گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
-124 hours
+107 days
+730 days
Posts Archive
267
Repost from آن
این عرزشی بسیجیها اعجوبههایی هستند در مسائل مختلفی مانند «امنیت ملی» یا «تحریک»
در مسئله تحریک، مثلاً موی زن تحریکشان میکند. نهتنها خودشان را تحریک میکند بلکه تشخیص میدهند که من و شما هم تحریک خواهیم شد! ولی مثلاً دزدی و اختلاس از بیتالمال خیلی تحریکشان نمیکند.
قلوهسنگ حیاط دانشگاه امنیتملیشان را به مخاطره میاندازد اما بخاطر چکاندن ماشهی شاتگان در صورت بچهی ۱۶ساله مأمور هستند و معذور، طفلکی.
چقدر من از شما جماعت دوروی متعفن قدرتپرست بدم میآید.
267
۴۰۴ تا اینجای کار از تلخترین سالهای جوانیام بوده است. از آن سالهایی که انگار هر ماهش امتحانی تازه رو میکند و هنوز به قبلی عادت نکردهای، بعدی از راه میرسد. با اینهمه، تجربه به من یاد داده همیشه امکان بدتر شدن وجود دارد. همیشه جایی پشت این تاریکی، سایهای تیرهتر ایستاده است. همیشه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست.
کمتر از یک ماه دیگر نوروز میرسد. تقویم ورق میخورد و سال نو میشود. نمیدانم تا آن روز اوضاع به کدام سمت میرود، نمیدانم زمین زیر پایمان محکمتر میشود یا نه. این بلاتکلیفی بیشتر از خود سختیها فرساینده نباشد، کمتر نیست.
زمستان هیچوقت برایم اینقدر متناقض نبوده؛ هم با شتاب گذشته، هم در نگاهم کشدار و تمامنشدنیست. انگار روزها میدوند اما حالوهوایشان در جانم تهنشین میشود و میماند. همیشه این روزهای آخر سال را دوست داشتم؛ بوی تغییر میداد، بوی سبک شدن. اما امسال فقط گیج و آشفته و مستصلم. از فردایی که نیامده میترسم. برای نگرانی هزار دلیل دارم. تحلیلهای سیاسی را میخوانم و دلم غرق اضطراب میشود. خستهام از این همه حدس و احتمال و اضطراب جمعی که مثل مه روی زندگیمان نشسته و تکان نمیخورد.
دلم یک قطعیت کوچک میخواهد؛ یک نقطهی امن، هرچند کوچک، که بتوانم به آن تکیه کنم و بگویم اینجا دستکم فرو نمیریزد.
267
ای کاش در جهانی زیست میکردیم که میتونستیم از غمهای شخصیمون حرف بزنیم، حتی گاهی براشون با صدای بلند گریه کنیم و بعد، ذهنمون به سوگهای جمعی کشیده نشه و از کوچکی اندوه خودمون شرمزده نشیم؛ با خودمون فکر نکنیم اینجا آدمها با سوگهایی دستوپنجه نرم میکنند که این اندوه شخصی مقابلشون زیادی حقیره.
ما آدمهای این نقطه از جغرافیا با سوگهای جمعی، مثل نخ نامرئی به همدیگه وصلیم.
267
این روزها زیاد به جنگ فکر میکنم. شاید از سر تحلیلهای سیاسی؛ شاید از سر اضطرابی که بیصدا گوشهی ذهنم نشسته و تکان نمیخورد. مدام از خودم میپرسم اصلا لحظهی آغاز جنگ چطور خواهد بود؟ آیا یکهو گوش تیز میکنیم و از پنجره صدای انفجار را میشنویم و در آسمان، آماج حملهها را زنده و مستقیم تماشا میکنیم؟ یا همهچیز بیصدا و نامرئی شروع میشود؛ با قطع شدن اینترنت، با خاموشی آب و برق، با فرو رفتن در سیاهچالهای از بیخبری که از خود صدای انفجار هم ترسناکتر است؟ نمیدانم در آن بیخبری چقدر میمانیم. چند ساعت؟ چند روز؟ یا آنقدر که حس زمان از کار بیفتد؟ وقتی ارتباط قطع شود، وقتی هیچ خبر موثقی به دست نرسد، وقتی فقط شایعهها دستبهدست بچرخند، آدم دقیقا به چه چیزی تکیه میکند؟ به حافظهاش؟ به امیدش؟ یا فقط به غریزهی بقا؟ جواب هیچکدام را نمیدانم. همهچیز در بلبشوست. اصلیترین حرف هر جمعی این روزها جنگیست که وقوعش حتمیست، اما زمانش نامعلوم. همین «معلوم نبودن» بیشتر از خود واقعه آزاردهنده است. تعلیقی که اجازه نمیدهد برنامهریزی کنی، اجازه نمیدهد حتی برای دو ساعت بعد تصویر روشنی داشته باشی. انگار آینده تا اطلاع ثانوی تعلیق شده؛ نه میشود به آن فکر کرد، نه میشود بیخیالش شد. از این معلق بودن همهچیز بیزارم. از اینکه هر صدای بلندی ناگهان معنایی دیگر پیدا میکند. از اینکه ذهن، مدام سناریو میسازد و هیچکدام را هم نمیتوان با قطعیت رد یا تأیید کرد. بدترین بخش ماجرا همین ناتوانی در پیشبینی است. اینکه تا دو ساعت بعد هم قابل حدس نیست. اینکه زندگی ناگهان به «اگر» و «شاید» تقلیل پیدا کرده.
267
دیروز که رفتم شهرکتاب، فقط رفتم سراغ همون نشری که از قبل توی ذهنم بود. مستقیم رفتم سمت قفسهاش، همون کتابی رو برداشتم که مختصری ازش خونده بودم و یه تصویر کلی از داستانش توی ذهنم داشتم. حوصلهی گشتن بین قفسهها و کشفهای ناگهانی رو نداشتم. فقط میخواستم یه انتخاب امن داشته باشم، بدون ریسک و بدون غافلگیری. راستش این روزها روانم کشش هیچ قصهی جدی و سنگینی رو نداره. نه تراژدی، نه رنج عمیق و نه روایتهایی که بخوان بغض بندازند توی گلوم و اشکم رو دربیارند. توی دنیای واقعی اونقدر آوار غم و مصیبت روی سر همهمون ریخته که فکر میکنم هر آدمی حق داره به فیلمها و سریالها و کتابهای نرم و لطیف پناه ببره. به داستانهایی که قرار نیست زخم تازهای باز کنند، بلکه فقط چند ساعت راه نفس کشیدن رو راحتتر کنند.
وقتی توی دنیای واقعی هر روز زجرآورترین تصویرها رو از کانالهای تلگرامی میبینم و قلبم فشرده میشه، وقتی هنوز هر روز اسمهای جدید از جاویدنامها منتشر میشه؛ اسمهایی که تا دیروز حتی نمیشناختمشون و حالا تصویرشون از خاطرم پاکشدنی نیست، واقعا دیگه توان اندوه تازه ندارم. امروز دوم اسفنده و همچنان لیست اسمها تمومی نداره. آدم هر بار فکر میکنه دیگه به سقف درد رسیده، ولی بعد متوجه میشه که نه، رنجش هیچ انتهایی نداره. برای همین دیگه طاقت ندارم دنیای هنر و ادبیات هم که خودش این روزها رنگباخته و زانو زدهست، من رو بیشتر توی غم فرو ببره. نمیخوام کتابی دستم بگیرم که بعد از چند صفحه دوباره گلوم از شدت بغض درد بگیره. فعلا فقط یه قصهی ملایم میخوام. یه روایت که قرار نباشه قهرمانش بمیره، قرار نباشه عدالت لگدمال بشه، قرار نباشه دیکتاتوری حکومت کنه، قرار نباشه یادم بندازه بیرون از این صفحهها دنیای واقعی چقدر پر از رذالته.
267
امروز دوست و دوستی نجاتم داد. رابطهای که امنه؛ اونقدر امن که لازم نیست همیشه خودم رو جمعوجور کنم، نقش بازی کنم یا حواسم به هر کلمهم باشه که مبادا احساس درونیم برملا بشه. بلکه خودم با میل از احساساتم صحبت میکنم.
وقتی توی دنیای بیرون همهچیز تاریکه، دوستیهای امن با توجهشون، بهت نور میتابونند. جوری که فکر میکنی برای چند ساعت هم که شده از سیاهیلشکر بودن خارج شدی و حالا نقش اولی. انگار که از حاشیه به متن برمیگردی و صدات شنیده میشه. میدونی میتونی بدون نقاب حرف بزنی و هیچ قضاوت و سرزنشی گریبانت رو نگیره و پشیمونت نکنه. دوستی امن یعنی جایی که اضطراب فرو میشینه و برای چند ساعت هم که شده جهان دست از سنگینی برمیداره. یعنی کسی هست که حضورت رو جدی میگیره و تو رو میبینه.
توی روزهای تاریک زندگی، همین چیزهاست که آدم رو سر پا نگه میداره. تا همیشه زندهباد روابط دوستانهی ارزشمند.
267
Repost from ثمین با "ث"
میدونم ما هیچوقت زندگی عادیای نداشتیم و هرسال بیشتر در لجنزار فرو رفتیم ولی من یه سری لحظات خیلی کوچیک، دلم برای اون زندگی نه چندان نرمالِ قبل تنگ میشه. اون لحظهای که هنوز نمیدونستیم چقدر بیچارهایم.
267
ترامپ هشدار داده زمانی باقی نمانده. لیندسی گراهام گفته تصمیمها از قبل برای ایران گرفته شده. نخستوزیر لهستان از شهروندانش خواسته هرچه سریعتر ایران را ترک کنند. معاون اول رئیسجمهور گفته آمادگی اقتصادی و نظامی کشور در مقایسه با جنگ دوازدهروزه افزایش یافته. سپاه پاسداران هم هشدار داده انگشتمان روی ماشه است.
و من که هیچ اختیاری ندارم، بیحس خبرها را میخوانم. گردنکشی و شاخوشانه کشیدنهای آدمهای دنیای سیاست را توی کانالهای تلگرامی میخوانم و اسکرول میکنم. به صندلی کارم یله دادهام و نگاه خالی از احساسم روی آدمها میلغزد. فکرهای جورواجور توی سرم چرخواچرخ میخورند: اینکه ممکن است چه مدت درگیر جنگ باشیم؟ ممکن است ترس سقوط سقف خانه روی سرمان را هم داشته باشیم؟ یا ترس از قحطی و گرسنگی؟ یادم میافتد به پیدیافی با عنوان «شرایط بحرانی جنگ» که چند روز پیش دانلود کردم؛ نوشته بود پول نقد در خانه نگه دارید، باک بنزین خودرو را پر کنید، اقلام خوراکی خشک ذخیره کنید و از اینجور توصیهها. با خودم فکر میکنم بعد از کار سری به فروشگاه بزنم و برای روزهای نامعلوم آینده یکسری خوراکی بخرم. باید بگردم دنبال شیر کمچرب کاله؛ چون چند سال است که میهن بوی خون نیکا را میدهد. هرچند هیچ نمیدانم کاله مبراست یا نه. دایرهی انتخابهایم محدود است، انگار که در محاصره باشیم. کثافت به وجود منحوس و متعفنشان که به زندگیمان گند زدهاند. شاید در جنگ، معنی واقعی محدودیت و محاصره را جور دیگری بفهمیم. تا الان یکجور در بدبختی غلت میزدیم، شاید از این بعد جور دیگری. چه میدانم. بههرحال، گه به این زندگی و جوانی که ما کردیم. دیگر چه فرقی میکند کی چه اتفاقی میافتد؟!
267
متاسفانه یا شاید خوشبختانه من آدم کتابخونیام. معمولا هیچوقت بیکتاب نبودم. همیشه یه کتاب باز توی دستم داشتم؛ توی کیفم، کنار تختم، روی میز محل کارم و هر جا فرصتی پیدا میشد، چند صفحهای میخوندم؛ حتی کوتاه و گذرا. اما الان چند روزه آخرین کتابم هم به پایان رسیده و من موندم و قفسهی کتابهای تکراری و لیست بیپایان کتابهای جدید با قیمتهای خیلی بالا. قیمت کتاب هم مثل همهچیز دیگه، اونقدر بالا رفته که برای خرید هر کتاب باید حسابوکتاب کنم، سبکسنگین کنم و شاید در نهایت مجبور بشم حذف کنم و از لیستم پاکشون کنم.
یادمه چند سال پیش به عنوان عیدی برای خودم «شوهر آهو خانم» رو خریدم و یه سال برای تولدم «خانهی ادریسیها» رو. کتاب هدیه دادن به خودم یه سنت شخصی بود؛ چیزی شبیه اعلام وفاداری به خودم. هنوز هم دارم تلاش میکنم این رسم رو زنده نگه دارم، اما راستش مدتهاست سراغ کتابهای قطور نرفتم. بیشتر کتابهای لاغر و کمحجم رو انتخاب میکنم.
کاش بمیرید که بدیهیترین حقوق شهروندی رو هم از ما گرفتید و حالا باید برای خرید کتاب هم دو دل شد و فکر کرد با این قیمت ارزش داره یا نه!
267
راستش جملهای برای نوشتن پیدا نمیکنم. انگار واژهها را گم کردهام. کلمات در ذهنم بیمعنا شدهاند. حتی جملاتی که با دستخط خودم روی کاغذ نوشتهام، از نظرم عبث و پوچاند. تمام تلاشم را کردم تا چند خط از شجاعت آدمهایی بنویسم که چهل روز است دیگر بین ما نیستند. نتوانستم. کلمهها برای توصیف جانهای عزیزی که با رویاها و آرزوهای برآوردهنشده، کشته شدند زیادی حقیر و کوچکاند.
فقط میخواستم بگویم من همیشه به یاد شما هستم؛ شمایی که پیش از این برایم غریبه بودید و حالا مدام به شما فکر میکنم. به بچههای زیر هجدهسال، به جوانها، به نوعروس و دامادها، به همنسلان پدر و مادرم، به مجهولالهویهها، به تیرخلاصخوردهها با تجهیزات بیمارستانی.
قسم میخورم تا وقتی زندهام، از جانب خودم اجازه ندهم غبار فراموشی بر نام شما بنشیند؛ شمایی که مرگ، حقتان نبود و لایق زندگی بودید.
267
صدای داد و فریاد زن و مرد جوان از ظهر در گوشم مانده است. مرد با غیظ عربده میکشید و زن در جواب، بلندتر جیغ میزد و فحش میداد. و در آخر، خودش را به بیرون از اتاق پرت کرد. لیوانی آب خنک دستش دادم؛ چهرهاش از شدت گریه سرخ شده بود. زیر لب تشکر کرد و لاجرعه آب را سر کشید.
بیآنکه نظر مرا بخواهد، بیآنکه حتی مکثی کند ببیند مایل به شنیدن هستم یا نه. با طول و تفصیل شروع کرد به تعریف ماجراهای شوهر و خانوادهی شوهرش. با هر جمله به خودش لعنت میفرستاد بابت انتخاب «اشتباه و احمقانه»اش و بابت سوزاندن باقی فرصتهایش. در این حیص و بیس که بینفس و مونولوگوار حرف میزد، من در تعجب بودم که چگونه تا چند دقیقه پیش گریه امانش را بریده بود و حالا اینطور یکنفس حرف میزند.
با اینهمه، زبان به دهان گرفتم و اجازه دادم خودش را سبک کند. شاید نیاز داشت متکلموحده باشد؛ شاید دلش میخواست با کسی حرف بزند که نه او را بشناسد و نه قرار باشد دوباره ببیندش. احتمالا دیگر همدیگر را نخواهیم دید. موقع رفتن، مرد ابرو درهمکشیده و اخمو بود و زن مغموم و گرفته. مرد بیحرف بیرون رفت؛ زن اما با مهربانی تشکر کرد و از اینکه با حرفهایش آزردهام کرده عذر خواست. من هم با لبخند گفتم چنین چیزی نیست و نیازی به عذرخواهی نیست و از همین تعارفهای همیشگی.
حالا جز صدای ملایم موسیقی بیکلام، سکوت است. با چای سردشدهام پشت میز نشستهام. از درد شکم و کمر ناشی از پریود بیحالم. جسم و روحم در درد هماهنگ شدهاند تا محاصرهام کنند. انگار بدنم هم تصمیم گرفته همزمان با ذهنم اعتراض کند.
فردا چهلم بچههاست. چهل روز از رفتن آدمهایی که به خیابانها رفتند و دیگر هرگز به خانههایشان برنگشتند گذشت. به خانوادههایشان فکر میکنم و از ته دل برایشان صبر آرزو میکنم؛ صبر نه فقط برای عزیز رفته، که برای آنچه باقی مانده است. برای زندگیای که ناچار است ادامه پیدا کند، حتی وقتی چیزی درونش شکسته، یا بهتر بگویم، مرده.
نمیدانم. شاید هم وقتی سایهی مرگ بر سراسر این سرزمین کشیده شده، نوشتن از صبر زیادی عبث و بیهوده باشد.
267
اتاقی برای مهمان
داستان درمورد آدمیه که با وجود نزدیک بودن سایه مرگ سعی در انکار و نادیده گرفتن اون داره. قصهی روبرو شدن با مرگه. زنی که قراره توی خونهش به مدت سه هفته مسئولیت مراقبت از دوست بیمارش که مبتلا به سرطان هست رو به عهده داشته باشه. مرگی که فرار کردن ازش بیفایدهست و باید باهاش به پذیرش رسید. خوندن این کتاب باعث شد همدردی بیشتری با خونوادههایی که درگیر بیماری سخت و لاعلاج یکی از اعضای خونه هستند پیدا کنم. مراقبت از بیمار و درعین حال حفظ کردن روحیه و به پذیرش رسیدن این باور که مرگ عزیز خیلی نزدیکه، کارهای بسیار سخت و طاقتفرسایی هستند. این کتاب بهم کمک کرد درک بیشتر و بهتری از شرایط این آدمها پیدا کنم و با زاویه نگاه جدید به موضوع نگاه کنم و تا جای ممکن هیچ قضاوتی نداشته باشم. اگه تازگی عزیزی رو از دست دادید و یا همراه بیمار بودن رو تجربه کردید، ممکنه خوندن این کتاب براتون ناراحتکننده باشه و پیشنهادش نمیکنم، اما در غیر این صورت کتاب خوبی بود.
#کتاب_با_گوشه
267
شازده احتجاب
اولش که شروع به خوندن کردم اصلا متوجه زمان و مکان داستان نبودم و اونقدر گیج شدم که تصمیم گرفتم دوباره از اول شروع به خوندن کنم. و تازه بار دوم که با دقت بیشتری دل به داستان دادم متوجه شدم نویسنده به شیوهی سیال ذهن این داستان رو نوشته. پس زمان و مکان رو به کل فراموش کردم و توی بطن ماجرا و اتفاقات پیرامونش رفتم. با متن همراه شدم، زمان رو از یاد بردم و اجازه دادم ذهن شخصیتهای داستان من رو همراه خودشون به عمق قصه ببرند. کم کم تیکههای مشخص شدهی داستان رو مثل پازل کنار همدیگه چیدم، توی ذهنم بازسازیشون کردم و تونستم با قصه ارتباط برقرار کنم. توی یه مقالهای که بعد از تموم کردن داستان درموردش خوندم نوشته بود که یکی از ویژگیهای این اثر گلشیری زبان داستانه؛ سهل و ممتنع. خوندنش قابل فهم و روون و راحت بود و ممکنه مخاطب فکر کنه میتونه همچین اثری خلق کنه و بعد که دست به قلم میشه تازه متوجه میشه با یه شاهکار ادبی روبرو بوده و نمیتونه شبیهش رو بنویسه. خوشحالم که خوندمش و قطعا بازهم سراغ همچین آثاری میرم.
#کتاب_با_گوشه
267
بچه آهو
دومین کتابی بود که از ماگدا سابو خوندم. اولیش «در» بود و داستانش اونقدر برام کشش و جذابیت داشت که دلم میخواست هرچه زودتر سراغ آخرین رمانی که توی ایران ازش چاپ شده برم و بخونمش. حالا «بچه آهو» رو هم به پایان رسوندم. ابدا ناامیدم نکرد و طبق انتظارم پر از توصیفهای جذاب و باجزئیات بود. کل داستان به صورت تکگویی و مونولوگه. قصه از زبون یه زن روایت میشه و ممکنه اولش یکم گنگ و گیجکننده باشه، اما در ادامه همهچیز کامل مشخص میشه و از ابهام خارج میشه. شخصیت راوی کاملا خاکستریه، مثل اکثر آدمها. با روایت کردنش، ما با احساسات درونیش همراه میشیم. یه جاهایی شاید مخاطب فکر کنه چقدر کینهتوز و بدجنس و به قول خودش عفریتهست و یه جاهای دیگه، میشه بهش حق داد و اون رو مستحق این عواطف و احساسات کاملا درونی دونست. هرچی بیشتر به آخر قصه نزدیک شدم بیشتر از نگاه قضاوتگرایانهم نسبت به راوی فاصله گرفتم. خیلی خوشحالم که فرصتی دست داد و تونستم این کتاب دوستداشتنی رو بخونم. و چقدر ترجمهی روون و بینظیری بود.
#کتاب_با_گوشه
267
من این مدت چندتا کتاب خوندم، حالا تصمیم دارم درمورد اونهایی که بیشتر پسندیدم اینجا چند خط بنویسم. و امیدوارم این روزها اگه کسی دنبال کتاب خوندنه، این معرفیها بهش کمک کنه. هدف مقاومت کردن و دووم آوردنه و گاهی دست گرفتن یه کتاب و تورق کردنش توی جلوگیری از فروپاشی روانی تأثیرگذاره.
267
امروز توی تجمعهای ایرانیهای خارج از کشور چه صحنههای دلانگیزی رقم خورد. پر از رنگ، پر از امید، پر از پرچم سهرنگ شیر و خورشید کشورمون. همه با لباسهای روشن کنار همدیگه ایستاده بودند. با لبخند و آرامش گلها رو به دست پلیسها میسپردند.
امروز با دیدن این عکسها و ویدیوها، یک بار دیگه بهم ثابت شد که عشق به وطن، چیزی نیست که زمان بتونه کمرنگش کنه. حتی اگه سالها از خاکت دور باشی، حتی اگه مدتها توی سرزمین دیگهای ریشه دوونده باشی، باز هم قلبات با هر تپش، اسم وطن رو زمزمه میکنه. راسته که میگن وطن مثل مادره.
امیدوارم این فریادهای آزادی امروز به گوش همهی دنیا برسه.
267
Repost from عین الدوله
با توجه به این جمعیت مونیخ ما باید به اونا بگیم "اگرچه دوریم از وطن پشت شماییم هموطن".
267
صبح که بیدار شدم کرخت و بیحال بودم. دلم میخواست فقط دراز بکشم و هیچ کار نکنم. با خودم فکر کردم شاید رمز دوام آوردنم در روز تعطیل این باشد که خودم را به کاری وا دارم و ذهنم را مشغول نگه دارم. شاید اگر ذهنم خاموش بماند، صدای غم در قلبم آهستهتر شود.
من همیشه آدم خانه ماندنم. چهار دیواری اتاقم هیچگاه خستهام نمیکند و همیشه با روی گشاده کنج خلوتم را به آغوش میکشم.
اما این روزها از خانه ماندن و روزهای تعطیل بیزارم. تاب تنهایی را ندارم. در خلوت، غمم پررنگتر است. وقتی تنهام وزن غم درون سینهام بیشتر است؛ هرازگاهی قلبم را مچاله میکند و گاهی چشمانم را تر.
تمام زورم را زدم و خودم را با بدبختی از تخت بیرون کشاندم. نگاهی به میز تحریرم انداختم. میزم زیر انبوه نوشتههای ناقص و نیمهکاره دفن شده بود. نوشتههایی که از آخرین باری که پایشان نشستم خیلی گذشته و حالا ذهنم برای هر ادامه دادنی مثل لوح سفید است؛ سفیدیای که نه امید دارد و نه کلمه.
کتابی که در دست داشتم را چند روز پیش با بیحوصلگی تمام کردم. دیشب قبل از خواب یک اپیزود سریال دیدم و حوصلهی ادامه دادنش را نداشتم و خوابیدم. نمیدانم. شاید دیگر هیچ نجاتدهندهای نیست. شاید دیگر هیچ چیز قرار نیست نجاتم دهد. اصلا چه نجات دادنی، وقتی هر روز صبح که بیدار میشوم با بهت از خودم میپرسم: چطور جهان با رفتن آنها زیر و رو نشد و از هم نپاشید؟!
میدانم همهی این تلاشها دست و پا زدنهای مذبوحانه است. نه غمی که این روزها آدمها را با نخ نامرئی به همدیگر وصل کرده از بین رفتنی است و نه خشمی که از مغزها تراوش میشود خاموش شدنی. انگار هرکس سهم خودش را در سینه حمل میکند و در سکوت راه میرود.
از آنجایی که همیشه آخرین سنگرم تمیزکاری است، پس به جان اتاقم میافتم. ذهنم را خاموش میکنم. گرد و خاک را میروبم. کاغذها و کتابها را مرتب میکنم و انتظار شروع هفتهی کاری را میکشم.
انگار که این کارهای دمدستی بتوانند برای چند ساعت وزن غم را سبکتر کنند، اما نه. زورشان نمیرسد.
267
نشستهام روی صندلی چرخدار پشت میز محل کارم. صدای بلند آدمها روی روانم خط میکشد و دلدردی که از صبح گریبانم را گرفته، حالا شدیدتر شده است. با این حال مجبورم وانمود کنم مشکلی نیست و لبخند بزنم. زن جوانی به صورتم زل زده و هر وقت نگاهم به نگاهش میافتد، انگار دلش میخواهد با من حرف بزند؛ اما نمیداند آدم اشتباهی را برای درددل انتخاب کرده. خالیام و حرفی پیدا نمیکنم. این روزها با کنارهگیری از گفتگو، آدمها را ناامید میکنم. میدانم بیشتر از همیشه گوشهگیر و عنقم، اما واقعا دست خودم نیست. گوشی زن جوان زنگ میخورد. با چشمانی که عطوفت در آنها موج میزند و لبخندی آکنده از مهر که به چهرهاش سنجاق شده، جواب میدهد و چند خط قربانصدقهی پسر کوچکش میرود. سفارش میکند کلاس آنلاین زبانش را فراموش نکند و ناهارش را کامل بخورد.
بعد از این مکالمهی مادر و پسری که من فقط شنوندهی نیمهی مهرآلودش بودم، یاد همهی کودکانی افتادم که دیگر نیستند؛ کودکانی که جای خالیشان تا ابد پر نمیشود و مادرها باید قربانصدقههای یکطرفه را نثار سنگ قبر سرد فرزندشان کنند. دیگر خجالت میکشم از جوانی تلفشدهام در این مملکت بنویسم، وقتی اینجا حتی بچهها کودکی نکرده، با ضرب گلوله جانشان گرفته میشود. مدام با خودم فکر میکنم چطور جان این کودکان معصوم و بیگناه گرفته شد و دنیا هنوز پابرجاست؟ چطور آب از آب تکان نخورد؟ یعنی سازمان ملل و سازمان یونیسف همهاش کشکاند؟ کاش همهی این بچهها زنده بودند؛ توی مدرسه با دوستانشان دربارهی انیمه و PS5 و چیزهایی که من برای دانستنشان زیادی پیرم و سر درنمیآورم حرف میزدند. اما نیستند؛ تا ابد نیستند.
و چه تلخ که ابوالفضل وحیدی حتی پیش از کشتهشدن هم فرصت بچگی پیدا نکرد و زود بزرگ شد؛ به جای نوجوانی، کار کرد و در حسرت یک جفت کفش اورجینال ماند و بعد با گلولهای در بدن و چشمان نیمهباز برای همیشه در قبر آرمید. تلختر اینکه ابوالفضل حتی مادری هم ندارد تا برای طفلش اشکی بریزد و دادخواه خونش باشد.
