Coconut diaries
Open in Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! دامپزشک پاره وقت، اورثینکر تمام وقت! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
263
Subscribers
-124 hours
No data7 days
+1030 days
Posts Archive
نمیدونم شاید یکی داره یه جایی کلاس جاکشی برگزار میکنه وگرنه این رفتارهایی که من از آدما میبینم اصلا طبیعی نیست.
توی سنی هستم که کاملا درک میکنم مامانبزرگا چرا همیشه توی کیفشون آبنبات دارن. چون منم دارم.
کاش یکی بهم بگه که با ضرب و زور نگهداشتن دولینگو صرفا برای اینکه استریکم نپره هیچ فضیلتی توش نیست، ول کنم!
تسلیت گفتن مرگ کسی، همیشه برام با یه خجالت و معذب بودنی همراهه که نمیدونم از کجا میاد.
نقاشیهای کلود مونه همیشه منو توی خودشون غرق میکنن. چقدر رویاگونه و زنده و پر احساسه!
چندروز پیش توی فرسکو یه دختر پسره میزبغلی بودن که پیدا بود دیت اولشونه و خیلی خجالتی طور و معذب بودن با هم. دلم هیجان دیت اول خواست.
دفعه آخری که گفتم هیجان میخوام خدا کاری کرد سرمابخورم و بله در هیجان برای زنده مانده بودم یک هفته. از اون هیجانا نه خداجون.
چند روز اخیر انقدر سروتونین کم بهم رسیده که معز طفلکم برای رسیدن بهش التماس میکنه خرید کنم حداقل که خوشحال شه! وگرنه من دو سه ماهی بود که خریدهای هیجانی و این شکلی رو کنار گذاشته بودم!
ما یکروزی آدمهای عادی بودیم و زندگی واقعیمون در زندگی مجازی خلاصه نمیشد! اینه که وحشتناکه.
قراره چی بشه؟ شغلهای عادی حذف بشن و به جای معلم و دکتر و کارمند، فقط بلاگر داشته باشیم؟ یا همه باید کنار بلاگری، شغل قبلیشون رو هم ادامه بدن؟
اصلا از این قضیه که انگار کل محور زندگی آدما شده سوشال مدیا و همهجا یکی داره با دوربین تولید محتوای اینستاگرام میکنه خوشم نمیاد. انگار آدمهای عادی و زندگی معمولی اقلیت شدن و کل جامعه تبدیل شده به یکسری بلاگر که مدام ایونت دعوتان و همهجا دارن ولاگ میگیرن!
امروز بعد از مدتها که تصمیم داشتم برم موزه هنرهای معاصر، بالاخره عزمم رو جزم کردم و رفتم.
درجریان نبودم که الان نمایشگاه عکاسی هست اونجا و خب چیز زیادی هم از عکاسی نمیدونستم. ولی خیلی از آثاری که اونجا بود انقدر حرف برای گفتن داشتن که من رو بعنوان کسی که آگاهیای از عکاسی نداره، جذب کرد.
چندتا از آثاری که خیلی دوستشون داشتم همیناست.
عکس اول، تصویری از مارلنه دیتریخ، بازیگر آلمانی.
عکس دوم، به اسم مادر کوچک در منطقه فولادسازی، اثر لوییس هاین. لوییس هاین جامعه شناس بوده و سعی داشته توی عکسهاش مشکلات اجتماعی و مستندات رو به تصویر دربیاره. توی این عکس تصویری از دختری میبینیم که به دلیل فقر و کارگر بودن پدر و مادرش، مجبور بود نقش بزرگسال رو ایفا کنه. عکاس میخواسته با این عکس از حقوق کودکان دفاع کنه.
عکس سوم، به اسم تابلوی دام، اثر دانیل اسپوئری. ایشون اومده بقایای یک موقعیت متوقف شده مثل بقایای غذا و دستمال و سیگار روی میز رو، دقیقا همون شکلی که بودن، تثبیت کرده. توی توضیحات نوشته بودن:« اسپوئرى در واقع همان كارى رابا اشياء واقعى و سه بعدى انجام مى دهد كه دوربين عكاسى با نور و تصوير مىكند:
ثبت و منجمد كردن يک لحظه از زمان. او با تثبيتِ اين چيدمانهاى تصادفى، ردپاى گذرا و مصرفي زندگى روزمره رابه يک «طبيعت بىجان» دائمى تبديل مى كند.»
دید ایشون رو خیلی دوست داشتم!
در آخر بنظرم بزرگترین و هنرمندانهترین اثری که اونجا وجود داشت، معماری خاص خود ساختمان موزه بود که نمیدونم اگر قرار بود امروز ساخته بشه، چه فاجعهای به جاش ساخته میشد!
از مهر قراره برگردیم دانشگاه و بیمارستان. آخرین سال دانشگاهمه، باورم نمیشه که الان توی اون دانشکده از همه سالبالاتر باشم، ولی از خیلی قبلتر شوق اینترن شدن رو داشتم… اون روزایی که ف اینترن بود و صبح زود میرفت چون قرار صبحونه توی بیمارستان داشتن، دلم میخواست زودتر اینترن بشم که به اون رسم صبحونههای معروف دستهجمعی و ورق بازیهای پشت حیاط بیمارستان برسم!
امیدوارم به ماها هم همونجوری خوش بگذره و امیدوارم دوباره همهچیز خراب نشه!
قدرتی خدا هر آنلاینشاپی که من ازش خرید میکنم میشه فس فسوترین و دیرتحویلترین آنلاینشاپ جهان.
