en
Feedback
من!

من!

Open in Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
Ehsan Khajeh Amiri - Bigharar.mp38.80 MB

در آغاز نور بود. چراغ‌ها خاموش می‌شد. من مقابل پرده می‌ایستادم، تک و تنها. به جمعیت نگاه می‌کردم. چندنفری بیشتر نبودند. علامت شروع را می‌دادم! آن‌وقت‌ها توی همهٔ فیلم‌ها، حتی آنها که در فضاهای بسته می‌گذشت، انگار باران می‌بارید. مال این بود که انگشت‌های آپاراتچی حلقه‌های فیلم را خراب می‌کرد. بابابزرگ دستم را گرفته بود. یقه‌ام را مرتب کرد و گفت: لرزش صحنه‌ها روی پرده از لرزش آپارات نبود. از نفس‌‌کشیدن تماشاچی‌ها هم نبود. از تپش قلب کسی بود که حواسش به همه‌چیز بود، قلبِ پرده‌خوان، قلبِ من. __پرده‌خوان✨🎞/گرت هوفمان

می‌دونین به چه شخصی می‌گفتن پرده‌خوان؟! سال‌های ابتدایی تاریخ سینما، سینمای صامت بوده، و بعد سینمای ناطق اختراع می‌شه. توی سینمای صامت پرده‌خوان شخصی بوده که جایگاهش مقابل پرده‌‌ی سینما و کارش این بوده که فیلم رو شرح بده و شور و اشتیاق تماشاگر‌ها رو بیشتر کنه. و دیگه اثری ازش نیست🫠

اگر شما ما را زخمی کردید، آیا ما نباید خونریزی کنیم؟ اگر شما مارا قلقلک دادید، آیا ما نباید بخندیم؟ اگر شما ما را مسموم کردید، آیا ما نباید بمیریم؟ و اگر شما به ما ظلم کردید، آیا ما نباید انتقام بگیریم؟ (شکسپیر) __🎞The Pianist

photo content
+1

__ماه پنهان است🌛❤️‍🩹/ جان استاین‌بِک «ماه پنهان است» در سال ۱۹۴۲، در اوج جنگ جهانی دوم انتشار یافت و بلافاصله بدل به یکی از نمادهای ادبیات مقاومت شد و میلیون‌ها خواننده پیدا کرد. بر اساس این کتاب، فیلمی هم ساخته‌اند. __پایانِ کتاب

یادت می‌آید در مدرسه، آپولوژیِ افلاطون را می‌خواندیم؟ یادت هست سقراط چه می‌گفت؟ «و کسی خواهد گفت: ای سقراط، آیا شرمسار نیستی از سلوکی که در زندگی‌ات پیشه کردی و محتملاً تو را به مرگی نابه‌هنگام رهنمون خواهد شد؟ به چنین کسی منصفانه پاسخ می‌دهم: تو به خطا رفته‌ای. مردی که به کاری می‌آید نباید بخت زیستن یا مردن را به چیزی بشمرد. تنها باید در این بیندیشد که به راه راست می‌رود یا ناراست.

‌مردم دوست ندارند شکست بخورند و شکست هم نخواهند خورد. مردم آزاد جنگ را شروع نمی‌کنند، اما شروع که شد، هرگز اسلحه‌شان را زمین نمی‌گذارند، حتی وقتی شکست بخورند. این کار از گله‌های انسانی که همه‌شان پیرو یک پیشوا هستند برنمی‌آید. به همین سبب است که گله‌های انسانی در عملیات‌ها پیروز می‌شوند و مردمان آزاد در نبردها. خواهید دید که جز این نیست، آقا.

و آن مردان پیوسته به‌یاد خانه بودند. افراد گردان کم‌کم از سرزمینی که اشغال کرده بودند بیزار شدند و با مردم درشتی کردند. مردم نیز با آنان درشتی کردند. رفته‌رفته اندک‌هراسی در دل فاتحان رخنه کرد، ترس از این‌که جنگ هرگز تمام نشود و آنان هیچ‌گاه به خانه برنگردند و دیگر روی آسایش را نبینند، ترس از این‌که روزی از پا دربیایند و همچون خرگوشی در کوهستان شکار شوند، زیرا نفرت مردمی که سرزمینشان اشغال شده بود هیچ‌گاه فرونمی‌نشست.

می‌دانست که جنگ یعنی خیانت، نفرت، خرابکاری‌های فرماندهان نالایق، شکنجه، کشتار، بیماری و خستگی، و جز این نیست تا سرانجام به پایان برسد. تازه بعد هم هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند مگر نفرت‌ها و خستگی‌های تازه که جایگزین همتایان کهنه‌شان می‌شوند.

ملّت وقت‌شناس و ماشینی. چنان به‌سوی سرنوشتشان می‌شتابند که انگار سرنوشت به انتظارشان نمی‌ماند. دست‌هایشان را پشت دنیای غلتان گذاشته‌اند و هلش می‌دهند.

Repost from توییتی
یکی از بانمک‌ترین چیزهایی که خوندم این بود که یارو نوشته بود خواهرم دانشجوی دامپزشکیه، یه دختر بچه همسترش رو میاره دکتر میگه که سه روزه گوشه قفس خوابیده، تکون نمیخوره، آب و غذا هم نمیخوره. دکتر می‌پرسه قبلش اتفاق خاصی افتاده بود؟دختره میگه همسترم از قفس اومده بود بیرون و گمش کرده بودیم و بعد از یه روز زیر یخچال پیداش کردیم. دکتر از قفس درش میاره و میذارتش رو میز و همستر حرکت میکنه و آب میخوره و مشکلی نداشته. فقط وقتی میذاشتنش تو قفس دوباره بیحرکت میشده. آخرش لپش رو نگاه میکنن میبینن یه‌دونه اهنربای رو یخچال تو لپشه که به خاطر اون می‌چسبیده به میله‌های قفس😂😍 @TweetyChannel | Bahar

آدما وقتی که خود واقعیشونن، خیلی زیباترن، خیلی واقعی‌ترن، دوست داشتنی‌ترن، روابط بینشون زنده‌تره. فکر نکنم درست باشه ادمارو به میل و سلیقه مون تغییر بدیم. __🎞️ Breakfast at Tiffany’s

photo content
+1

نازنین🕊🥀/ داستایفسکی

مدام تلاش می‌کنم افکارم را جم‌وجور کنم، اما نمی‌توانم. امان از جزئیات، ای امان...

‌اگر می‌دانستی در آن سوی سکوت چه اقتداری نهفته است برای همیشه زبان را رها می‌کردی. من استاد سخن گفتن در سکوتم در تمام زندگی‌ام با سکوت سخن گفتم و سرتاسر تراژدی‌های زندگی‌ام را ساکت زیسته‌ام.

حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!

الآن دیگر قوانین‌تان به چه دردم می‌خورد؟ آداب و رسومتان، اخلاقیات‌تان، زندگی و ایمان و حکومت‌تان، به چه کارم می‌آید؟ بگذار قاضی‌تان بیاید و قضاوتم کند؛ بگذار مرا به دادگاه عمومی بکشانند. آن وقت می‌گویم که من هیچ چیز را قبول ندارم. قاضی فریاد می‌زند: «ساکت باشید، جناب افسر سابق!» من هم سرش داد می‌زنم: «مگر تو کی هستی که مجبور باشم اطاعت کنم؟» چرا باید یک اجبار نحس و سیاه، آنچه را که برایم از همه‌چیز عزیزتر بود، نابود کند؟ اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم؛ آخ، چه فرقی دارد برایم؟

آخ، زن عاشق، معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مَرد هم تا به حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.