من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
378
شما طردم کرده بودید، شما آدمها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برههای که پرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیدهخاطرم کردید. حالا من مسلما حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.
378
میگویند خورشید همهچیز را جان دوباره میدهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همهچیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.
378
+2
زنها...
تا حالا به زن ها فکر کردی؟
کی خلقشون کرده؟
خدا باید یه نابغه باشه.
__🎞Scent of a woman
378
بالاترین، متنوعترین و مستمرترین لذتها، لذتهای ذهنیاند. اگرچه آدمی در جوانی به این امر واقف نیست.
__شوپنهاور
378
انسانهای برجسته و شریف به زودی به این واقعیت پی میبرند که در دست سرنوشت تربیت میشوند از این رو با سپاس تسلیم آن میگردند. آنها میفهمند که در جهان میتوان به بصیرت دست یافت، نه به سعادت. و بنابراین عادت میکنند و رضایت دارند که بصیرت را با امید مبادله کنند و مانند پترارک میگویند:«هیچ لذتی جز آموختن اعتبار ندارد.» حتی ممکن است به جایی برسند که گویی فقط در ظاهر و از روی بازی به دنبال آرزوها و اهدافشان میروند، اما عمیقا به طور جدی انتظاری جز بصیرت ندارند که این به آنان جلوهای فارغ بال و نبوغ آمیز و والا میدهد. کیمیاگران در حالی که در پی یافتن زر بودند، باروت، چینی، دارو و حتی قوانین طبیعت را یافتند. به این معنا ما همه کیمیا گریم.
__شوپنهاور
378
Repost from من!
تو از قدرت اراده میگویی
از این که " چنین شد "..
تا "خواستم که چنین شد"..
میپذیرم، باشد.
حال مسئله این است، نمیدانم باید از آن کوتولههای افسانهای که هرزمان که نباید خود را چون دلقکی احمق کفِ کفِ ذهنم، پیچ و تاب میدهند خرسند و راضی باشم یا گلهمند؟! درست همان لحظه که گمان میکردهام نیست و نابود شدهاند و وجودشان انقدر عمیق و محو شده که گویی نبوده اند، از سطح هم سطحیترند.
تو نمک بر زخم میپاشی و بر روان چنگ میزنی.
و من؟
من چیزی نمیدانم.
__من
378
من، دلتنگ از روز غمناک و چشمانداز فردای اندوهبار، قاشقی از چای را که تکهای کلوچه در آن خیسانده بودم بیاراده به دهان بردم. اما در همان آنی که جرعهی آمیخته با خردههای شیرینی به ذهنم رسید یکّه خوردم، حواسم پی حالت شگرفی رفت که در درونم انگیخته شده بود. خوشی دلانگیزی، خود در خود، بی هیچ شناختی از دلیلش، مرا فراگرفت. یکباره با انباشتنم از گوهرهای گرانبها، کشمکشهای زندگی را برایم بی اهمیت، فاجعههایش را بی زیان و گذراییاش را واهی کرد، به همانگونه که دلدادگی میکند: یا شاید این گوهره در من نبود، خود من بودم. دیگر خودم را معمولی، بود و نبود یکی، میرا، حس نمیکردم. این شادمانیِ نیرومند از چه میتوانست باشد؟ حس میکردم با مزهی چای و کلوچه ارتباط داشت، اما بینهایت از آن فراتر میرفت، نمیتوانست از همان جنس باشد. از کجا می آمد؟ چه مفهومی داشت؟ آنرا کجا باید جُست؟ جرعهی دومی مینوشم و چیزی بیشتر از اولی در آن نمییابم، و سومی اندکی از دومی کماثرتر است. باید دیگر دست بکشم، پنداری کرامت نوشاک کاهش مییابد. روشن است که حقیقتی که میجویم در آن نیست، در من است. نوشاک آنرا در من بیدار کرده است، اما نمیشناسدش، و همهی آنچه میتواند این است که آن گواهی را که تفسیرش نمیتوانم کرد و دست کم دلم میخواهد بتوانم آنرا، اندکی بعد، دوباره به کمال از او باز بخواهم و در اختیار داشته باشم، تا بتوانم مفهوم قطعیاش را دریابم، پیاپی و با شدتی کمتر و کمتر تکرار کند. فنجان را میگذارم و به ذهنم رو میکنم. اوست که باید حقیقت را بیابد. اما چگونه؟ چه تردید دشواری، هربار که ذهن حس میکند، از خودش عقب میافتد؛ هنگامی که او، جوینده، خود سرتاسر همین زمین ناشناختهای است که باید در آن بجوید و کوله بارش در آنجا هیچ به کارش نمیآید. جست و جو؟ نه فقط: آفریدن. ذهن در برابر چیزی است که هنوز نیست و تنها او میتواند به وجودش آورد، و سپس آنرا درون روشنایی خود جا دهد. و دوباره از خودم میپرسم چه میتوانست باشد آن حالت ناشناس، که هیچ شاهد منطقی از خود به دست نمیداد، اما شادمانی ژرف، و حقیقتش، که در برابر آن حقیقتهای دیگر محو میشدند، بدیهی بود. میخواهم به بازیافتنش کوششی بکنم. در فکرم به لحظهای که نخستین قاشق چای را خوردم پس میروم. همان حالت را، بی روشنای تازهای، باز مییابم. از ذهنم میخواهم کوشش دیگری بکند، یک بار دیگر حسی را که میگریزد بازگرداند.
__پروست
