uk
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

Відкрити в Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
198
Підписники
-124 години
-27 днів
-630 днів
Архів дописів
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

باز ماییم و همان آب رخ و آتش دل باز ماییم و همان حالت سرگشته خویش پ ن: روزِ بعد از رسیدن!
باز ماییم و همان آب رخ و آتش دل باز ماییم و همان حالت سرگشته خویش پ ن: روزِ بعد از رسیدن!

این عکس انگار همه چی آرومه منم طوری برنامه‌ریزی کردم که تا مقصد، کتاب ر‌و تموم کنم! (بچه که بودم، مهمان مامان رو روی تخت بالا
این عکس انگار همه چی آرومه منم طوری برنامه‌ریزی کردم که تا مقصد، کتاب ر‌و تموم کنم! (بچه که بودم، مهمان مامان رو روی تخت بالایی کوپه شروع و تموم کردم. خیلی کیف داد!) اما دیگه اون خبرا نیست. همینطور که دارم این کتاب رو میخونم، پسرم داره از سقف کوپه آویزون میشه، داد میزنه، جیغ میزنه، چیزا رو می‌ریزه و کلا اوضاع قاراشمیشه! اما مطالعه توی قطار، حتی اگه یه صفحه باشه خیلی باحاله!

من در پناه لطف تو خواهم گریختن فردا که هر کسی رود اندر حمایتی
من در پناه لطف تو خواهم گریختن فردا که هر کسی رود اندر حمایتی

بوی دلتنگی پاییز وزیده است ولی اول موسم این فصل مگر "مهر" نبود‌؟ #مجتبی_قندالی @chaame 🪭
بوی دلتنگی پاییز وزیده است ولی اول موسم این فصل مگر "مهر" نبود‌؟ #مجتبی_قندالی @chaame 🪭

اول مهر ۱۴۰۵ شمسی حرم امام رضا #میناب
اول مهر ۱۴۰۵ شمسی حرم امام رضا #میناب

در خیابانهای اطراف حرم خبری نیست. اصلا به من باشد می‌گویم هیچ کجا غیر از حرم خبری نیست. این دو سه روز هروقت بیرون حرم بودم، بی‌فایدگی و بیهودگی رهایم نکرد.‌ در خیابانها ترافیک، تمام‌نشدنی و همه جا تاریک و گرم و سرسام‌آور و زشت و بدقواره بود. اما پایت را که از این درگاه داخل می‌گذاری، انگار بالاخره توانستی کاری کنی که به زحمتش بیارزد، جایی پیدا کرده‌ای که ارزش ماندن داشته باشد، انگار سرگردان مانده باشی در خیابان‌ها و میدان‌ها، گمگشته شده باشی در کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها، اسیر شده باشی در میان روزها و شبها و کسی دعوتت کند به خانه‌اش.‌ روز یا شب، تابستان یا زمستان، امروز یا فردا، فرقی نمی‌کند، همیشه هست. آدم می‌تواند با صدها نفر دیگر در حرم، حس عمیق همدلی پیدا کند. می‌تواند به خادم‌ها که هروقت اراده کنند می‌توانند رو به گنبد بچرخند و سلام بگویند حسادت کند، آدم می‌تواند سرنوشت خودش و انسان‌ها را در این جغرافیای کوچک اما بی‌نهایت مشترک ببیند.‌ آدم میتواند به چهره‌ها، لباسها، به قامت‌ها و‌خم و راست شدن‌ها و زیرلب دعا کردن‌ها زل بزند و هزاران قصه مصور ببیند. بشنود. همه چیز هربار همان است و همان نیست. همان ورودی‌ها، گیت‌ها و ایست بازرسی‌ها، همان سلام دادن‌ها و توی صحن پرسه زدن‌ها و سیراب شدن دمِ آبخوری‌ها، همان زیارتنامه‌ خواندن‌ها و تبرک جستن‌ها و عکس گرفتن‌ها که هربار، مزه‌ی دیگری دارد! خاطرات من از مشهد، از قطارهایش، خیابانهایش، مسافرخانه‌های کوچکش در کوچه‌های تنگ و بن‌بست، حرم امام رضا و ورودی‌هایش، باب‌الجواد و باب‌الرضا و بست شیخ طوسی و طبرسی‌اش آمیخته به تصاویری است که هیچوقت تکراری نمی‌شود. من خودم ساکن یک شهر زیارتی هستم و سالی یک بار شاید زیارت بروم اما آدم مشهد که می‌آید، دلبسته می‌شود، صبح و ظهر و شب میتواند برود زیارت و خسته نشود. آدم وقتی توی آزادی و انقلاب و جمهوری‌اش می‌نشیند، دیگر دلش نمی‌خواهد برگردد خانه‌ و هربار که می‌آید خانه، فکر میکند حالا که این همه شهر و روستا و بیابان را طی کردم که به اینجا برسم، باید خیمه بزنم در این حرم، ساعت‌ها در این صحن‌ها بنشینم، چرا که وقتی برگردم دیگر که کسی تضمین می‌کند سال دیگری، وقت دیگری، عمر دیگری برای زیارت باقی مانده باشد! آدم همه‌اش می‌ترسد، دل‌نگران است، از اینکه زمان بگذرد و به اندازه‌ی کافی و لازم، زیر سایه‌ی این گنبد درخشان ننشسته باشد، احساس خسران می‌کند! آدم دلش می‌خواهد تا فرصت تمام نشده، گوشه‌ای از این بارگاه را، اندکی از این روشنی را، ذره‌ای از این بزرگی را مثل تکه پارچه‌‌ی سبز تبرکی بردارد و با خودش، به خانه و زندگیش ببرد.

خرّم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد آرزومند نگاری به نگاری برسد لذت وصل نداند مگر آن سوخته‌ای که پس از دوری بسیار به یاری برسد
خرّم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد آرزومند نگاری به نگاری برسد لذت وصل نداند مگر آن سوخته‌ای که پس از دوری بسیار به یاری برسد

در مورد تفاوت دیدگاه زن و مرد در ازدواج و پول درآوردن آقا و خانم، این فیلم رو پیشنهاد میکنم. یه جورایی همین موضوع رو نشون مید
در مورد تفاوت دیدگاه زن و مرد در ازدواج و پول درآوردن آقا و خانم، این فیلم رو پیشنهاد میکنم. یه جورایی همین موضوع رو نشون میده. مرد در شغلش شکست میخوره و بیکار میشه، طوری که مجبور میشه از بچه‌ها نگهداری کنه و زن، روز به روز بیشتر پیشرفت میکنه و به جایگاه بالاتری هم از لحاظ اجتماعی و هم مادی، دست پیدا میکنه! ژانر فیلم، کمدی هست و بندکیت کامبریج و اولیویت کولمن، زوج بی‌نظیری درکنار هم ساختند. من که خیلی خوشم اومد.

اصلا نسخه‌ی کلی‌ای در مورد ازدواج وجود ندارد. گاهی به چندسال گذشته نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم کار خدا بود که کنار هم ماندیم. از آن طرف فکر میکنم خیلی صبوری کردم‌ اما واقعیتش را بخواهید، من اسم جزع و فزع نکردن و بیتابی نکردن و بهانه نگرفتن ها و حسرت نخوردن هایم را صبوری نمی‌گذاشتم. من اینطور پیش آمدم چون جهان‌بینی‌ام همین بود. ازدواج برای من رفتن توی خانه‌ای مبلمان شده و از قبل ساخته شده نبود. ازدواج برای من رفتن توی زندگی‌ای نبود که همه چیزش را کسی قبلا با سلیقه چیده باشد. ما خودمان همه چیز را پله پله چیدیم. در همین چندین سال و خب، اگر دوست دارید ازدواج خوبی داشته باشید باید به ساختن علاقه‌مند باشید. وگرنه در همه‌ی سالهایی که شما مستأجرید آدمهای زیادی که از قضا ممکن است همکلاسی خنگ شما در مدرسه باشد، شوهر پولدار کرده‌اند و صاحب‌خانه‌ شده‌اند در تمام سالهایی که شما زور می‌زنید کسب و کار خودتان را بدون بیمه و مزایا و ....سر پا نگهدارید، آدمهایی هستند که کار و بارشان تا سی سال آینده تضمین است و میتوانند با بیمه‌شان، دندانهایشان را رایگان ترمیم کنند. یا کسب و کارشان آنقدر پولساز و پررونق است که به خاطر دادن یا ندادن یک تبلیغ، نباید حسابهاشان را بالا و پایین کنند! در تمام سالهایی که آدمها از حمایت مادی و معنوی خانواده‌هایشان برخوردارند، خودتانید و خودتان. وقتی که بقیه رستوران می‌روند شما دونفری یک پیتزا می‌خورید. وقتی بقیه طلا کادو میگیرند شما باید از گرفتن نیم ست نقره خوشحال شوید و همیشه کسی در بخش زنان و زایمان هست که دسته گل بزرگتری برایش آورده‌اند. ازدواج یعنی رفتن به خانه‌ای که در آن چشم به خوشبختی خودتان دوخته‌اید وگرنه آن بیرون، ممکن است نور بعضی خانه‌ها کورتان کنند. اینها را به دوستم نگفتم. اینها را با خودم مرور کردم چون وقتی از صفر مطلق شروع کردم، از هیچکس نپرسیدم اگر صبر کنم، بهتر خواهد شد یا نه. اما صبر کردم و بهتر شد. خیلی بهتر شد‌. ازدواج همین است. همین که بهتر می‌شود اگر واقعا بخواهید بهتر شود!

داشتم کوکوها را توی تابه برمی‌گردانم‌ و بهش فکر می‌کردم.‌ گفته بود دوستش دارد اما نگران خیلی چیزهاست. پرسید اگر صبر کنم یعنی همه چیز درست می‌شود؟! تمام هشت سال زندگی مشترک خودم از جلوی چشم‌هام گذشت. می‌خواستم بگویم که هیچوقت کسی درباره‌ی ازدواج از من نظرخواهی نکرده است. دوستی داشتم که بعد از به هم خوردن دیت‌ها و قرار و مدارها و خواستگاری‌ها، تازه ماجرا را برای من تعریف می‌کرد. وقتی که دیگر کسی را میخواست که شاهد بدبختی‌اش باشد. البته این تعبیر خودش بود. آخرین تلاشش برای ازدواج، به رابطه با مردی ختم شد که شش ماه پس از خواستگاری و اختلاف بین خانواده‌ها، مشخص شد ازدواج کرده و همچنان در ماه عسل، برای دوست من پیام عاشقانه می‌فرستد! حقیقت این است که معیارهای من برای ازدواج فرقی نکرده است. اما عموم جامعه، دخترها و پسرها به این معیارها توجهی ندارند. آدمها همچنان به شکل محاسبه‌گرانه‌ای به ازدواج فکر می‌کنند. زن‌ها محتاط‌تر و دست به عصاتر شده‌اند و به مکتب «همه مردا خیانتکارن» پیوسته‌اند. میم که پسری روشنفکر را برای ازدواج انتخاب کرده بود که حق طلاق و همه‌ی آن حق و حقوقی که زیاد از جزییاتش، اطلاعی ندارم را به او داده بود. چندماه بعد از عقد، گفت: نمی‌توانم خیلی راحت بگویم که سرویس طلا نمی‌خواهم. میترسم بعدا برایم حسرت شود! نکته همین‌جاست. ما نمیتوانیم در مواجهه با مهریه و حق طلاق، امروزی فکر کنیم و موقع خریدن طلا، سنتی باشیم‌! برای همین توصیه‌های من به درد شما نمی‌خورد. جامعه، در مورد ازدواج به شدت دچار تناقض است! اصلا نسخه‌ی کلی‌ای در مورد ازدواج وجود ندارد. گاهی به چندسال گذشته نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم کار خدا بود که کنار هم ماندیم. از آن طرف فکر میکنم خیلی صبوری کردم‌ اما واقعیتش را بخواهید، من اسم جزع و فزع نکردن و بیتابی نکردن و بهانه نگرفتن ها و حسرت نخوردن هایم را صبوری نمی‌گذاشتم. من اینطور پیش آمدم چون جهان‌بینی‌ام همین بود. ازدواج برای من رفتن توی خانه‌ای مبلمان شده و از قبل ساخته شده نبود. ازدواج برای من رفتن توی زندگی‌ای نبود که همه چیزش را کسی قبلا با سلیقه چیده باشد. ما خودمان همه چیز را پله پله چیدیم. در همین چندین سال و خب، اگر دوست دارید ازدواج خوبی داشته باشید باید به ساختن علاقه‌مند باشید. وگرنه در همه‌ی سالهایی که شما مستأجرید آدمهای زیادی که از قضا ممکن است همکلاسی خنگ شما در مدرسه باشد، شوهر پولدار کرده‌اند و صاحب‌خانه‌ شده‌اند در تمام سالهایی که شما زور می‌زنید کسب و کار خودتان را بدون بیمه و مزایا و ....سر پا نگهدارید، آدمهایی هستند که کار و بارشان تا سی سال آینده تضمین است و میتوانند با بیمه‌شان، دندانهایشان را رایگان ترمیم کنند. یا کسب و کارشان آنقدر پولساز و پررونق است که به خاطر دادن یا ندادن یک تبلیغ، نباید حسابهاشان را بالا و پایین کنند! در تمام سالهایی که آدمها از حمایت مادی و معنوی خانواده‌هایشان برخوردارند، خودتانید و خودتان. وقتی که بقیه رستوران می‌روند شما دونفری یک پیتزا می‌خورید. وقتی بقیه طلا کادو میگیرند شما باید از گرفتن نیم ست نقره خوشحال شوید و همیشه کسی در بخش زنان و زایمان هست که دسته گل بزرگتری برایش آورده‌اند. ازدواج یعنی رفتن به خانه‌ای که در آن چشم به خوشبختی خودتان دوخته‌اید وگرنه آن بیرون، ممکن است نور بعضی خانه‌ها کورتان کنند. اینها را به دوستم نگفتم. اینها را با خودم مرور کردم چون وقتی از صفر مطلق شروع کردم، از هیچکس نپرسیدم اگر صبر کنم، بهتر خواهد شد یا نه. اما صبر کردم و بهتر شد. خیلی بهتر شد‌. ازدواج همین است. همین که بهتر می‌شود اگر واقعا بخواهید بهتر شود!

دوست دارم یه سمینار برگزار بشه و کلا این موضوع رو بررسی کنند!

یه سوال : چرا اکثر مردا وقتی پول درمیارن به فکر زن و زندگی تشکیل دادن میفتن، اما اکثر خانومها وقتی پول درمیارن به این نتیجه میرسن که دیگه به هیچ مردی احتیاج ندارن؟ جدی چقدر دیدگاه زن و مرد با هم فرق داره 》Slacker《 @OfficialPersiaTwiter

🎯 راز موفقیت در «تک‌کاری» است — چند وظیفگی قاتل خلاقیت است ♦️ برای الیزابت آلنده، نویسندۀ مشهور، هشتم ژانویه روزی آیینی است. او هر سال، هشتم ژانویه نوشتن کتاب جدیدی را شروع می‌کند. آنقدر این روز مهم است که هر کار دیگری که مزاحم این تعهد باشد را لغو می‌کند. این آیین طی ۴۳ سالِ گذشته به او امکان داده که تقریباً هر ۱۸ ماه یک کتاب بنویسد. اکنون که در ۸۳ سالگی است، بیش از هر نویسندۀ زن اسپانیایی‌زبانِ دیگری آثارش به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند. آلنده در گفتگو با دیوید اپستین می‌گوید: «وقتی می‌نویسم، باید در را ببندم. کسی نباید وارد شود، جارو بکشد یا از کامپیوترم استفاده کند؛ این کار مرا می‌کُشد!» ♦️ آیین هشتم ژانویۀ آلنده نوعی «ابزار تعهد» است. یعنی محدودیتی خودخواسته است برای رسیدن به هدفی مهم‌تر. نتیجۀ این برنامۀ منظم توانایی تمرکز کامل بر کار است. ♦️ کال نیوپورت، دانشمند علوم کامپیوتر، می‌گوید نویسنده‌ها اولین دورکارانِ جهان بوده‌اند و بسیاری از آن‌ها برای نوشتنْ زمان و مکان ثابتی تعیین می‌کردند. مایا آنجلو در اتاق هتل می‌نوشت تا تمرکزش را حفظ کند، ویکتور هوگو لباس‌هایش را پنهان می‌کرد تا از خانه خارج نشود و مارسل پروست برای اینکه صدای بیرون خانه را نشنود دیوارهای اتاقش را با چوب‌پنبه پوشانده بود. آن‌ها به‌صورت غریزی، یا با آزمون و خطا دریافته بودند که مغز انسان طوری طراحی شده که مستعد حواس‌پرتی باشد، همین دلیل است که حذف عوامل حواس‌پرتی می‌تواند خلاقیت را افزایش دهد. ♦️ چندوظیفگی در قطبِ مخالف این شکل از تمرکز قرار دارد. چون مدام باید حواستان را از یک کار به کار دیگر ببرید. این جابه‌جایی، حتی میان وظایف مرتبط، هزینۀ شناختی دارد، زیرا مغز باید مرتب «قواعد بازی» را عوض کند. ♦️هربرت سایمون، دانشمند برجستۀ علوم کامپیوتر، روان‌شناسی و اقتصاد، معتقد بود چون اطلاعات ما همیشه ناقص است، معمولاً به‌جای بهینه‌سازی، به گزینه‌ای بسنده می‌کنیم که «به ‌اندازهٔ کافی خوب» باشد. به‌همین دلیل، سایمون که به قول خودش، «بسنده‌کننده‌ای اصلاح‌ناپذیر» است، تلاش نمی‌کرد همۀ گزینه‌ها را روی میز نگه دارد. همیشه از یک برند جوراب استفاده می‌کرد، صبحانه‌ای ثابت می‌خورد و ۴۶ سال در یک خانه زندگی کرد. اگر جایزۀ نوبل نبرده بود، شاید این کارها را به‌پای بی‌حوصلگی می‌گذاشتیم، اما او دلیلی محکم‌‌تر داشت. ♦️در نهایت، گلوریا مارک، روان‌شناس دانشگاه کالیفرنیا می‌گوید: خوب است که بین دوره‌های تمرکز، استراحت‌های کوتاه داشته باشید. او پیشنهاد می‌کند اگر برای استراحت به شبکه‌های اجتماعی سر می‌زنید، زمان مشخصی برایش تعیین کنید تا غرق اسکرول‌کردن نشوید. ♦️یکی از شناخته‌شده‌ترین راه‌ها برای فعال‌کردن قابلیتِ تمرکز پایدار، تعیین ضرب‌الاجل است. دوک الینگتون می‌گفت «من زمان نمی‌خواهم؛ ضرب‌الاجل لازم دارم». اما نکتۀ مهمی را فراموش نکنید: پژوهش‌ها دربارهٔ فشار زمانی نشان می‌دهند که یک مهلت فشرده می‌تواند هم به بهبود تفکر کمک کند و هم آن را از بین ببرد. همه‌چیز به این بستگی دارد که، در واکنش به ضرب‌الاجل، به چندوظیفگی روی بیاورید یا به تک‌کاری. خلاقیت واقعی نه در نبود مرز و محدودیت که برعکس، در حصارِ مرزها و محدودیت‌ها شکل می‌گیرد. 🔗 آنچه خواندید برگرفته از گزارش «راز موفقیت در تک‌کاری است» نوشتهٔ دیوید اپستین است که متن کامل آن در شمارهٔ ۳۸ مجلهٔ ترجمان منتشر شده است. @tarjomaanweb

کلا استراتژی اسنپ همینه

تقریباً هر جای دنیا، هرچی بیشتر از یه سرویس استفاده کنی و کاربر وفادارتری باشی، مزیت و آفر بیشتری می‌گیری. ولی خب اینجا ایران
+3
تقریباً هر جای دنیا، هرچی بیشتر از یه سرویس استفاده کنی و کاربر وفادارتری باشی، مزیت و آفر بیشتری می‌گیری. ولی خب اینجا ایرانه و انگار قضیه کاملاً برعکسه. اکانت خودم که همیشه باهاش غذا سفارش می‌دم و عملاً کاربر ثابت حساب می‌شم، تازه اشتراک پرو هم داره، نهایتاً ۲۵٪ تخفیف می‌گیره؛ بعد دوستم که خیلی کمتر استفاده می‌کنه، ۵۰ تا ۷۵٪ تخفیف می‌گیره. یعنی هرچی بیشتر از خدماتشون استفاده کنی، مزیتت کمتر میشه؛ چون خیالشون راحته که محتاج سرویسشونی و جایی نمی‌ری. 》MOHSEN《 @OfficialPersiaTwiter

آرشیو اینستاگرام خونه عزیز ۵ سال پیش! پنج ساله که پام رو توی اون خونه نذاشتم.
آرشیو اینستاگرام خونه عزیز ۵ سال پیش! پنج ساله که پام رو توی اون خونه نذاشتم.

Repost from N/a
به مغزت شوک بده . یک نصف روز اینستاگرام را ببند و برو کاری که هزار روز منتظری روزش بیاد رو انجام بده . دوباره اینستا رو باز کن تازه میفهمی همش اباطیل اباطیل اباطیل ‌.. :)

وسط آبکش کردن برنج، خاموش کردن زودپز، «شماره کارتتون رو برام بفرستید» و فرستادن تبربک تولد به شوهرخواهرم، کتاب را می‌خوانم! به سختی از روزمرگی تکراری خودم جدا می‌شوم و به خلوت اِما و رودلف پا می‌گذارم.‌ از ادبیات صدها مایل دورم! از ادبیات واقعی، توصیفات دشت و دمن و کوه و دشت و مهی که از دره‌ها برمی‌خیزد. از توصیف ریزترین جزییات لباسهای مادام و چشم‌هایی که مردمک‌هایشان از شوق عشق می‌درخشند! گوستاو فلوبر و داستایفسکی و مارسل پروست چقدر خودشان را برای نوشتن اینها خسته کردند. حالا کافیست به هوش مصنوعی بگویی یک زن جوان زیبا در انگلستان سال ۱۸۰۰ میلادی را برایم توصیف کن! ما که مخاطب جدی ادبیات بودیم، که چهارجلدی جنگ و صلح را با شوق و رغبت خواندیم می‌دانیم که زندگی بدون ادبیات، چقدر می‌تواند بی‌رنگ و بو باشد. ما می دانیم که جهان ساکت کتاب‌ها را هیچ جای دیگری نمی‌توانیم پیدا کنیم. هیچ کار دیگری را نمی‌توانیم به اندازه‌ی خواندن یک کتاب، طولانی و معنادار بسازیم! دیگر شوق خواندن دیالوگ‌های موازی که یوسا استادش بود و داستان کوتاه‌هایی که مونرو با زبردستی به تصویر می‌کشید و طنزهایی که چخوف به قلم در‌می آورد در ما خاموش شده است. انگار کسی از دنیای رنگ‌ها و خیالات، به واقعیت رنگ‌باخته‌ای تبعیدمان کرده باشد و هر تلاشی برای بازگشتن به آن جهان، تلاش مذبوحانه‌ای باشد برای یافتن سکوت در میان این هیاهوی کرکننده، برای داشتم کمی خلوت در این همه شلوغی. کسی به موبایلم زنگ می‌زند، نماوا قطع می‌شود، صدای ناتیف می‌آید، فروشگاه پوشاک جواب دایرکتم را داده است. قیمت کفش بچگانه‌ای که صبح پرسیده بودم، دومیلیون و صد تومان است. به مامان زنگ می‌زنم، هنوز راه نیفتاده‌اند. بابا گوشی را می‌گیرد و به رسم هربار هم‌صحبتی می‌گوید خود پدر علی آقا رو رحمت کنه! تلویزیون دست دومی که سفارش دادیم، از تهران رسیده و تعمیر لازم دارد. به خیاط زنگ می‌زنم: شوهرم پایینه. بیزحمت بذارید تا آسانسور!» از دیوار برایم پیام می‌آید. یک نفر، دوره‌ی ۴ جلدی خانواده تیبو را ۳۴۰۰ تومان آگهی کرده است. علی بابا را چک می‌کنم. پیش‌فروش قطارهای مهرماه هنوز شروع نشده است‌. برنج را دم می‌کنم، مامان می‌گوید دایی آمده ایران. روی مبل می‌نشینم به قاعده‌ی همه‌ی این روزها، حس پوچی در زیر پوستم جان می‌گیرد. حسی که با هیچ حیلتی، از آن رهایی ندارم چقدر شلوغیم. چقدر بیهوده شلوغیم! حالا با تمام‌وجود حالِ شاعر را می‌فهمم وقتی که سرود: از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست!

وسط آبکش کردن برنج، خاموش کردن زودپز، «شماره کارتتون رو برام بفرستید» و فرستادن تبربک تولد به شوهرخواهرم، کتاب را می‌خوانم! به سختی از روزمرگی تکراری خودم جدا می‌شوم و به خلوت اِما و رودلف پا می‌گذارم.‌ از ادبیات صدها مایل دورم! از ادبیات واقعی، توصیفات دشت و دمن و کوه و دشت و مهی که از دره‌ها برمی‌خیزد. از توصیف ریزترین جزییات لباسهای مادام که بود و نبودنشان فرقی ندارد! گوستاو فلوبر و داستایفسکی و مارسل پروست چقدر خودشان را برای نوشتن اینها خسته کردند. حالا کافیست به هوش مصنوعی بگویی یک زن جوان زیبا در سال ۱۸۰۰ را برایم توصیف کن! پسرم وسط دیدن پت و مت هندوانه می‌خواهد. بعد دستشویی دارد، بعد کسی به موبایلم زنگ می‌زند، نماوا قطع می‌شود، صدای ناتیف می‌آید، فروشگاه پوشاک جواب دایرکتم را داده است. قیمت کفش بچگانه‌ای که صبح پرسیده بودم، دومیلیون و صد تومان است. به مامان زنگ می‌زنم، هنوز راه نیفتاده‌اند. بابا گوشی را می‌گیرد و به رسم هربار هم‌صحبتی می‌گوید خود پدر علی آقا رو رحمت کنه! تلویزیون دست دومی که سفارش دادیم، از تهران رسیده و تعمیر لازم دارد. به خیاط زنگ می‌زنم: شوهرم پایینه. بیزحمت بذارید تا آسانسور!» از دیوار برایم پیام می‌آید. یک نفر، دوره‌ی ۴ جلدی خانواده تیبو را ۳۴۰۰ تومان آگهی کرده است. علی بابا را چک می‌کنم. پیش‌فروش قطارهای مهرماه هنوز شروع نشده است‌. برنج را دم می‌کنم، مامان می‌گوید دایی آمده ایران. روی مبل می‌نشینم به قاعده‌ی همه‌ی این روزها، حس پوچی در زیر پوستم جان می‌گیرد. چقدر شلوغیم. چقدر بیهوده شلوغیم!