؛ البته برای درنده‌های جنگل! او تو را فقط برای چند ساعت روی صحنه می‌خواهد، اما من... من دارم برای تک‌تکِ ثانیه‌هایی که زنده‌ای، مالیات می‌دهم. حواست باشد، معجزه؛ من حتی به سایه‌ای که روی دیوارِ اتاقت می‌افتد هم حسودی می‌کنم...» ​مو مشکی این لحن را خوب می‌شناخت؛ می‌دانست پشتِ این جملات، طوفانی از خشم و جنونِ پنهان خوابیده است که مسببِ همهٔ آن‌ها خودش بود. می‌دانست مو سپید تحملِ حتی یک خراشِ ساختگی را روی پوستش ندارد. اما مو سپید، با همان لبخندِ تیره‌ی پشتِ مانیتور، سرش را کج کرد و با خود نجوا کرد: ​— « فکر می‌کنند هنر تو را ساخته است... اما مگر چیزی از تو می‌دانند؟ مگر می‌دانند که من تمامِ جزئیاتِ گم‌شده‌ی تو را از بر کرده‌ام؟ چیزهایی که خودت سال‌هاست یادت رفته کجا جا گذاشتی، معجزه. من اینجا، در حاشیه‌ی این تاریکی نشسته‌ام تا مطمئن شم هیچکس جز سایه‌ی من، حق ندارد به این بومِ زنده نگاه کند.» ​تصویر مانیتوری را که مرد در آن سوی اتاق تنها روی صندلی نشسته بود بزرگ کرد و با علاقه‌ای مرگ‌بار به لبخندِ مستطیل‌شکلش نگریست؛ و دوباره از یاد برد که باید نفس بکشد. خیره به تصویرِ مرد، پیامِ تازه‌ای فرستاد: «وقتی می‌خندی، دلم می‌خواهد تمامِ آن کسانی را که لبخندت را دیده‌اند، خوراکِ هاسکی‌های گرسنه‌ام کنم.» ​دید که لبخندِ مرد بزرگ‌تر شد و طاقِ ابروهایش بالا رفت: — «کی به تو اجازه داده این‌قدر راجع‌ به من تصمیم بگیری؟» — «و کی گفت من نیازی به اجازه دارم؟» ​مو مشکی پوزخندی زد و دوباره انگشتانش روی صفحه‌ی کوچکِ گوشی حرکت کرد: — «پسرم، تو یک مریضی.» — «درسته معجزه؛ من یک مریضم، و تنها راهِ درمانِ این مرض تویی.» ​مردِ مو مشکی با خواندنِ پیام، درنگ‌کنان برخاست؛ روبه‌روی لنزِ دوربینِ مو سپید چشمکی زد، و این مو سپید بود که پشتِ مانیتور، دوباره محوِ «قهوهٔ تلخی» شد که در چشمانِ او دفن شده بود. مو مشکی سرش را عقب کشید و با پوزخندی تلخ، روی صفحه‌کلید تایپ کرد:
8
13
sticker.webp
19
14
آذر
15
15
فورکنید مین براتون مود برد بزنه + یه کپشن رنگ شو شما انتخاب کنید Limit:210
14
16
sticker.webp
22
17
عالیی بود آیان جان♡ من خیلی فیکشن یا رمان نمیخونم ..ولی از داستان تو خیلیی خوشم اومد ..وایب پیانو و کلاسیک .. و داستانی که منو وادار میکنه منتظر پارت ۲ بمونم ؟! خسته نباشی و امیدوارم زود زود بنویسی پارت ۲ رو عزیز جان :))
21
18
𝖳𝗁𝖾 𝖥𝗂𝗋𝗌𝗍 𝖯𝖺𝗀𝖾 𝖮𝖿 𝖠 𝖲𝗍𝗈𝗋𝗒 𝖸𝖾𝗍 𝖳𝗈 𝖡𝖾 𝖶𝗋𝗂𝗍𝗍𝖾𝗇. 𝖢𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 𝖮𝗇𝖾 : 𝖯𝗋𝖾𝗅𝗎𝖽𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍 𝖮𝗇𝖾 : 𝖳𝗁𝖾 𝖲𝗂𝗅𝖾𝗇𝗍 𝖪𝖾𝗒𝗌 𝖲𝗈𝗆𝖾 𝖲𝗍𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌 𝖡𝖾𝗀𝗂𝗇 𝖶𝗂𝗍𝗁 𝖠 𝖶𝗈𝗋𝖽. 𝖮𝗍𝗁𝖾𝗋𝗌 𝖡𝖾𝗀𝗂𝗇 𝖶𝗂𝗍𝗁 𝖠 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗒 𝖳𝗁𝖺𝗍 𝖶𝖺𝗌 𝖭𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖬𝖾𝖺𝗇𝗍 𝖳𝗈 𝖱𝖾𝗍𝗎𝗋𝗇. 𝖣𝖾𝗃𝖺 𝖵𝗎 — 𝖮𝗇𝗅𝗒 𝖮𝗇 𝖬𝗈𝗈𝗇𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍 𝖲𝗈𝗇𝖺𝗍𝖺 ;
15
19
« بعضی شهرها موسیقی رو بهت یاد نمیدن؛ چیزی رو که سال‌هاست به فراموشی سپردی، به یادت میارن. »+1
« بعضی شهرها موسیقی رو بهت یاد نمیدن؛ چیزی رو که سال‌هاست به فراموشی سپردی، به یادت میارن. »
11
20
sticker.webp
24