en
Feedback
Coconut diaries

Coconut diaries

Open in Telegram

جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
240
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
از یکشنبه‌ها متنفرم. با تمام وجودم.

۹ آذر مواجهه هزارباره با بی‌عدالتی.

گاهی بار انفعال از بار اشتباه کردن خیلی سنگین‌تر می‌شه!

کاملا اتفاقی کسی رو که فکر نمی‌کردم توی فروشگاه دیدم، نمی‌دونم متوجه ذوقم شد یا نه، از آخرین دیدارمون دو سالی می‌گذشت، بهم گفت عوض شدم، بزرگ‌تر شدم، اونم شده بود، همه ماهایی که هرروزمون با هم می‌گذشت انقدر تغییر کرده بودیم که منو نشناسه. دیدنش برام نشونه بود. بعد از خوابی که دیده بودم، این دومین نشونه‌ای بود که می‌گفت باید یک سری ارتباطات رو از سر بگیرم، چون هرچقدر سخت، ولی ارزشش رو داره.

امروز حالم خوب بود ولی ملالی نبود جز دلتنگی.
+1
امروز حالم خوب بود ولی ملالی نبود جز دلتنگی.

Voice message00:23

کی باورش میشه ۸ آذره و ما حتی هنوز بخاری روشن نکردیم!

صدای امروز، چون دلم آهنگای دهه نود میخواست.

هیچی طعم چای خونه خود آدم نمی‌شه.

روشنا امشب خیلی زیاد حق میگه.

تقلید کردن، کپی کردن، ادایِ زندگی‌کردنِ کسی رو در آوردن، حالم رو بهم می‌زنه. یه ذره خودت باش ببینیم خودت چقدر می‌ارزی؟!

من حتی معتقدم قرار نیست دو نفر که شریکِ عاطفی همدیگه‌ان، شبیهِ همدیگه باشن یا بشن. بهترین توصیف رو برایِ این قضیه، از نادر ابراهیمی خوندم، اونجا که خطاب به همسرش می‌نویسه:
«عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم. اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.»

اسب بی‌کهر را بنگر، رنج بی‌ثمر را شوق بی‌هدر را بنگر، مرز پرگهر را

روزای آخری که خونه‌ام همه‌چی متفاوته، انگار باید با تک تک چیزهایی که اینجا دارم خداحافظی کنم و برم، رستورانی که دوست دارم، بستنی فروشی موردعلاقه‌ام، مغازه‌ها و حتی گربه‌های حیاط. جوری می‌رم که انگار قرار نیست برگردم، جوری خداحافظی می‌کنم که تا یه مدت حسرتی نباشه. لعنت به جغرافیا.

اگه بفهمم دستگاه گوارشم از جونم چی می‌خواد نصف مشکلات زندگیم حل می‌شه.

Repost from هِزارتو
هر آدمی یه دلتنگی داره که قرار نیست هیچ‌وقت ازش جدا شه؛ دلتنگی‌ای که تا ته زندگی همراهشه، تا همون‌جا که دیگه نفسی نمی‌مونه.

حسرت یک چیزهایی با منه که هرگز نه می‌تونم بهشون برسم و نه می‌تونم تغییرشون بدم.

شرقی‌های شاد توی خونه متاسفانه اکسیژن ندارن نفس بکشن.

هوا انقدری آلوده‌است که با هرنفس حس می‌کنی یک لایه غبار روی زبونت نشسته، بدون اغراق.

[غم‌زدهِ به بستنی نرسیده.]
+1
[غم‌زدهِ به بستنی نرسیده.]