en
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

Open in Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
203
Subscribers
-224 hours
-17 days
-130 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+18
in 0 channels
August '260
in 2 channels
Get PRO
July '260
in 0 channels
Get PRO
June '260
in 2 channels
Get PRO
May '260
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+12
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 4 channels
Get PRO
January '26
+17
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 1 channels
Get PRO
November '25
+4
in 1 channels
Get PRO
October '25
+166
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September+1
Channel Posts
این چندروز، هیچ چیزی نمی‌توانست حالم را بهتر کند. دیشب این فیلم را خیلی اتفاقی توی زرفیلم پیدا کردم. محصول ۲۰۲۶ و امتیازش بال
این چندروز، هیچ چیزی نمی‌توانست حالم را بهتر کند. دیشب این فیلم را خیلی اتفاقی توی زرفیلم پیدا کردم. محصول ۲۰۲۶ و امتیازش بالا بود. دیدم چقدر با احوالاتم جور درمیاید. هرچند که با غم و درد زن داستان که با مرگ همسر و فرزندانش دست و پنجه نرم می‌کرد، هزاران هزار کیلومتر فاصله دارم. زن، دلقک بود و با گریم خاصی، در بیمارستان‌ها برای بچه‌های مریض نمایش اجرا می‌کرد. بعد از مرگ عزیزانش، تلاش کرد برای فرار از فروپاشی، به سرکار برگردد. اما رئیس بیمارستان، با برگشتش موافقت نکرد و گفت نمیتوانی این کار را بکنی، چون دیگر دلقک بودنت را نمی‌بینند و همه، تو را به عنوان زنی که خانواده‌‌اش را از دست داده، می‌شناسند. تکان‌دهنده بود! عجیب است که به محض از دست دادن کسی، او را به گونه‌ای به خاطر می‌آوریم که شاید هرگز در زمان زنده بودنش، آن‌طور به چشممان نیامده بود! میدانم خیلی تکراری و کلیشه‌ای است که بگویم تا هستیم قدر همدیگر را بدانیم و ... اما همین است دیگر. همین که بعضی چیزها را انگار فقط وقتی می‌شود دید که مرگ، سراغ زندگی‌مان بیاید!

2
عزیزم... رفتن بابا برای ما، پایان یه دوران سخت و شروع یه دوران سخت، اما این بار غمناک بود.
عزیزم... رفتن بابا برای ما، پایان یه دوران سخت و شروع یه دوران سخت، اما این بار غمناک بود.
36
3
در متن دعای روز یکشنبه، عبارتی هست که خیلی دوستش دارم. همین عبارت، دعای یکشنبه‌ها را برایم خاص‌تر کرده است. «بِكَ أَسْتَجِيرُ يَا ذَا الْعَفْوِ وَ الرِّضْوَانِ مِنَ الظُّلْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مِنْ غِيَرِ الزَّمَانِ وَ تَوَاتُرِ الْأَحْزَانِ وَ طَوَارِقِ الْحَدَثَانِ وَ مِنِ انْقِضَاءِ الْمُدَّةِ قَبْلَ التَّأَهُّبِ وَ الْعُدَّةِ به تو پناه می‌آورم اى خداى بخشنده و مهربان از ستم و دشمنى، و مصائب روزگار و اندوه هاى پياپى و پيشامدهاى ناگوار دوران و از گذشت عمر، پيش از مهيّا شدن و توشه برداشتن آه از این تواتر‌الاحزان... این اندوه‌های پی در پی...
50
4
اینکه چطور مثل فیلم‌ها همه چیز روی دور تند بود. بابا دیگر جواب نمیدهد، نبضش را میگیرم و چیزی احساس نمی‌کنم. آمبولانس می‌آید و احیا را انجام می‌دهد. بابا را روی تخت می‌خوابانند درحالیکه رنگش مثل گچ شده و روی پلک‌هایش چسب زده‌اند. شمد سبزی رویش می‌کشند و وقتی بچه‌ها از حیاط می‌آیند میگوییم: هیس! بابا ممد خواب است! می‌روم خانه و برمیگردم. وقتی برمیگردم بابا دیگر روی تخت نیست. انگار تخت را جارو کرده‌اند، پتوها و ملافه‌ها توی لباسشویی می‌چرخند. مردی لاغراندام می‌آید و تخت را می‌برد! بعد همه چیز تغییر می‌کند. پشت تلفن حلوا سفارش می‌دهیم. از اسنپ پیاده می‌شوم و از توی خانه صدای گریه می‌آید. ۹ صبح است و همه آمده‌اند. همه‌ی آدمهایی که چندسال است آنها را ندیده بودم. زن‌ها توی آغوش هم گریه می‌کنند.  مردها تسلیت می‌گویند و من سینی چای را در میان جمعیت می‌چرخانم! توی خیابانها دنبال گلایل تازه می‌گردیم. سرِ خاکیم و یک نفر خاک را گل میکند و توی قبر می‌ریزد! کمی بعد پشت میز نشسته‌ایم و غذا می‌خوریم. ساعتم را نگاه میکنم. فقط ۲۴ ساعت گذشته است! مریم‌ها را توی آب می‌گذاریم، نماز لیله‌الدفن میخوانیم و توی مسجد دیس خرما و حلوا را به مردم تعارف می‌کنیم. شب که می‌شود لباس‌های سیاهمان را می‌شوریم چون فردا دوباره نیازشان داریم. دوباره صبح میشود و توی آن قبرستان بزرگ، غیر از ما پرنده پر نمی‌زند!
48
5
پسرم می‌پرسد: بابا مَمَّد هنوز بیمارستانه!! و ما می‌گوییم بله! بابا در این مدت آنقدر دکتر رفته و بستری شده که موضوع برای پسرم
پسرم می‌پرسد: بابا مَمَّد هنوز بیمارستانه!! و ما می‌گوییم بله! بابا در این مدت آنقدر دکتر رفته و بستری شده که موضوع برای پسرم عادی شده است ذهن کودکانه‌‌اش احتمالا نمی‌تواند چیزی که در این چندروز رخ داد را هضم کند. درک کردنش برای من هم سخت است. معلوم است که نمیتواند آمبولانس را به نبودن پدربزرگش، شلوغی خانه، مراسم ختم و بعد رفتن به بیابانی پر از قبر که اصلا جای خوبی برای بازی نیست ربط بدهد!
45
6
بابا مَمَّد تو که رفتی همه اومدند امشب جات خالی‌تر از همیشه بود
بابا مَمَّد تو که رفتی همه اومدند امشب جات خالی‌تر از همیشه بود
20
7
می‌دانستم می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد پدرم برای تو چه بگویم بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن د
می‌دانستم می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد پدرم برای تو چه بگویم بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن درختی کاشت؟ بگویم غمینگم و مرگ کاری نمی‌کند دستت را بر شانه‌ام بگذار و مرگ را متوقف کن دارم می‌روم دارم نامم را از دهان دنیا خالی می‌کنم
1
8
می‌دانستم می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد پدرم برای تو چه بگویم بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن د
می‌دانستم می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد پدرم برای تو چه بگویم بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن درختی کاشت؟ بگویم غمینگم و مرگ کاری نمی‌کند دستت را بر شانه‌ام بگذار و مرگ را متوقف کن دارم می‌روم دارم نامم را از دهان دنیا خالی می‌کنم
1
9
گمانم بعد از ده روز رفتیم آنجا. در تمام این مدت، من و بچه میخواستیم برویم و ببینمش، اما نمی‌شد.‌ فکر می‌کردم مزاحم و توی دست و پاییم. بگذاریم آخر عمری راحت باشد و حداقل کمی استراحت کند. دیشب همسرم داشت فیلمِ سند امضا کردنش توی محضر را نشانم میداد. خیلی شکسته‌تر از آخرین باری شده بود که دیده بودمش. راستش خودم هم دوست ندارم آدم‌ها را در نحیف‌ترین و شکننده‌ترین حالتشان ببینم. آدم تا عمر دارد یادش نمی‌رود! امروز صبح اما رفتیم. سلام کردم، جوابم را داد. دیگر حتی توان اینکه به بوه تشر بزند، نداشت. با دیدن بدن پوست و استخوان‌شده‌اش یادِ کتاب «یکی مثل همه» افتادم. توی طاقچه گشتم و پیدایش کردم. چیزهایی از توصیف پیری و آدمیزادِ دم مرگ، یادم مانده بود ولی مراسم خاکسپاریِ اول کتاب را یادم نبود. ظهر شد. طولی نکشید که من و بچه توی حیاط زیر آفتاب بودیم و داشتم به هوای آب دادن به باغچه و گلدان‌ها سرگرمش می‌کردم که نفهمد توی خانه چه خبر است. صدای بوق دستگاه می‌آمد. و صدای گریه کم و زیاد می‌شد. مامور اورژانس دائم میگفت گریه نکنند و دورش را خلوت کنند. گوش تیز کرده بودم که بفهمم آقای سفیدپوش کی تنفس مصنوعی را قطع میکند و صدای گریه بلندتر می‌شود. مرد عرق ریزان داشت به کارش ادامه می‌داد و بابا رنگ و رویش زردتر می‌شد. نمیدانم مرد با چه امیدی اینقدر تلاش می‌کرد. داماد بزرگ، آرام پرسید تمام شد؟ مرد سرش را تکان داد و سیم را از دستگاه جدا کرد. قلب احیا نشد. بابا از مرگ برنگشت و صدای گریه در خانه اوج گرفت! پدر همسرم به رحمت خدا رفت. ممنون میشم یک فاتحه براش بخونید‌
66
10
هنوزم خیلی دوسش دارم...
68
11
reza_yazdani_toonel_kandevan_negahe_to 128.mp3
74
12
دیروز، یاد یکی از آهنگ‌های قدیمی رضا یزدانی افتادم. از کل متن آهنگ، فقط کلمه‌ی «جاده» را یادم مانده بود. با سرچ‌ نتوانستم پیدایش کنم چون رضا یزدانی یه آهنگ جدید با همین عنوان داشت و هرکاری میکردم، گوگل دستم را می‌گرفت من را به این آهنگ می‌برد. از چت جی‌پی‌تی پرسیدم. فکر کردم اگر نتواند با این همه ادعا، آهنگی که توی سرم افتاده و چیز زیادی از آن را یادم نمی‌آید، پیدا کند چه فایده! چیزهایی برایم پیدا کرد، اما میخواست سرنخهای بیشتری دستش بدهم، من هم گفتم فکر کنم جاده‌ی شمال می‌گفت! او هم خرکیف شد و گفت پیدایش کردم: آهنگ نوستالژی... «انتظار با تو همسفر شدن دوباره میون جاده‌ی شمال» میخواستم رها کنم اما طبق معمول، ول کن نبود‌. هی میپرسید حال و هوایش چطور بود، آهنگش جدید بود یا قدیمی، نوستالژیک بود یا عاشقانه! گفتم عاشقانه! ناامید شدم. توی آلبومهای قدیمی‌ یزدانی گشتم، نام ترانه‌ها را دیدم که شاید چیزی یادم بیاید اما پیدایش نکردم. چت جی پی تی هنوز داشت برای خودش می‌نوشت. گفتم فکر کنم میگفت «میون جاده»! او هم فورا نوشت: آهااا، پس سرنخ اصلی «میون جاده» بوده. با جست‌وجو، چیزی که خیلی دقیق به حرفت می‌خوره همون «نوستالژی» رضا یزدانیه: «انتظار با تو همسفر شدن دوباره میون جاده شمال» میخواستم بنویسم احمق این را قبلا هم گفتی! بی‌خیال شدم تا امروز که دوباره توی ماشین یادش افتادم. از دیروز وقت نکرده بودم از همسرم بپرسم. گفتم رضا یزدانی یه آهنگ داشت، توش جاده داشت! فورا جواب داد: تونل کندوان؟! گفتم نمیدونم بذار متنش رو سرچ کنم. خودش بود. « دل من یک قرار طولانی با تو در بین راه می‌خواهد!» راه بود...نه جاده! گفت آخه تو این آهنگه رو خیلی دوست داشتی! اینطوریه که هوش مصنوعی کار آدمی که هشت،نه ساله باهاش تو رابطه‌ای رو نمیتونه انجام بده! گول این بازی‌هاشو نخورید!
79
13
یه خانوم باجمالات بوک‌بلاگری بود که یه عکس از میز کارش توی کانالش گذاشته بود.‌ روی میز، یه لپتاپ بود، یه چراغ مطالعه، یه آینه
یه خانوم باجمالات بوک‌بلاگری بود که یه عکس از میز کارش توی کانالش گذاشته بود.‌ روی میز، یه لپتاپ بود، یه چراغ مطالعه، یه آینه و کنار میز یه گلدون. چون از همه‌ی اون موارد توی عکس خوشم اومده بود، عکس رو به گوکل دادم و سرچ کردم و دیدم غیر از لپتاپ که مارک و مدلش زیاد مشخص نبود، تهیه‌ی بقیهی اجناس چیزی حدود ۲۰ میلیون آب میخوره! حالا حدس میزنید تنها کسی که امروز، به قیمت دویست تومانی دلار، اعتراض کرده و از این بابات ابراز تاسف و ناامیدی کرده، کی بود؟! آفرین، همون خانوم باجمالات بوک بلاگر 😒
75
14
مغز برای اینکه سریع تصمیم بگیره و در انرژی صرفه‌جویی کنه، از میانبُرهای ذهنی استفاده می‌کنه. مشکل کجاست؟ اونجا که میانبر، جای واقعیت رو می‌گیره. مثلاً چون یک بار کسی به ما آسیب زده، ذهن ممکنه از این تجربه، یک قانون کلی بسازه: آدم‌ها قابل اعتماد نیستن. جملاتی مثل «همه‌ی زن‌ها اینجوری‌ان» یا «همه‌ی مرد‌ها اونجوری‌ان» هم عموماً حاصل همین خطای ذهنیه.
53
15
خواستم اولین چیزی که امروز درباره‌اش مینویسم، حمله‌های جدید و شروع دوباره جنگ باشد اما نشد. نتوانستم. انگار سرعت زندگی‌هایمان اجازه نمیدهد یک لحظه بایستیم و ببینیم موشک‌ها کجا فرود می‌آیند!
75
16
No text...
66
17
حتی اگه آخرین حرفی که به دوست یا آشنا و حتی فامیل، گفته باشی این باشه که میخوام خودکشی کنم، احتمالا باز هم پیگیر نشن یا شاید جدی نگیرند. با خودت میگی حتی یادشون رفت یه زنگ بهت بزنند، نگرانم نشدن و بعد دائما تلاش می‌کنی بهشون حق بدی! بعد از ماه‌ها شاید اون آدم رو جایی ببینی، شاید تماسی، حرفی بالاخره بینتون رد و بدل بشه و بپرسن: راستی آخرین بار یه چیزایی درمورد خودکشی میگفتی! الان اوضاع بهتره؟ و تو تازه میفهمی هیچکس فراموش نمیکنه. مساله سرِ اولویت‌هاست. هیچکس شما رو فراموش نمیکنه. اونها فقط یاد میگیرند به شما و مشکلات شما اهمیت ندن!
80
18
اینم از پیشنهاد هوش مصنوعی. آهنگ رو گوش دادم ولی متاسفانه خیلی کوتاه بود!
اینم از پیشنهاد هوش مصنوعی. آهنگ رو گوش دادم ولی متاسفانه خیلی کوتاه بود!
81
19
چیزی که توی بچه‌داری، گاهی خیلی برام اذیت کننده میشه، کوتاه بودن همه چیزه. روی مبل نشستن کوتاهه، حرف زدن با شوهر کوتاهه، دستشویی رفتن کوتاهه، ظرف شستن کوتاهه، گوشی دست گرفتن کوتاهه، نوشتن و حتی یه چای خوردن کوتاهه، غذا خوردن هم کوتاهه! حتی توی مغازه رفتن‌های منم خیلی کوتاهه! چون در تمام موارد یه بچه‌ای هست که نمیذاره هیچ تجربه‌ای طولانی بشه! دلم واقعا یه چیز طولانی میخواد مثل جاده، مثلِ از اینجا تا مشهد، یه زیارت طولانی، خوندن یه کتاب طولانی، یه مهمونی طولانی!
64
20
فیلمِ سمت راست در دنیا و همچنین در ایران سرو صدای زیادی کرده است. تنها یکی دو پیج بود که فیلم سمت چپی را معرفی کرده بودند اما در تمام پیج‌های معرفی فیلم، میتوانستم پوستر سمت راستی را ببینم. فیلم آنقدر مطرح شد و تیزرها و سکانسهایش همه حا پخش شد که اگر کسی اهل فیلم دیدن هم نبود، احتمالا سراغش رفته و آن را دیده باشد. شاید شما هم اگر همین حالا اکسپلورتان را باز کنید پوسترش را ببینید. بیشتر منتقدها و آدمهایی که the invite را دیدند، در نقد و تعریف‌ها گفته‌اند که فیلم درباره‌ی روابط انسانی و عاطفی زن و شوهر صحبت میکند و اینکه ازدواج ممکن است باعث فراموشی عشق بشود. اما فقط این نیست. بخش زیادی از دیالوگ‌ها به گفتن از حرفهای ممنوعه مثل group sex و روابط خارج از عرف و دید زدن و برهنگی و ...اختصاص دارد. هیجان فیلم در زمانهایی که زوج مهمان، از روابط موازی و شاید متقاطع شان می‌گویند فوق‌العاده بالاست و این هنر کارگردان و نویسنده است که چنین کشش و جذابیتی را در فیلم ایجاد کرده است. اگر موضوع، برای اکثر آدمها جذاب و ممنوعه نبود، بازی هوشمندانه بازیگرها هم نمیتوانست تا این اندازه، فیلم را موفق و مشهور کند. اینکه به خاطر حرفهای روانشناسانه پنه لوپه کروز در نقش پینا، که پایان بندی جالبی برای هیجانات قبلش نیست، جذب فیلم بشوی دلیل خوبی برای دوست داشتن این فیلم نیست. آدمها احتمالا به خاطر همان دیالوگ‌های پینگ پنگی، موضوعات ممنوعه،بار کمدی فیلم، جذبش شده اند و گرنه our girls که محصول اروپاست، میتواند خیلی بیشتر و بهتر و با جزییات فراوان، به عمق روابط میان اشنان.ها و زوج‌ها برود و با کشش فوق‌العاده، در عین خلق موقعیتی دراماتیک، به زیبایی تمام، به درون آدمها بپردازد. اگر دنبال روان‌شناسی و عمیق شدن در روابط میان آدمها مخصوصا در موقعیتهای بحرانی زندگی هستید، سمت چپی را بیینید!
80