اتاقی از آنِ خود
Open in Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
203
Subscribers
-224 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
Repost from توییتر فارسی
یکی از سالمترین عادتهای روانشناختی که میتوانید در خودتان پرورش دهید، این است که یاد بگیرید بدون توضیح دادنِ بیش از حد با دیگران ارتباط برقرار کنید.
*روانشناسِ ایرانی*
@OfficialPersiaTwiter
میدونید چی برام جالبه؟! اینکه مثلا یه سلبریتی، یه فرد مشهور، یه بلاگر وقتی یه حاشیهای پیدا میکنه، میاد جلوی دوربین میشینه و برای مردم در فضای مجازی توضیح میده که اینطوری بود، اونطوری بود. فلان و بهمان.
من تمام روز اینستاگرام رو که بالا و پایین میکنم، فقط یه سوال توی سرم میچرخه که مگه مجازی اینقدر مهمه؟!
چرا همه، همهی ایدئولوژی زندگیشون رو ریختن وسط اینستاگرام!
یعنی آدمها انگار فضای مجازی و حقیقی رو با هم اشتباه گرفتند. فکر میکنند مردم همین هایی هستند که از بیکاری توی پیجها میگردند و کامنت میذارن!
کجای زندگی واقعی، شما اینقدر بیکاری که ده دقیقه بنشینی و درمورد تیشرتی که پوشیدی به مردم توضیح بدی!
تقریبا هیچوقت، هیچ توضیحی، هیچ آدمی رو در این فضا مجاب نکرده. سوشال مدیا مثل سیل آبرو و عزت آدمها رو با خودش میبره، مثل باد میوزه و به نظر من آدمی که عاقل باشه، بالغ باشه، ذرهای احترام برای خودش و نامش قائل باشه، سکوت اختیار میکنه تا وقتی آبها از آسیاب بیفته.
تا وقتی حاشیهای هست، توضیح دادن مثل همین قضیهی محسن نامجو و شارلوت، مثل تیشرت نوید محمدزاده، مثل دستبوسی عادل فردوسیپور، فقط این گندی که بالا اومده رو هم میزنه چون هیچ لزومی نیست توضیح بدین.
لزومی نداره.
و کاش آدمها این رو بفهمند که اینقدر در مورد کوچکترین کنش و رفتارشون به بقیه توضیح ندن.
توضیح دادن، گارد آدم روبروی شما رو ده برابر میکنه!
من اگه سلبریتی بودم اولین کاری که میکردم این بود که کامنتهام رو ببندم مگر اینکه شخصیتم اونقدر حقیر بود که حاضر بودم به هر قیمتی، توهین و تهمت رو به جون بخرم که فقط دیده بشم!
حیف از آهنگ ای ساربان!
حیف از هنرمندی که شماها باشید.
تکنسین داروخانه با ماژیک آبی روی جعبه نوشته است: هر چهارساعت، دوقطره. نمیدانم چطور باید قطره را در گوشم بریزم! با فونت ریز نوشته: برای مطالعه راهنمای مصرف، خط چین را پاره کنید.
جعبه را پاره میکنم و هیچ راهنماییای نمیبینم. فقط مکانیسم اثر و عوارض جانبی و دمای نگهداری را نوشته و اینکه از نور و دسترس کودکان دور نگه داشته شود!
از چت جی پی تی راهنمایی میخواهم. میگوید به پهلو دراز بکشم و قطره را در گوشی که گرفته است، بریزم.
پنج دقیقه دراز بکشم تا قشنگ به داخل گوش برسد. بقیهاش همان توصیههای غیر ضروری همیشگیاش است. توصیههایی که عموما به اینجا ختم میشود که اگر وضعم خراب شد، حتما با پزشک تماس بگیرم.
انگار خبر ندارد اینجا هردمبیلتر اژ این حرفهاست و دکتر در کمتر از یک دقیقه مرا ویزیت کرد و نسخه نوشت!
دکتر دوتا قطره برایم نوشته است. احتمالا برای هردوگوش!
گوش سمت راستم، از بچگی شنوایی محسوسی نداشته است و نمیدانم اصلا لازم است در آن هم قطره بریزم یا نه! دکترگفت هردو جرم گرفتهاند!
شاید اگر گوش راستم میشنید، با گرفتن یک گوش، صداها تا این اندازه برایم مبهم و دور و گنک نمیشد.
توی مطب، هرچنددقیقه از منشی میپرسیدم شماره چند را داخل فرستاده است. نگران بودم اسمم را صدا زده باشد و نشنیده باشم.
بار دوم که پرسیدم، به نظر خیلی سختش بود که بگوید شماره چند را صدا زده و خیلی کلافه به نظر میرسید.
بیهوده توضیح دادم: آخه گوشم گرفته، درست نمیشنوم!
منشی کلافه تر شد. قیافهاش داد میزد خب به من چه و اصلا اینجا همه کر هستند! تو هم یکی مثل بقیه!
بگذریم...اینها هیچکدام اهمیتی ندارد.
خواستم بگویم حالا خیلی بیشتر از پنج دقیقه است که به پهلو دراز کشیدهام.
آسمان ۶ بعدازظهر چند تکه ابر دارد و رنگ آبیاش شبیه نقاشیهای آبرنگی است که میکشم. یک آبی خیلی ملایم که احتمالا باید برای کشیدنش، روشنترین آبی را به رقیقترین حالت درآورد!
در این فاصله گوشم ذره ای بهتر نشده است. انتظاری هم نداشتم. دکتر گفت بعد از دو روز استفاده، برای شست و شو بروم!
زندگی با گوش کیپشده خیلی سخت است. انگار همهاش توی حمام باشی و آب توی گوشت رفته باشد!
اما از صبح تا حالا، نیاز داشتم به همین بهانه، یک جایی روی زمین دراز بکشم، باد خنک کولر بوزد، بروم زیر پتو و تا شب نشده، آسمان آبرنگی را از پشت پنجره تماشا کنم!
برای دورانی طولانی، به هر اتاقی پا میگذاشتم خالی بود. هر شمارهای را میگرفتم کسی جواب نمیداد، هر رابطهی عاشقانهای، عشقی یک طرفه بود.
در خانه غریب و در خیابان غریب و در شهر غریب بودم.
در اینباکس ایمیل، در مسنجر یاهو، در نظرات وبلاگ، در صندوق پستی خانه، دنبال پیامی بودم که هیچکسی نفرستاده بود، در کوچه دنبال ردپای کسی بودم که هیچوقت از آنجا عبور نکرده بود.
مشکل این نبود که درها به رویم بسته میشد یا کسی در را به رویم باز نمیکرد. درها باز نمیشدند چون کسی آنجا نبود. برای مدتی طولانی، کسی آنجا نبود.
اگر اینها را زندگی نمیکردم، شاید هیچوقت نمیفهمیدم بچهام به هیچ چیزی به اندازهی بودن من، نگاه و حمایت من نیاز ندارد.
برای همین مادرهایی که خودشان را با تربیتهای سخت، کلاسها و مهدهای دوزبانه و پختن غذاهای خاص و عجیب و متنوع برای بچههایشان درمانده میکنند، درک نمیکنم.
خوشبخت بودن و احساس خوشبختی کردن، آنقدرها عجیب نیست.
بچه به اندازه آب و هوا باید بودن کسی را در کنار خود احساس کند.
من قول میدهم برای خوشبخت بودنش، هیچ کار دیگری لازم نیست اگر گرمای بودنتان را به او هدیه کنید، اگر با دیدنش لبخند بزنید، اگر هربار به سمتتان آمد او را در آغوش بکشید، اگر هر کار ظاهرا مهمی را به خاطر او رها کنید و اگر همیشه باشید.
همیشه آنجا باشید. بچه، گرمای مادرش را در تمام دوران نیاز دارد.
ای کاش یک نفر این را به مادرهایی که همیشه حس بدی به خودشان دارند، بگوید.
خیلی سعی کردم عکس قشنگی ازش بگیرم چون تمام غم و اندوه امروزم رو شست و برد!
نمیدونم چرا تا وقتی چنین غذا و چنین ترکیبی به همراه گوجه هست و اینقدر سریع آماده میشه، چرا پیتزا، چرا لازانیا، چرا قرمه سبزی اصلا!
اگه کوکوسبزی دوست ندارید، سبزی فروشیتونو عوض کنید!
حالا شاید بپرسید مگه چکار کردی که دو تا سینک پر شد خودم هم یه لحظه برام سوال شد. ولی یادم افتاد که بچه گفت من این که داری درست میکنی نمیخوام و پنکیک میخوام!
منم براش پنکیک درست کردم.
آماده که شد، جفتشو خورد 😢
امروز صبح از لحاظ روحی نیاز داشتم تو یه خونهی دیگه ویه شهر دیگه از خواب بیدار میشدم.
بعد مثل فیلما، میدیدم چندنفر میز صبحانه رو چیدند و همه چیز برای خوردن هست.
از خوراک لوبیا و سوسیس گرفته تا عدسی و نیمرو و املت و کرپ و خامه مربا و خامه عسل و الی آخر.
بعد بازم عین فیلما یکی کنار میز ایستاده بود برامون قهوه میریخت. یکی دیگه چای میآورد. اوووف!
ولی امروز صبح که بیدار شدم، همسر از دیشب نیومده بود. قهوه تموم شده بود. بچه از همون توی تخت گفت بیا بازی.
چای رو خودم دم کردم. نون نداشتیم و خواستم یه زن قوی باشم و یه دستور صبحونه دیدم و خودم یه مدل کرپ درست کردم که یه ساعت طول کشید و الان دوتا سینک پر ظرف دارم.
الان از لحاظ روحی نیاز دارم بچه از روی گردنم بیاد پایین تا فقط این متن رو تموم کنم 😭
Repost from چارسو فرهنگ
🎼آن گاه تمثیلوار؛ کشیدی عبای وحدت، بر سر پاکانِ روزگار
📌قطعه «وحدت» را با صدای فرهاد بشنویم.FarhikhteganOnline.ir روبیکا | اینستاگرام | بله | تلگرام | توییتر | سروشپلاس @charsoofarhang
من نمیدونم تحصیلات ایشون چی هست ولی اگر مخاطب و دنبالکنندهی پادکست جافکری هستید، حتما به اپیزودهای ایشون گوش دادید و درجریان اپیزودهاش هستید.
این حرفی که توی این ویدئو میزنه، به نظر من خیلی جالب و قابل توجهه و شاید علت خیلی از رفتارها رو توضیح بده و احتمالا میشه ریشهای تر در موردش صحبت کرد.
این ویدئو را هانا کامکار، خواننده و نوازندهی ایرانی، توی پیجش گذاشته است.
به سهیل بیرقی انتقاد کرده که چرا این دیالوگها و این داستان و را در فیلمش آورده و در پایان هم اعلام کرده که اصلا نمیخواهد شماها برای زنها کاری کنید، خودمان داریم تلاشمان را میکنیم.
مردم در واکنش به این پست، عموما گفتهاند این فیلم بود و نماد بود و واقعی نبود و ...
و ظاهرا انتقاد را وارد ندانستهاند و حتی به او ایراد گرفتهاند تو اگر میخواستی کاری کنی، توی کشورت میماندی و ...
اما به نظر من انتقادهایش وارد است مخصوصا دربارهی حذف صدای بازیگر زن که خودش یک خواننده است و جایگزین کردنش با صدای پرستو احمدی!
اصلا به فرض که وارد هم نباشد، بیشترین کسی که حق اظهارنظر درمورد فیلمی با موضوع خوانندگی زنان در ایران را دارد، یک زن خواننده است که عمرش را به پای این کار گذاشته است.
جماعت ایرانی کلا در مورد این فیلمها و کارگردانهای جسور و شجاعی که سراغ موضوعات متفاوت و بحثبرانگیز میروند، جوگیر هستند.
طرف فیلم ساخته و به ادعای خودش مجوز ندارد و زیرزمینی است و توی یوتیوب منتشرش کرده است. به خاطرش شکنجه شده یا زندان کشیده که اینقدر سنگش را به سینه میزنید؟! یک فیلم است دیگر.
چرا نمیشود نقدش کرد یا از فیلم گلایه کرد و حتی دوستش نداشت!
موضوعاتی که سهیل بیرقی دربارهی ساز و کار ارشاد و حاکمیت و به خصوص برخوردهای سرکوبکنندهی نیروی انتظامی در فیلم به تصویر میکشد، دل مخاطب ایرانی که سالها تحت فشار بودهاند را خنک میکند و باعث میشود آدرنالین خونشان بالا بزند اما دربارهی فیلمی که خیلی زود، به جای ساختن یک تاریخچه دربارهی مبارزه زنان، به دام یک داستان عاشقانه و دختر و پسری میافتد باید خیلی حرفهای تر و با وسواس بیشتری صحبت کرد.
سینما کارش مستندسازی نیست. دیدن صحنههای برخورد و بازجویی پلیس و شکنجه و انفرادی و تهعد گرفتن و ...خیلی مهیج است ( یک زمان فیلم آواز قو در این مورد کولاک کرد)، اما رسالت سینما چیز دیگریست.
من فقط وقتی مهاجرت میکنم که بتونم برم نروژ زندگی کنم. اگه نشد فنلاند!
بازم نشد هلند!
دقیقا بزرگترین مشکل من از زندگی توی ایران، نه امکاناته نه مشکلات اقتصادی و نه آزادی و نه هیچ چیز دیگهای.
بزرگترین مشکلم، نداشتن فضایی برای پیادهروی و دویدن و بدتر از اون، نداشتن هوای خوب و آزاده.
یکی از چیزایی که توی فیلم و سریالهای خارجی، دوست دارم همینه. همین ورزش کردن صبحگاهی توی هوای آزاد.
از معماری شهرها واقعا متنفرم. مخصوصا واسه ما که توی شهر کوچیک زندگی میکنیم. به اندازه یک کیلومتر نمیتونی پیادهروی بدون پله و جوب آب و صاف پیدا کنی که وسطش چاله و چوله و ...نباشه و حالا به فرض که باشه، توی این هوای وحشتناک مگه میشه بعد از ۵ صبح پیادهروی رفت.
برای همینه که تابستون رو اصلا دوست ندارم هرچند این گرمای هوا، احتمالا تا اواسط پاییز هم ادامه داره.
به نظرم باشگاه، مزخرفترین جا برای ورزش کردنه!
Repost from توییتر فارسی
این بیدار شدن پنج صبح واسه کساییه که تو کشورای دیگه زندگی میکنن، صبح بیدار میشن میرن لب دریاچه مصنویی محلشون میدوان و پر انرژی میان واسه هدفاشون تلاش میکنن، بقیه هم بهشون لبخند میزنن، من یه بار تو شهرستان تو بلوار اصلی دوییدم یکی جلومو گرفت گفت سلام اتفاقی افتاده صبح جمعه ای؟ میخوای برسونمت؟
》M《
@OfficialPersiaTwiter
