گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
-124 hours
+107 days
+730 days
Posts Archive
267
Repost from دومنیکو
ظاهرا صالح محمدی و شروین باقریان هر دو به اعدام در ملا عام محکوم شدن.
ریتوییت صالح محمدی
ریتوییت شروین باقریان
267
از صبح، آسمان در مصاف باد و باران است و با ارفاق بلامنقطع باریده و همین حالا هم دارد میبارد. صبح زود که بیدار شدم و پرده را کنار کشیدم و آسمان ابری را دیدم، هنوز نمیدانستم قرار است ببارد یا نه. کورمالکورمال در همان تاریکی اول صبح اتاق، لگ ورزشی و تیشرتم را تنم کردم و چون کسی نبود موهایم را ببافد، مجبور شدم به دماسبی اکتفا کنم. سر و ته صبحانه را با دو دانه خرما و نصف لیوان چای هم آوردم. قمقمه آب را درون ساک باشگاهم چپاندم. خانهی خوابزده را آرام و آهسته طی کردم و در سرمای اول صبح روز تعطیل، سلانهسلانه روانهی باشگاه شدم. همهی بچهها بودند؛ انگار همگی عطای خواب شیرین صبح روز تعطیل را به لقایش بخشیده بودند. مثل همیشه خوشاخلاق و خندان بودند، حرف میزدند و قهقهه سر میدادند. من اما همیشه صبحها دهانم جز برای سلام صبحبهخیر باز نمیشود و کمحرف و ساکتم. خوابآلود و خمیازهکشان، دورتر از بقیه، دور سالن خالی و سرد شروع به دویدن کردم تا گرم شوم.
بچههای کلاس از آتشبازی دیشب میگفتند که خیال کردند موشکباران شده و صداها بند دلشان را پاره کرده. دختر ششسالهی یکیشان گوشهایش را گرفته و شروع به جیغ زدن کرده و یکی دیگرشان با گریه به برادرش زنگ زده و بعد فهمیده ترقهبازی خودشان است و فحشکششان کرده. من هم یاد همسایهی طرفدار حکومت سفاکمان افتادم که دیشب جوری زوزه میکشید و خدای بزرگترش را فریاد میزد که نگران پاره شدن جوارح و جوانح بدن بیخاصیتش شدم و فکر کردم یک، مثلا انسان، چقدر باید احساس همدلی در وجودش مرده باشد که کشته شدن این همه هموطن ذرهای قلب سنگیاش را نلرزاند و همچنان، به وقتش، با همهی توش و توان و چشم بستن روی انسانیت و پا گذاشتن در دریای خون، صدایش را در گلویش بیندازد و فریاد بزند «اللهاکبر»؟ نمیدانم شاید این هم شانس ما از داشتن همسایه بوده.
267
همین که پایم را از خانه بیرون گذاشتم، آفتاب تند و زننده جول و پلاسش را پهن کرد و ابرهای بارانزا که چند روزی آسمان را قرق کرده بودند، بیسر و صدا غیب شدند. اینبار زور خورشید به ابرهای سیاه چربید. آفتاب پرتوهایش را روی فرق سرم میتاباند و من فکر کردم کاش کاپشنم را در خانه جا گذاشته بودم و یک لا پیراهن نخی تنم بود. پیادهروها خلوتتر از همیشه بودند. هنوز کرختی صبح را در خود داشتند. کلاغهای بدصدا روی درختهای لخت و عور و بیبار و بر زمستانی قارقار میکردند، انگار که دنیا در نظرشان جای نامطلوبی باشد. البته که من هم با کلاغها اتفاق نظر داشتم. دیگر همهچیز در نظرم غیرضروریست؛ انگار هر کار و هر تلاشی عبث و بیهودهست. دلتنگ همان زندگی نکبت پیش از این روزهایم. خاطرهها محاصرهام میکنند و فکر میکنم چقدر همهی آرزوهایم حالا دورترند و چقدر من تهیام و چقدر زندگی برایم خالی از معناست.
در جایجای شهر نشانههای آدمهای رفته را میبینم و گریهام میگیرد. همهجا سکون و سکوت است. ساعتها آماسکرده و سنگیناند و با اکراه پیش میروند. زندگی کردن برایم سخت شده و با اینهمه، میلی لجوج در من زنده است؛ میلی که میخواهد با هر ضرب و زور و جانکندنی، زندگی را ادامه بدهد. میدانم که باید ادامه بدهم و زنده باشم. حتی اگر دیماه هر سال با هر بارش برف و نگاه به کوههای سفیدپوش گریهام بگیرد که آنها نیستند که ببینند و بعد اشکهایم سرریز شوند.
267
Repost from سوتهدلان
خودکشی اشتباهترین گزینه برای اعتراضه. ما به آدمهای دغدغهمند و «زنده» نیاز داریم، نه یک نام دیگه بر لیست از دسترفتگان. بزرگترین خواسته هر سیستم سرکوبگری اینه که مخالفانش به این باور برسن که هیچ راهی نیست و تمام شد. خودکشی متاسفانه تقدیم کردنِ پیروزی به همون چیزیه که بهش معترضی. باید خشم و غم رو به اراده برای موندن تبدیل کرد. زندگی کردن خودش بزرگترین شکلِ مقاومته. تو ارزشمندتر از اونی که اجازه بدی این تاریکی، نورت رو خاموش کنه.
#جاویدنام_پوریا_حمیدی
267
از وقتی اینترنت وصل شد و ویدیوی اون دختری که افتاده بود روی زمین و آدمهای بیشرف و بیوجود کتکش میزدند رو دیدم؛ مدام آرزو میکردم کاش به زودی آزاد بشه. اما دیروز فهمیدم اسمش سارا ابراهیمی بوده و کشته شده. مثل وقتی که ویدیوی محمد جباری که با تمام وجود در رو نگه داشت و جلوی ورود جانیها رو گرفت تا مردم بتونند فرار کنند رو دیدم و براش آرزو داشتم سلامت و آزاد باشه. مثل وقتی ویدیوی حمید مهدوی که با رشادت، همشهری تیرخوردهاش رو به دوش کشید و وسط معرکه دوید تا مجروح رو به یه جای امن برسونه رو دیدم از ته قلبم آرزو کردم که سلامت و آزاد باشه. من توی بیخبریم آرزو میکردم آزاد و سالم باشند، اما نبودند.
حالا دیگه هیچکدومشون سالم نیستند. کشته شدند و زندگیشون تموم شد. با همهی امیدها و آرزوهایی که داشتند. و اون ویدیوها، آخرین لحظههای زنده بودنشون بوده که ما شاهدشون بودیم.
و چقدر بیزارم که از این به بعد، هر وقت بخوام ازشون بنویسم، باید از فعلهای ماضی استفاده کنم.
267
Repost from شوكران؛ جام عدم
تفاوت نفهميدن و وقتى نخواى بفهمى، اونقدرها پيچيده نيست. نفهميدن يعنى داده نداشتى، تجربه نداشتى، هنوز بدنت زير فشار مستقيم واقعيت فرو نرفته بود. اما وقتى نخواى بفهمى يعنى ديدى، شنيدى، نشونهها رو شمردى، بعد آگاهانه نگاهت رو چرخوندى. اين دوتا يكى نيست، و ما سالها قاطىشون كرديم تا مسئوليت عقب بيفته.
نفهميدن مال وقتيه كه سيستم تازه است، خشونت پراكنده، اميد اصلاح شدن هنوز قابل فروشه. مال وقتيه كه هنوز مردم به خودشون ميگن ما بايد هنوز به فلانى فرصت بديم تا بتونه. مال دهه شصت و هفتاده. اما از جايى به بعد، ماجرا ميشه فرار از نفهميدن. جايى كه الگو تكرار شده، جنازهها اسم دارن، دروغها آرشيو شدن، و بازم آدم ميگه شايد اين يكى فرق داشته باشه. اين ديگه جهل نيست، دور زدن نفهميدنه. انتخاب آسايش شخصى به جاى مواجهه مستقيم با واقعيت. اولين مسافرهاى فهم اين كثافت، ٦٧ پياده شدن. بعدى ها توى كوى دانشگاه. بعدى ها ٨٨ و همينجور تا جلوتر. اينجا اصلاح طلبها نقش كليدى گرفتن. نه براى نجات، براى تاخير. بزرگترين جنايتشون دروغ نبود، تعليق بود. مردم رو سالها توى وضعيت بينابين نگه داشتن. گفتن هنوز زوده، عجله نكنيد، تند نريد. يه روز رنگش سبز بود يه روز بنفش شد. نتيجه چى شد؟ جامعه ياد گرفت واقعيت رو نفهمه، فقط بهش عادت كنه. مواجهه با آخوند كثيف عقب افتاد، نسل به نسل، تا جايى كه هزينه فهم از خود نفهميدن وحشتناكتر شد.
وقتى نخواى بفهمى، زبان هم عوض ميشه. «عقلانيت، ميانه روى، پرهيز از خشونت، فرصت دادن به انواع اخوند، بعد كت شلوارى هاى سپاهى براى جراحى هاى اقتصادى با نمايش هاى به جون هم افتادن هاى علنى جلوى چشم مردم» اينا كلمات و اداهاى تميزى ان كه باهاش اجازه ندن به كثافت فكر كنى. اگر بفهمم، بايد انتخاب كنم. اگر انتخاب كنم، زندگى نرمالم به هم ميريزه. پس واقعيت رو دور ميزنم و اسمش رو ميذارم بلوغ سياسى.
جامعه ايرانى مدتهاست از مرحله نفهميدن عبور كرده. مشكل كمبود اطلاعات نيست، ترس از نتيجه اطلاعاته. فهميدن يعنى قبول كنى بخشى از اين فاجعه، محصول سازشهاى ريز و درشت خودت با جامعه بوده. هر بار گفتى به من چه، هر بار گفتى بدترش هم هست، داشتى به هيولا زمان ميدادى. اين اعتراف براى خيلىها سنگينتر از تحمل ديكتاتوره. براى همينه كه جامعه دنبال منجى بىهزينه ميگرده. كسى كه بدون تغيير زندگى روزمره، بدون شكستن تصوير قشنگ از خود، همه تقصيرها رو جمع كنه و ببره. آسيبى به سينما رفتن و سفر و شغل بخور و نميرت نزنه ولى دستاوردش آينده تو نجات بده. فرار از نفهميدن، كارخانه توليد منجيه. چون منجى مياد تا لازم نباشه تو فكر كنى كه بايد تغيير كنى. و اون تاخير لعنتى. همون لاكپشتى بودن فهم ايرانى. اين اداى زندگى درآوردن وسط فاجعه. همه چيز ديده ميشه، اما دير فهميده ميشه. فهميده ميشه، اما باز با تاخير واكنشش شكل ميگيره. بعد كه فاجعه كامل شد، تازه سوال شروع ميشه كه چى شد و كى اينا اينطور وحشى و بى رحم شدن. انگار نه انگار سالها نشونه ها جلو چشم راه ميرفتند.
نفهميدن با آموزش حل ميشه. اما وقتى نخواى بفهمى، فقط با فرو ريختن توهم و روياى قشنگ تغيير ميكنى. تا وقتى جامعه خودش رو فقط قربانى بدونه، نه شريك منفعل، هر تحليلى به ديوار ميخوره. مسئله ندونستن نبود. مسئله ترس از درك و فهميدن بود و هزينه اى كه ايرانى بايد براى اين خواب سنگينش بده.
@petitanaysis
267
واقعا یک ماه گذشت. از روزی که چند ده هزار آدم، برای آخرینبار در خونهشون رو بستند و دیگه هرگز به اون خونه برنگشتند. از روزی که پر از امید بودند. از روزی که به تغییر باور داشتند.
بعد از شما، زندگی هیچوقت به روال سابقش برنگشت و هرگز هم برنمیگرده. چون حقیقتی عریان شد که دیگه نمیشه نادیدهاش گرفت.
شما رفتید و ما رو با غمی تنها گذاشتید که هیچ تسلیای براش وجود نداره. میدونم که شما نرفته بودید کشته شید و من هرگز از واژهی «شهادت» برای تقدسبخشی به جنایتی که حق شما نبود استفاده نمیکنم. من تا وقتی که زندهام، از شجاعت شما یاد میکنم و به حقارت واژهها فکر میکنم؛ واژههایی که در برابر رشادت و سلحشوری شما چقدر بیمقدار و ناچیزاند.
267
Repost from متناقضنما
فردا هجدهم بهمن است. یک ماه پیش از فردا، هزاران نفر، بی آنکه بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار زیستند؛ و دیگر هیچوقت بازنگشتند.
267
فکر میکنم این روزها چسبیدن به حلقههای اول رفاقتهای از پیشساختهشده و حرف زدن از محتویات درونی ذهن و سبک شدن خیلی روی حال روحی تأثیر داره. آدمهای امن، نزدیک و صمیمی بهترین گزینه برای گوش شنوا بودن درونیات آشفته و پر از اضطراب ذهناند. خوبه که آدمها این روزها با هم تعامل داشته باشند و با حرف زدن سبک بشن. مگه ما چقدر ظرفیت داریم که بار این همه اتفاق رو تنهایی به دوش بکشیم و برونریزی احساسی رو نادیده بگیریم؟
267
جدا از نتیجهی مذاکره، همین که بعد از اینهمه خون به ناحق ریختهشده، آمریکا میخواد با ج.ا پشت میز مذاکره بشینه، حالم رو بههم میزنه. با این کار، عملا به نظامشون مشروعیت داده میشه و درد مردم زجرکشیده تحقیر میشه. حالم از سازمان ملل و حقوق بشر هم بههم میخوره؛ نهادهایی که نهایت واکنششون ابراز تأسف و تکرار پوچ و عبث جملهی «باید کاری کرد» هست. آخه دنیا چه میدونه مغزی که کف خیابون افتاده و از بافت جمجمه جدا شده یعنی چی؟ دنیا چه میدونه جسد سوختهای که سینهاش شکافته و متلاشی شده یعنی چی؟ دنیا چه میدونه کاور به کاور دنبال عزیزت گشتن یعنی چی؟ حالم از اینهمه بیعدالتی بههم میخوره.
چطور پنجاه هزار نفر کشته شدند و دنیا تکون نخورد؟ چطور کشتهشدن اینهمه بیگناه کسی رو منقلب نکرد؟ هر روز صبح که بیدار میشم از خودم میپرسم: فقط توی دو روز، اینهمه آدم به بدترین شکل ممکن کشته شدند و دنیا زیر و رو نشد؟! چقدر تنهاییم.
267
Repost from Independent🪁
مورد بعدی اینکه، آدمهایی که میگن ما ایرانیها دو روییم چون توی مجازی ناراحتیم و در دنیای واقعی به زندگیمون میرسیم حالم رو بهم میزنند. انگار هیچوقت آدم نبودن. انگار نشده که شب با گریه بخوابن و صبح ارزوی مرگ کنن و در عین حال برن سر کار و درس بخونند و برای آینده تلاش کنن. انگار تا الان از دست دادن رو تجربه نکردن. احترام به سوگ رو نمیفهمن. انتظار دارن مدل ناراحت بودنت، شبیه فیلمهای ایرانی باشه. یا سیاه میپوشی و کز میکنی یه گوشه و از ناراحتی اب و غذا نمیخوری یا گه خوردی میگی ناراحتی دو روی بیشرف.
267
این روزها بیشتر از همیشه به مرگ فکر میکنم و مردن را از خودم دور نمیبینم. مدام از خودم میپرسم اگر من کشته شوم، قرار است آدمها کدام عکس مرا ببینند و با همان تصویر از من یاد کنند؟ اصلا چه کسی دادخواه خون من خواهد بود؟ چه کسی اسمم را فریاد میزند تا فراموش نشوم، تا فقط تبدیل به یک عدد، یک خبر کوتاه، یا یک اسم ته لیست آدمهایی که حق زندگی ازشان دزدیده شده، نشوم؟ بعد ناگهان گیر میکنم به این فکر که چرا اینقدر کم از خودم فیلم گرفتهام. چرا اینهمه کم از خودم تصویر ثبت کردهام، انگار خودم هم باور نداشتم ممکن است روزهایی باشد که نباشم و فقط تصویرم بماند. با خودم کلنجار میروم که آنوقت، آدمها کانالم را میخوانند؟ نوشتههایم دیده میشوند؟ حتما تعداد ممبرهای کانال بالا میرود، ویوی نوشتهها زیاد میشود، آدمهایی که تا دیروز مرا نمیشناختند، در کانالم جوین میشوند و متنهایم را یکی یکی میخوانند. حتی فکر میکنم مرگ قرار است در کدام لباسم اتفاق بیفتد. و بعد، ذهنم میلغزد سمت وصیتنامه؛ اینکه شاید وقتش رسیده چند بند تازه به آن اضافه کنم. چیزهایی که تا الآن نگفتهام و شاید حالا وقتش باشد به سطور پایانی نوشتههایم اضافه شوند.
میدانم این روزها خیلی از آدمها شبیه مناند؛ همزمان که میخواهند زنده بمانند و روایتگر باشند، در همان حال مدام به مرگ فکر میکنند. انگار زندگی و مرگ روی یک خط باریک جلو میروند. ته همهی این فکرها، هرچقدر هم از زندگی بگویی ممکن است به وصیت کردن برسد.
267
از اینجا هم فقط داره همینجوری عرزشی لفت میده. تنها ناراحتی من اینه که چرا تا الان اینجا حضور داشتند؟! در هر صورت، بنده خوشحال شدم که چنلم رو ترک کردند و فضا رو از آلودگی نجات دادند. بیش باد.
267
یکی دیگه مذاکره رو لغو کرده، این جماعت اینترنت ما رو ضعیف میکنند. ضعیفکش و لات کوچه خلوتید دیگه.
267
سال نود و هشت وقتی توی سه روز هزار و پونصد نفر رو کشتند، برام بینهایت هولناک بود. بعدها اما وقتی بیشتر به این جنایت فکر کردم، اینکه هزار و پونصد نفر توی سه روز تبدیل به «عدد» شدند، برام غیرقابلباورتر شد. اینکه اینترنت رو قطع کردند و توی بیخبری، خفقان و سوز سرما، آدمهایی رو که غم نون داشتند و میخواستند حقشون رو مطالبه کنند به گلوله بستند. آدمها برای گرونی بنزین شعار میدادند، اما جوابی که گرفتند اشکآور بود، گلوله بود؛ و بعد یکییکی روی زمین میافتادند. خون خشکشدهی این جنایتها تا مدتها توی خیلی از خیابونها مونده بود. خون آدمهایی که ضربان قلبشون برای همیشه متوقف شده بود. البته که تکذیب کردند. بهکلی منکر کشتار دستهجمعی مردم بیگناه شدند.
حالا امسال، باز هم توی قطعی اینترنت و خفقان محض، اونقدر کشتند که با افتخار یک فایل اکسل منتشر کردند و اسم سههزار نفر رو دادند بیرون. بماند که دروغه؛ کذب محضه. و واقعیت ماجرا خیلی بیشتر از این «تعداده». اعدادی که انسان بودند. ضربان قلب و نبض تپنده داشتند. عزیز کسانی بودند. شاید عاشق بودند و معشوقی داشتند و حالا دیگه روی این زمین نفس نمیکشند.
دی ماه امسال اونقدر کشتند و اونقدر دستشون به خون آلودهست که در نظرشون، منتشر کردن اسم سههزار نفر منطقی بوده. در نظرشون تعدادش مناسب بوده. فکر اینکه نشستند توی یه اتاق در بسته و جلسهی شور و مشورت درمورد تعداد آدمهایی که زندگی رو برای همیشه ازشون گرفتند، گذاشتند قلبم رو میسوزونه. حتی اگه در واقعیت فقط سههزار نفر از ما کم میشدند، باز هم این عدد اونقدر بزرگ و این جنایت اونقدر عظیمه که کلمهها برای بیان قصه و روایت این تعداد هموطن ناتواناند.
آره؛ ما دیگه هرگز به زندگی پیش از این روزها برنمیگردیم، چون زندگی دیگه مثل قبل جریان نداره. اما کاش یاد بگیریم با سوگمون زندگی کنیم. زندگی کنیم و روایتگر قصههای ناتموم آدمهایی باشیم که دیگه بین ما نیستند.
267
چشمهام رو میبندم و صدای پسر سهسالهی هادی فروغ که هنوز اونقدر کودکه که هیچ درکی از مرگ نداره و فقط میدونه اون تصویر، پدرشه که توی تلویزیونه میاد جلوم. با ذوق به عکس اشاره میکنه و میگه: «باباییه، بابایی.» چشمهام رو میبندم و تصویر پیکر فائزه مستعان میاد جلوی چشمهام؛ که پدر و مادرش توی خونه نگهش داشتند و مادرش داره صورت یخزدهی بچهش رو نوازش میکنه. چشمهام رو میبندم و تصویر حمید مهدوی میاد جلوی چشمهام؛ که اونقدر شجاع بوده که همشهریای رو که وسط معرکه تیر خورده و مجروح شده، به دوش میکشه و به سرعت میدوه. تا قبل از اینکه اسمش رو بشنوم، آرزو میکردم زنده و سالم و آزاد باشه؛ اما بعد متوجه شدم متاسفانه کشته شده. چشمهام رو میبندم و تصویر محمد جباری میاد جلوی چشمهام؛ آدم بامعرفت و شجاعی که تا جایی که توان داشت در خونهش رو نگه داشت و از ورود عملههای نظام جلوگیری کرد و آخرش از فاصلهی خیلی نزدیک بهش شلیک شد. بعد از دیدن فیلم دوربین مداربسته که سرتاسرش رشادت و سلحشوری بود یاد «هودر» گیم آو تروندز افتادم و منقلب شدم. چشمهام رو میبندم و صدای «مبین، مامان گلدیم، سنه قوربان اولوم» میاد جلوی چشمهام. چشمهام رو میبندم و صدای امید نوروزی، بهعنوان آخرین ویس بهجا مونده ازش، میاد جلوی چشمهام که گفت: «اگه آزاد شد، خوشحالی کن به جا من.»
شماها همهتون زیادی برای مردن حیف بودید. شما باید سالهای سال زندگی میکردید. کاش نمرده بودید و ما الان هیچکدوم از شما رو نمیشناختیم.
267
این کارها کاملا تعمدیه. یه شکنجهی دستهجمعی علیه میلیونها انسان سوگوار که داغشون سردشدنی نیست. یه عذاب جمعی علیه آدمهای عزادار، با چاشنی القای تحقیر. اینکه ما تونستیم و کشتیم. و حالا نه شرمندهایم، نه پشیمون. توی رسانهای که مال خودمونه دربارهی جنایتهایی که کردیم جوک میسازیم و با خودمون حال میکنیم.
واقعا چیزی غیر از این نمیتونه باشه. چون کسی که ذرهای بویی از انسانیت برده باشه، کسی که اخلاق تو وجودش نمرده و به این حد از انحطاط نرسیده باشه، نمیتونه اینقدر متعفن و پلشت عمل کنه. نمیشه گفت از سر نادونی بوده یا عمدی پشتش نبوده. تنها چیزی که میتونم بپذیرم اینه که تمام این سناریو، کاملا آگاهانه و با قصد تمسخر و دهنکجی چیده شده.
امیدوارم مرگ آرزوتون بشه، اما نمیرید.
