گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
270
یکی یهبار توی توییتر نوشته بود: «کاش آدمها تمرکزشون رو بذارن روی بو ندادن.»
واقعا پخش زیاد بوی عطر برای همه جالب نیست و ممکنه اذیت بشن، من خودم از همون آدمهام که واقعا نفسم میگیره و حالم بد میشه.
270
Repost from Independent🪁
یکی از چیزهایی که توی فرهنگ ما جا نیفتاده و اگر به کسی بگی میگه وا چقدر ادایی اینه که یه جوری عطر بزنید که آدم با بیست متر فاصله بوی عطرتون رو احساس نکنه. شاید بگید وا! عطر خوبه که ولی نه. شاید بوی عطرتون برای خودتون خوبه، شاید یکی دیگه از اون بو حالش بهم میخوره، شاید طرف حساسیت داره و بوی عطرت حالش رو بهم میریزه. شاید یارو میگرن داره.
واقعاً نیازی نیست پخش بوی عطر یه جوری باشه که تا دو منطقهی پستی اونورتر حسش کنن.
270
ماجرا اینه که این آدم سه سال پیش با کمترین امکانات و داخل خونهش آهنگی منتشر کرد که حتی متنش هم از توییتهای بچههای توییتر بود. هیچوقت هم فکر نمیکرد اونقدر دیده شه که بخواد بابتش همچین بهای سنگینی بده. ایشون تا قبلش هیچوقت حتی یه توییت یا استوری انتقادی هم نداشت، بعدش هم همینطور. آمادگی انفجار ناگهانی توجه رو هم قطعا نداشته. اینکه جایزه گرمی گرفت و یکباره تبدیل به نماد مبارزه شد، قطعا برای خودش هم تا مدتهای مدید غیرقابلباور بوده. ایشون در اصل مسیری رو در چند ماه طی کرد که در حالت عادی باید سالهای سال براش میدوید و تلاش میکرد تا شاید بهش برسه. اعتبار و محبوبیتی که تا چند روز پیش داشت، از مردمی بود که مخالف نظام بودند؛ همون مردمی که حالا براشون عجیبه که از همون نظام مجوز گرفته و میخواد آلبوم بده. اعتباری که بابت مبارزه زنان بود و ایشون از یه نظام ضدزن مجوز گرفته. ایشون ناخواسته در نگاه مردم نماد یه جنبش آزادیخواهانه بود. اما حالا انتخاب کرده مسیر دیگهای بره؛ حق خودشه. قطعا هیچکس موظف نیست مطابق توقع مردم زندگی کنه. اصلا انتظار داشتن کار بیهودهایه. همونطور که مردم هم موظف نیستند انتخاب این آدم رو در رابطه با مجوز و آلبومش تحسین کنند. هر انتخابی عواقب خودش رو داره. آگاهانه وارد مسیر شده، پس باید تبعاتش رو هم بپذیره و بفهمه که وقتی توی آهنگش میگه برای «خواهرم، خواهرت، خواهرامون»، همون زن صداش ممنوعه و اجازهی خوندن نداره و مردم میتونند انتخاب کنند این آدم دیگه براشون محبوب نباشه.
مشکل اینه معمولا آدمها، یکی رو بیش از اندازه بزرگ میکنند و تبدیل به بتش میکنند و تحمل شکستنش رو ندارند. نمونهاش همین شهریار شمس که توی بیوی توییترش نوشته بود «دست از جان شسته» اما آخر سر معلوم شد سیمکارت سفید داشته. اینجا هیچی از هیچکس بعید نیست و کاش آدمها دست بردارند از این توقعات عجیب و غریبشون.
270
«اینگونه قلبت میشکند اما همچنان به زندگی ادامه خواهی داد.»
بالاخره فرصت شد من هم فرانکشتاین رو ببینم^_^.
270
امروز حوالی دو ظهر از جایی رد شدم که سال کنکورم، مسیر همیشگیم بود. همون خلوتی ظهر، همون هوا و فصل پاییز با سرمای نسبیش، ناگهان من رو پرت کرد به اون دوران. انگار همون استرس آشنا دوباره از توی وجودم بلند شد. بغضم گرفت و تا برسم خونه چشمهام هزاربار از اشک پر و خالی شد. من از اون سال بیزارم. با اینکه این همه سال گذشته، هنوز استرسش توی وجودم زندهست. سال کنکور برام تماما کثافت محض بود. من فقط هجده سالم بود و چرا باید اون حجم از استرس رو تحمل میکردم و حرفی نمیزدم و توی خودم میریختم؟ از تکتک کلاسهام متنفر بودم. هر کدومشون یه غدهی بزرگ استرس بودند که باعث میشدند قبل شروع، تهوع بگیرم و دست و پاهام یخ کنه. و هیچکس هم هیچوقت این درد وحشتناک رو نفهمید، چون اصلا اجازه ندادم متوجه دردم بشن و بفهمند چقدر دارم عذاب میکشم. الان که بهش فکر میکنم، واقعا باورم نمیشه چطور اون همه اضطراب رو توی وجودم حمل کردم و هیچوقت با هیچکس درموردش حرف نزدم. دلم میسوزه برای اون دختر تنها. علت اینکه چیزی نمیگفتم هم این بود که به شدت خجالت میکشیدم از گفتن اینکه فلان درس برام سخته، فلان مبحث رو که شما میتونید تمرینهاش رو حل کنید من اصلا متوجه نشدم. خجالت میکشیدم بگم سر فلان کلاس استرس میگیرم چون نمیفهمم، اذیت میشم و هی تو ذهنم میچرخید که اگه معلم وسط درس ازم سوال بپرسه و نتونم جواب بدم چی؟ اگه تحقیرم کنه چی؟ و خب چندباری هم همین شد. و باعث شد بیش از پیش استرس داشته باشم. کاش میشد اون دختر دبیرستانی طفلک رو بغل کنم و بگم: اینهمه تو خودت نریز. حرف بزن. بگو چقدر اذیت میشی و عذاب میکشی. من هیچوقت مال اون رشته نبودم. از اینکه نمیتونستم مثل بقیه با علاقه سر کلاس بشینم یا با یک بار خوندن نمرهی خوب بگیرم خودم رو سرزنش میکردم. سال سوم، چون یه مطلب رو درست نفهمیده بودم و معلم هر شنبه زنگ آخر کوییز پنجنمرهای میگرفت، بعد کلاس زبان با بابام رفتم کتابفروشی و دوتا کتاب کمکدرسی با درسنامه خریدم. نشستم چند ساعت خوندم و گریه کردم و به خودم گفتم: «تو واقعا احمقی که نمیفهمی. پس چرا بقیه راحت تمرینها رو حل میکنند، اونها حتی کمکدرسی هم ندارند و صدبار درسنامه رو زیر و رو نمیکنند. تازه، اگه بتونی نمره کامل بگیری هم هنر نکردی، اگه نگیری یعنی خنگی بعد این همه خوندن.» چقدر با خودم نامهربون بودم. چقدر خودم رو سرزنش کردم و با خودم بدرفتاری کردم. آخ که چقدر دلم میخواد میتونستم اون دختر تنها و ترسیده رو محکم بغل کنم و بهش بگم: تو هیچوقت احمق نبودی. تو فقط جای اشتباهی بودی. با این حال اینقدر شجاع بودی و اینقدر خوب اوضاع درهمریختهی درونت رو جمع میکردی که هیچکس حتی نفهمید چقدر درد میکشی. تو برای تحمل اون حجم از استرس، اون هم به تنهایی زیادی کمسن و تنها بودی عزیزدلم. تو فقط اشتباه انتخاب کردی. اما حیف که که هیچوقت این حرفها رو نشنیدم و سالها از اون دوران نحس گذشت.
270
Repost from That’s all folks!
همیشه بیتوجهی بقیه به قفسهی کتابها برام جالبه. وقتی حوصله دارم و صحبتم با کسی گل انداخته ازش میپرسم چطور ممکنه چشمت به قفسهی کتابها بیفته و جذبش نشی؟ نمیخوای بدونی توشون چی نوشته؟ کی نوشتهشون و چرا؟ چرا اون همه آدم خوشونو به زحمت انداختن تا این کتاب بیاد اینجا؟ هیچ کنجکاویای نداری نسبت بهش؟ بعد تازه این همه موضوع مختلف که آدم هرکدوم رو میخونه هی با تعجب پیش خودش تکرارش میکنه و بهش فکر میکنه. چطور میشه جایی در ذهنت مدام با این سوالات مشغول نباشه؟ و همیشه جوابها برام جالبن! اصلا بحث در مورد کتاب خوندن و نخوندن برای من خیلی جالبه و همیشه دوس دارم حرفشو بزنم. حالا همیشه که نه؛ نصف روز اصلا دلم نمیخواد حرف بزنم.
270
نازنین
احتمالا خوندن این کتاب رو در حالی به پایان رسوندم که آدمهای کتابخون علاقهمند به حوزهی داستان، مدتها قبل سراغش رفته بودند. ترجمهی روونش واقعا روی همراهی من با روند داستان اثر گذاشت و همین ترجمه یکی از دلایل اصلی لذتم از خوندنش بود.
داستان برای من کشش کافی داشت؛ هر وقت فرصت خالی پیدا میکردم کتاب دستم بود. البته شروعش میتونه برای خواننده یکم گیجکننده باشه و ارتباط گرفتن با راوی که تا پایان داستان بینامه چندان راحت نیست. روایت با سردرگمی و آشفتگی راوی شروع میشه و چند صفحه بعد، راوی توی چشم مخاطب آدمی حقیر، خودشیفته و بیگانه با رنج دیگران جلوه میکنه. اما پایان داستان کاملا برعکسه؛ بهقدری رقتانگیزه که دل خواننده برای این انسان مفلوک و بیپناه میسوزه و به درد میاد.
من قبل از «نازنین»، «شبهای روشن» رو به عنوان داستان کوتاه از همین نویسنده خونده بودم و اگه قرار به انتخاب باشه، اولویتم همچنان «شبهای روشن» و بعد «نازنین» هست. بااینحال، «نازنین» هم تجربهی دوستداشتنیای بود و خوشحالم که تمومش کردم.
#کتاب_با_گوشه
270
وای چه ولاگ خاص و متفاوتی. راستش تا حالا هیچوقت از نزدیک فضای داخلی بیمارستان حیوونها رو ندیده بودم و دیدنش برام تجربهی بامزهای بود. البته یه جاهایی هم کمی سنگین. مخصوصا اونجایی که درمورد اکسپایر شدن بود و اینکه پونه دیگه نیست. واقعا دلم گرفت؛ حیوونها اونقدر پاک و معصوم و ناز و گاهی بیدفاعاند که کاش هیچوقت درد نکشن یا با رنج از دنیا نرن. کاش دنیا حداقل با حیوونها بهتر تا کنه و مهربونتر باشه.
270
دیروز صبح طبق روال هر روز، مسیر باشگاه تا خانه را پیاده پیمودم. از تیرگی و گرفتگی آسمان نمیشد دریافت که ابر است یا غبار؛ یا شاید هم ملغمهای از هر دو. نزدیک چهارراه منتظر سبز شدن چراغ راهنمایی ایستاده بودم که ناگهان قطرهای بر صورتم نشست. شگفتزده شدم و سر بلند کردم. با نوک انگشت آن قطرهی کذایی را لمس کردم؛ گمان میبردم توهم است اما واقعی بود. تا دم در خانه چند قطرهی دیگر از این باران اسیدی بر سرم بارید. دلم میخواست سرم را رو به آسمان بگیرم و ماسکم را پایین بکشم و هوا را عمیق نفس بکشم، اما طبق گفتهی اخبار این روزها، این باران جز اسید سولفوریک و نیتریک اسید چیزی نیست و فرو بردنش در ریه و چشم و سایر امعا و احشا، حاصلی جز سوزش بیشتر نداشت. پس قدم تند کردم تا زودتر به خانه برسم. کلید را در قفل خانهی تاریک و ساکت چرخاندم. درست برعکس شما خانم علیزادهی نازنین، من غلام خانههای خاموش و بیصدا هستم. از پنجرهی آشپزخانه به قطرههای باران نگریستم و با خودم گفتم: هرگز حتی تصور نمیکردم در آذر ماه اینچنین دلتنگ باران باشم و بیشتر از آن هرگز تصور نمیکردم روزی باران اسیدی را به چشم ببینم و بر پوستم احساسش کنم! کتری روی اجاق زوزه میکشید. قهوهی فوری را با آب جوش در ماگ بنفشم ریختم و به بخاری که از آن خارج میشد خیره شدم. بعد با خودم فکر کردم من از همین لحظههای ساده و معمولی واقعا لذت میبرم و چقدر همین معمولی بودن را دوست دارم. کاش زندگی همیشه همینقدر معمولی میماند؛ تماشای باران از پشت پنجره، دم کردن چای، خیره شدن به بخار خارج شده از لیوان، عطر نان تازه، غرق شدن در کتابی که ذوق زیستن را دوباره در دل زنده میکند. کاش اگر دغدغه و مصیبتی هم قرار است باشد (که قطعا هست) آنقدر روی شانههای نحیف آدمی سنگینی نکند که در جهان خاکستری گم شود و طعم شیرین لذت بردن از چیزهای کوچک را از یاد ببرد.
270
چند وقته شبکه آیفیلم داره سریال «روزگار قریب» رو پخش میکنه و واقعا یکی از underratedترین سریالهای تلویزیونه؛ سریالی که هیچوقت اونطور که باید بهش پرداخته نشد.
تأثیر خانواده رو میشه توی این سریال کاملا دید. توی روزگاری که مردم فکر میکردند با فرستادن بچههاشون به مدرسه جای مکتبخونه، کفر و بیدینی ترویج میشه، ایشون در دبستان سیروس تحصیل کردند؛ فقط بهخاطر پدری که حمایتگر بود و جلوی حرفهای جاهلانه آدمها ایستاد و حاضر شد برای تحصیل و باسواد شدن فرزندش هزینه کنه، چون مدرسه شهریه داشت. توی زمونهای که توحش و بیفرهنگی موج میزد، ایشون توی یه خونوادهی ردهبالا و با پدر و مادری که توی تربیت فرزند خیلی جلوتر از زمانه خودشون بودند رشد کرد. تصور کنید ایشون زمانی زندگی میکرده که ایران دچار قحطی و وبا بوده و آدمها توی بیسوادی و جاهلیت و توحش دستوپا میزدند. اگر محمد قریب هم پدر و مادری مثل خیلی از همسالانش داشت، شاید هیچوقت به شخصیتی که امروز میشناسیم تبدیل نمیشد، یا حداقل رسیدن به اون جایگاه خیلی بیشتر زمان میبرد.
درسته که نمیشه تلاشها و زحمات خود آدمها رو نادیده گرفت، اما نباید هم فراموش کرد که خانواده همهچیزه؛ و کسی که خانوادهی حمایتگر داره، از خیلیهای دیگه جلوتره.
270
من امروز اپیزود آخر «رختکن بازندهها» رو گوش دادم و احتمالا جز آخرین نفراتم، چون تب و تاب صحبت در موردش هم دیگه خوابیده. اما نتیجهای که از این اپیزود گرفتم این بود که توی دنیای بزرگسالی، آدم باید یه جایی به خودش بیاد. باید از نقش قربانی خارج بشه، حتی با تموم زخمهای تن و روان که شاید هیچوقت بهطور کاملا ترمیم نشن. باید تلاش کرد اتفاقهای گذشته رو تا جای ممکن جبران کرد و برای ادامه زندگی قدم برداشت. جای درد، تا همیشه میمونه اما خود درد بالاخره از بین میره. و گاهی باید با وجود درد ادامه داد و منتظر نموند تا همه چیز ترمیم بشه. باید لنگلنگون راه رفت و اون صدایی که دائم توی مغز میگه «تو قربانی هستی» رو نادیده گرفت. دقیقا کاری که خانم مهدویفر کرد؛ کسی که هیچ تقصیری توی اتفاقات زندگیاش نداشت و با اجتنابناپذیری سرنوشت روبهرو شد. با وجود تموم تروماهایی که از نوجوونی روی روانش موند و احتمالا تا امروز هم ادامه دارند، تصمیم گرفت ادامه بده و نمونهای از کسی باشه که از نقش قربانی بیرون اومده.
270
عاشق اینجور عکسهام. درود بر معاشرتهای نجاتدهنده. همین لحظههایی که کنار بعضی آدمها گذر زمان احساس نمیشه و انگار برای ساعتی فشار زندگی از روی دوش آدمی برداشته میشه و بهتر میشه نفس کشید، حتی همین هوایی رو که هر نفس که فرو میره تموم امعا و احشای بدن به سوزش میافتند.
270
بالاخره فرصتی دست داد تا این کتاب رو که خیلیها خوندند رو من هم شروع به خوندن کنم.
پینوشت: اینبار که رفتم دی، سهتا کتاب از نشر چشمه خریدم که کلا شد ۳۵۰ تومن، حالا اگه از نشر بیدگل، کتاب میخریدم احتمالا بالای یه تومن میشدند:)).
270
سال پیش، در همین روزها سین. بهم پیام داد: «میای باهم بریم باشگاه؟» مدتها بود از باشگاه و ورزش دور افتاده بودم؛ دو سال قبل یوگا کار میکردم و حالا دو سالی میشد که سنگینترین چیزی که بلند کرده بودم مدادم به هنگام درس خواندن و مطالعه بود. ولی در یک تصمیم ناگهانی و بدون فکر، انگشتانم خودبهخود روی کیبورد حروف را پشت سرهم قطار کردند: «آره میام، بریم». برای روز اول یک هودی گشاد مخمل قرمز تنم کردم و کلاهش را تا روی ابروهایم پایین کشیدم. کیف باشگاهی را که سالها پیش در یک حراج آنلاین خریده بودم و بلااستفاده مانده بود، از کشوی زیر تخت بیرون کشیدم. لباس ورزشیای که مامان برایم خریده بود و به دلیل ورزش نکردنم هیچوقت فرصتی دست نداده بود بپوشمش را تا کردم و داخل کیف گذاشتم، قمقمه را پر از آب کردم، کفشهای نویی که به خاطر رنگ عجیبشان با هیچ چیزی ست نمیشدند را هم چپاندم توی کیف و بالاخره راهی شدم. ساعت حدود پنج عصر با سین. قرار داشتم که باهم برویم سمت باشگاهی که من آدرسش را بلد نبودم. با تاکسی رسیدیم باشگاه. یک آهنگ شیش و هشت قدیمی با صدای بلند از باندها بیرون میزد و تا وسط خیابان میآمد. پلهها را یکی یکی پایین رفتیم و خیلی سریع پروسهی ثبتنامم انجام شد. مسئول باشگاه با بیحوصلگی اسم و فامیلم را پرسید و با بدخطی در دفترش نوشت و رسید را به سمتم دراز کرد. از سین. پرسیدم: «حالا اسم ورزشش چیه؟!» و فهمیدم اسمش «فانکشنال» است؛ ورزشی که قرار بود تنی را که به ورزش کردن عادت نداشت به دنیای ورزش بازگرداند. تا آن لحظه برایم هیچ فرقی نمیکرد چه ورزشی باشد؛ فقط میخواستم برگردم و از عرصه بیش از اینها دور نمانم. با خودم فکر کردم اگر خوشم نیامد، یکی دیگر را امتحان میکنم. پیام سین. را مثل یک نشانه دیده بودم که نباید بیتفاوت از کنارش رد شوم. همین شد که حالا یک سال و چند روز از مستمر ورزش کردنم میگذرد. خوشحالم که بدنی را که روزی از دمبل و تردمیل فراری بود و از هوازی دو برابر بیشتر متنفر، حالا عاشق ورزش کردهام. هر صبح که جلوی آینهی باشگاه میایستم، به دختری که عاشق ورزش شده نگاه میکنم و لبخند میزنم.
