en
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

Open in Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
198
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-630 days
Posts Archive
من آن فیلم‌ها را ندیدم. همان فیلم‌هایی که زن‌های توی گروه هنوز هم از آن صحبت می‌کنند و می‌گویند شب‌ها بعد خوابیدن بچه‌ها، یواشکی توی اینستاگرام می‌ببینند و در تاریکی و تنهایی گریه می‌کنند. همان روزهای اول وصل شدن نت، از اینجا و آنجا درباره‌ی ویدئوهای منتشر شده می‌خواندم. اینستاگرام نداشتم و بالاخره گشتم و توی همین تلگرام چیزهایی پیدا کردم. ویدئوی اول را پدری گرفته بود که در میان دو ردیف جسد پوشیده در کیسه‌ی مشکی راه می‌رفت و پسر از دست‌رفته‌اش را صدا می‌کرد! با دیدنش حجم زیادی از اندوه و درد و خشم، توی وجودم پمپاژ شد. احساس می‌کردم بازی خورده‌ام. در آن روزها که روی حقیقت خاک می‌ریختند، من بازی خورده‌ام. ویدئوی بعدی تصویری از اجساد روی هم انباشته بود. حتی نوشتنش هم سخت است. به محض آنکه روی فیلم زدم، متوقفش کردم! قبل از دیدن فیلم‌ها، کافی میکس بدون شکر خورده بودم و حالا تلاش می‌کردم همه‌ی چیزی که خورده‌ام را پیش از آنکه با فشار از دهانم بیرون بپاشد، به سختی درون معده‌ام نگه دارم. چه شد که من تماشاگر سردخانه‌های بی‌روح و اجساد تیرخورده شدم. خشم تمام وجودم را در برگرفت. با عصبانیت، بورس چوبی‌ روی میز را برداشتم و به سمت در تراس پرت کردم. شیشه‌ی در، از وسط شروع به ترک خوردن کرد. ترک ها آرام آرام شروع به پخش شدن کردند و آهسته آهسته تا بالاترین و پایین‌ترین نقطه‌ی پنجره، خودشان را رساندند. شب که همسرم آمد، روی ترک‌هایی که حالا عمیق‌تر شده بودند چسب زد که شیشه تا وقت تعویضش با شیشه‌ای دیگر، فرو نریزد! ما آن شیشه‌ را هنوز عوض نکرده‌ایم و من درست بعد از صدای مهیب شکستن، به سرایت خشونت و وحشت پی بردم! تصاویر، غمناک نبودند، وحشیانه و غیر انسانی و ناعادلانه بودند. مرگ با همه‌ی تلخی‌اش نباید این قدر بی‌ملاحظه و وحشیانه باشد! فهمیدم که باید دیدن فیلم‌ها را متوقف کنم. فهمیدم برای آنکه مثل شیشه‌ی در تراس فرو نریزم چاره‌ای ندارم جز آنکه هنوز هم به آن مرد راننده لیفتراک فکر کنم. منظورم فیلم دوربین مداربسته‌ای بود که بعد از انفجار اسکله‌ی شهید رجایی بندرعباس منتشر شد. تنها جسم متحرک توی فیلم، لیفتراکی بود که به سمت مخالف دوربین می‌رفت. همه چیز از دید راننده عادی بود. یک روز معمولی در یک هفته‌ی تکراری و یک جای تکراری! شاید صبح که بیدار شده بین خوردن نان و پنیر و کره مربا دودل بوده است و شاید اصلا آنقدر دیر بیدارشده که به صبحانه خوردن نرسیده است. او داشت در کمال آرامش کارش را می‌کرد. هرچند من نفس حبس کرده‌ بودم که ببینم چگونه همه چیز روی هوا می‌رود! چند ثانیه بعد از آنکه لیفتراک ناپدید شد و دیگر از دید ما و دوربین به چشم نمی‌آمد، انفجار رخ داد! آن روزها همه‌اش به همین راننده فکر می‌کردم. به اینکه یعنی زنده مانده است؟! آنجا داستان برای من تمام نشده بود، هنوز امیدی بود ولی در تصویر جسدی بدون روحِ زندگی، هیچ داستانی برای ادامه دادن وجود نداشت. یک خشونت زنده که دیدنش بیش از درد و غم، برای من با وحشت و خشم همراه بود. ادامه👇

هلال روز سوم 🌙
هلال روز سوم 🌙

می‌گویم هروقت از روزه‌داری خسته شدی آن تیر و‌مردادهای گرم و شانزده ساعت روزه‌داری را یادت بیاید. گفت آن موقع، توان داشتیم. راست می‌گفت. ده پانزده سال جوان‌تر بودیم و راحت توی خانه‌ی پدر و مادرمان، زیر کولر روز را شب می‌کردیم. من شبها تا سحر، جنایت و مکافات می‌خواندم و از آن طرف، تا لنگ ظهر می‌خوابیدم. یک نفر بود که غذا بپزد، بشورد و بسابد و ما را برای سحری بیدار کند! امسال، شب اول رمضان، واقعا نمی‌دانستم چطور می‌توانم با بچه‌ای که هفت و هشت صبح بیدار می‌شود و بساط بهانه‌گیری و غرغر و نق نقش به راه است و تمام مدت یک مادرِ سرحال پرانرژی می‌خواهد، چکار کنم. هرطوری حساب می‌کردم سخت بود و سخت هست. امروز نمی‌دانستم از ساعت سه عصرِ تا شش و دوازده دقیقه که اذان می‌گویند، دوام می‌آورم یا نه و خب واضح است که دلیلش تشنگی و گرسنگی نبود! اما دم افطار امروز رفتم کمی قدم زدم و وقتی توی آسانسور، دکمه طبقه‌ی سوم را زدم که برگردم خانه، حس کردم به یک گذشته‌ی دور وصل شده‌ام. به یک گستره‌ی وسیع و پرمعنا. به یک تاریخِ شکوهمند. به یک مناسکِ هزاران‌ساله. به اصالت بندگی! حس کردم دارم با چیزی یکی می‌شوم، نیرویی درونم بود که توان مقابله با رنج را داشت. نیرویی بود که می‌توانست اوضاع را بهتر کند. یک لحظه به خودم گفتم همه‌اش به این پنج دقیقه‌ای که آدم، خودش را در آغوش ابرها حس می‌کند می‌ارزد. همه‌اش به این حس نابی که لحظه‌ی اذان دارد، می‌ارزد. تمام سختی‌اش، در این دنیای بی مواجب و پاداش، به این لحظه‌‌ی جاودانی که پاداش صبوریت را می‌دهد می‌ارزد

مضطرب به نظر میاید خانم هیپبورن! نکنه قراره واقعا جنگ بشه! یک اسفند ۰۴
مضطرب به نظر میاید خانم هیپبورن! نکنه قراره واقعا جنگ بشه! یک اسفند ۰۴

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار چون گوش روزه‌دار بر الله‌اکبر است هلال روز دوم 🌙
بازآ که در فراق تو چشم امیدوار چون گوش روزه‌دار بر الله‌اکبر است هلال روز دوم 🌙

بعد هر چه بپرسی چرا اینقدر فحش ناموسی؟ چرا اینقدر توهین به جنس زن؟ چرا اینقدر دین ستیزی؟ چرا اینقدر بی احترامی به عقاید دیگرا
بعد هر چه بپرسی چرا اینقدر فحش ناموسی؟ چرا اینقدر توهین به جنس زن؟ چرا اینقدر دین ستیزی؟ چرا اینقدر بی احترامی به عقاید دیگران؟ چرا اینقدر برچسب زنی و‌ تمامیت خواهی؟ چرا اینقدر رفتارهای فاشیستی؟ یا می‌گويند چهره‌های ناشناخته نفوذی هستند و طرفداران واقعی آقای پهلوی نیستند! یا اینکه می‌گويند خیلی عصبانی هستند و باید درکشان کرد! گویا ما خیلی خوشحال هستیم و داریم جوجه کباب سیزده به‌در را باد می‌زنیم! نه عزیز جان... ما نخواهیم از دامان این رادیکالیسم به دامان آن رادیکالیسم بیفتیم چه کسی را باید ببینیم؟ @yaser_arab57

هر گاه بنده‌ای مرا بخواند، آن چنان به سخن او گوش می‌سپرم که گویی بنده‌ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده‌ام همه را چنان می‌خواند که گویی همه خدای اویند جز من. ۱ رمضان ۱۴۴۷ قمری

چه احساسی داشتید اگر ناچار بودید همه‌ی کارها را نیمه، رها کنید. کتابی را در آغازِخواندن، فیلمی را در ابتدای دیدن، متنی را حینِ نوشتن، غذایی را در میانه‌ی پختن، پیامی را در موقع ارسال کردن، آهنگی را حتی پیش از شروع به خواندن! چه احساسی داشتید اگر به محض سنگین شدن چشم‌هایتان، ناچار بودید تن به بیداری دهید، چه احساسی داشتید اگر به محض نشستن، کسی شما را به ایستادن وادار می‌کرد. چه احساسی داشتید اگر تمام روزتان پر از کارهای ناتمام و نیمه‌کاره بود ؟! چه احساسی داشتید اگر تمام تلاشتان برای مدیریت امور، به شکست ختم می‌شد ؟! مادرها تمام روز چنین احساساتی دارند. آیا در دنیا کسی هست که بتواند یک مادر را درک کند و خیلی ساده، با کلماتی ملموس او را که پر از ناکامی و ناتمامی‌ست، در آغوش بگیرد؟!

قبل خوابیدن بچه، چای دم می‌کنم که وقتی خوابید بخورم اما دیگه حتی حالِ چای خوردن هم نیست. کاش بعد خوابیدن بچه‌ها، روز تازه شروع می‌شد نه که روز قبلی تموم بشه!

اینکه می‌گویم ما خودمان هم مقصریم یا احساساتی تصمیم میگیریم و سوار موج‌های فضای مجازی می‌شویم، فقط یک بُعد از واقعیات موجود است. خیلی ها می‌توانند به من خرده بگیرند که نباید فقط مردم یا جامعه را مقصر بدانم و ساختار حاکم در رسیدن به چنین نقطه‌ای دخیل بوده است. درست است ولی من تخصص ورود به این حوزه را نداشتم. در واقع اینستاگرام فقط یک بستر است. بستری برای آنکه ناخودآگاه جمعی ما را به نمایش بگذارد و رفتارهای خوب یا  بد ما را تقویت کند! برای همین من فقط از چیزی نوشته‌ام که همیشه دغدغه‌اش را داشته ام. چیزی که درباره‌اش مطالعه کرده ام. من چیزی از سیاست و اقتصاد نمی‌دانم، حتی چند بند از قانون اساسی کشورم را حفظ نیستم. تمام چیزی که از اقتصاد می‌دانم شاید همین  نظام عرضه و تقاضا باشد! من حتی از جزییات بانکداری و رانت و ارز دولتی و ترجیحی هم چیزی نمی‌دانم. برای همین است که سراغ این چیزها نمی‌روم. ولی زیر نظر گرفتن رفتار مردم، خصوصا در بحران‌ها موضوعی بوده که همیشه به آن فکر کرده و درموردش نظرم را گفته‌ام. اینکه ما در اجتماع واقعی، معترض نباشیم (حالا چه در صف نانوایی باشد چه وقتی بچه‌مان را مدرسه‌ی دولتی اسم‌ نوشته‌ایم و از ما شهریه طلب می‌کنند!) و اعتراضمان را با الفاظی آشنا، توی فضای مجازی بیاوریم، کنش اجتماعی یا سیاسی نیست! اینکه مدتهای متمادی سکوت کنیم، به منابع قدرت بچسبیم و بعد، وقتی صبر جامعه لبریز شد و همه با فریاد زیر میز زدند ما هم همراه شویم و فریاد بزنیم، اقدام شجاعانه‌ای‌ نیست. باید به پیش از اینها برگردیم و ببینیم در آن دوران ظاهرا آرام، کجا مسیرمان را از این مسیر پر از ویرانی جدا کردیم! کجا سکوت نکردیم و کجا هزینه دادیم! آن وقت می‌توانیم از غیرت و شجاعت خودمان، دفاع کنیم! آن وقت می‌توانیم بگوییم ما فریب جریان‌ها را نمی‌خوریم و با درک و تشخیص خودمان، با توجه به هرچه در تمام این سالها تجربه کرده‌ایم با چنین اوضاعی برخورد خواهیم کرد.

Repost from پارادوکس
اگه می‌بینید یه سری از روشنفکرها (نویسندگان، مترجمان، معلمان، استادان دانشگاه، و ...) در این شرایط حرف نمی‌زنن، لزوماً دلیلش بزدلی یا وابستگی یا چیزهایی شبیه به این نیست. دلیلش اتفاقا می‌تونه به «استقلال» اونها برگرده: اینکه به هیچ جا وصل نیستن و درنتیجه مثل همه‌ی آدم‌های عادی دیگه در این کشور، تأمین نیازهای خودشون و خانواده‌شون در شرایط فعلی اون‌قدر ازشون وقت و انرژی می‌گیره که حتی فرصت نمی‌کنن چیزی بگن؛ خصوصاً اگه قرار باشه حرف حساب بزنن و صرفاً بلندگوی تکرارکننده‌ی مطالب رسانه‌ها نباشن. و این یکی از تلخی‌های این دوره‌ست که آدم‌های مستقل نه‌تنها رسانه‌ای ندارن، بلکه اون‌قدر از هر طرف در محاصره‌ قرار گرفتن که مجالی برای سخن‌گفتن پیدا نمی‌کنن. و از همه بدتر اینکه، نه‌تنها حکومت، بلکه جامعه هم آدمِ «واقعاً مستقل» رو تحمل نمی‌کنه. البته این واکنش جامعه ناشی از خشمی‌ه که قابل‌درکه، ولی نهایتاً به ضرر خودش تموم می‌شه. 🌐 کانال پارادوکس: 🆔 @paradoxizer 〰️

مردم همیشه همون چیزی رو می‌خوان که همیشه می‌خواستن، رستگاری و قیمت رستگاری رو هم بازار تعیین می‌کنه!

مردم همون چیزی رو می‌خوان که همیشه می‌خواستن، رستگاری و قیمت رستگاری رو هم بازار تعیین می‌کنه. (ریگ روان، تولتز، خاکسار) پ.ن: کاملن درسته. قیمت همه چیز رو بازار تعیین می‌کنه. این که می‌گن روی خیلی چیزها نمی‌شه قیمت گذاشت حرف بی‌اساسیه. چون نیک بنگری می‌بینی که بازار قیمت عالی‌ترین مفاهیم معنوی رو هم تعیین می‌کنه. این که کسی بگه من حاضرم همه‌ی زندگیم رو مثلن برای فلان کس یا فلان چیز بدم حرف بی‌اساسیه. هیچ وقت در عمل این بذل و بخشش‌ها اتفاق نمیفته. باید دید قیمت اون فرد یا اون مفهوم توسط بازار چقدر تعیین شده. بیشتر از قیمت تعیین شده‌ی بازار کسی حاضر نیست هزینه بده، حتا برای همون چیزهایی که الان تو ذهن شما میاد! همیشه باید ببینیم مزنه‌ی بازار چنده. @hafezbajoghli

ناامیدکننده‌ترین چیز در وضعیت فعلی جامعه برای من، این است که پایه‌های تعقل واقعا سست شده یا شاید سست بوده است. نمی‌دانم! یک چیزی توی مغز آدمها کرده‌اند که هرکسی بخواهد هروقتی که شد می‌تواند تغییر کند! می‌تواند از راه رفته برگردد. ما سیاست و فلسفه و دین و روانشناسی را باهم مخلوط کرده‌ایم و در این راه، اولین چیزی که از دست داده‌ایم شعور و آگاهی‌مان است! یک واژه‌های عوام فریبانه‌ای هم درست کرده‌اند به اسم شرف و غیرت و وطن فروش و وسط باز و ... اینها از کجا آمد؟ چه شد که ما از آن تحلیل‌های پرمایه در فیسبوک که قطعا در قدرت استدلال آدمها و خوانندگان نقش داشت، از آن همه نشریات وزین و محتواهای فاخر و فیلمهای سینمایی که می‌شد ساعتها درباره‌اش بحث کرد به چنین حضیضی افتادیم. چه شد که ما عقل را تعطیل کردیم و باورها را به راحتی زیر سوال بردیم و چشم به دهانِ آن سلبریتی و فلان بازیگر دوختیم و عامیانه‌ترین نوع ادبیات را برای گفتمان در کامنت‌های منجلابی به اسم اینستاگرام انتخاب کردیم! چه شد که ما مکتب را فراموش کردیم و اشخاص را به عنوان مکتب به رسمیت شناختیم و روی حرف آدمهایی که نانشان به نامشان وابسته است، تا این اندازه حساب باز کردیم! حالا فضای مجازی پر شده از مشتی اسم! یک سرگرمی تازه برای آدمهایی که به هر روشی شده می‌خواهند از فکر کردن فرار کنند. مدتها اینستاگرام نرفته بودم تا امشب که رفتم تا ویدئوهای یک چهره‌‌ی روشنفکر مذهبی مشهور را ببینم که اخیرا با پست‌هایش افشاگری می‌کرد. خودم هم محتوای پست‌هایش را می‌پسندیدم و لایک می‌کردم. فکر می‌کنید چه می‌گفت!؟! هیچ! اذهان عمومی را متوجه دلِ شکسته‌ی خودش کرده بود که دارد از تندروها و براندازها به یک اندازه فحش می‌شنود! اذهان عمومی با دیدن چنین محتوایی، چه می‌کنند؟ معلوم است دیگر! دل می‌سوزانند. کاری که سالهاست می‌کنند. سالهاست یک سری توی اینستاگرام روضه می‌خوانند و بقیه پای روضه می‌نشینند و مجلس را گرم می‌کنند؛ نمایش سخیفی از احساسات! شما می‌گویید این وسط، محتوای فاخر و خوب هم وجود دارد؟! بله وجود دارد ولی در تمام این سالها که عده‌ای در اینستاگرام آزادی بیان داشتند، در تمام این سالها که هرگونه محتوایی پخش شد ما به کجا رسیدیم؟! جز اینکه روز به روز تعصبات شدیدتر، خشم‌ها و کینه‌ها عمیق‌تر شد؟ کدام فضای گفتگویی در اینستاگرام شکل گرفت؟! شما اسم این سوگ دسته‌جمعی را گذاشته‌اید همبستگی؟! شما اسم این حالِ بد عمومی را گذاشته‌اید اتحاد و باهم بودن؟! من و همسرم چندین سال، در فضای مجازی کسب و کاری تولیدی داشتیم، کسب و کاری که با آمدن غولهایی که از هیچ روشی برای جذب مخاطب، فروگذار نمی‌کردند به یک میدان رقابت مسموم تبدیل شد! از همان زمان، می‌شد به وضوح سقوط اخلاق را دید! حرف زیاد است... نمی‌خواهم آنطور که مد شده و لایک‌خورش ملس است روضه بخوانم‌. فقط می‌خواهم بگویم باید انتخاب کنیم و پای انتخابمان بایستیم و‌هزینه بدهیم. انتخابمان هرچه باشد، باید هزینه بدهیم. هزینه، فحش و بلاک و ریپورت نیست. انگار باور کرده ایم‌ همه چیز در همین عکسها و فیلمها خلاصه شده است! هزینه، دست شستن از منافعی است که هر فردی خودش بهتر میداند چگونه از آن بهره برده یا خواهد برد! ما همه در رسیدن به چنین وضعیتی مقصریم و تا زمانی که این را نپذیریم، هیچ تغییری، دست کم هیچ تغییر بنیادینی در شیوه‌‌ی اداره‌‌ی این مملکت و افق آینده، رخ نخواهد داد!

انگار سکوت مرگ همه جا رو گرفته!

توی تاریکی شب نگاهش می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم، این گنبد هندسی و آن مناره‌ی بلند چه دارند که هربار که اینجا می‌آیم، دوست دار
توی تاریکی شب نگاهش می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم، این گنبد هندسی و آن مناره‌ی بلند چه دارند که هربار که اینجا می‌آیم، دوست دارم بایستم و نگاهشان کنم. به نور زردی که به آجرها میتابید چشم دوختم و فکر کردم زیبایی این نور در میان تاریکی است که آدم را جذب خودش میکند. بعد کمی آن سوتر را نگاه کردم و دیدم چراغهایی توی شاخه‌های درخت روشن کرده اند. آنها، این جاذبه را نداشتند. اصلا زشت بودند. شاید چون تاریکی اطرافشان هنوز فراگیر و متراکم نشده بود! حالم، حال جمعه شبهایی بود که به غم و غصه می‌گذشت چون صبح فردا شنبه بود و مادرم سرکار می‌رفت و من در خانه تنها بودم! حالا کیلومترها از این هم‌آغوشی نور و تاریکی دورم ولی دروجودم همچنان دست در گردن می‌بینمشان. هنوز هم شب‌های شنبه تاریک است و من، منِ دلتنگِ افسرده سالهاست آن نور را درونم پیدا کرده‌ام. شاید از همان سال‌های پیش از دبستان که حق‌اش نبود، به آن زودی غصه‌ی نبودن‌ها را بخورم و به تلخی درون خودم بگریم. این نور شاید نتواند بر تاریکی تنهایی غلبه کند ولی هرچه هست، آن را برایم زیباتر و بامعناتر می‌کند.

Mohsen Chavoshi - Panah.mp310.89 MB

هر که هستید، برای ایران ...   محمد فاضلی   شما در کدام دسته از آدم‌های زیر قرار می‌گیرید؟ اصول‌گرا هستید یا اصلاح‌طلب؟ سلطنت‌طلب هستید یا طرفدار جمهوری سکولار؟ چپ هستید یا راست؟ دنبال سازش با نظم جهانی آمریکامحور هستید یا دوست دارید بخشی از نظم شرق‌محور به رهبری چین باشید؟ امنیت را مقدم بر توسعه می‌دانید یا توسعه را مقدم بر امنیت یا به همبسته امنیت‌توسعه معتقدید؟ دنبال تداوم و اصلاح رادیکال وضع موجود هستید یا در پی براندازی هستید؟ اقتدارگرایید یا دموکراسی‌خواه؟   چند ثانیه وقت بگذارید و با خودتان به توافق برسید که در کدام دسته جا می‌گیرید. البته ممکن است در هیچ کدام از آن‌ها که نام بردم جا نگیرید، اما نکته مهم این است که در هر دسته‌ای که جا بگیرید یا نگیرید، دو واقعیت بسیار سهمگین و دردناک پیش روی شماست. دو واقعیتی که هیچ اهمیتی نمی‌دهند شما که هستید و چه موضعی دارید.   واقعیت اول، وضعیت اقتصاد ایران است. توصیفات بسیاری درباره اقتصاد ایران ارائه شده، اما در ۱۵ دی ۱۴۰۴ گفت‌وگویی با مسعود نیلی انجام دادم که روز ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ با عنوان «اقتصاد مستهلک ایران: بیست سال اشتباه راهبردی» منتشر شد. مسعود نیلی به استناد مطالعه، عدد و رقم، تصویری از صنعت‌زدایی، وابسته شدن به منابع محدود، فرسایش منابع طبیعی، بی‌کیفیت شدن اشتغال، و قطع ارتباط با اقتصاد جهانی ارائه می‌دهد که به شدت هشداردهنده و حتی هولناک است.   هیچ کسی (هر که هستید) و هیچ گروه سیاسی نمی‌تواند تصویری از آینده میان‌مدت و بلندمدت ایران ارائه دهد مگر آن‌که تکلیفش را با چگونگی گذار از این #وضع_موجود به هر #وضع_مطلوب اقتصادی را مشخص کند. زمان کلی‌گویی و گفتن کلمات انگیزشی، یا طرح‌های صد تا یک غاز هم نیست. بیش از همه باید به دولتیان و همه مردان و زنان اثرگذار نظام سیاسی توصیه کرد که روایت مسعود نیلی از اقتصاد ایران را ببینند.   واقعیت دوم، وضعیت نظام جهانی است. ایران در تحریم است، شدیدترین تحریم‌هایی که در طول تاریخ بر کشوری تحمیل شده است. ایران در محاصره نظامی هم هست. ایران در میانه رقابت‌های ژئوپلتیک و ژئواکونومیک قدرت‌های جهانی هم هست. ایران خودش پرونده است (به دلیل جایگاهش، مواضعش، سابقه رابطه‌اش با آمریکا و اسرائیل، و دلایل دیگر) و بخشی از پرونده رقابت آمریکا و چین هم هست؛ و به بخشی از پرونده روسیه-اروپا هم هست.   هیچ کسی (هر که هستید) و هیچ گروه سیاسی نمی‌تواند تصویری از آینده میان‌مدت و بلندمدت ایران ارائه دهد مگر آن‌که تکلیفش را با چگونگی گذار از این #وضع_موجود به هر #وضع_مطلوب امنیتی مشخص کند. زمان کلی‌گویی، رؤیابافی، نمایش رسانه‌ای ارائه کردن با کارشناسان متوهم فضایی، قیافه گرفتن‌های تحلیلی و لاف زدن‌های گزافه نیست. پای موجودیت ایران در میان است.   سخن آخر دو تیغه قیچی، ایران را تهدید می‌کنند. تیغه اول، اقتصادی است که پس از بیست سال اشتباه راهبردی و تحت فشار سنگین‌ترین تحریم‌ها، فرسوده و مستهلک شده است. تیغه دوم، طوفان ژئوپلتیک و ژئواکونومیک برخاسته در جهان رقابت‌های بین ابرقدرت‌هاست. طوفانی که بعد از ۷ اکتبر خاورمیانه را نیز به دلایلی دیگر در بر گرفته است. هر که هستید با هر تفکر و رویکردی، اگر به ایران می‌اندیشید و اگر اصلاً آن‌قدر عاقل هستید که فکر کنید ایرانی باید بماند تا بخواهید توسعه و سعادت مردمانش را رقم بزنید؛ یا فقط حاکم آن باشید یا در آن ارزش‌ها و سبک زندگی‌تان را ترویج کنید؛ یا نه اصلاً فقط می‌خواهید شیرش را بدوشید و به کیسه بریزید؛ باید راه، طرح و برنامه‌ای برای مواجهه با این دو واقعیت درهم‌تافته و به شدت پیچیده داشته باشید.   بهتر است #همه_برای_ایران، برای بقا و ارتقای نود میلیون جان که در این سرزمین زندگی می‌کنند، از طرح‌های یک‌خطی، ایده‌های فرتوت، گفته‌های پوسیده و هر اصرار و تجویز ناکارآمدی دست بردارند و به این بیندیشند که چگونه می‌توانیم از چاهی که در آن فروافتاده‌ایم و از راهی که فروبسته است، و از گردابی چنین هایل خارج شویم.   «اقتصاد مستهلک ایران: بیست سال اشتباه راهبردی»   ۲۳ بهمن ۱۴۰۴   @fazeli_mohammad

چندروز پیش که رفته بودم سراغای کتابای انبار، این کتاب رو هم با خودم آوردم بالا که دوباره بخونم. تاریخ مطالعه کتاب رو نوشتم تی
چندروز پیش که رفته بودم سراغای کتابای انبار، این کتاب رو هم با خودم آوردم بالا که دوباره بخونم. تاریخ مطالعه کتاب رو نوشتم تیر ۹۷ و برخلاف عادتم، خیلی جملاتش رو داخل پرانتز گذاشتم. (من اساسا زیاد اهل خط کشیدن و علامت نیستم و این هم دلیلی نداره جز اینکه هیچوقت همون لحظه مداد پیشم نیست!) . حالا دوباره دارم می‌خونمش و دوست دارم بعضی قسمتهاش رو اینجا به اشتراک بذارم ولی از طرفی فکر میکنم سالهاست دارم این کارو انجام میدم. سالهاست توی فضای مجازی، دارم این کارو میکنم و راستش اگه کوچکترین تاثیری داشت، حتما الان هم این کارو میکردم. اما به شکل حیرت‌انگیزی هیچوقت پیامی نگرفتم یا اگه گرفتم، خیلی نادر بوده که «فلان کتابی که تو گفتی رو خوندم، مرسی که معرفی کردی!». ما باید تشنه‌ی آگاهی باشیم، باید بخوایم که بدونیم تا بدونیم. دوریس لسینگ در چندجای این کتاب به یک نکته‌ی خیلی خوب اشاره میکنه. «به اعتقاد من، مردمان پس از ما از این در شگفت می‌شوند که ما از یک سو اطلاعات بسیار زیادی درباره‌ی رفتار خود گرد آورده‌ایم،درحالیکه از سوی دیگر مطلقا هیچ تلاشی نکرده‌ایم تا از این اطلاعات برای بهبود بخشیدن به زندگی خود استفاده کنیم.»