en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
پایان‌بندی قاب جمعه.
پایان‌بندی قاب جمعه.

Repost from Independent🪁
ولی جدی جدی خانواده همه‌چیزه.

مادربزرگ وبستر راوی داستان تا انتها بی‌نامه؛ تا پایان قصه نه اسمش رو می‌فهمیم و نه چیز چندانی از شخصیتش دستگیرمون می‌شه. نکته‌ای که توی این کتاب برام خیلی مهم و جذاب بود این بود که توصیف شخصیت‌ها توسط راوی، کاملا با توصیف فضای خونه‌‌هاشون همخونی داشت. همون حس سردی و برودت، یا گرما، یا حتی اون احساس عبث بودن و پوچی که شخصیت‌ها گرفتارش هستند، به‌خوبی توی فضاسازی خونه‌ها حس می‌شه. این انتقال عواطف و احساسات اون‌قدر ظریف و ماهرانه انجام شده که واقعا انگار من مخاطب توی اون فضا حضور داشتم و از این راه تونستم شخصیت‌ها رو بهتر بشناسم و درک کنم. نکته‌ی به شدت جالب‌ترش برام تأثیری بود که شخصیت‌ها از مادربزرگ وبستر گرفته بودند؛ با وجود اینکه مدام تأکید می‌کنند از شیوه‌ی زندگی اون پیرزن متنفرند. این دقیقا نشان می‌ده که ما آدم‌ها، حتی وقتی عمدا مسیری کاملا متضاد با نسل قبل انتخاب می‌کنیم، باز هم امتداد همون نسل قبل هستیم و خواسته یا ناخواسته از اون‌ها تأثیر می‌پذیریم و هرگز نمیشه وجود اون‌ها رو به کل نادیده گرفت و کتمان کرد. #کتاب_با_گوشه

دیشب از دل‌درد و کمردرد خواب به چشمانم نیامد، بچه. در اوج خواب بودم که از شدت درد ناگهان از خواب پریدم؛ هرگز نمی‌خواهم تو هیچ‌وقت چنین دردی را تجربه کنی، یا حتی نزدیک‌ترین تجربه به مبتلا شدن به چنین درد نفس‌گیری داشته باشی. کورمال‌کورمال در همان تاریکی غلیظ اتاق دنبال مسکن گشتم و بعد مسکن را با جرعه‌ای آب قورت دادم و درحالی‌که به پهلوی راست در خودم مچاله شده بودم و گهواره‌وار بدن پر از دردم را تکان می‌دادم، منتظر بودم قرص قرمز رنگ زودتر اثر کند و دوباره کالبدم بی‌درد شود تا ساعتی آسوده‌خاطر سر بر بالین بگذارم و بخوابم. اما قرص جادو نکرد. هرچه زمان گذشت از میزان دردم کمتر که نشد هیچ بیشتر هم شد. طوری که صدبار اتاق را قدم زدم و غلت زدم و افاقه‌ای نکرد. هر حالت و وضعیتی را برای کم شدن دردم امتحان کردم و هیچ‌کدام اثری نداشتند. مسیر سرویس بهداشتی تا اتاق را چندین بار با دست روی معده‌ای که حالا او هم درگیر شده بود و صورتی مچاله و کمری خمیده طی کردم و هربار با رنگ و رویی پریده و لبانی خشک‌شده و سر و رویی عرق‌کرده به اتاق بازگشتم و در تمام این مدت سعی می‌کردم کوچک‌ترین صدایی برای اهالی خانه ایجاد نکنم و در بی‌صدایی مطلق، خانه‌ی خواب‌زده را طی کنم؛ که البته این خلاف میلم بود چون دلم می‌خواست با صدای بلند گریه کنم و کسی به دادم برسد و زودتر مرا از درد برهاند. چشمان خسته‌ام از شدت بی‌خوابی و خواب‌آلودگی چندین و چندبار روی هم افتاد و هربار درد چون نگهبانی بدقلق بیدارم کرد و اظهار وجود کرد که هنوز هست و اجازه نخواهد داد به همین راحتی سر بر بالش بگذارم و بخوابم. مستأصل و با دردی که لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد، در تاریکی لبه‌ی تخت نشستم و به تو فکر کردم بچه. به تو که نمی‌دانم روزی تو را خواهم زایید یا نه. تویی که نمی‌دانم به این دنیا آوردنت لطف است یا نیاوردنت. راستش بچه، من خیلی از اینکه روزی مادرت شوم و تو روزی در عصبانیتت با غیظ در صورتم فریاد بزنی که «چرا منو به دنیا آوردی؟» می‌ترسم. از شنیدن این جمله از تو وحشت دارم. چون می‌دانم برایش جوابی نخواهم داشت. بچه‌دار شدن آدم‌ها حاصل خودخواهی آن‌هاست، نه منتی سر آن طفل بیچاره. و فکر کردم که بعد از شنیدن این جمله از دهان تو، که قطعا هیچ‌کس را در دنیا اندازه‌ی تو دوست نخواهم داشت و حتی حاضرم قلبم را به تو بدهم و برایت بمیرم، چقدر مرا می‌شکند و چقدر اشکم را درمی‌آورد و تهش می‌دانم حق را به تو می‌دهم، اما در خودم فرو می‌ریزم و می‌شکنم. حالا من این دردهای ماهانه را هر دفعه تحمل می‌کنم و هربار به تو فکر می‌کنم. به اینکه اگر حق انتخاب داشتی، بودن را انتخاب می‌کردی یا نبودن را؟ من که به جوابی نرسیدم بچه، اما بعد از چهار ساعت درد مرا به حال خودم گذاشت و از کالبدم رخت بست تا فقط اندکی چشم روی هم بگذارم.

قبلا فکر می‌کردم زندگی قراره چیزهای معمولی باشه. ساده باشه و ساده بگذره. مثل توی صف نون ایستادن. توی مطب پزشک منتظر موندن و کتاب خوندن. گوش دادن به جوک‌های بی‌مزه‌ و از شدت بی‌مزگی‌شون بلند بلند خندیدن. دورهمی‌های آخر هفته با دوست‌های صمیمی توی کافه و امتحان کردن نوشیدنی و خوراکی‌های تازه. توی ترافیک موندن و زل زدن به صف ماشین‌ها و با استرس پوست لب رو کندن و پا رو تکون دادن. دعوت شدن به خونه‌ی دوست، تیرامیسو و لازانیا خوردن و رقصیدن و همزمان با صدای خواننده‌ فالش و نابلد و خارج از ریتم خوندن و خندیدن. هات‌چاکلت خوردن وسط سرمای زمستون کنار آدم‌برفی نصفه‌نیمه‌ای که هویج برا دماغش پیدا نشد و یه دکمه جاش گذاشتیم. صبح جمعه هلیم و بربری کنار خانواده خوردن. با خواهر پاستا آلفردو درست کردن و دنبال یه فیلم نوستالژی گشتن. آب دادن به گلدون‌های مامان. قدم زدن تا خونه بعد از سرکار. وقت گرفتن برای شارژ لیزر و وسوسه شدن برای نیم‌سی‌سی تزریق ژل لب. سفر رفتن و سوغاتی خریدن برای آدم‌های دوست‌داشتنی. چرخیدن بین داروخونه‌ها برای یه مکمل پوستی که انگار تخمش رو ملخ خورده. خریدن کاموای کرم و قهوه‌ای برای بافتن شال‌گردنی که هیچ‌وقت فرصت بافتنش نمی‌رسه. زیر و رو کردن سوپرمارکت‌ها برای پیدا کردن پاستیل مورد علاقه. سیگار کشیدن یواشکی روی ایوون خونه‌ی دوست وقتی داریم از روزهای رفته و آدم‌هایی که دیگه نیستند حرف می‌زنیم. دنبال کار گشتن و هزار بار ناامید شدن و گریه کردن. یه ماه رو با چندرغاز ته حساب سر کردن. شهرکتاب رفتن و گشتن بین قفسه‌ها و چندتا کتاب خریدن و خوشحال شدن. بغل کردن و بوسیدن آدم‌های مهم و ارزشمند زندگی. من فکر می‌کردم زندگی همین‌هاست. همین معمولی‌ها. ولی بزرگ‌تر که شدم فهمیدم کنار همین‌ها، یه عالمه ناملایمات هم هست؛ چیزهایی که پذیرفتنشون گاهی سخته. اما اون‌ها هم جزئی از همون زندگی‌ان و نادیده گرفتنشون اجتناب‌ناپذیره. اصلا همه‌ی این‌ها کنار هم زندگی رو می‌سازند. همیشه قرار نیست همه‌چیز همون روتین آروم باشه. یه روزهایی وزن اتفاقات سخت سنگین‌تره و یه روزهای دیگه همین کارهای ساده‌ی روزمره‌ی ما رو محکم نگه می‌دارند و وصل می‌کنند به زندگی.

بعضی آدم‌ها دچار خشم فروخورده هستند. از ناراحتی‌ها و رنجش‌هاشون هیچ‌وقت حرف نمی‌زنند و همیشه جلوی همون آدم‌هایی که بابت یه حرف یا رفتار ازشون دلگیر شدند، سعی می‌کنند لبخند بزنند، درحالیکه ته دلشون می‌دونند دلچرکین‌اند و مثل همیشه نیستند و یه خراش سطحی دلشون رو آزرده‌خاطر کرده. اسم این هیچ‌وقت حرف نزدن‌ها رو هم به خیال خودشون می‌ذارن «مدارا» و «احترام»، اما واقعیت این نیست. مشکل اصلی‌شون ناتوانی در گفت‌وگوی رو در رو و نداشتن جرأت ابراز احساس به صورت مستقیمه. این آدم‌ها سال‌ها تحمل می‌کنند و خودخوری می‌کنند، خودشون رو توی محیطی قرار می‌دن که اذیت می‌شن و آدم‌هایی رو نزدیک خودشون نگه می‌دارند که توی دلشون احساس دوستی به اون‌ها ندارند. و درواقع با این‌کار به اون آدم‌ها هم ظلم می‌کنند؛ چون هیچ‌کس دلش نمی‌خواد نزدیک آدمی باشه که ازش متنفره و فقط چون شهامت حرف زدن درمورد احساسش رو نداره تلاش می‌کنه همه‌چیز رو طبیعی جلوه بده. اما بالاخره یه روز، ظرف تحملشون پر می‌شه و اون موقع‌ست که با تندترین حرف‌ها و زشت‌ترین لحن‌ها، همه چیزهایی رو که مدت‌ها توی مغزشون تلنبار شده رو یکجا بیرون می‌ریزند. این تخلیه‌ی هیجانی را هم «حرف زدن» حساب می‌کنند. این رفتار در نوع خودش تأسف‌بار و رقت‌انگیزه. همچین افرادی خودشون رو قربانی دائمی می‌بینند و هر مشکل زندگی‌شون رو به یه حرف یا رفتار قدیمی ربط می‌دن؛ حرفی که اگه همون موقع درباره‌اش گفت‌وگو می‌کردند، تموم می‌شد و همه‌ی اون ناراحتی‌ها این‌قدر زنده توی مغزشون نمی‌موند و سال‌ها اذیتشون نمی‌کرد. رابطه با گفتگو پیش می‌ره و اختلاف‌ها در طی سال‌ها معاشرت آدم‌ها با همدیگه خیلی طبیعیه. اما کسی که به بهانه‌ی مدارا (تو بخوان ترس از ابراز احساسات)، سال‌ها سکوت می‌کنه، هم به خودش ظلم می‌کنه و هم به طرف مقابلش، چون قطعا هیچکس دلش نمی‌خواد توی همچین رابطه‌ی ناراحتی بمونه و تبدیل به آدم نفرت‌انگیز ماجرا بشه! یه ناراحتی کوچیک که می‌تونست همون روزها با حرف زدن و گفتگو حل بشه و ادامه پیدا نکنه، تبدیل به یه زخم عمیق و چرکین می‌شه. نتیجه‌اش هم اینه که اون آدم مثلا مدارا کن، همدلی‌اش رو از دست می‌ده و کم‌کم تبدیل به یه فرد خودمحور می‌شه که فقط دردهای خودش رو می‌بینه، فقط ماجراها رو از زاویه نگاه خودش می‌بینه، فقط به خودش حق می‌ده و اونقدر درون خودش فرو می‌ره که با فرد مقابلش غریبه میشه و بابت هیچ‌چیز بهش حق نمی‌ده و فکر می‌کنه همه‌ی رفتارها و حرف‌هاش از عمد و برای ناراحت کردنه. حرف باید به وقتش گفته بشه. کسی که بلد نیست حرف بزنه و خیال می‌کنه آدم‌ها باید حدس بزنند یا شاید فکر می‌کنه لابد زیرنویسش بعدا پخش میشه و بقیه متوجه میشن واقعا طفلکی‌ و زبونه. این بندگان خدا لطفی به هیچ‌کس نمی‌کنند، نه به خودشون، نه به دیگران.

شما ببینید من تا اینجا چه روز بدی داشتم که بهترین اتفاقش پریود شدن و خلاص شدنم از پی‌ام‌اس بوده!

من اون‌قدر ذوق کردم که گل هدیه گرفتم، همون شب یه استوری فقط از دسته‌گلم گذاشتم. فردا صبحش هم میکاپ کردم، باهاش عکس گرفتم و گذاشتم پروفایلم. الان هم تصمیم دارم خشکش کنم و تا هزار سال نگهش دارم. نرگس‌هام رو هم گذاشتم توی گلدون و هر بار از کنار‌شون رد می‌شم بوشون می‌کنم و از اول ذوق‌زده می‌شم. عاشق گلم. اگه هدیه بگیرم که هزار برابر بیشتر خوشحال میشم. هر آدمی یه مدل خوشحال میشه دیگه؛ ولی انگار بعضی‌ها فقط مأمور خاموش کردن ذوق بقیه‌اند. مثلا می‌گن با پول یه دسته گل میشه رفت رستوران غذا خورد. واقعا وا! خب اون آدم دلش می‌خواد گاهی وقت‌ها با یه دسته گل با یه شاخه گل محبت ببینه و خوشحال بشه، اینجوری بیشتر احساس دیده شدن می‌کنه. تا ابد درود بر آدم‌های خوش‌ذوق.

فقط کسایی که کتاب نمی‌خونن در مواجهه با کتابخونه‌های بزرگ می‌پرسن «یعنی همه‌شونو خوندی؟». آدمی که مطالعه می‌کنه فقط عناوین رو نگاه می‌کنه که ببینه کدوم رو می‌تونه قرض بگیره. هرگز ندیدم براشون سوال باشه تک‌تک کتاب‌ها رو خوندم یا نه. هرگز. ‌

الان توی وضعیتی‌ام که دلم می‌خواد قید همه‌چیز رو بزنم، برم زیر پتو و فقط بخوابم. ولی باید بلند شم و برم سرکار و هیچ راه فراری نیست. کاش چشم‌هام رو ببندم، باز کنم و ببینم پنجشنبه‌ست و عبور کردم و تا حدی خلاص شدم. کاش زمان یه بار هم که شده با من راه بیاد. اگه هنوز یه دختر کوچولو بودم با گریه می‌رفتم سراغ مامان و بابام و بهشون می‌گفتم: من خیلی می‌ترسم. اون‌ها هم آرومم می‌کردند. ولی حالا تنها و ترسیده‌ام و هیچکس نیست که حواسش بهم باشه.

امروز تولد الف. است. دوستی که از من دور است و دلم برایش هزار برابر فاصله میان‌مان تنگ است. با الف. سال نود و هفت، وقتی هنوز دخترکانی پرشور و شوق بودیم، در توییتر آشنا شدم. راستش در نگاه اول از او خوشم نیامد و ارتباطی هم نگرفتیم. زمان گذشت و رابطه‌مان آرام‌آرام شد چند کامنت و بعد گروه‌های توییتری و تلگرامی. اولین‌بار دوازده اردیبهشت نود و هشت در یک جمع دخترانه همدیگر را دیدیم. پنج نفر بودیم و جلوی متروی انقلاب قرار داشتیم. همدیگر را با ذوق، لبخندهای پهن و چشم‌های باریک شده از شدت خوشحالی در آغوش کشیدیم. همان اطراف میدان، تصادفی یک کافه پیدا کردیم؛ جایی که هیچ‌کدام‌مان قبلا امتحانش نکرده بودیم، همان‌جا نشستیم و ساعت‌ها گپ زدیم. قرار بعدی‌مان در ترمینال غرب بود. چند ساعتی را روی صندلی‌های ناراحت و میان شلوغی همیشگی و فضای بسیار مزخرف آن‌جا گذراندیم تا ساعت یازده و نیم برسد و برای سفر سه‌روزه‌ی تبریز سوار اتوبوس شویم. یکی از بهترین سفرهای زندگی‌ام با بهترین هم‌سفر ممکن بود. الف در سفر سخت‌گیر نیست، غر نمی‌زند و همیشه پایه‌ی هر تصمیمی است. سفر رفتن با او را بی‌نهایت دوست دارم. دیدارهای ما همیشه کم و با فاصله‌های طولانی بوده. چندبار من مهمان خانه‌شان بودم و چندبار او. آن سال‌هایی که خوابگاهی بودیم دیدارها آسان‌تر بود. حالا سخت‌تر شده، اما هیچ‌وقت حس نکردم دور شده‌ایم. همیشه دلتنگیم و گاهی از فاصله خسته، اما همیشه در دل هم جا داریم. خوشحالم که پازل زندگی طوری چیده شد که از توییتر ۲۰۱۸، الف برای من بماند. و حالا بعد از این همه سال، برایش بنویسم: رفیق همیشگی قلبم، تولدت مبارک‌♡⁩.

دلم می‌خواد زار زار گریه کنم. دلم می‌سوزه و هیچ کاری از دستم برنمیاد؛ یعنی از دست هیچ‌کس برنمیاد. فقط باید هر روز نظاره‌گر این وضعیت وخیم باشیم. بارونی که نمی‌باره و پاییزی که هیچ شباهتی به سال‌های قبل نداره. ماه سوم پاییز هم شروع شد و فقط یه‌بار، اون هم در حد خیس شدن زمین، بارون اومد. شاخص آلودگی هوا اون‌قدر بالاست که آدم ترجیح می‌ده توی خونه بمونه و قید کارهای ضروری‌اش رو بزنه و عطای همه‌چیز رو به لقاش ببخشه، اما کار رو نمی‌شه هیچ‌جوره پیچوند؛ چون قسط‌های ماه بعد سلام می‌کنند و دست تکون میدن‌. آب نیست، خشکسالی کشور رو بلعیده. رودخونه‌ها خشک شدند. پشت اکثر سدها دیگه هیچ آبی نیست. آب دریای خرز ده‌ها متر عقب رفته و کم شده. جنگل‌های هیرکانی با قدمت بیش از پنجاه میلیون سال، دارن می‌سوزند و از بین می‌رن. جنگل‌هایی که کلی تاریخ توی خودشون جا دادند، حالا توی تاریخ زیست ما و زمونه‌ی ما دارن از بین می‌رن. این‌جا نه حیوون‌ها، نه جنگل‌ها، نه رودخانه‌ها و نه دریاها، هیچ‌کدوم از دست اهریمن در امان نیستند. کاش جز غصه، راه نجاتی بود.

چون شکلات شونیز تموم شده بود، مجبور شدم گالاردوی فرمند بخرم. پی‌نوشت: همین الان و حین نوشتنش حس کردم چقدر جالبه که دغدغه‌های
چون شکلات شونیز تموم شده بود، مجبور شدم گالاردوی فرمند بخرم. پی‌نوشت: همین الان و حین نوشتنش حس کردم چقدر جالبه که دغدغه‌های آدم همیشه این‌چنینی باشه. اما صد حیف که اینجا خاورمیانه‌ست و دغدغه‌های جهان اولی ممکنه صدسالی یکبار، اون هم شاید برامون اتفاق بیفته.

هوا وحشتناک آلوده است و همه‌چیز در غبار فرو رفته. طبق پیش‌بینی‌‌های اخبار هواشناسی هم تا مدت‌ها خبری از باران نیست که شاید با بارش باران کمی این وضعیت قابل‌تحمل‌ شود. طبق معمول تنها کاری که از دست مسئولان برمی‌آید، تعطیل‌کردن مدارس و دانشگاه‌هاست. و هفته‌ای یک‌بار هم مردم را با هشدارهای جدید درباره‌ی قطع آب می‌ترسانند، انگار این مردم بودند که همه‌ی این سال‌ها سیاست‌مداری کردند نه خودشان! جنگل‌های هیرکانی در آتش می‌سوزند و دل آدم از غصه می‌گیرد، که حتی میراث کهن این سرزمین هم از دست اهریمن در امان نمانده است. این روزها خیلی‌ها گرفتار آنفلوانزا و کرونا شده‌اند و حتی با وجود تجربه‌ی دوران سیاه کرونا، هنوز یاد نگرفته‌اند ماسک بزنند و جلوی انتقال این ویروس لعنتی را بگیرند. حقوقی که آدم‌ها یک ماه تمام برایش جان می‌کنند و زحمت می‌کشند، حتی به هفته‌ی اول ماه هم نمی‌رسد. آدم‌ها یک ماه کار و تحقیر از سوی کارفرما را تحمل می‌کنند تا آخرش حقوقی بگیرند که فاصله‌ی زیادی با خط فقر دارد؛ و همین‌جاست که افول انسانیت گریبان آدم را بدجور می‌گیرد.

جنگلی که ۵۰ میلیون سال قدمت داشت هم اینا سوزوندن دیگه ببین ما چی داریم می‌کشیم.

از امروز و خونه‌ی دوست⁦^⁠_⁠^⁩.
+1
از امروز و خونه‌ی دوست⁦^⁠_⁠^⁩.

یادگاری از سی‌ام آبان سال چهار.
+5
یادگاری از سی‌ام آبان سال چهار.

آبان تموم شد. دومین روزش خیلی خوش گذشت. اون روز اولین کادوی تولدم رو پیشاپیش گرفتم. رفتیم دی عزیزدلم و این شد اولین ملاقات با دی توی پاییز. بعد رفتیم سمت بازار و یکم گشتیم و خرید کردیم. چهارتا ارائه داشتم و هندل کردن دانشگاه و سرکار واقعاً سخت بود اما از پسش بر اومدم. بیشتر درس خوندم و کمتر فیلم و سریال دیدم و کتاب داستان خوندم. باشگاهم رو مرتب ادامه دادم و برای مربی‌مون جشن روز مربی گرفتیم و بهش کادو دادیم و اون روز جای ورزش فقط رقصیدیم و کیک خوردیم و با کالری‌های افزوده برگشتیم سمت خونه‌هامون. بالاخره اولین بارون پاییزی بارید. با مامان رفتیم و کادوی تولدم رو به انتخاب خودم خریدم. با سین. و ف. تولدم رو توی کافه جشن گرفتیم، آرزو کردم و شمعم رو فوت کردم و بعدش با همدیگه رفتیم پیتزا خوردیم و معاشرت کردیم. به یه سری واقعیات ناامیدکننده درمورد آدم‌ها برخوردم، متأسف شدم و ازش عبور کردم. این وسط اتفاقات بد زیادی هم افتاد و خیلی اذیت شدم. شرکت شونیز دو روز قبل از تولدم برام بسته‌ی تولدی فرستاد و چون اصلا یادم نبود و انتظارش رو نداشتم حسابی سورپرایز شدم. اختتامیه‌ی آبان هرسال هم که با تولدمه. شب تولدم رو با خونواده گذروندم. از سرکار برگشتم خونه و دیدم برام کیک خریدند و شام هم پیتزا داریم. پس شمع تولدم رو کنارشون فوت کردم. کلی تبریک از آدم‌های عزیز ندیده که از طریق مجازی آشنا شدیم گرفتم و عمیقا خوشحال شدم. روز تولدم رو با ر. عزیزم گذروندم. رفتیم سینما و سری آخر کانجورینگ رو دیدیم و اصلا ترسناک نبود و خوشمون نیومد، اما سالن VIP و صندلی‌های راحت تخت‌شو خیلی باحال و جالب بودند. توی بالکن دی سومین شمع تولد امسالم رو فوت کردم و خیلی خیلی خیلی حس خوبی داشتم. از استیکر فروشی میم.ر یه کارت‌پستال خیلی ناز خریدم. یه پیتزای خیلی خوشمزه هم توی یکی از پیتزافروشی‌های سنایی خوردیم و خوشمون اومد و قرار شد بازهم بریم و پیتزاهای دیگه‌ش رو هم امتحان کنیم. اولین گل نرگس امسال رو هم ر. برام خرید، الان هم گذاشتمش توی گلدون و عطرش توی اتاقم پخشه. در کل ماهی بود که بدبیاری کم پیش نیومد، اما اتفاق خوب هم زیاد داشت. امیدوارم آذر پر از بارون و اتفاق‌های خوب و ناز و جالب باشه.

یادگاری از امشب⁦^⁠_⁠^⁩.
یادگاری از امشب⁦^⁠_⁠^⁩.

خوشبختی بیشتر از این‌که بعد از گذشتن از ساعت دوازده، دوست‌هام یکی‌یکی پیام دادند و تبریک گفتند و به یادم بودند؟ این‌که وقتی از سرکار رسیدم خونه، مامان و بابا و الف. بغلم کردند و بوسیدند و دیدم برام کیک خریدند و شام پیتزا داشتیم؟ الان و در اولین ساعت‌های تولدم، عمیقا احساس خوشبختی می‌کنم.