گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
268
Subscribers
+124 hours
+117 days
+830 days
Posts Archive
267
Repost from 𝘈𝘣𝘰𝘶𝘵 𝘛𝘪𝘮𝘦
نمیدونم کدومتون نیاز دارید این رو بشنوید ولی لطفا بعد از تموم شدن صحبت این قدر اون چت رو دوباره نخون.
267
یکم/
از آسمان آتش میبارد و شهر از خلوتی خیابانها و تعطیلی مغازهها و ادارهها، در خودش کز کرده است. سکوتی مرگبار تمام ساختمان را در بر گرفته و دفتر کار همهی همسایهها مهر و موم و قفل است. برخلاف ما، عطای کار کردن در روز تعطیل را به لقایش بخشیدهاند.
کولر زهواردررفته و نیمهخراب محل کار هم توان خنک کردن فضا را ندارد؛ فقط صداهای مضاعف تولید میکند. سکوتی پرصدا همهجا را فرا گرفته است. کلافه و عصبی با پوشهی مقوایی رنگورورفته، خودم را باد میزنم شاید اندکی افاقه کند.
این روزها هم درست مثل اسفندماه، سر کار میروم و فقط میتوانم منتظر دمیدن اسرافیل در صور قیامت بمانم؛ شاید آن وقت نوبت من هم برسد که قبل از رفتن در صف جهنم، روی تخت نرمم یله بدهم و با فراغت بال کتاب بخوانم.
دوم/
تنها دلخوشی این روزهایم کتابهای تازهای هستند که به کتابخانهی اتاقم اضافه شدهاند. همان کنج دنجی که عاشقانه دوستش دارم. تکتک کتابها را با ذوق و علاقه خریدهام و با وسواس و سلیقه در کتابخانهی کوچکم چیدهام. طبق یک قرار نانوشته هر شهری که میروم و هر کتابفروشی تازهای که پا در آن میگذارم حتما یک کتاب به یادگار میخرم.
سوم/
شهرنوش پارسیپور هم، مثل بسیاری از نویسندگان و هنرمندان بیبدیل، در غربت و تنهایی از دنیا رفت. مرگ هنرمندان مطرودی که چارهای جز رفتن و پا گرفتن در جایی دور از جغرافیای مادری خود نداشتند و حسرت یکبار دیدن سرزمینشان تا آخر عمر بر دلشان ماند، غمگینم میکند.
مفهوم وطن از مرزهای جغرافیا وسیعتر است. من از این وطن خشمگین و ملولم، اما باز هم به همهی آنان که دور از وطن زیستند و چشم از دنیا بستند فکر میکنم؛ به تمام کسانی که با آرزوی یکبار دیدن سرزمینشان، برای همیشه چشم بستند و رفتند.
267
یکم/
از آسمان آتش میبارد و شهر از خلوتی و تعطیلی مغازهها و ادارهها توی خودش کز کرده. سکوت مرگباری کل ساختمان را در بر گرفته و دفتر کار تمام همسایهها مهر و موم و قفل است. برخلاف ما عطای کار در روز تعطیل را به لقایش بخشیدهاند. کولر زهوار دررفته و نیمهخراب محل کار توانایی خنک کردن محیط را ندارد. فقط صداهای مضاعف و ترسناک تولید میکند. سکوت پرصدایی اطراف را فراگرفته. کلافه و عصبی با پوشهی مقوایی رنگ و رو رفته خودم را باد میزنم تا بلکه افاقه کند. این روزها هم درست مثل اسفند ماه سرکار میروم و فقط میتوانم منتظر دمیدن اسرافیل در سور قیامت باشم تا بلکه روی تخت خواب نرمم یله دادن و با فراغت بال کتاب خواندن شامل حال من هم بشود.
دوم/
تنها خوشحالی این روزهایم کتابهای تازه خریداری شدهی کتابخانهی اتاقم هستند. همان کنج دنجی که عاشقانه دوستش دارم و تک تک کتابها را با علاقه و ذوق خریدهام و سلیقهی تمام داخل کتابخانهی کوچکم چیدهام. هر شهر و هر کتابفروشی جدیدی که بروم این قرار نانوشته را با خودم دارم که حتما یک کتاب به یادگار بخرم.
سوم/
شهرنوش پارسیپور هم مثل خیلی از نویسندگان و اسطورههای بیبدیل در غربت و تنهایی مرد. مردن هنرمندهای مطرود که چارهای جز رفتن نداشتند و حسرت یکبار دیدن کشورشان به دلشان ماند و مردند غمگینم میکند. مفهوم وطن وسیعتر از این حرفهاست. من از این وطن خشمگین و ملولم اما باز هم به همهی رفتگان و درگذشتگان دور از وطن فکر میکنم که در حسرت یکبار دیدن سرزمینشان چشم از دنیا بستند.
267
دیروز بالاخره بعد از مدتها جستجو دل به دلدار رسید. ایشون رو خیلی اتفاقی از کتابفروشی ماجرای مهرشهر خریدیم. چون دیگه از پیدا کردنش ناامید شده بودم. همین یدونه مونده بود و چقدررررر خوشحال شدم که پیداش کردم. ر. از من خوشحالتر شد و اولش برام نوشت «خوشحالم که بعد از کلی سختی و مشقت این کتاب پیدا شد»:)))).
267
عزیزدلم قبل از اینکه بخوابی، فقط میخوام این رو بدونی: هیچ آدمی اونقدر سرش شلوغ نیست که تمام بیست و چهار ساعت شبانهروز حتی نتونه یه پیام کوتاه بده. مسئله شلوغی نیست؛ مسئله اینه که دلش نخواسته و انجامش نداده. پس توی ذهنت براش توجیه نساز و بهونه نتراش. باور کردن و پذیرفتن و کنار اومدن با یه واقعیت تلخ، خیلی بهتر از اینه که هر بار خودت رو گول بزنی و وقت و احساست رو پای یه آدم اشتباه هدر بدی. تو ارزشت خیلی بیشتر اینهاست.
267
درسی که تازگی گرفتم و باید تا همیشه آویزهی گوشم کنم اینه که جایی که احترام نیست، انتظار هم معنایی نداره.
267
در سالن ناخن به انتظار نشستهام؛ سالنی بسیار بزرگ و عریض و طویل با انواع و اقسام لاکهای رنگارنگ که با نظم و ترتیب در قفسهها چیده شدهاند و انواع سوهانها و وسایلی که من حتی اسمشان را هم بلد نیستم، روی میز هر ناخنکار بنا بر سلیقهی صاحبش، درون سبدهای کوچک چوبی چپانده شدهاند.
صدای فرز برقی، آهنگی ملایم، همهمه و خنده در فضا پیچیده است. بوی ملایم عود نیز همهجا را پر کرده؛ بویی که بیاختیار مرا یاد قبرستان میاندازد. دخترکهای ناخنکار با کراپ و شلوارک، موهای سشوارکشیده، پوستهای برنز، لبهای ژلزده، مژههایی چند برابر اندازهی طبیعی، میکاپهای کامل، لاکهای رنگارنگ و لبخندهایی سنجاقشده، مشغول کارند. بعد از تمام شدن کار هر مشتری، برای بریکی کوتاه، دوتایی یا چندتایی، به اتاق استراحت شیشهای سالن میروند، چیزهایی در گوشی به هم نشان میدهند و با صدای بلند خنده سر میدهند.
تا جایی که گوشهایم یاری میکنند و از سر فضولی و بیکاری میخواهم خودم را اغنا کنم، به حرفهایشان گوش میدهم؛ حرفهایی حول محور سولار رفتن و رنگ گرفتن، نیمسیسی ژل برای لب بالای ملیسا که همچنان ورم دارد و توصیهی جمع مبنی بر خوردن قرص آناهیل، کوتاهی و رنگ موی جدید فاطی، و دیدن استوریهای مبینا در کیش با دوستپسرش که بعد از سورپرایز تولدش زانو زده و از او خواستگاری کرده است. و در میان همهشان، دختری که اسمش را نمیدانم و از همه بامزهتر و پرانرژیتر است با لحنی بامزه و خندهدار گفت: «خدا شانس بده، والا ما رو تا امامزاده هاشم هم کسی نمیبره!» و بلافاصله شلیک خندهی جمع در سالن رها شد.
بعد، دیگر ظرفیت سر و صدای مغزم تکمیل شد. پس تصمیم گرفتم هندزفری را درون گوشهایم بچپانم و آهنگی ملو پلی کنم. سرم را به پشتی مبل چسباندم، به ترکهای ناچیز سقف چشم دوختم و فکر کردم چقدر به این جور فضاها تعلق ندارم؛ چقدر در این مکانها وصلهی ناجورم و چقدر بودن در میان این همه رنگ و صدا، مرا بیشتر به سکوت خودم پناه میدهد.
267
راستش، بزرگسالی من هیچ شباهتی به آن ایدهآلی که همیشه در ذهنم داشتم ندارد. اما آدمیزاد در بزرگسالی کمکم میپذیرد و کنار میآید و بعد از مدتی شاید دیگر حتی ناراحت هم نباشد. در بزرگسالی، آدمها بیش از هر چیز زندگی در ابهام را یاد میگیرند و میفهمند که دیگر از قطعیت خبری نیست. با این حال، همیشه و در هر شرایطی باید ادامه داد. زندگی حتی گوشهچشمی هم به رنج آدمیزاد نمیاندازد. پس در بزرگسالی باید یاد گرفت با رنجهایی بر دوش، غمهایی که شانهبهشانهات قدم میزنند و پیش میآیند، زخمهای التیام نیافته، باز هم به زندگی ادامه داد؛ حتی وقتی احساس میکنی جهان پیرامونت از حرکت ایستاده است.
267
Repost from ufo
بچهها هیچ دست و دلم نمیره واسه اکتیو بودن توی پیجم چون نه دیده میشه نه میره بالا و غممگینه.
امروز ولی استوری و پست گذاشتم.
این پیج فقط کاری نیست، داستان مریضهام و خوب شدنشونو براتون تعریف میکنم. بیاین. دوستاتونم بیارین.
هعی
https://www.instagram.com/drnasimmirzaei?igsh=bjZ6ZzVjNWgweWEz&utm_source=qr
267
وای چقدر خوشحال شدم. میدونم که اون حس رهایی بعدش از بهترین حسهای دنیاست 🥺.
امیدوارم به زودی قسمت من هم بشه.
267
سر صبح، صدای بلند تلویزیون همسایه و هیاهوی ناشی از فوتبالشان از پشت دیوار میآمد. وقتی صداها بالا میرفت، میفهمیدم یکی گل زده است. اخبار فوتبالی را از روی سر و صدای آدمهای آن سمت دیوار چک میکردم و میفهمیدم نتیجه چند چند است.
بعد با خودم فکر کردم که هم از تیم آخوند بیزارم و هم از تیم مصر خوشم نمیآید.
لذت بردن از این رویدادهای ملی و داشتن حس غرور ملی و اینجور حرفها در من یکی سالهاست مرده و دیگر هیچ حسی نسبت به آن ندارم. حالا این بازیها، شادیها و اشک ریختنهای بعد از مسابقهشان، در نظرم خالی از معنا و پوچاند.
راستش من هم دلم میخواست زندگیمان حول همین چیزهای معمولی بچرخد. دوست داشتم اعصابم سر این خورد شود که فلان فرصت از دست رفت و گل نشد یا آن ضربهای که به تیرک خورد کاش گل میشد و الخ؛ دوست داشتم از بردن شاد شوم و از باختن غصه بخورم، مثل باقی مردم دنیا. اما اینجا همهچیز در هم گرهخورده و تنیده است.
زندگی معمولی هم سهم ما نیست دیگر. هر بار که خواستیم مثل آدمهای معمولی زندگی کنیم، تاریکی از دور برایمان دست تکان داد؛ با لبخندی آرام نزدیک و نزدیکتر شد و سرانجام با آروارههای بزرگش ما را به درون تاریکی قیراندود کشید. و وقتی هر بار با هزار بدبختی خودمان را از سیاهی بیرون کشیدیم و با مرارت دستمان را به سوی روزنهای از نور دراز کردیم، این حقیقت در ذهنمان ماند که نه اینجا مثل باقی جاهای دنیاست و نه ما میتوانیم مثل دیگران برای چیزهای کوچک، بیدغدغه ناراحت یا خوشحال شویم.
267
Repost from خارخاسک هفت دنده
گاهی بهتره خیلی بی سرو صدا از بعضی آدمها فاصله بگیرید.
نه باهاشون بحث کنید، نه پیامهاشون رو ببینید نه گوش بدید. نه توجیه کنید. نه استدلال بیارید. نه محاسبه کنید.
سعی کنید محترمانه و با حفظ ارتباطات محدود دوستانه ازشون فاصله بگیرید.
این افراد بخصوص کسانی هستند که فراموش کارند و درست تا وقتی شما براشون محترم و عزیزید که نفعی براشون داشته باشید.
وقتی منافع تمام میشه حوصله این آدمها هم سر میره و دیگه نمیتونن نقش بازی کنند.
