Coconut diaries
Open in Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
240
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
کاملا اتفاقی کسی رو که فکر نمیکردم توی فروشگاه دیدم، نمیدونم متوجه ذوقم شد یا نه، از آخرین دیدارمون دو سالی میگذشت، بهم گفت عوض شدم، بزرگتر شدم، اونم شده بود، همه ماهایی که هرروزمون با هم میگذشت انقدر تغییر کرده بودیم که منو نشناسه.
دیدنش برام نشونه بود. بعد از خوابی که دیده بودم، این دومین نشونهای بود که میگفت باید یک سری ارتباطات رو از سر بگیرم، چون هرچقدر سخت، ولی ارزشش رو داره.
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
تقلید کردن، کپی کردن، ادایِ زندگیکردنِ کسی رو در آوردن، حالم رو بهم میزنه. یه ذره خودت باش ببینیم خودت چقدر میارزی؟!
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
من حتی معتقدم قرار نیست دو نفر که شریکِ عاطفی همدیگهان، شبیهِ همدیگه باشن یا بشن. بهترین توصیف رو برایِ این قضیه، از نادر ابراهیمی خوندم، اونجا که خطاب به همسرش مینویسه:
«عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم. اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.»
روزای آخری که خونهام همهچی متفاوته، انگار باید با تک تک چیزهایی که اینجا دارم خداحافظی کنم و برم، رستورانی که دوست دارم، بستنی فروشی موردعلاقهام، مغازهها و حتی گربههای حیاط. جوری میرم که انگار قرار نیست برگردم، جوری خداحافظی میکنم که تا یه مدت حسرتی نباشه. لعنت به جغرافیا.
Repost from هِزارتو
هر آدمی یه دلتنگی داره که قرار نیست هیچوقت ازش جدا شه؛ دلتنگیای که تا ته زندگی همراهشه، تا همونجا که دیگه نفسی نمیمونه.
هوا انقدری آلودهاست که با هرنفس حس میکنی یک لایه غبار روی زبونت نشسته، بدون اغراق.
