en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
-124 hours
+107 days
+730 days
Posts Archive
دلم برای اون تلگرام قبلی تنگ شده. تا وقتی که همه اینجا نیستند، این فضای خلوت سنگین و غم‌گرفته ناراحتم می‌کنه. فکر کردن به این‌که توی تموم این ۸۳ روز، خیلی‌ها مطلقا هیچ دسترسی‌ای به اینترنت آزاد نداشتند، غصه‌دارم می‌کنه. چرا همه‌چیز برای ما این‌قدر سخت شد؟ مگه ما جز این می‌خواستیم که مثل باقی مردم دنیا، چند صباحی زندگی کنیم و خاطره بسازیم؟!

تو تنها کسی هستی که به بی‌اهمیت‌ترین حرف‌های من وقع می‌گذاری. تنها کسی که بهم میگی: «باهام حرف بزن، ساکت نباش». تنها کسی که می‌پرسی: «چرا ناراحتی؟ بگو کی اذیتت کرده برم بزنمش برات!». هر شب منتظری برسم خونه تا از روزت برام تعریف کنی؛ قبلش هم می‌پرسی: «تعریف کنم برات؟» و من که از خستگی درحال تلف شدنم، جواب می‌دم: «الان مثلا من بگم نگو تو حرف نمی‌زنی؟! پس چرا از من می‌پرسی دیگه؟!» تو حتی بی‌اهمیت‌ترین حرفی رو که مدت‌ها قبل وسط یه مکالمه‌ی رندوم بهت زدم رو یادت می‌مونه. اسم کتابی رو که ماه‌ها پیش وسط حرف‌هامون ازم شنیدی رو، توی خاطرت نگه می‌داری و برام می‌خریش. البته ناگفته نمونه خیلی وقت‌ها هم رو‌مخ و کله‌شق می‌شی که دلم می‌خواد تا جا داره کتکت بزنم؛ که خب متدهای روانشناسی این اجازه رو نمی‌ده و با فرض اینکه اقتضای سنته، کظم غیظ می‌کنم و رد میشم. می‌دونم تو یه روز اون‌قدر بزرگ می‌شی، اون‌قدر دغدغه و اولویت پیدا می‌کنی و آدم‌های مهمی وارد زندگی‌ت می‌شن که شاید از همدیگه دور بشیم؛ و همون‌وقته که دلم برای این روزها خیلی‌ خیلی تنگ میشه. خواهر تو بودن، بدون انتخاب به من محول شد، اما من هر روز بابتش یه دنیا ممنونم. اگه تو نبودی زندگیم چقدر بد بود.

تانگوی شیطان داستان توی شهرک صنعتی رو به ویرانی می‌گذره؛ جایی که زمانی کارخونه‌ها کار می‌کردند و زندگی رونق داشته، اما بعد از تعطیل شدنشون، بیشتر آدم‌ها رفته‌اند و فقط عده‌ای مونده‌اند که نه جایی برای رفتن داشتند و نه چشم‌انداز روشنی برای بهتر شدن اوضاع و احوالشون در نظر داشتند. همه‌ی این سال‌ها کارشون شده کارگری و چندغاز دستمزدی که سال به سال شاید بهشون داده بشه، خونه‌هاشون توی این مدت رو به زوال رفته. رطوبت، بوی نا، دیوارهای خزه‌بسته، سقف‌های سوراخی که آب بارون ازشون چکه می‌کنه، در و پنجره‌های کهنه‌‌. زندگی‌شون شبیه موندن توی یه برزخ طولانیه که انگار حتی گذشتن زمان هم معنی نداره، حتی آب و هوا هم همه‌ش یه‌جوره. باد و بارون و گل و لای. رمان بیشتر روی فضا، فرم و نگاه آدم‌ها مانور می‌ده. یکی از چیزهای جالبش اینه که هر بار، ماجرا از زاویه‌ی یه نفر دیگه روایت میشه؛ همون اتفاق‌ها یا همون وضعیت، وقتی از چشم شخصیت‌های دیگه دیده می‌شه، شکل و معنای متفاوتی پیدا می‌کنه. نتیجه اینه که مخاطب با خوندن یه روایت از چند بعد مختلف، هیچ‌وقت به یه «حقیقت مطلق» نمی‌رسه؛ آدم‌های داستان هرکدوم یه تیکه از داستان رو از زاویه خودشون تعریف می‌کنند و روایت خودشون رو می‌سازند و خواننده مجبوره مدام بین این نگاه‌ها رفت‌وآمد کنه. همین‌جا اسم کتاب هم معنا پیدا می‌کنه. تانگو در واقع مدل روایت کتابه. مثل رقص تانگو که شیش قدم جلو می‌ری و شیش قدم عقب، ساختار رمان هم همین‌جوره. می‌ره جلو، اما یه‌کم بعد برمی‌گرده عقب؛ خواننده دوباره به صحنه‌ها، فضاها یا آدم‌هایی که پشت سر گذاشته، برمی‌گرده و از زاویه‌ی جدید به همون نقطه‌ی قبل نگاه می‌کنه. خواننده بین این رفت و برگشت‌ها، حس چرخش و تکرار رو تجربه می‌کنه. نثر کتاب هم کاملا با حال‌وهوای کتاب هماهنگه. جملات طولانی، توصیف‌های کش‌دار و فضای بارونی و گل‌آلود، عمدا طوری نوشته شده که کندی زمان، ملال لحظه‌ها، فرسودگی و خستگی ذهنی شخصیت‌ها به خواننده هم منتقل بشه و واقعا هم این اتفاق می‌افته و این هنر نویسنده رو می‌رسونه. خوندن این کتاب اصلا آسون و سرراست نیست. رمان از خواننده می‌خواد سنگینی فضای داستان رو تحمل کنه و به دل داستان بره. یکی از چیزهای مهم دیگه، حس ناتموم موندن و قطعیت‌گریزی پایان داستانه. ابهام و ناتمام‌بودن، بخشی از ماهیت این رمانه. بسیاری از نقاط مهم، عمدا باز می‌مونند: انگیزه‌ها تا آخر شفاف نمی‌شن. قضاوت نهایی در کار نیست و آینده‌ی جهان داستان توی مه و ابهام رها میشه. تانگوی شیطان رمانیه درباره‌ی آدم‌هایی که در حاشیه‌ی یه نظم فروپاشیده گیر کردند، درباره‌ی این‌که چطور ناامیدی و فقر، آدم‌ها رو مستعد باور کردن هر وعده و هر روایت ابلهانه و دروغینی می‌کنه. انگار بعضی وقت‌ها آدم‌های ناامید که هیچ ریسمانی برای چنگ زدن پیدا نمی‌کنند، دوست دارند بدون فکر کردن به عواقب تصمیمی که در نظر گرفتند به دل ماجرا برن. همه‌ی این‌ها رو یه فرم حلقه‌ای، چندصدایی و آگاهانه اجرا می‌کنه؛ فرمی که با اسمش، تانگو، شیش قدم جلو و شیش قدم عقب هماهنگه و در نهایت برای مخاطب تجربه‌ای می‌سازه که شاید چندان دلنشین نباشه اما قطعا فراموش‌نشدنیه. #کتاب_با_گوشه

بالاخره چند روز پیش کتاب «تانگوی شیطان» رو تموم کردم. خوندنش تجربه‌ی جالبی بود. برای دوستداران کتاب هم پست معرفی‌ش رو آماده کردم.

Repost from Independent🪁
کاش می‌تونستم به مدیر عامل گپ جی‌پی‌تی ایمیل بزنم و بگم چقدر از این اپلیکیشن تخمی‌ش متنفرم و اگر اینترنت ۸۰ روز قطع نبود، عمراً سراغش می‌رفتم.

Repost from وَرطه
واقعیت تلخی که می‌خوام بهش اشاره کنم اینه که اگه پدرتون پولدار نیست و از طرفی قرار نیست ارث گنده‌ای بهتون برسه و یا آقازاده نیستید و نفوذ و پارتی و رانت ندارید و اخلاق‌مدار و سالم زندگی و کار می‌کنید و دزدی و کلاه‌برداری و دغل‌کاری تو ذاتتون نیست، تقریباً محاله تو این مملکت به موفقیت بزرگ و پیشرفت خاصی برسید. قراره تا ابد درگیر دغدغه‌های مالی و رفاهی بمونید و حسرت آرزوها و اهدافی رو بخورید که روز به روز کوچیک و کوچیک‌تر می‌شن.

مامانم همیشه آخر شب‌ها، یا وقت‌هایی که خونه تنها بود و کاری نداشت، اینستاگرام ریلز نگاه می‌کرد؛ حالا که اینترنت قطع شده، این تفریح هم ازش گرفته شده. به من میگه: «تو چطوری وصل میشی؟ خب برای منم بخر.» و من مجبورم توضیح بدم که خودم با هزینه‌ی گزاف وصل می‌شم و از وقتی هم وصل شدم، حتی یک‌بار هم نرفتم اکسپلور اینستاگرام که مبادا حجم وی‌پی‌انم تموم بشه. بعد از همه‌ی این حرف‌ها، جوری عذاب وجدان می‌گیرم که انگار تقصیر منه. خواهرم هم سوال‌هاش رو میده تا من از چت‌جی‌پی‌تی بپرسم و جوابش رو بهش بگم، چون خودش دسترسی نداره؛ می‌گه هوش‌های مصنوعی ایرانی احمق و کودن‌اند و گپ‌جی‌پی‌تی هم هر روز اختلال داره و قطعه. اینترنت نداشتن مامانم که بخواد ریلز ببینه و خواهرم که بخواد به چت‌جی‌پی‌تی دسترسی داشته باشه، بیشتر از بی‌اینترنتی خودم ناراحتم می‌کنه. مرام این جماعت همون مرام و منش یزیده؛ زبونی ازش بیزارند، اما خط‌مشی‌ همون رو الگوی خودشون قرار دادند. اون آب رو بست و این‌ها اینترنت رو. چه ظلمی بزرگ‌تر از اینکه ما به بدیهی‌ترین حق‌مون دسترسی نداریم و برای این وصل موندن عاریه‌ای باید علاوه‌بر هزینه‌ی اینترنت، هزینه‌ی وی‌پی‌ان هم پرداخت کنیم.

از تحمل رنج این بلاتکلیفی خسته‌ام. از این‌طور گذشتن بهترین روزهای جوانی‌ام بی‌نهایت سوگوارم. وضعیت حاضر توانم را برده. در کودکی خیال می‌کردم سال‌ها بعد و در این سن‌وسال، همه‌چیز دارم. زیبا و ثروتمند و معروفم. شغل و درآمد مکفی و رفاه کامل دارم. نصف جاهای دیدنی دنیا را گشته‌ام. خانواده‌ی خودم را تشکیل داده‌ام و از این دست فکرهایی که هر کودک هفت یا هشت ساله‌ای در سر دارد. شاید اگر من دختری دور از خاورمیانه بودم، آرزوهای کودکی‌ام حالا این‌قدر دست‌نیافتنی نبودند. شاید اگر متولد خاورمیانه بودن موهبت بود، نه محنت بی‌پایان، آرزوهایم محقق‌شدنی بودند. کاش جهان با فکرهای دم‌دستی و کوچک کودکی‌ام راه می‌آمد. کاش دنیا با من مهربان‌تر بود و این‌همه بی‌رحم و ناعادلانه نبود. اخبار می‌گوید هفته‌ی بعد جنگ است. صحت و سقم هیچ چیز را نمی‌دانم. تنها کاری که برای ته‌مانده‌ی سلامت روانم از دستم برمی‌آید، اجتناب از اخبار است. تکه‌پاره و له و لورده‌ام و دارم فکر می‌کنم چقدر از زنی که در کودکی خیال می‌کردم به او تبدیل می‌شوم، دورم و هیچ شباهتی ندارم؛ انگار بین من و آن تصویر قدیمی، یک دنیای ویران فاصله افتاده.

قاشق‌هایمان را از خیابان وولورت خریدیم این کتاب روایت بسیار ساده‌ای داره. لحن داستان کاملا عامیانه‌ست و از کلمات پرطمطراق و جمله‌های سنگین خبری نیست. شاید برای بعضی‌ها این نوع نگارش غیرحرفه‌ای به نظر بیاد و توی ذوق بزنه، اما برای بعضی‌های دیگه همین سادگی و بی‌تکلف بودن روایت، یه جور معصومیت خاص به داستان می‌ده. قصه خیلی بی‌سر و صدا جلو میره و آروم آروم مخاطب رو با خودش به دل فقر و سختی‌هاش می‌بره؛ به دوران رکود اقتصادی فلج‌کننده‌ی لندن و زندگی آدم‌هایی که فقط تلاش می‌کنند زنده بمونند و دائم با چهره‌‌ی عریان و زننده‌ی فقر رودررو باشند. خواننده همراه با راوی دست‌وپا می‌زنه، گاهی از دست تصمیم‌ها و رفتارش کلافه میشه و گاهی هم دلش براش می‌سوزه. در مجموع داستان خیلی سرراست و بدون فراز و نشیب‌ پیش میره. من این کتاب رو اسفند ماه، وسط روزها و شب‌های جنگی خوندم. بیشتر وقت‌هایی که سرکار بودم و سرم خلوت می‌شد، کتاب رو دستم می‌گرفتم و چند صفحه‌ای می‌خوندم. همین که برای چند لحظه کوتاه باعث می‌شد یادم بره کجا زندگی می‌کنم و چه وضعیتی داریم، برای من ارزشمند بود. پایان کتاب هم به شکل عجیبی جالب بود. هرچند حتی وقتی آدم به یک پایان خوب می‌رسه، زخم‌های گذشته همیشه جایی درونش باقی می‌مونند. در کل به نظرم کتابیه که میشه برای سرگرمی و چند ساعتی فاصله گرفتن از این دنیا سراغش رفت. #کتاب_با_گوشه

در مسیر.
+1
در مسیر.

امروز از نزدیک دیدم که کشیدن شیشه چه بلایی سر مغز آدم میاره. حتی چند سال بعد از ترک هم اثر اون توهم‌ها روی مغز باقی می‌مونه و آدم رو تبدیل به کسی می‌کنه که برای بقیه خطرناک و ترسناکه. قبلا هم کسی که اختلال توهم داشت رو از نزدیک دیده بودم، اما با اتفاق امروز واقعا روح از تنم پرید؛ هنوز هم دست‌هام از استرس می‌لرزه. این شیشه چه چیز کثافتیه آخه. به نظرم فیلم «مرثیه‌ای برای یک رویا» و «سنتوری» به طرز بی‌نظیری واقعیت عریان بلایی که مواد مخدر سر زندگی آدم‌های مصرف‌کننده و خونواده‌هاشون میاره رو نمایش دادند.

راستش من دیگه نمی‌تونم مرزی میون بودن یا نبودنم قائل باشم. بین زنده بودن یا مرگ احساساتم. اما فکر می‌کنم معاشرت‌های آخر شبی با ر. بعد از ساعت‌ها کار کردن و خسته بودن یه جون به جون‌هام اضافه می‌کنه. یا وقتی بین قفسه‌های کتابفروشی قدم می‌زنم و بدون اینکه متوجه گذران لحظه‌ها باشم بین داستان‌ها و ناداستان‌ها غرق می‌شم.

تا اینجای روز.
+3
تا اینجای روز.

خوندن اخبار اعدام هرروزه‌ی آدم‌ها ته‌مونده‌های جونم رو می‌گیره. هرروز تا چشم باز می‌کنم، کانال‌های خبری رو اسکرول می‌کنم و متوجه می‌شم دوباره یه آدمی رو که من نمی‌شناختم توی سکوت و بی‌خبری اعدام کردند؛ بعدش ابر سیاه ناامیدی روی سرم می‌شینه. غصه همه‌ی تنم رو فشار می‌ده. آخه این جغرافیای نفرین‌شده چیه که ما گرفتارش شدیم؟! تا کی باید جنازه‌ی آدم‌های ندیده‌ی زندگی‌مون رو به دوش بکشیم و دوباره بلند شیم و به زندگی برگردیم؟! تا کی باید به اون باریکه‌ی امید چنگ بزنیم و زندگی رو تاب بیاریم؟! ولی آخه اگه هیچ‌وقت هیچ‌چیزی بهتر نشه چی؟ اون‌وقت اون یه ذره امیدی که ما بهش دلخوشیم چیه جز یه بند بی‌رحمانه برای موندن توی دنیایی که فقط رنج و محنته؟ اون کورسوی امید ته دل ما چیه جز یه فریب آروم برای موندن و ادامه دادن؟!

فقر یکی از قدرتمندترین و مهم‌ترین اهرم‌های یه حکومت دیکتاتوری برای کنترل مردمه. چون آدم‌ها وقتی درگیر فقر می‌شن، اون‌قدر مشغول تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی‌شون می‌مونند که دیگه فرصتی برای مطالبه‌ی حق و حقوق دیگه‌شون ندارند. وقتی یه حکومت دیکتاتوری و تمامیت‌خواه مردمش رو توی پایین‌ترین بخش هرم مازلو نگه می‌داره، آدم‌های خسته و ناامید دیگه رمقی برای دنبال کردن حقوق دیگه‌شون ندارند؛ چون فقر قدرته. مدارس هم توی همچنین جوامعی کوچک‌ترین اهمیتی به یادگیری واقعی دانش‌آموزها نمی‌دن و چیزی که براشون مهمه، چپوندن انواع ایدئولوژی‌ها و خزعبلات توی ذهن بچه‌هاست؛ تا از همون سن کم شست‌وشوی مغزی بشن و مثل برده‌ای که به یوغ اسارت خو گرفته تربیت بشن. سواد و دانش کم‌ترین اهمیتی نداره و بهترین دانشگاه‌ها پر از آدم‌های سهمیه‌ای و بی‌سواده و هیچکس توی جایگاه واقعی خودش قرار نمی‌گیره. چون نادونی قدرته. اولین بار وقتی سال اول دانشگاه بودم و کتاب «۱۹۸۴» رو خوندم، فضاش برام نسبتا غریب بود. اما حالا بعد از گذشت سال‌ها، وقتی دوباره تورقی توی این کتاب داشتم، احساس کردم فضای به‌ظاهر غیرواقعی داستان رو می‌شناسم. چون من آدمی‌ام که زیر بیرق استبداد بزرگ شده و زندگی کرده. درسته که جورج اورول این کتاب رو ۷۷ سال پیش نوشته، اما تا وقتی حکومت‌های دیکتاتوری و تمامیت‌خواه وجود دارند، درک این اتفاق‌ها حداقل برای آدم‌هایی که با فضای سیاه این حکومت‌ها آشنا هستند، ابدا غیرقابل‌باور نیست. حالا خیلی وقته که می‌دونم گشنه و فقیر و بی‌سواد نگه داشتن مردم تعمدیه، نه صرفا از روی ناکارآمدی. «جنگ صلح است آزادی بردگی است جهل قدرت است»

لحظاتی در زندگی بزرگسالی وجود دارد که آدمیزاد به همه‌چیز شک می‌کند؛ به تمام راه‌هایی که رفته، به بدوبدوهایی که داشته، به زخم‌های خون‌چکانی که برداشته و جای آن‌ها در وجودش مانده. به روزهای سخت و شب‌های طولانی، به تاریکی‌های قیرآلود ناامیدی، به اندوه‌های نفوذناپذیر. به زمین خوردن‌ها، به ایستادن و دوباره سر پا شدن‌ها، به تکاندن خرده‌های شکسته‌ی زندگی و در آغوش گرفتن آنچه باقی مانده، به از نو ساختن‌ها. لحظاتی در زندگی هست که همه‌ی تلاش‌ها پیش چشم آدمی چیزی جز دست‌وپا زدن‌های مذبوحانه نیست. انگار زمان‌هایی می‌رسد که تمام این سر پا ایستادن‌ها در نگاهش عبث و بیهوده جلوه می‌کنند. لحظاتی که انسان خاورمیانه‌ای به سرزمینش نگاه می‌کند؛ به عمر رفته‌اش، به جوانی بی‌حاصلش، به دوام آوردن‌های بی‌معنایش. گویی وقتی به عقب برمی‌گردد و روزهای رفته را دوباره می‌نگرد، جز هیچ شدن همه‌چیز و تلی از خاکستر چیزی عایدش نمی‌شود.

Repost from Literature
اصلا تلگرام بدون بقیه حال نمی‌ده. وقتی حال می‌ده که بقیه باشن، وقتی کیف‌ش به دلت می‌شینه که همه به با هم وصل باشیم.

قلبم خاموش است. ناامید و غمگینم و دلم برای ذره‌ای شوق به تنگ آمده. اسب خیال ذهنم، پریشان و کتک‌خورده، گوشه‌ای کز کرده و از جولان دادن افتاده و رمقی برایش نمانده. هر شب حوالی ساعت هشت یا نه که از محل کارم بیرون می‌زنم، اولین صدایی که می‌شنوم صدای بلندگوهایشان است که با تمام توش و توان در حال فریاد زدن هستند. شنیدن عربده‌های این جماعت آخرین چیزی هم نیست که بخواهم بشنوم، آن‌هم به وقت خستگی، بعد از ساعت‌ها کار کردن. بدون نگاه کردن به چهره‌ی آدم‌هایی که بازیچه‌ی ایدئولوژی‌های نخ‌نما هستند و به «جان‌فدا» بودن خود مفتخرند، رد می‌شوم و از وسط معرکه عبور می‌کنم. صداها کم و کمتر می‌شوند و من فکر می‌کنم: کاش سرزمینم خانه‌ای امن بود و تطهیر واژه‌ی شهادت و مقدس‌سازی فدا شدن جان‌ها برای آرمان‌های پوسیده افتخار نبود. کاش زندگی جور دیگری بود. اصلا کاش زندگی جای دیگری بود.

شب‌های آرام.
شب‌های آرام.

کاش می‌شد زندگی‌ای داشته باشم که توی اون صرفا به بقا فکر نکنم. کاش می‌تونستم آرزوهام رو زندگی کنم. چقدر ناراحت‌کننده‌ست که توی این یکبار فرصت زیستن، جوونی‌م داره توی این جهنم هدر می‌ره و کاری ازم برنمیاد.