en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
-124 hours
+107 days
+730 days
Posts Archive
کاش می‌شد زندگی‌ای داشته باشم که توی اون صرفا به بقا فکر نکنم. کاش می‌تونستم آرزوهام رو زندگی کنم. چقدر ناراحت‌کننده‌ست که توی این یکبار فرصت زیستن، جوونی‌م داره توی این جهنم هدر می‌ره و کاری ازم برنمیاد.

زنده‌باد لحظه‌هایی که بهم یادآوری می‌کنند، شاید زندگی هنوز هم خوبی‌هایی داره.
زنده‌باد لحظه‌هایی که بهم یادآوری می‌کنند، شاید زندگی هنوز هم خوبی‌هایی داره.

امروز کتاب «تانگوی شیطان» رو شروع کردم. این کتاب رو آقای لاسلو کراسناهورکای سال ۱۹۸۵ نوشته و در نهایت سال ۲۰۲۵ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شده. تازه فهمیدم نوبل ادبیات در واقع برای یه کتاب نیست و به کل کارنامه‌ی ادبی نویسنده داده می‌شه؛ اما خب پرواضحه که یه اثر خاص توی آثار نویسنده، بیشترین نقش رو توی دیده شدن و بردن نوبل ادبیات نویسنده داشته. و اینجا اون کتاب، «تانگوی شیطان» هست. جالب اینجاست که «تانگوی شیطان» چهل سال پیش نوشته شده، اما تازه سال ۲۰۱۲ از زبان مجاری به زبان انگلیسی ترجمه شده و بعد از اون کم‌کم مخاطب‌های بیشتری توی دنیا باهاش آشنا شدند. اثر نویسنده و خود نویسنده سال‌ها منتظر موندند تا بالاخره دیده شدند. به نظرم عجیب و در عین حال الهام‌بخشه که کراسناهورکای بعد از حدود چهل سال از انتشار این اثر، بالاخره نوبل رو گرفت؛ یعنی مزد کاری رو که دهه‌ها قبل انجام داده بود رو بالاخره گرفت. فاصله‌ی طولانی بین نوشتن کتاب و رسیدن به همچین جایزه‌ای که آرزوی هر نویسنده‌ایه برام خیلی جالب بود.

پایان قاب‌بندی امروز.
پایان قاب‌بندی امروز.

زیبا صدایم کن چقدر این کتاب نرم و لطیف بود. با وجود دردآور بودنش، بسیار دوست‌داشتنی بود. با زیبا و پدرش توی گردش یک‌روزه‌شون، به مناسبت تولد زیبا، همراه شدم. حین این گردش، وقتی دارند دوتایی باهم خیابون‌ها رو پیاده و سواره گز می‌کنند، شاید از بیرون مثل آدم‌های عادی باشند، اما واقعیت اینه که هیچ‌جوره توی دسته‌ی آدم‌های عادی قرار نمی‌گیرند. دختری که تنها و بدون خونواده توی خوابگاه زندگی می‌کنه. پدری که بیماری روانی داره و سال‌هاست توی بیمارستان اعصاب و روان بستریه. مادری که معتاد بوده و ازدواج مجدد کرده و دخترش رو رها کرده و رفته. داستان، در عین حال که انبوهی از غصه رو به قلبم سرازیر می‌کرد، جاهایی هم قلبم رو رقیق می‌کرد. مختصر طنزی هم داشت که خنده روی لب‌هام آورد. جلد کتاب هم خیلی توجهم رو به خودش جلب کرد و بعد از تموم شدن داستان، بیشتر برام اثربخش به نظر اومد. بهترین لطفی که در حق خودم کردم این بود که توی روزهای شروع جنگ، اشتراک بی‌نهایت طاقچه خریدم و این اولین کتابی بود که از اون‌جا خوندم. دم آقای نویسنده گرم؛ و چه فیلم فاجعه‌ای از روی همچین اثر شاهکاری ساختند. #کتاب_با_گوشه

چون قصه همیشه نجات‌دهنده‌ست، می‌خوام کتابی رو که روزهای اول جنگ، وقتی هنوز توی بهت و شوک بودم خوندم رو اینجا معرفی کنم.

photo content

پشت میز نشستم. منتظرم چایی‌م خنک شه تا با شکلات بخورم. لامپ خاموشه و نور ملایم ریسه‌ها اتاق رو روشن کرده. می‌خوام امشب چند قسمت پشت سرهم به یاد قدیم سریال تماشا کنم و لذت ببرم. شاید برای چند دقیقه هم که شده زندگی خیلی بد نباشه.

دارم تند تند روی کیبورد می‌کوبم و تایپ می‌کنم و همزمان فکرم چندجاست. باید زنگ بزنم به فلانی و فلان مسأله رو پیگیری کنم. یادم نره پروژه رو برای نماینده بفرستم. سوال آدم‌های عصبانی رو جواب بدم و به خودم مسلط باشم. به ر. زنگ بزنم و حالش رو بپرسم، چون بی‌خبری ازش دیوونه‌م می‌کنه. وقت بیکاری اندازه‌ی دو دقیقه برم توی راهروی طبقه‌ی بالا و توی تاریکی فقط چند دقیقه بشینم و به هیچی فکر نکنم. بعد پیاده برگردم خونه و به این فکر کنم که اگه الان اینترنت قطع نبود، می‌تونستم توی راه پادکست گوش بدم. چقدر دلم برای رادیو مرز و رختکن بازنده‌ها تنگ شده. می‌رسم خونه و با خونواده شام می‌خورم. بعدش به مامان میگم: «حس سیری بهترین حس دنیاست. بهترین مامان دنیا.» بعد با الف. یه اپیزود سریال می‌بینم و وسطش برم قهوه درست کنم و مثل همیشه قهوه‌ی الف. رو شیرین کنم و بهش غر بزنم: «مگه آدم قهوه‌ رو شیرین می‌خوره؟» آخر شب که روی تختم خوابیدم و نسیم ملایم پرده رو آروم تکون میده، فکر کنم: کاش پینترست بود، کاش اکسپلور اینستاگرام بود، کاش یوتوب بود و من می‌تونستم برم و آرزوهام رو نگاه کنم. ببینم آدم‌های دیگه‌ی این دنیا که هم سن‌وسال من‌اند و مایل‌ها از من دورند چه دغدغه‌هایی دارند؟! چه فکرهایی توی سرشونه؟! روزهاشون رو چطور می‌گذرونند؟! شب‌هاشون رو چطور سر می‌کنند؟! بعد گوشی رو خاموش کنم و وقتی چشم‌هام به تاریکی عادت کرد، به سقف زل بزنم زنم و اشکم سرازیر شه. کل روز سعی می‌کنم از غم فرار کنم. اما فایده‌ای نداره. توی همه‌ی لحظات همراهم بوده. مسکوت و بی‌صدا همراهم بوده. یه غم ته‌نشین شده که باهاش زندگی می‌کنم و خب کاری هم مگه ازم برمیاد برای رفع شدنش؟ من زورم به هیچی نمی‌رسه. مجبورم با همه‌ی مصیبت‌هایی که محاصره‌ام کردند زندگی رو تاب بیارم و ادامه بدم.

این محتوا چندان ارزش خوندن نداره. امروز خیلی ناراحتم. انگار زور غم از من بیشتره، قد و قواره‌اش از من بزرگ‌تره. احساس بیهودگی می‌کنم؛ حس می‌کنم کافی نیستم، توی هیچ کاری خوب نیستم، هیچ چیز رو درست و کامل انجام نمی‌دم. هیچ‌کس ازم راضی نیست؛ از پس هیچ‌چیز برنمیام. امروز چندبار وسط کار گریه‌ام گرفت. درحالیکه چشم‌هام از اشک پر و خالی می‌شدند، همزمان حواسم بود که کسی نفهمه و متوجه حال مشوشم نشه. خوبه که توی تنها بودن ماهر شدم. چون این روزها ظرف تحمل همه‌ی آدم‌ها پره و دیگه کسی گوش شنیدن حرف‌های یه آدم خسته و بی‌رمق رو نداره.

نمی‌دانم در روزهای آینده چه خواهد شد و سردمداران قدرت برای ما، که چون مهره‌های شطرنجیم و هیچ اختیاری نداریم، چه نقشه‌ای در سر دارند. راستش دیگر اهمیتی هم ندارد. در نسخه‌های بعدی زندگی هم دیگر جوان نخواهم شد. امید در ته دلم ته‌نشین شده. دیگر باور ندارم فردایی خواهد آمد که در آن خوشحال، شاد و امیدوار باشم. می‌دانم این غم تا وقتی هستم در وجودم تنیده خواهد ماند. می‌دانم تجربه‌هایی که تا الان از سر گذرانده‌ام تا همیشه قلبم را خواهند فشرد و پایان یافتن هیچ ماجرایی از اندوه آن روزها و از باطل سپری شدن سال‌های جوانی‌ام نخواهند کاست.

راستش خسته‌ام. بریده‌ام. طاقتم طاق شده. اما زندگی، در سکوت و سکون و بیم و امید، همچنان جریان دارد. داریم به روزهایی نزدیک می‌شویم که آفتاب تند و زننده، جول و پلاسش را بر سر و روی شهر می‌گسترد و با تمام قوا، پرتوهای سوزانش را بر فرق سرمان می‌کوبد؛ و هیچ جنبنده‌ای را در امان نمی‌گذارد. اینترنت همچنان قطع است، این‌بار طولانی، کشدار و تمام‌نشدنی. قیمت کانفیگ‌ها سر به فلک می‌کشد و برای هر گیگ باید خدا تومان پرداخت. و در روزگار بی‌پولی و بی‌کاری، خرج کردن برای چیزی که حق مسلم هر شهروند آزاد است، کفرم را درمی‌آورد و حالم را بیش از پیش از همه‌چیز بهم می‌زند. چرا که ما شهروند آزاد نیستیم. سال‌هاست که ج.ا ما را به حقارت کشانده، عزت نفس‌مان را لگدمال کرده و طوق بندگی و بردگی بر گردن‌مان بسته است. دیگر حوصله‌ی شنیدن ابراز عقیده‌ی متفاوت آدم‌ها را ندارم؛ کاش مردم هم از این بحث‌های عبث و بی‌ثمر دست بردارند. واقعیت زندگی ما، با هیچ جدل و تیم‌کشی‌ای تغییر نمی‌کند.

اخیرا.
+6
اخیرا.

چهارشنبه این دسته گل رو هدیه گرفتم؛ یکی از غیرمنتظره‌ترین گل‌هایی که تا به حال کسی بهم داده بود. راستش اون لحظه حس آدمی رو دا
چهارشنبه این دسته گل رو هدیه گرفتم؛ یکی از غیرمنتظره‌ترین گل‌هایی که تا به حال کسی بهم داده بود. راستش اون لحظه حس آدمی رو داشتم که بعد از مدت‌ها از حاشیه به متن زندگی برگردونده شده. انگار ماه‌ها بود توی پاورقی‌های ریز و طولانی پایین صفحه‌ی گیر افتاده‌ بودم، همون قسمت‌هایی که هیچ‌کس حوصله‌ی خوندنشون رو نداره. این گل، تا آخر اون روز کاری و حتی تا همین حالا که توی گلدون روی میز اتاقمه، باعث لبخند روی لب‌هامه.

مردگان عمارت بیست و پنجم این کتاب از اون دسته رمان‌هایی بود که می‌خواست یه داستان رازآلود و ترسناک و موهوم باشه، اما بیشتر تقلیدی از الگوهای خارجی دسته چندم بود. کلیشه و تکراری و بدون ذره‌ای ابتکار عمل و خلاقیت. رمان خیلی تلاش کرده بود با فضاسازی و تعلیق تدریجی احساس ترس رو به مخاطب منتقل کنه، تا یه قسمت‌هایی مثلا شوکه‌کننده باشه، اما تلاش بسیار مذبوحانه‌‌ای بود. صحنه‌ها نه ترسناک‌ بودند و نه تأثیرگذار، فقط چندجا صحنه‌های چندش و حال‌بهم‌زن داشت که به جای ایجاد وحشت یا اضطراب، فقط حس دلزدگی به خواننده منتقل می‌کرد. از نظر روایت هم داستان پر از «چرا»هایی بود که تا آخر قصه هیچ پاسخی براشون وجود نداشت. حتی اسم کتاب هم هیچ منطقی پشتش نبود‌ و حتی یک‌بار هم نه درموردش توضیحی داده شد و نه اصلا به زبون هیچ‌کدوم از شخصیت‌ها آورده شد؛ حداقل انتظار داشتم پشت اسم کتاب یه نقش محوری و معناداری وجود داشته باشه. مشکل اصلی رمان از دید من این بود که نویسنده به جای خلق یه داستان منسجم، بیشتر به کنار هم چیدن عناصر آشنای ژانر وحشت بسنده کرده بود: خونه‌ی مرموز، مرگ‌های عجیب و چندتا صحنه‌ی مثلا ترسناک. اما بدون منطق و خلاقیت، به جای اینکه یه داستان ترسناک و جذاب ساخته بشه، فقط کلیشه‌های قدیمی و دسته چندم بودند. در نهایت «مردگان عمارت بیست و پنجم» تلاشی برای ورود به ژانر وحشت بود که بسیار ضعیف و ناموفق بود. #کتاب_با_گوشه

کوری این کتاب از اون دسته رمان‌هایی بود که بعد از تموم شدنش ذهنم حسابی درگیر شد. چیزی که این کتاب رو توی ذهن مخاطب خاص می‌کنه فقط اپیدمی نابینایی نیست؛ در واقع ساراماگو داره درباره‌ی ماهیت انسان وقتی نظم اجتماعی فرو می‌ریزه، حرف می‌زنه. وقتی همه کور می‌شن، قانون، اخلاق و هویت اجتماعی از بین میره و انسانیت با انحطاط روبر میشه. قسمت درگیری‌های کورهای قلدر آسایشگاه با بقیه کورها یکی از سنگین‌ترین و ناراحت‌کننده‌ترین قسمت‌های کتاب بود. نویسنده اون صحنه‌ها رو خیلی بی‌پرده نوشته تا نشون بده وقتی نظم اجتماعی و نظارت از بین میره، چه‌طور بعضی آدم‌ها خیلی سریع به سمت سوءاستفاده از قدرت میرن. یکی از جالب‌ترین انتخاب‌های نویسنده هم اینه که هیچ‌ آدمی توی این رمان اسم نداره. دکتر، زن دکتر، دختر عینکی، پیرمرد با چشم‌بند سیاه و... . انگار هویت فردی هم مثل بینایی از بین رفته. پایان داستان هم برام خیلی غیرمنتظره بود. نویسنده شروع و پایان این اپیدمی رو توی ابهام باقی می‌ذاره. انگار می‌خواد بگه مسئله اصلا بیماری نبوده. جمله‌ی معروف آخر کتاب هم همین رو میگه: «فکر نمی‌کنم ما کور شدیم؛ ما کور هستیم. کورهای که می‌بینند، اما نمی‌بینند.» انگار انسان‌ها همبشه نوعی کوری اخلاقی یا اجتماعی داشتند؛ فقط اپیدمی آشکارش کرد. یه چیز خیلی عجیب هم سبک نوشتن کتابه که من اول فکر کردم ترجمه کتاب من اینطوه و بعد متوجه شدم نگارش نویسنده اینجوری بوده: دیالوگ‌ها بدون علامت نقل قول و با جمله‌های خیلی بلند نوشته شده. اولش گیج‌کننده‌ست ولی بعد از چند صفحه مخاطب کاملا وارد جریان ذهنی داستان می‌شه و همراه می‌شه. #کتاب_با_گوشه

مرگ من برخلاف خیلی‌ها که از کتاب‌های مرموز با پایان باز لذت نمی‌برند، من عمیقا از خوندن این کتاب کیف کردم. «مرگ من» نوشته‌ی لیزا تاتل رمانیه که بیشتر از اون‌که به دنبال پاسخ‌های قطعی باشه، خواننده رو وارد یه بازی ذهنی و روان‌شناختی می‌کنه؛ بازی‌ای که مدام مرز بین واقعیت و برداشت ذهنی رو زیر سؤال می‌بره. داستان درباره‌ی راوی زنیه که به زندگی و مرگ زن دیگه‌ای به نام هلن رالستون علاقه‌مند می‌شه و تصمیم به نوشتن زندگی‌نامه‌ی هلن می‌گیره. هرچه بیشتر درباره‌ی هلن می‌خونه و تحقیق می‌کنه، شباهت‌های عجیبی بین زندگی خودش و هلن می‌بینه. این شباهت‌ها کم‌کم براش به چیزی فراتر از یه اتفاق ساده تبدیل می‌شه؛ تا جایی که احساس می‌کنه هلن داره تجربه‌ها، خاطرات و حتی بخشی از هویتش رو تکرار یا به نوعی تصاحب می‌کنه. یکی از لحظه‌های جالب کتاب جاییه که هلن از خاطرات کودکی‌‌ش صحبت می‌کنه و راوی احساس می‌کنه این‌ خاطرات همون تجربه‌های زیسته‌ی خودش هستند. در اون لحظه این فکر توی ذهن راوی شکل می‌گیره که انگار هلن داره زندگی اون رو می‌دزده. همین جاست که خواننده شروع می‌کنه به پرسیدن یه سوال مهم: آیا واقعا یه اتفاق عجیب در حال رخ دادنه، یا این فقط برداشت ذهنی و مضطرب راویه؟ عنوان کتاب هم دقیقا فقط به مرگ هلن اشاره نداره؛ بلکه شاید نمادی از ترس راوی جهت از دست دادن هویت خودش باشه. وقتی احساس می‌کنه یکی دیگه داره زندگی و تجربه‌هاش رو بازتاب می‌ده، جوری که انگار بخشی از خودش در حال محو شدنه. پایان داستان هم مثل فضای کلی کتاب قطعی و روشن نیست. همین ابهام باعث می‌شه خواننده بعد از تموم شدن کتاب همچنان به این فکر کنه: آیا بین این دوتا زن واقعا نوعی پیوند عجیب وجود داشت، یا همه‌چیز بیشتر توی ذهن راوی شکل گرفته بود؟ به نظر من جذابیت اصلی «مرگ من» دقیقا توی همین ابهام و فضای روان‌شناختی داستان بود؛ کتابی که بیشتر از اون‌که جواب بده، سؤال ایجاد می‌کنه و خواننده را وادار می‌کنه درباره‌ی هویت، حافظه و این‌که تا چه حد می‌شه به روایت ذهن اعتماد کرد، فکر کنه. #کتاب_با_گوشه

خاطرات یک ضدقهرمان این کتاب داستان زندگی مردیه که برخلاف تصورهای معمول، از قهرمان شدن و تبدیل شدن به یک نماد بیزاره. اون توی کودکی خیال می‌کرد روزی باید مدافع حقوق مظلوم‌ها و مبارز راه آزادی باشه؛ رویایی پرشور که خیلی از ما هم تحت تأثیر ایدئولوژی‌ها و حرف‌های اطرافیان‌مون تجربه‌اش می‌کنیم. اما هرچی بزرگ‌تر شد و با سختی‌های واقعی زندگی روبه‌رو شد، مخصوصا با تصویر زشت و تلخ جنگ و پیامدهاش، فهمید چیزی که اسمش رو گذاشته بود «آرمان»، بیشتر شبیه خیال‌بافی‌های ساده‌دلانه‌ی یه ذهن کم‌تجربه بوده. با گذشت زمان چشمش به این حقیقت باز شد که دنیا خاکستری‌تر و پیچیده‌تر از اونیه که بچه‌ها تصور می‌کنند. برای همین، وقتی سنش بالا رفت، به‌جای اینکه بخواد توی این دنیای ناعادلانه تبدیل به نماد بشه، تنها خواسته‌اش این بود که زنده بمونه و زندگی کنه؛ همون زندگی معمولی، ساده، با تمام روزمرگی‌هاش. از این‌که دیگران بخوان ازش قهرمان بسازن یا به‌عنوان یک الگو نگاهش کنند بیزار بود؛ چون خوب می‌فهمید نماد شدن یعنی از دست دادن فردیت. اون حق خودش می‌دونست که زندگی کنه، نه اینکه قربانی رویاها و شعارهای بقیه بشه. نمی‌خواست اسلحه دست بگیره و توی جنگی کشته بشه که نه شروع‌کننده‌اش بود و نه نقشی توی تصمیم‌گیریش داشت. کم‌کم به این آگاهی رسیده بود که انسان فقط یک‌بار زندگی می‌کنه و همین یک‌بار باارزش‌ترین چیزیه که داره. برای همین میل به زنده‌ موندن در اون نه از ترس می‌اومد، نه از ضعف؛ از فهم عمیق ارزش حیات می‌اومد. راوی دوست نداشت جون جوونش رو فدای آرمان‌هایی کنه که نه متعلق به خودش بود و نه اصلا بهش ربطی داشت. و این انتخاب، فرار از مسئولیت نبود؛ صداقت با خودش و شجاعت روبه‌رو شدن با واقعیت بود. از نظر من راوی داستان نه قهرمان بود و نه ضدقهرمان؛ یک انسان معمولی بود که توی این جهان سخت و زمخت فقط می‌خواست زندگی کنه. ارزش اصلی کتاب همین‌جاست: این‌که نشون می‌ده زندگی عادی، بی‌سروصدا و بدون نمایش و قهرمان‌بازی، خودش می‌تونه پیروزی باشه. اون با انتخاب زندگی به‌جای قهرمان‌شدن، می‌خواد بگه کسی که از جنگ و مرگ فراریه، لزوما ترسو نیست؛ فقط یه انسانیه که فهمیده زندگی چقدر ارزش داره و حاضر نیست به هیچ قیمتی از دستش بده. #کتاب_با_گوشه

شرم آلما زنیه که با شوهر و دوتا فرزندش توی خونه‌ای روستایی توی منطقه ورمانت زندگی می‌کنه. اون زندگی‌ای داره که خیلی‌ها ممکنه آرزوش رو داشته باشند، اما درون آلما، طوفانی از «ناکافی بودن» برپاست. اون به طور وسواس‌گونه‌ای زندگی یه بلاگر و اینفلوئنسر نیویورکی به نام «سلست» رو دنبال می‌کنه. سلست توی اینستاگرام، تصویری بی‌نقص، زیبا، شیک و هدفمند از یه مادر نمونه و زن هدفمند و زندگی هنری ارائه می‌ده. آلما توی این چرخه‌ی باطل گرفتار می‌شه: مقایسه‌ی باطن پر از تردید و خستگی زندگی خودش با ظاهر فیلترشده‌ی زندگی سلست. این مقایسه تا جایی پیش می‌ره که اون رو به مرز فروپاشی ذهنی و تصمیمی غیرمنتظره می‌کشونه. رمان «شرم» بیشتر از اون‌که بر پایه‌ی حوادث باشد، بر پایه‌ی واکاوی ذهنه. مکنا گودمن به خوبی تونسته صدایی رو که توی ذهن خیلی از ما (به خصوص در عصر شبکه‌های اجتماعی) می‌پیچه، بازسازی می‌کنه. کتاب به دقت نشان می‌ده که چطور ما داشته‌هامون رو در برابر تصویر داشته‌های دیگران بی‌ارزش می‌بینیم. نویسنده چالش‌های مادری، خستگی‌های پنهان و انتظارات سنگینی رو که جامعه و خود زن‌ها از مادر کامل بودن دارند، به چالش می‌کشه. حالا این رمان به چه آدم‌هایی پیشنهاد داده می‌شه؟ اون‌هایی که مدام خودشون رو با دیگران مقایسه می‌کنند و احساس می‌کنند از موفقیت جا‌موندند. اون‌هایی که می‌خوان بدونند شبکه‌های اجتماعی چطور ممکنه روی روان و رضایت ما از زندگی‌مون تاثیر بذاره. توی این رمان ابدا با یه داستان پرحادثه و پرکشش روبرو نیستیم. راوی داستان گاهی با افکار تکراری و وسواسی‌ش ممکنه حوصله‌تون رو سر ببره یا حتی روی اعصابتون بره و از دستش عصبی بشید. اما این دقیقا همون «شرم» و فرسودگی ذهنیه که نویسنده قصد داشته به ما منتقل کنه. اگه می‌خواید آینه‌ای در برابر بخش‌های تاریک و ناامن ذهنتون قرار بدید، این کتاب گزینه‌ی مناسبیه. از دستش ندید. #کتاب_با_گوشه

خاطرات یک آدمکش راوی داستان، یه مرد سالخورده‌ست که سال‌ها پیش قاتل زنجیره‌ای بوده، اما حالا زندگی آرومی داره و با دخترش زندگی می‌کنه. مشکل از جایی شروع می‌شه که پیرمرد داستان متوجه می‌شه به آلزایمر مبتلا شده و حافظه‌اش به سرعت رو به زواله. برای همین تصمیم می‌گیره هر اتفاقی رو توی یه دفترچه بنویسه تا چیزی رو فراموش نکنه. وقتی یه روز با یه مرد غریبه که تابه‌حال اون رو ندیده روبه‌رو می‌شه، احساس می‌کنه با کسی شبیه گذشته‌ی خودش مواجه شده؛ کسی که شاید همون قاتلی باشه که پلیس دنبالشه. از اون لحظه به بعد دفترچه‌ی یادداشتش تبدیل می‌شه به تلاشی برای کنار هم گذاشتن حقیقت، پیش از اون‌که حافظه‌‌ش به‌طور کامل از بین بره. هرچی که داستان جلوتر می‌ره، شک و تردید بیشتر می‌شه. آیا اون مرد واقعا قاتله، یا این فقط توهم مردیه که ذهنش در حال فروپاشی و زواله؟ آیا خود اون هنوز همون آدمیه که فکر می‌کنه؟ قدرت این رمان در اینه که همه چیز از ذهن راوی‌ای روایت می‌شه که قابل اعتماد نیست. حافظه‌ش مدام تغییر می‌کنه، جاهایی از گذشته پاک می‌شه و جاهایی دیگه به شکل تازه‌ای بازسازی می‌شه. همین باعث می‌شه خواننده هم مثل خود راوی مدام بین واقعیت و خیال سرگردون بمونه. این کتاب در ظاهر یه داستان جناییه، اما توی عمقش درمورد حافظه، هویت و این سؤال ترسناک که اگه خاطراتمون رو از دست بدیم، آیا همچنان همون آدم‌های قبلی خواهیم موند؟! حرف می‌زنه. پایان کتاب هم درست مثل ذهن راوی، آروم‌آروم پرده‌ها رو کنار می‌زنه و نشون می‌ده که شاید حقیقت خیلی متفاوت‌تر از چیزی باشه که در ابتدا تصور می‌کردیم. یه پایان تکون‌دهنده‌ که این رمان کوتاه رو فراموش‌نشدنی می‌کنه. #کتاب_با_گوشه