en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
268
Subscribers
+124 hours
+117 days
+830 days
Posts Archive
اتفاقا من هم همین چند روز پیش یه پیج آنلاین‌شاپ دیدم که ادمینش برای روز دختر پک‌های لوازم آرایش آماده می‌کرد و می‌گفت برای روز دختر که پنجم تیره.‌ همون‌موقع رفتم تقویم رو چک کردم، اما چیزی پیدا نکردم. روز جهانی زن و دختر رو هم توی گوگل سرچ کردم و حتی از چت‌جی‌پی‌تی پرسیدم، اما بازهم نتونستم مناسبتی با عنوان «روز دختر» توی پنجم تیر پیدا کنم. پس به نظرم فرضیه‌ی ایشون کاملا منطقی به نظر می‌رسه:))).

تنهایی و سکوت.
تنهایی و سکوت.

دیشب از شدت سر و صدا کم مانده بود شیشه‌های خانه پایین بریزند. صدای طبل و سنج و نوحه‌خوانی و زنجیرزنی در هم تنیده بود و هیچ معلوم نبود چی به چی و کی به کی است. با الف. تصمیم گرفتیم دست‌کم فیلمی ببینیم و صدایش را تا ته زیاد کنیم تا بر صداهای بیرون خانه بچربد و جوارح‌مان این‌قدر با ریتم طبل تکان تکان نخورد و دچار اضطرابی دست‌وپادار نشویم. فیلم زیادی آبکی و حوصله‌سربر بود. البته خیلی وقت است که انتظارم را از فیلم‌های ایرانی جدید به حداقل رسانده‌ام و دیگر نه متعجب می‌شوم و نه عصبی. بعد از تمام شدن فیلم، دوباره صداهای بیرون به دیوارهای خانه تجاوز کردند و یاد سه دختر دبیرستانی با یونیفرم‌های مدرسه و مقنعه‌های دور گردنشان افتادم که سه‌شنبه برای همین شب‌ها با دو پسر رندوم قرار می‌گذاشتند. یکی از پسرها قسم و آیه می‌خورد که حتما می‌آید و دختر هم تاکید داشت که بعد از ثابت کردن خودش شماره‌اش را می‌دهد و برای به دست آوردنش باید تلاش کند. زیرجلکی نگاهی به هر پنج نفرشان انداختم، راست دماغم را گرفتم و رد شدم. احتمالا دیشب آن‌ها هم با صورت‌های آرایش‌کرده، موهای سشوارکشیده و لاک‌های مشکی مرتب هم‌رنگ لباس‌هاشان، میان دسته تماشاگران ایستاده‌ بودند و دوتا پسر را تماشا می‌کردند که به حتم با تمام توش و توان بر طبل‌ها می‌کوبیدند. به دوران دبیرستان خودم فکر کردم؛ آن وقت‌ها هم همین خبرها بود. هرچند من همان موقع هم این‌کاره نبودم و آسی برای رو کردن و بازگویی خاطره‌ای از آن روزها ندارم. اما فردای تعطیلات تاسوعا و عاشورا، روز بازگویی خاطرات دخترهایی بود که واله و شیداهای زیادی را در انتظار جواب گذاشته بودند. انگار هزار ابدیت افسانه‌ای از آن روزهای پوچ و عبث، با گزافه‌گویی‌های بچه‌ها، سر کلاس گذشته.

سعی در ایجاد فراغت‌.
سعی در ایجاد فراغت‌.

صبح که داشتم پیاده به محل کار می‌رفتم، آفتاب قصد داشت چشمانم را از کاسه دربیاورد. حالت تهوع امانم را بریده بود و معده‌ی نازک‌نارنجی و حساسم جز چای چیزی ازم قبول نکرد و اگر با اصرار چیزی در آن می‌چپاندم، به حتم بالا می‌آورد و همه‌چیز را به گند می‌کشید. خیابان‌ها خلوت بودند و پیاده‌روها، جز من، خالی از عبور و مرور. کلاغ‌های روی درخت‌ها و صدای رفت‌وآمد ماشین‌ها تنها صداهای پس‌زمینه بودند. سر کار، آدم‌ها امروز بیشتر از همیشه حرف می‌زدند و از من انتظار گوش شنوا بودن داشتند. من اما بی‌پاسخ و بی‌حوصله بودم و جز جواب‌های تک‌کلمه‌ای و سرتکان دادن‌های الکی، چیز دیگری در چنته نداشتم. تنها با گذشت دو ساعت از کار، یکی داد و قال کرد و فریادهای بلند سر داد و با تمام توش و توان، مرا که این وسط نه سر پیاز بودم و نه ته آن، چون پشه‌ای مزاحم از سر راهش به کناری هول داد. دستگیره‌ی در جوری به کمرم اصابت کرد که کمر بیچاره‌ام به فغان آمد، بلند جیغ کشید و به گریه افتاد. از رفتارهای نامتعادل آدم‌ها دیگر نه متعجب می‌شوم و نه برایشان دل می‌سوزانم و نه کنکاش می‌کنم تا بیشتر بدانم. فقط با چشمانی خالی به این دیوانگی‌ها نگاه می‌کنم، رد می‌شوم و می‌گذرم و بعد به بدبختی‌های همیشگی خودم فکر می‌کنم. وقتی فقط دو ساعت تا تعطیلی کار مانده بود، ابله و سبک‌مغز دیگری درست مثل وقتی که آب و علفش دیر شده باشد، شروع به جفتک‌پراکنی و فحش و بد و بیراه گفتن به من کرد. چند جمله‌ای جوابش را دادم، اما بی‌فایده بود و تأثیری روی بلندی صدای نکره‌اش نداشت. در آخر فقط سرم را به نشانه‌ی نادانی بی‌حد و حصرش تکان دادم و فکر کردم کشتی گرفتن با خوک، بیشتر به لجن کشیدن خودم است. اولین نبود و آخرین هم نخواهد بود. قصد داشتم با تتمه‌ی حقوقم یک جفت کفش و یک قمقمه برای باشگاه بخرم، اما به دلیل اختلال بانک‌ها نتوانستم هیچ خریدی بکنم. پس فقط جد و آباشان را به فحش کشیدم و تمام دایره‌ی لغات فحش‌های رکیک و شنیعم را در جهت گه‌مالی کردنشان به کار بردم. بعد هم که به خانه رسیدم، چون زورم به هیچ‌چیز و هیچ‌کس نرسید و امروز کوتاه‌ترین دیواری بودم که هر کس از راه رسید از آن بالا رفت و یک دور هم رویش شاشید، برای خودم و تنهایی‌ام گریه کردم.

هوا داغ و تفیده است. آفتاب پرتوهای پرنورش را بی‌ارفاق همه‌جا گسترده و هیچ‌کجا از هجوم بی‌وقفه‌اش گریزی نیست. تشعشع نور مستقیم از خورشید ساطع می‌شود و از لای پرده‌ی کرکره‌ای محل کار، خودش را روی مانتوشلوار طوسی‌ام می‌اندازد و آرام آرام ذوبم می‌کند. کولر اسقاطی و زهواردررفته‌ی اینجا به جای خنک کردن فضا، بیشتر صداهای عجیب و نامتعارف تولید می‌کند و باعث سردردم شده. تقویم می‌گوید امروز تازه روز اول تابستان است و باید سه ماه آزگار خورشید را که جول‌وپلاسش را روی سر مردم و شهر پهن می‌کند، تحمل کرد. از این همه روشنایی، نور و گرما حالم به هم می‌خورد. ما که جهان اولی نیستیم تا با فرارسیدن سامرتایمز، با خوشی دلمان قنج بزند و از شادی سر از پا نشناسیم. قرار نیست با شروع تابستان، بساط عیش و نوشمان به راه باشد؛ یک آخر شب کلاب باشیم و دمی به خمره بزنیم، شبی دیگر در پارتی دوستانه تنی و بدنی برقصانیم و روزی دیگر کنار ساحل، لخت و پتی، با مالیدن انواع و اقسام روغن‌های بدن زیر آفتاب دراز بکشیم و کتاب بخوانیم تا برنزه شویم و هیچ نگران چشم هیز و فضول نباشیم. پس به عنوان یک زن خاورمیانه‌ای، به خودم حق می‌دهم از فصلی که انگار از آسمان آتش می‌بارد و مثل باقی فصول حق انتخاب پوششم را ندارم و مجبورم با زشت‌ترین و پوشیده‌ترین لباس‌ها سر کار حاضر شوم تا مبادا توبیخ یا اخراج شوم، بدم بیاید. اینکه از امشب صدای سنج و طبل عزاداران جدید به صدای عربده‌های عزاداران قبلی، که «پس انتقام ما چی شد؟»گویان در کف خیابان‌ها بودند، اضافه می‌شود هم در نوع خودش درد تازه‌ای است. این هم از شروع تابستان ما.

Repost from آن
بلژیک انقدر بده که الان نیوزیلندیا بلیط برگشتو کنسل می‌کنن می‌گن داداش اینا رو می‌بریم می‌ریم بالا.

کلا قسمته که طرفدار هر تیمی باشیم حرصمون می‌ده. حالا اگه طرفدار تیم قلعه‌نویی بودیم بلژیک تا الان ۱۰تا گل زده بود.

آلمینیوم اراک از بلژیک بهتر بازی می‌کنه.

حالا اون موقعی که ما طرفدارشون بودیم ۳ تا از بوسنی خوردن.

خرداد هم تموم شد و فقط چند ساعت دیگه مونده تا رسما وارد تابستون بشیم؛ فصلی که با وجود همه خوبی‌هاش، هیچ‌وقت نتونسته دلم رو با خودش صاف کنه؛ چون گرماش برام تا همیشه نفرت‌انگیز و آزاردهنده‌ست. اول خرداد با بچه‌های باشگاه رفتیم شمال. حال و هوای سفر کاملا شبیه اردوهای مدرسه بود و حس بچه‌مدرسه‌ای‌ها رو داشتم و بسیار خوش گذشت. رفتیم پارک جنگلی و ساحل و من مدت زیادی کنار دریا دراز کشیدم و از شنیدن صدای موج‌ها لذت بردم و کیف کردم. این ماه ر. عزیزم رو بیشتر از ماه‌های قبل دیدم و بودن کنارش مثل همیشه برام خوشایند و دوست‌داشتنی بود. تولد میم. هم بود؛ برای صبحونه یه کافه‌ی جدید دعوتش کردم. البته کیفیت کافه واقعا افتضاح بود، که خب تقصیر من نبود، چون اولین باری بود که می‌رفتم. بعد هم هدیه‌اش رو دادم. یک خبر خوب هم شنیدم و واقعا براشون خوشحال شدم. برای تولد مامانم هدیه خریدم و خوشحالش کردم. بیشتر درس خوندم و امتحان دادم. کمتر کتاب خوندم و از قصه‌ها فاصله گرفتم و دلتنگ داستان‌هام. هم گریه کردم و غصه خوردم و هم خندیدم. در مجموع، بهاری که با صدای انفجار و آماج حمله‌ها شروع شد، با توافق کاغذی همین جماعت هم به پایان رسید. حالا باید دید تابستون چه چیزی برامون توی چنته داره. به امید روزهای خوب.

عاشق آدم‌هایی هستم که خوبی‌های اطرافیانشون رو یادآوری می‌کنند؛ آدم‌هایی که جوری از فلان ویژگی دیگران حرف می‌زنند که یه لبخند گنده روی لب‌هاشون سنجاق می‌شه و توی دلشون پروانه‌ها به پرواز درمیان. آدم‌هایی که در ناامیدانه‌ترین دقایق زندگی با توجه و تعریف از یه ویژگی، نوری به اون شخص می‌تابونند و اون آدم برای لحظه‌ای فکر می‌کنه از سیاهی‌لشکر بودن خارج شده و حالا نقش اوله. انگار کن که از پاورقی و توی حاشیه بودن دراومده و حالا توی متن اصلی داستانه. همین دیده شدن‌ها، همین چند کلمه‌ی ساده و صادقانه، گاهی آدم رو از نو زنده می‌کنه؛ گاهی یادش می‌اندازه که وجودش به چشم میاد و نامرئی نیست، که چیزی توی وجودش هست که ارزش دیدن و گفتن داشته و این اتفاق افتاده. و خب شاید همین چیزها باعث بشه آدم‌ها این روزگار غدار رو دووم بیارن.

نسخه چاپی «ابیگیل» دیگه نیست و باورم نمیشه که طاقچه این کتاب رو پونصد و بیست هزار تومن قیمت‌گذاری کرده. واقعا مسخره‌ست. دیگه حتی نمیشه کتاب خوند.

دوستی‌ها تاریخ انقضا دارند. مهم نیست که آدم‌ها همچنان در زندگی یکدیگر حضور دارند و چون سایه‌ای کمرنگ در گوشه و کناری ایستاده‌اند. مهم نیست که دعوایی در میان نبوده و دلخوری خاص، بزرگ و پررنگی از هم در دل ندارند. گاهی دیگر هیچ چیز کیفیت سابق را ندارد و هرگز هم به آن کیفیت برنخواهد گشت. دست‌وپا زدن برای درست کردن دوستی و بازگرداندن آن به گذشته، مذبوحانه است. زمانی بوده که دوستی، رنگ و کیفیت دیگری داشته و حالا دیگر هیچ شباهتی به آن سال‌های دور ندارد. انسان بزرگسال باید این واقعیت را بپذیرد که دوستی از دست‌رفته، بازگشت‌پذیر نیست. از دستش رفته و همه‌چیز با قطعیت تمام شده است. فقط باید دست انداخت و خاطرات خوب خاک‌گرفته را از میان انبوه روزمرگی‌ها بیرون کشید، گرد و غبار و زنگار زمان را از رویشان زدود و در قلب، به عنوان خاطرات عزیز دوستی، نگه داشت. بهتر است خاطرات خوب را حفظ کرد و از باقی ماجراها عبور کرد و گذشت. بهتر است آدمیزاد بپذیرد که فلان آدم زندگی‌اش دیگر شباهتی به آدمی که هیچ راز مگویی میانشان نبود ندارد و همه‌چیز، بی‌هیچ نقطه سرخط، پایان یا خداحافظی، به آخر رسیده است.

از عصر کشدار پنجشنبه.
+2
از عصر کشدار پنجشنبه.

دیروز، برخلاف همیشه، کارم زودتر تمام شد. سلانه‌سلانه در گرمای کشنده‌ی خرداد راه خانه را پیش گرفتم و دست انداختم توی کیفم و از میان انبوه خنزرپنزرهای تمام‌نشدنی، عینک آفتابی‌ای را که هیچ دوستش ندارم و به صورتم نمی‌آید و صرفا چون پول خریدن عینک دوباره را ندارم، پیدا کردم و به صورتم زدم تا از شدت آفتاب کور نشوم. اما برای عرقی که از تیره‌ی کمرم می‌ریخت، کاری ازم برنمی‌آمد جز اینکه قدم‌هایم را تندتر بردارم، تا زودتر به خانه برسم و کولر را تنگ در آغوش بگیرم. به خانه که رسیدم و کلید را در قفل چرخاندم، با خانه‌ای روبه‌رو شدم که هیچ‌یک از اعضایش در آن نبودند. دلم برای تنهایی تنگ شده بود. مدت‌ها بود خانه‌ی تنها و ساکت را ندیده بودم. هرروز و همیشه سرکارم و شب که برمی‌گردم، فرصت تنهایی نیست. با فراغت بال ناهارم را گرم کردم و به‌عنوان عصرانه خوردم، چون از وقت ناهار ساعت‌ها گذشته بود. بعد سریال جدید فرام را که دیگر برایم جالب نیست و انگار برای خود کارگردان هم چندان ادامه‌ی ساختش اهمیتی ندارد، تماشا کردم. بعد در سکوت وسط اتاق پذیرایی، روی کوسن مبل یله دادم و از هیچ‌کاری نکردن و سکوت لذت بردم. من بنده‌ی تنهایی و سکوتم. همان چند ساعت تنهایی، بیشتر از خیلی چیزهای دیگر حالم را خوب کرد. درود بر تنهایی، وقتی که تنها نیستی و صرفا انتخاب است نه اجبار.

خونه ی من اونجاست که بوی تو باشه پنجره‌هاش هربار به روی تو وا شه...

فردا ساعت ۴:۳۰ صبح تیم ملی ایران بازی داره و دارم فکر می‌کنم که توی کمتر از یک دهه، حتی احساس تعلق خاطر و غرور ملی هم از من یا بهتر بگم ما، گرفته شده. من همونی‌ام که سر جام جهانی ۲۰۱۸ برای بازی پرتغال و ایران بیشتر از امتحان ریاضی دو دانشگاه استرس داشتم. توی این سال‌ها همه‌چیز از ما گرفته شد و حالا وقتی از قاب تلویزیون اون شور ملی آدم‌های کشورهای دیگه رو نگاه می‌کنم، یه بار دیگه از اول برای این غریب بودن در وطن، غمگین می‌شم.

شاید تنها چیزی که توی این زندگی پر از فراز و نشیب بتونه نجاتم بده، دوست داشتن باشه. شاید باید بیشتر قدردان عشق باشم و هیچ‌وقت فراموشم نشه که توی کشوری که آدم‌ها حتی از فردای خودشون مطمئن نیستند و نمی‌تونند برنامه‌ای براش داشته باشند، باید عشق رو محکم در آغوش گرفت و قدرش رو دونست.

کاش زندگی راحت‌تر می‌گذشت. خیلی دارم برای ادامه‌ی این زندگی تلاش می‌کنم، اما به جای اینکه این تلاش‌ها نتیجه‌بخش باشند و همه‌چیز آسون‌تر بگذره، انگار برعکس می‌شه. هر روز بیشتر فرسوده می‌شم و زیر بار ناملایمات زندگی خم می‌شم. آقای کافکا میگن: «خوب نیستم. با تلاشی که اکنون برای ادامه‌ی زندگی می‌کنم، می‌توانستم اهرام مصر را بسازم.» آخ که منم همین‌طور آقای کافکا؛ منم همین‌طور.