en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
-124 hours
+107 days
+730 days
Posts Archive
خاطرات یک آدمکش راوی داستان، یه مرد سالخورده‌ست که سال‌ها پیش قاتل زنجیره‌ای بوده، اما حالا زندگی آرومی داره و با دخترش زندگی می‌کنه. مشکل از جایی شروع می‌شه که پیرمرد داستان متوجه می‌شه به آلزایمر مبتلا شده و حافظه‌اش به سرعت رو به زواله. برای همین تصمیم می‌گیره هر اتفاقی رو توی یه دفترچه بنویسه تا چیزی رو فراموش نکنه. وقتی یه روز با یه مرد غریبه که تابه‌حال اون رو ندیده روبه‌رو می‌شه، احساس می‌کنه با کسی شبیه گذشته‌ی خودش مواجه شده؛ کسی که شاید همون قاتلی باشه که پلیس دنبالشه. از اون لحظه به بعد دفترچه‌ی یادداشتش تبدیل می‌شه به تلاشی برای کنار هم گذاشتن حقیقت، پیش از اون‌که حافظه‌‌ش به‌طور کامل از بین بره. هرچی که داستان جلوتر می‌ره، شک و تردید بیشتر می‌شه. آیا اون مرد واقعا قاتله، یا این فقط توهم مردیه که ذهنش در حال فروپاشی و زواله؟ آیا خود اون هنوز همون آدمیه که فکر می‌کنه؟ قدرت این رمان در اینه که همه چیز از ذهن راوی‌ای روایت می‌شه که قابل اعتماد نیست. حافظه‌ش مدام تغییر می‌کنه، جاهایی از گذشته پاک می‌شه و جاهایی دیگه به شکل تازه‌ای بازسازی می‌شه. همین باعث می‌شه خواننده هم مثل خود راوی مدام بین واقعیت و خیال سرگردون بمونه. این کتاب در ظاهر یه داستان جناییه، اما توی عمقش درمورد حافظه، هویت و این سؤال ترسناک که اگه خاطراتمون رو از دست بدیم، آیا همچنان همون آدم‌های قبلی خواهیم موند؟! حرف می‌زنه. پایان کتاب هم درست مثل ذهن راوی، آروم‌آروم پرده‌ها رو کنار می‌زنه و نشون می‌ده که شاید حقیقت خیلی متفاوت‌تر از چیزی باشه که در ابتدا تصور می‌کردیم. یه پایان تکون‌دهنده‌ که این رمان کوتاه رو فراموش‌نشدنی می‌کنه. #کتاب_با_گوشه

چون کتاب‌ها همه‌ی این روزهایی که گذشت و همچنان هم درگیرش هستیم دوست و یار و یاورم بودند و باعث شدند از فروپاشی روانی مصون بمونم، تصمیم دارم این‌جا هم درموردشون صحبت کنم تا شاید این معرفی‌های کتاب به درد کسی بخوره. می‌دونم کتاب خیلی گرون شده و به عنوان یه آدم کتابخون و کتاب‌دوست، توانایی مالی خریدن خیلی از کتاب‌های مورد نظرم رو ندارم و این قضیه واقعا ناراحتم می‌کنه. اما بازهم سعی می‌کنم مقتصدانه کتاب بخرم و بخونم. اکثر این کتاب‌هایی که می‌خوام معرفی کنم هم قیمتشون زیر سیصد هزار تومنه.

ما در موشک‌باران و زیر آماج بی‌پایان حمله‌ها هم زندگی می‌کنیم. مثلا خود من هرروز سر کار می‌روم، درس می‌خوانم، گاه‌گداری در کافه‌ای دنج با الف. قهوه می‌خورم. با ر. برای برخی آخر هفته‌ها قرار پیتزا می‌گذاریم. کتاب‌های جدید را از کتاب‌فروشی‌های تازه می‌خرم و در داستان‌ها و ناداستان‌ها غرق می‌شوم. فیلم‌های ندیده دانلود می‌کنم و به تماشا می‌نشینم. هر کدام‌مان در زندگی هزار کار معمولی انجام می‌دهیم، اما «معمولی» زندگی نمی‌کنیم. ما هیچ‌وقت در خاورمیانه‌ی همیشه آشوب و بلوا، رنگ ساده و بی‌دغدغه‌ی «معمولی بودن» را ندیده‌ایم. در این چند سال اخیر که هر ماهش آبستن حادثه‌ای تازه و تکان‌دهنده بوده و زندگی ما را از نو زیر و رو کرده، ما مدام درگیر چیزهایی پیچیده و غیرعادی بوده‌ایم و از تجربه‌ی ریتم آرام و عادی در زندگی جا مانده‌ایم. ما هیچ‌وقت مثل سایر مردم دنیا نبوده‌ایم؛ ما فقط دوام آورده‌ایم و جنگیده‌ایم. دائم با چیزی درگیر بوده‌ایم که از توانمان بیشتر بوده. مجبور بوده‌ایم برای هر نیاز، هر خواسته و هر آرزویی بجنگیم و هنوز هم مجبوریم. ما همگی حیف بودیم. حیف بودیم که در این یک‌بار فرصت زندگی، مدام در رنج و محنت و جنگ باشیم؛ حیف بودیم که حتی برای یک هفته‌ی آینده هم چشم‌اندازی نداشته باشیم. - به وقت بهار جنگی و اینترنت خاموش و روزهای آتش‌بس.

روزها می‌گذرند؛ انگار که عجله دارند، انگار که این بهار آمده تا سریع‌تر از همیشه از مقابل چشمانم محو شود و از لای انگشتانم لیز بخورد. درخت‌ها شکوفه داده‌اند، جوانه‌ها سایه گسترده‌اند و گیاهان خودرو از میان آسفالت‌های ترک‌خورده‌ی خیابان‌ها سر برآورده‌اند؛ همان‌قدر سمج، همان‌قدر زنده. ابرهای سیاه باران‌زا در یک چشم‌به‌هم‌زدن، نفیرکشان، آسمان را قرق می‌کنند و می‌بارند؛ بی‌وقفه و بی‌توجه به هرچه سر راهشان است. هیچ چیز جلودار پیش‌روی بهار نیست؛ نه این شهر جنگ‌زده‌ی ملول، نه آدم‌های ترس‌خورده‌ای که روی دیگر زندگی را دیده‌اند و زیر فشار ناملایمات در حال فرسودن‌اند. در میانه‌ی روزها و شب‌های جنگی و میان آینده‌ای که در نامعلوم‌ترین شکل ممکن پیش رویم ایستاده، من دارم تلاش می‌کنم زنده بمانم. زنده ماندن، نه فقط به معنای بیولوژیکی نفس کشیدن؛ دارم تمرین می‌کنم واقعا زنده باشم و زندگی کنم، حتی وقتی جهان از هر طرف تاریکی به سویم پرتاب می‌کند. با همه‌ی این تلاش‌ها، شمارش ناامیدی‌هایی که شبانه‌روز محاصره‌ام می‌کنند و مرا به زانو درمی‌آورند از دستم خارج شده. دیگر نمی‌توانم بشمارم چند بار در طول روز و شب، امیدم ترک برمی‌دارد، فرو می‌ریزد و من دوباره تلاش می‌کنم تکه‌های باقی‌مانده‌ی آن را جمع کنم و کنار هم بچینم. دیگر تعبیری برای «زنده ماندن تا روز خاصی» در پسِ ذهنم نمانده؛ همه‌چیز در هاله‌ای از ابهام فرو رفته. با این حال و با وجود همه‌ی این سختی‌ها و زمختی‌هایی که هر لحظه در اطرافم قد می‌کشند، هنوز می‌خواهم نور را در دلم روشن نگه دارم و ادامه دهم. - به وقت بهار جنگی و اینترنت از نفس افتاده‌ی خاموش و زیر آماج حمله‌ها.

نوروز تموم شد؛ نوروزی که خیال می‌کردم قراره با استراحت و تفریح بگذره. با توجه به شرایط فعلی مملکت، سفری نرفتیم و خونه‌نشین بودیم. همچنان روزهای کاری نوروز سرکار رفتم. چندتا مهمونی خونوادگی شرکت کردم و کنار آدم‌هایی که به عنوان مهمون توی خونه‌مون حضور داشتند نشستم، پذیرایی کردم و حتی سعی کردم وارد بحث‌های تکراری جنگی بشم؛ چون این روزها نقل همه‌ی محافل حول‌هوش همین حرف‌هاست. شب‌ها بارها با صدای انفجار، پدافند و عبور جنگنده‌ها از خواب پریدم. خیلی وقت‌ها ترسیدم و گاهی هم انگار برام بی‌اهمیت بودند. توی تموم این مدت نه هیچ‌کدوم از دوستام رو دیدم و نه حتی خبری ازشون گرفتم. فقط الف. بهم زنگ زد؛ بعد از مدت‌ها با همدیگه حرف زدیم، از این دوری همیشگی غر زدیم و به همدیگه قول دادیم وقتی این روزها تموم شد، همدیگه رو ببینیم. توی روزهای نوروز باشگاه رفتم و برای ز. مربی عزیز و نازم به عنوان عیدی کتاب و یه کارت پستال هدیه گرفتم. با الف. برای بابا کیک و کادو خریدیم و تولدش رو جشن گرفتیم؛ عکس گرفتیم، حرف زدیم و چای و کیک خوردیم. چند بار هم با الف. کافه رفتیم و خوراکی‌های جدید رو امتحان کردیم. با هم شهرکتاب رفتیم و بعد از کلی بالا و پایین کردن کتاب‌ها و حساب سرانگشتی جیب‌مون، بالاخره چندتا کتاب خریدیم. توی این مدت دو بار هم ر. عزیزم رو دیدم. دفعه‌ی دوم که همدیگه رو دیدیم خیلی بیشتر خوش گذشت؛ با هم یه کتابفروشی جدید رفتیم و برای همدیگه کتاب هدیه گرفتیم. این روزها فیلم‌های خیلی خوبی هم دیدم و واقعا از این بابت از میم. ممنونم که یه اپلیکیشن بهم معرفی کرد تا توی روزهای بی‌اینترنتی مجبور نباشم فیلم و سریال‌های سانسور ‌شده ببینم و کله‌م رو بیشتر از این عصبی کنم. کتاب‌های فوق‌العاده‌ خوب و همچین فوق‌العاده مزخرفی خوندم. لطف بزرگم در حق خودم خریدن اشتراک بی‌نهایت طاقچه بود. کلی معرفی کتاب و نقد نوشتم. سیزده‌بدر رو هم مثل همیشه و هر سال کنار خونواده گذروندم؛ غذاهای خوشمزه خوردیم و الف. مدام غصه می‌خورد که باید دوباره سر کلاس‌های آنلاین بشینه. همه‌ی این‌ها در حالی بود که آسمون بالای سرمون پر از موشک و جنگنده بود؛ صدای انفجارها آدم‌های شهر رو می‌ترسوند و با هر قطعی برق دل آدم‌ها می‌لرزید. و هنوز هم همه‌چیز ادامه داره و هیچی تموم نشده. هنوز جنگه. هنوز اینترنت قطعه. هنوز وضعیت نامشخص و کثافته. توی تموم روزهای نوروز دست و دلم به روزمره‌نویسی نرفت و این اولین نوشته‌ی سال جدیدمه. دلم می‌خواست از همه‌چیز و همه‌کس فاصله بگیرم و با خودم خلوت کنم. روزهای اول جنگ و قطعی اینترنت مرتب می‌نوشتم، چون خیال می‌کردم این روزها زودگذرند. اما همه‌چیز کش اومد و فرسایشی شد؛ اون‌قدر که حتی برای نوشتن هم فس شدم و با خودم فکر کردم: به چه امیدی می‌نویسی وقتی اصلا معلوم نیست دوباره بتونی پستی توی کانالت منتشر کنی یا نه؟! اما نوشتن از من جدا نیست. همیشه به من وصله. می‌دونم حتی اگر ازش برای یه مدت فاصله هم بگیرم، باز یک روزی بهش برمی‌گردم. به امید روزهای بهتر. - به وقت سیزدهم فروردین سال پنج، ساعت بیست و بیست و دو دقیقه.

سکوت خانه را فرا گرفته. چای جوشیده و کهنه‌ی درون قوری شب قبل را گرم کردم، خودم را روی مبل پرت کردم و جرئه جرئه آن را نوشیدم. بعد خودم را درون حمام چپاندم، تا آخرین دوش سال را بگیرم. موهای خیس و بلند و درهم گوریده‌ام را در معرض باد گرم سشوار قرار دادم تا زود‌تر خشک شوند و بعد لباس‌هایم را عوض کردم و در هوای سرد و بارانی ظهر بیست و نهم اسفند به سمت آرایشگاه که جای سوزن انداختن نداشت و از شدت شلوغی صدا به صدا نمی‌رسید روانه شدم. هنگام ورود با زنی چادری چشم در چشم شدم، روی موهای بدون پوششم مکث کرد بعد با اخم رو برگرداند و رفت گویی که ارث و مایملک پدر و آبا و اجدادش در تصرف من باشد. سال‌ها از خشکیدن خون مهساها و نیکاها و ساریناها روی آسفالت کف خیابان‌ها گذشته و این جماعت محق حال‌بهم‌زن نگاه دریده‌شان به دیدن موی زن‌ها و تفاوت عقیده‌ها عادت نمی‌کند. بعد از دو ساعت و نیم معطل شدن و یک لنگه پا معطل ایستادن برای برداشتن ابروهای نامرتب و پاچه بزی‌ام در هوایی که بوی بهار را مژده می‌داد راهی خانه شدم. با الف. و مامان مشغول چیدن هفت سین شدیم. تا یک ربع مانده به تحویل سال نه آینه را از میان خنزر پنزرها پیدا می‌کردیم و نه جاشمعی‌ها را و نه از رنگ سیب زرد راضی بودیم. اما بالاخره همه‌چیز درست و مقبول از کار درآمد. آینه پیدا شد و سیب قرمز جای زرد در سفره نشست. منتظر گذشتن لحظه‌های آخر سال با قلبی مالامال از آرزو و چشمانی اشکبار، زیر آماج حمله‌های هوایی کنار هفت‌سین نشستیم. با همدیگر روبوسی کردیم و درنهایت از مامان عیدی گرفتیم. به ر. عزیزم تبریک گفتم و چقدر دلم می‌‌خواست کنارش باشم و اولین کسی باشد که در آغوش می‌کشم. به امید سالی روشن‌. - به وقت بیست و نهم اسفند سال چهار ساعت هجده و پنجاه دقیقه.

دیروز بالاخره بعد از کش و قوس‌های فراوان و اتفاقات ناجالب امسال، آخرین روز کاری بود و امروز تعطیلم. پس صبح با خاطری آسوده و بدون تنظیم کردن آلارم گوشی بیشتر از همیشه خوابیدم و عصر به همراه مامان و الف. برای خریدن لوازم سفره‌ی هفت سین به بازار رفتیم. خیابان‌ها و پیاده‌‌روها جای سوزن انداختن نبود. با پای پیاده و قدم‌های نیم‌سانتی خیابان‌های پرهیاهو را گز کردیم. دست همه‌ی آدم‌ها سبزه و سنبل و تنگ ماهی و انواع و اقسام کیسه‌های بزرگ و کوچک خرید بود. با دیدن آدم‌هایی که روزهای ناآرام جنگی را سپری می‌کنند، اما همچنان سعی در حفظ زندگی دارند بغضم گرفت. فکر کردم چقدر ما از سر این جرثومه‌ی فساد زیاد بودیم. چقدر برای این جماعت عمروعاص خناس حیف بودیم. ما که حتی در بحبوحه‌ی جنگ و در این وانفسای زندگی که با هر صدای انفجار در دور و نزدیک به خود می‌لرزیم، باز هم سعی در حفظ کردن زندگی در مشتمان داریم، حتی وقتی زندگی‌مان در اسارت جماعتی سفاک و نادان است و از فردایمان هم بی‌خبریم. - به وقت بیست و هشتم اسفند سال چهار، ساعت هجده و سی و سه دقیقه.

امروز زودتر از سرکار برگشتم. چهارشنبه‌سوری‌ست و کارفرما زودتر تعطیل کرد. از خیابان صدای تیر و ترقه می‌آید و از این حماقت آدم‌ها در عجبم. کشوری که سه هفته‌ی ممتد زیر آماج حمله‌ است را چه نیازی به این صداهای مضاعف ترسناک؟! به هرحال اوضاع بیرون دیوارهای خانه از کنترل من خارج است و آن‌طور که از اصوات بر‌می‌آید کوچه رو به ویرانی‌ست. این میان اگر جنگنده هم از بالای سرمان بگذرد با وجود آتش‌بازی‌ها احتمالا متوجه حضورش نمی‌شویم. تفاوت من امسال با سال‌های پیش این است که دیگر از صداهای بلند پشت دیوارهای خانه ترس در وجودم تنوره نمی‌کشد و از جا نمی‌پراندم. این هم از دستاوردِ بودنْ در خاورمیانه‌‌ای که همیشه بوی خون و باروت می‌دهد و آتش جنگش زبانه می‌کشد. به رسم همه‌ی چهارشنبه‌سوری‌های این خانه لازانیا را آماده کردم و درون فر چپاندم تا برای شام آماده شود. الف. فیلم چهارشنبه‌سوری را برای بار هزارم روی تلویزیون کست کرده و به تماشا نشسته‌ایم. مامان دارد خمیر کلوچه را ورز می‌دهد و به رسم همه‌ی آخرین روزهای اسفند خانه‌مان، بساط شیرینی‌پزی‌اش را پهن کرده. کاش چندبار کنار دستش بنشینم و تمام فوت و فن شیرینی مورد علاقه‌ام را یاد بگیرم. اما فعلا فقط به خوردنش با چایی تازه‌دم اکتفا می‌کنم و فکر می‌کنم وجود مامان موهبت زندگی‌‌ست. - به وقت بیست و ششم اسفند سال چهار، ساعت نوزده و سی و نه دقیقه.

این روزها زندگی متوقف مانده. کار و بار آدم‌ها راکد است و تعطیلی رسمی تقویم برای همه در روزهای هرروز تعطیل بی‌اهمیت است. اما چون من در معیت دائمی سرکار هستم، پس از تعطیل بودن امروز و اینکه مجبور نیستم از خانه خارج شوم و می‌توانم اندکی دمی بیاسایم احساس آسودگی دارم. برف قطع شده اما همچنان ابرهای باردار در پهنه‌ی آسمان سنگینی می‌کنند؛ همان آسمانی که این روزها محل عبور و مرور هواپیما و موشک است. موشک‌هایی که نفیرکشان آسمان را می‌پیمایند و ترس و دلهره را به جان آدم‌های مستأصل و آن روی دیگر زندگی را دیده می‌اندازند. در منجلاب خودم غرقم. با چشم‌هایی خالی درحالیکه روی تختم یله داده‌ام و صداهای انفجار را می‌شنوم به سریال‌هایی که این روزها تماشا می‌کنم فکر می‌کنم. دلم تنگ است. برای روزهایی که هیچ‌وقت نداشتم. کارهایی که هیچ‌وقت نکردم. جاهایی که هیچ‌وقت نرفتم. زندگی معمولی با دغدغه‌های عادی که می‌توانستم به واسطه‌ی بودن در یک جغرافیای آرام و به دور از آشوب تجربه کنم و نصیبم نشد. - به وقت بیستم اسفند سال چهار، ساعت سیزده و هشت دقیقه.

هیچ‌کدام از کلاس‌های آنلاینم تشکیل نشدند. شب قبل اطلاع داده بودند که کلاس‌ها همگی طبق روال برقرارند. صبح زود بیدار شدم و بعد از چهل دقیقه هندل زدن اینترنت و فحش دادن به اجدادشان فهمیدم بی‌فایده خوابم را پراندم و حتی استاد هم به خودش زحمت نداده در این آشفته‌بازار و وضعیت گه‌مرغی کلاسی برگزار کند. پس دوباره سعی کردم خودم را که دریای آشفته‌ی دلشوره و اضطراب بودم به خوابی عمیق وادارم، تا بلکه در خواب از کابوسی که بیخ زندگی‌مان را سفت گرفته رهایی یابم و دست‌کم رویایی چیزی ببینم. چند دقیقه بعد از تلاش برای عمیق شدن خوابم با صدای ساختمان‌سازی خانه‌ی روبرویی جوری با وحشت بمب و موشک روی سرم از خواب پریدم که کم مانده بود به گریه بیفتم، تا ویندوزم بالا آمد و فهمیدم چه خبر شده. چرتم از وسط پاره شد. نزار و داغان از روی تخت بلند شدم و به کوچه‌ی رو به ویرانی چشم دوختم و به صدای کوفتن پتک کارگرها بر دیوارهای سمج گوش سپردم و به وضعیت رو به اضمحلال زندگی‌مان اندیشیدم و نتیجه‌ای عایدم نشد. - به وقت نوزدهم اسفند سال چهار، ساعت بیست و دو پانزده دقیقه.

اینترنت همچنان قطع است. حتی یک موتور جستجو هم باز نیست. موتور جستجوی ذره‌بین هم که ابتکار خودشان است به قدری در یافتن کلمات و عبارت‌ها خنگ و احمق است که اگر از سر ناچاری ازش استفاده کنم، بعد از نتیجه نگرفتن و ناامید شدن دلم می‌خواهد سرم را در چاهی عمیق فرو ببرم و از شدت عصبانیت جیغ بکشم. از دیروز مدارس به صورت مجازی فعالیت خود را از سر گرفتند و ظاهرا کلاس‌ها تا بیست و هشتم در بستر شاد برقرارند. طفلکی دانش‌آموزها که هیچ‌کس به فکر سلامت روانشان نیست و نمی‌خواهند بفهمند سر و کله زدن با یک اپلیکیشن قراضه که جان بالا می‌آورد تا یک پیام ارسال کند یعنی چه، گفتگوی صوتی و تصویری و سایر امکانات غیرواقعی‌اش که بماند. چند روز پیش میم. گفت با اینترنت نفس‌بریده و نیم‌‌بسمل و عوض کردن هزارتا فیلترشکن به تلگرام وصل شده. من هم یکی یکی فیلترشکن‌ها را امتحان کردم. افاقه‌ای نکرد. بیخیال شدم و رها کردم. دیگر حوصله‌ی تلاش برای حفظ بدیهیات از ما دزدیده شده را ندارم. این مدت تلاش برای بقا و چنگ انداختن به هر دست‌آویزی برای زنده ماندن، جانم را پاره پاره کرده و دیگر رمقی برای این اضافه‌کاری‌ها ندارم. گیج و آشفته و ویلانم و به هزار ضرب و زور خودم را نگه داشته‌ام. ادامه دادن آن هم وقتی می‌دانم حالم از همه‌چیز بهم می‌خورد سخت‌ترین کار دنیاست. - به وقت هجدهم اسفند سال چهار، ساعت بیست و سه و پنجاه و پنج دقیقه.

ر. امروز بعد از یک هفته توی خانه نشستن و سرکار نرفتن به محل کار بازگشته و من در معیت شستشو دهندگان رخت در دلم هستم و از میزان اضطراب معده‌ام به هم پیچیده و امعا و احشایم به سوزش افتاده. دیشب پشت تلفن به ر. گفتم: «حواست به گوشیت باشه، زنگ زدم زود جواب بده.» اما نگفتم از این‌که زنگ بزنم و صدای بوق‌ها در گوشم طولانی و کشدار شوند هزار فکر ناجور به مغز وامانده‌ام می‌رسد و بعدش احتمالا از ترس پس می‌افتم. نگفتم چون نمی‌خواستم با حرف‌هایم که از نگرانی و دوست داشتن زیاد بودند دلواپسش کنم. نصفه شب با صدای انفجاری که دیوارها و سقف خانه را لرزاند از خواب پریدم. پاکشان و کورمال در تاریکی غلیظ اتاق دنبال پریز گشتم، بعد مستأصل و بیچاره لبه‌ی تخت در خودم مچاله شدم. بعد از هر حمله‌ای که شهر را بیشتر در کام بهت و ترس و مرگ فرو می‌برد به این فکر می‌افتم که با طولانی‌تر شدن روزهای جنگی احتمال محدود یا حتی قطع شدن منابع انرژی هم وجود دارد؟ یعنی ممکن است پالایشگاه‌ها مورد حمله قرار بگیرند؟ از زیستن این روزهای سیاه و انتظار برای روزهای سیاه‌تر خسته و درمانده‌ام. حالا اما شهر دوباره توی خودش کز کرده و سکوت و سکون همه‌جا را فراگرفته. خاموشی موقتی که هیچ مشخص نیست تا کی ادامه دارد. - به وقت هفدهم اسفند سال چهار، ساعت یازده و پنج دقیقه.

امروز موقع برگشتن از سرکار چند موتورسوار مسلح با گردن‌افراشته جوری از کنارم گذشتند و نگاهم انداختند که انگار این‌جا مایملک اجدادی این گردن‌کلفتان همیشه حاضر به یراق است و ما رعیت‌زادگانی بیش نیستیم. یک مشت حقیر بی‌خرد فرومایه که جای مغز در سرشان را آلت نجس و متعفن‌شان پر کرده. جماعتی پلشت و نادان که قدرت تهدید و ارعاب مردم غیرمسلح را از همان کلت‌های کمری و مسلسل‌هایی که دهانه‌شان را به سمت مردم نشانه می‌گیرند، دارند. اوباشی گشنه و فرمان‌بردار که گوش به فرمان اربابان خونخوارشان، برای لقمه‌‌ای نان خون‌آلود، همین دو ماه پیش کشور را در باتلاق خون فرو برده بودند و از افتادن پیکر جوانان بر روی زمین‌ و کشته شدن مظلومانه و غریبانه‌ی آنان باکی نداشتند. کاش می‌شد دیگر هرگز چشمانم به این وحوش دست‌آموز نیفتد. کاش می‌شد هوایی را که این جانیان از آن استنشاق می‌کنند نفس نکشم. - به وقت چهاردهم اسفند سال چهار، ساعت بیست و سه و هفت دقیقه.

محل کارم هیچ پنجره‌ای ندارد، اما بازهم آماج حمله‌ها را به وضوح می‌شنوم. بار آخر حتی زمین زیر پایم لرزید و فکر کردم شاید زلزله است. زلزله نبود، چند ساعت بعد از طریق اخبار متوجه شدم انفجاری بوده که یکی از شهرک‌های صنعتی را منهدم کرده. تنها دو هفته تا نوروز مانده و این‌طور زندگی متوقف است و با دلهره منتظر اتفاقات پیش‌روست. البته که هیچ اتفاقی قابل پیش‌بینی نیست و هر آن ممکن است با خواندن اخبار جدید پیش‌آمده بهتمان ببرد. کلاس‌های مدرسه و دانشگاه فعلا روی هوا مانده‌اند و اگر بنا به برگزاری باشد با این اینترنت نفس‌بریده که جان آدم را بالا می‌آورد چطور باید سرکلاس آنلاین نشست و کظم غیض کرد؟! این‌همه خون‌خواری و بلعیدن مردم و ولع برای زنده ماندن تهش به این وضعیت بلاتکلیفی و آشفته‌بازار رسید. چه کار می‌شود کرد؟ آیا امیدی هست؟ آیا به غائله فیصله داده می‌شود؟ اصلا چطور و چه کسی تمامش می‌کند؟ هیچ نمی‌دانم. - به وقت سیزدهم اسفند سال چهار، ساعت هفده و چهل و یک دقیقه.

دیشب به ز. پیام دادم: «فردا باشگاه برقراره؟!» در کمال تعجب جوابش مثبت بود و گفت: «بله و استثنائا این جلسه با یه ساعت تاخیر برگزار می‌شه.» تا دیروقت با الف‌. یک سریال ایرانی را تماشا کردیم و صبحش راهی باشگاه شدم. برعکس تصورم همه بودند. همه‌چیز طبق روال سابق بود و ظاهرا جشن تولد ز. بود و یکی از بچه‌ها برایش یک کروسان و شمع خریده بود. یادم باشد جلسه‌ی بعد به عنوان کادو برایش کتاب هدیه بخرم. ز. در نظرم دوست‌‌داشتنی و نازنین است و چه چیزی از کتاب به عنوان یادگاری بهتر و مناسب‌تر؟! اخبار نمایش عیان قحبگی‌ست و دارد حالم از گزارش‌های یک‌طرفه‌شان که سرشار از دلاوری و پیروزی و غلبه بر دشمن‌شان است بهم می‌خورد. در هر حمله ما را هم در شادی‌شان شریک می‌کنند و بلامنقطع از شاد کردن دل مردم ایران می‌گویند. زیرنویس شبکه خبر درمورد نقض قوانین سازمان یونیسف درمورد بی‌توجهی به کشتار کودکان دبستان شهرستان میناب است. این همه رذالت کفر آدم را درمی‌آورد. انگار که این جماعت عمروعاص خونخواه دخترکان کشته شده‌‌اند. این ردای مظلومیت زیادی به تن ظالم‌شان زار می‌زند. بله یونیسف و سازمان ملل همه‌شان کشک‌اند و در نگاهشان نه این دخترکان بیچاره اهمیتی دارند و نه آن‌هایی که جانشان با گلوله‌های ج.ا در دو شب گرفته شد. آخ که جان آدمیزاد چه ارزان است و چه راحت ملعبه‌ی دست سیاست‌های کثیف می‌شود. بیچاره ما. - به وقت یازدهم اسفند سال چهار، ساعت سیزده و هجده دقیقه.

پشت میز محل کارم نشسته‌ام. مدارس و دانشگاه‌ها تا اطلاع ثانوی تعطیل‌اند. ادارات به صورت پنجاه درصدی به فعالیت خود ادامه می‌دهند. من اما تا دمیدن اسرافیل در سور قیامت سرکارم و هیچ تعطیلی و عزاداری‌ و جنگی شامل حال من از جهت در خانه نشستن نمی‌شود. تلویزیون روی شبکه‌‌ی خبر است. زن اخبارگو که سعی دارد چهره‌اش را مغموم نگه دارد و تاثر را در میمیک صورتش محفوظ بدارد، کلمات را با فاصله و بغض ادا می‌کند و برای بار هزارم تیتر خبر تکراری را که با فونتی درشت در پس‌زمینه‌ی قرمز به صورت ثابت روی صفحه است می‌خواند. درمورد عزاداری مردم در خیابان‌ها گزارش می‌دهد. درمورد فضای مجازی هم چیزهایی می‌گوید؛ اینکه کاربران در فضای مجازی از غم دل سوگوارشان نوشته‌اند. اما چیزی درمورد قطع بودن سراسری اینترنت و اینکه این کاربران فعال در زمانه‌‌ی توی حباب ماندن سایر شهروندان چه کسانی هستند نمی‌گوید. کاربران عادی به همان اینترنت نیم‌بند که جان می‌کند و هن‌هن‌کنان وصل می‌شد هم دیگر دسترسی ندارند. اما حالا کاربران سیم‌کارت سفید که در بی‌اینترنتی دیگران و وقتی حتی آنتن بگیر و نگیر دارد یکه‌تازانه در توییتر فعالیت می‌کنند و برای دشمن‌شان خط و نشان می‌کشند و حرف از انتقام سخت می‌زنند و در نظرشان مثل همیشه دلاور و پیروز‌اند و حالا به این صفات منتقم را هم اضافه کرده‌اند و حیدر حیدر‌‌گویان از داغی که قرار است روی دل دشمن‌شان بگذارند می‌نویسند و این‌جور چیزها، من همه‌ی این‌ها را از صفحه‌ی تلویزیون محل کارم می‌بینم و به این فکر می‌کنم که امسال دفعه‌ی سوم است که اینترنت قطع شده، اما اولین‌بار است این‌طور بی‌پنهان‌کاری در قطع سراسری اینترنت از توییت طرفدارهایشان گزارش می‌دهند. نمی‌دانم این‌بار چه سرنوشتی در انتطارمان است، فقط می‌توانم امیدوار باشم همه‌چیز آخرین‌بار باشد. بعد از همه‌ی این‌ها از مدرسه‌ی دخترانه‌‌ی شجره‌ی طیبه‌ در شهرستان میناب که کشته و زخمی و زیر آوار مانده برجای گذاشته می‌گوید. دلم برای پدر و مادر این دخترکان بیچاره آتش می‌گیرد. پاره‌ی تنشان مرده و دیگر برای آن‌ها چه اهمیتی دارد که کار دشمن داخلی‌ست یا باید به حرف صداوسیما استناد کنند؟! مگر این‌ها که با سوز و گداز از کودک‌کشی دشمن می‌گویند دلشان به حال این دخترکان سوخته؟! اینکه سخنگوی شورای نگهبان روی انسان بودن این کودکان تاکید دارد و اینکه عدد نیستند، که اتفاقا درست هم هست، اما این جماعت که حالا دلسوز شده‌اند همان‌هایی هستند که دویست کودک زیر هجده‌سال را پیش از این کشتند و به عنوان تروریست و جاسوس موساد از آن‌ها یاد کردند و در توییتر برای ارعاب نوشتند این‌بار ارفاق و مماشاتی در کار نیست. با حادثه‌‌ی پیش آمده در میناب یاد گردن‌کلفتان سال چهارصد و یک می‌افتم که در مدرسه‌های دخترانه بمب شیمیایی می‌انداختند و هیچ‌وقت منشأش مشخص نشد و این وسط فقط در دل پدر و مادران رخت شستند و حالا هم که پدرها و مادرها غصه‌دار بچه‌‌ی مرده‌شان هستند. - به وقت دهم اسفند سال چهار، ساعت چهارده و پنجاه دقیقه.

خبرها را می‌خوانم. همه متفق‌القول‌اند که امشب دیگر می‌زند و جنگ حتمی‌ست. مثل دیشب و پریشب و شب‌های قبل. روی تختم در تاریکی یله داده‌ام. چشمم به تاریکی عادت کرده و اشیای اتاق را به وضوح می‌بینم. به بی‌برقی شب‌های جنگی فکر می‌کنم، با توجه به تحلیل‌های سیاسی‌ای که این مدت خوانده‌ام و از درست و غلطشان هیچ مطمئن نیستم و اینکه انگار چشم همه باید به خاموشی عادت کند. ما که موتور برق نداریم؛ با آن صدای وحشتناکش هم برای روزهای جنگی چندان مناسب نیست و فقط ترس مضاعفی به جان همسایه‌ها می‌اندازد و دل‌آشوبه ایجاد می‌کند. هیچ دستگاه عابربانکی در مسیرم نقدینگی نداشت. دیروز که داشتم کارت‌به‌کارت می‌کردم، خانمی پرسید «چرا این پول نداره؟» توضیح دادم نقدینگی نیست؛ نه فقط اینجا، بقیه هم همین است و می‌تواند در روز کاری به بانک مراجعه کند تا در صورت وجود نقدینگی، تا سقف دو میلیون بگیرد. شروع کرد به فحش دادن به جد و آبا باعث و بانی این وضعیت کثافت زندگی. همراهی نکردم، اما موافق بودم. ر. دیشب از استرس، آذوقه‌های جنگی‌شان را مرور می‌کرد؛ اینکه چند لیتر آب دارند، و اگر جای زندگی‌شان دیگر امن نباشد جایی هست که بروند. من فکر کردم به‌هرحال ما که همین‌جاییم. نهایتش بتوانیم روی شیشه‌هایی که مامان برای عید خوب سابیده، ضربدری چسب بزنیم. مامان حتی قصد داشت پرده‌ها را هم بشوید. منصرفش کردم. گفتم فعلا دست نگه‌دار. راه رفتن این روزها شبیه قدم گذاشتن روی لبه‌ی تیغ شمشیر است. مرگ و زندگی هر کدام به سهم خود ما را به سوی خود می‌کشند. به خانواده گفتم گوشی‌ها را به شارژ بزنند و به باتری موبایل خودم فکر کردم که اوضاعش وخیم است. حتی پاوربانکم هم به زور شاید یک گوشی را شارژ کند. به‌هرحال توصیه به خانواده تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. در تاریکی، چشمم کتاب نیمه‌خوانده‌ی روی میز را تشخیص می‌دهد. شور زندگی را در همان صفحات پیدا می‌کنم؛ اینکه زندگی راه خودش را پیدا می‌کند، حتی اگر کنار کتاب نصفه‌نیمه، گالن‌های آب در گوشه‌ی حیاط نگهداری شود. هرچند همه‌چیز در هاله‌ای از ابهام و تردید است. کارکنان سفارت بریتانیا هم به دستور مقامات کشورشان از ایران خارج شدند. چین هم به شهروندانش هشدار خروج داد. پیش از این، مقامات کشورهای دیگر هم از شهروندانشان همین را خواسته بودند: بروند تا در صورت حمله‌ی احتمالی زنده بمانند؛ از جایی که خانه‌ی ماست و جایی برای رفتن از آن نداریم. جایی که بقیه به شهروندانشان هشدار می‌دهند ماندن در آن خطرناک است، و سرزمین ماست. چند شب پیش غرق دریای اضطراب بودم و می‌خواستم گوشی را بردارم و با ر. تماس بگیرم و بگویم از جنگ می‌ترسم و از استرس حالم بد است، اما پشیمان شدم؛ هرچند اصلا جواب نمی‌داد و آن سوی خط در خوابی ناز بود. حالا اما آرامم. انگار آرام‌بخشی که اول شب خوردم کارگر افتاده. نمی‌دانم چه پیش می‌آید، اما می‌دانم نقشی در اتفاق افتادن یا نیفتادنش ندارم. باید دو ساعت دیگر از خانه بیرون بزنم و تا آخر شب سر کار باشم و هنوز بیدارم. - به وقت نهم اسفند سال چهار، ساعت پنج و نه دقیقه.

پارسال همین‌موقع خیلی خوشحال بودم. چهارشنبه بود و این ساعت باشگاه بودم. باشگاه به خاطر آخر هفته بودن نسبتا خلوت بود و هیچ‌کدوم از بچه‌های کلاس‌مون نیومده بودند؛ فقط من بودم و مربی. تمرین می‌داد و وقتی با چهره‌ی زار و نزار و سر‌ و روی غرق کرده بهش می‌گفتم: «دیگه نمی‌تونم» ازم قبول نمی‌کرد. آخر کلاس خسته و عرق‌کرده، هودی و کاپشنم رو پوشیدم و رفتم ایستگاه اتوبوس. هوا خیلی سرد بود و سوز سرما مستقیم صورتم رو نشونه می‌گرفت. شانس با من یار بود؛ اتوبوس زود رسید و بدون معطلی و قندیل بستن توی ایستگاه اتوبوس، سریع سوار شدم. مثل همیشه همون ردیف جلو رو برای نشستن انتخاب کردم، هندزفری رو توی گوشم گذاشتم، اپیزود جدید پادکست دیالوگ‌باکس رو پلی کردم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. همین که رسیدم خونه، اول لباس‌هام رو توی ماشین لباسشویی انداختم و رفتم دوش گرفتم. بعد لباس‌های فردا صبحم را اتو کردم و مرتب روی صندلی اتاقم گذاشتم‌. آلارم گوشیم رو ست کردم و بعد از شام، زود خوابیدم. فردا قرار بود صبح زود سوار قطار بشم و بعد از سه ماه ر. رو ببینم. اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. رفتیم سینما و فیلم «رها» رو دیدیم که البته انتخاب چندان جالبی نبود. چندتا کتابفروشی جدید رفتیم و کتاب خریدیم. چون دم عید بود، تقویم و پلنر هم انتخاب کردیم. بعدش ناهار پیتزا و یه سالاد عجیب‌وغریب و بامزه خوردیم. بعدش دوباره من اومدم ایستگاه راه‌آهن و با یه حس‌و‌حال عالی برگشتم خونه. حالا یک سال گذشته و حتی نمی‌دونم تا چند ساعت دیگه اوضاع به چه منوال خواهد بود. نمی‌تونم برای چند روز بعدم برنامه‌ای داشته باشم. توی بلاتکلیفی دست‌وپا می‌زنم و هر خریدی از نظرم بیهوده‌ست؛ فکر می‌کنم اون پولی که قصد خرج کردنش رو دارم شاید لازم باشه خرج بقا برای روزهایی بشه که حتی نمی‌دونم چی در انتظارمون خواهد بود. نمی‌دونم اصلا دوباره می‌تونم ر. رو ببینم یا نه. فقط می‌دونم ما همگی زیادی برای این زندگی حیف بودیم.

زندگی خیلی وقته داره روی مدار نامشخص بودن پیش می‌ره و اینکه همه‌چیز در هاله‌ای از ابهامه و حتی نمی‌دونیم تا فردا این‌موقع شرایط به چه منواله به شدت اذیت‌کننده‌ست.

کاش برای مدتی توی جهان اول زیست می‌کردم. توی دنیایی که هیچ خبری از آشوب و بلوا نیست، اخبار از جمع‌آوری کوله‌ی اضطراری برای آینده‌‌ی بسیار نزدیک جنگی حرف نمی‌زنند، شب‌ها قبل از خواب نیاز نیست کانال‌های خبری تلگرام رو اسكرول کنم و ندونم فردا قراره با صدای آلارم بیدار شم یا صدای انفجار، دیکتاتورها یکه‌تازی نمی‌کنند و با قلدری سعی در ایجاد خفقان میون شهروندان رو ندارند. کاش دست‌کم برای مدتی توی جهانی بودم که همه‌چیز سر جای خودش بود. کاش تجربه‌ی زیستن در سرزمینی بی‌حسرت رو داشتم که می‌تونستم زندگی کنم و نگران هیچ‌چیز و هیچ‌کس نباشم.