en
Feedback
من!

من!

Open in Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
-124 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
اینو می‌گم

«آن [مادام] بواریِ هرزه [همچنان] زندگی خواهد کرد و من [هم] مثلِ یک سگ خواهم مرد.»

خیلی میاد تو ذهنم و میره

یه متن از نویسنده‌ی کتاب مادام بوواری هست

امشب حرفم می‌آید

Repost from N/a
Sattar_Tekieh Gah.mp35.63 MB

اینو پین کنم دیگه؟!

ممنونم از فلک، با این همه جنس و نوع و گونه و کَلَک. در ظَرفِ شصت، چطور این همه، جا شده است؟ همواره و هنوز، از شنیدنِ نام حمیّت و حقیقت و شرافت، در آستانِ شصت، شَستِ دست، مقابلِ نگاهم سیخ می‌شود و پُشتم خیس می‌شود. چراغِ تن روشن، اما ربط و رباط‌ها، تباه و تار، چشم داشتم، اما مثلِ کورها، مثلِ پدرم، زندگی کردم. تصورم از ارض، در طول و عرض، فقط خوبی بود. ممنونم از پیرمرد خزّازی که بادکنـک‌هایی از او خریدم و پیش‌اش گذاشتم و به خریدهای دیگر رفتم. وقتی برگشتم، به جای بادکنک، با دَگَنک رَدَم کرد. از همه‌ی آن‌ها ممنون که فقط زبان‌اند و فقط حرف‌اند، و با هر فن و هر ترفند، همه‌ی عمر، سرم را گرم کرده‌اند. از همه‌ی کال‌های ادبی ممنون و از همه‌ی کالاهای ادبی، ممنون. ممنونم از نویسندگانی که تمام عمر، برای ما خانه‌هایی ساختند که «زیرِ فشارِ تاریکی له می‌شدند» و «سرما با سماجت به در و دیوارشان چسبیده بود.» همه‌ی آن‌ها آشنا و محبوب مثل عمّه‌اند ـــ چون متعلّق به عصرِ کسره و فتحه و ضمّه‌اند. پوزش از شیراز. حافظ، زیاد و ابراهیم گلستان، هنوز، کم از شیخ و خواجه. گلستانِ شیخ و دیوانِ خواجه، نمادست و ابراهیم هنوز کم از یادست. ممنونم که در هر جای جهان، غریبم ـــ در شهرم، غریب؛ با ضریب... نه امروز را می‌فهمم، نه جرأتِ رجعت به گذشته را دارم. گاه ستاره‌یی در آسمانِ اُلفت یا نکاح، نگاه به من می‌کرد ـــ ماهی، سالی، وصالی... و بعد می‌رفت تا زندگیِ دیگری را روشن کند. از مریم، از رُزی، از زری، و از سوسن ممنون و از همه‌ی ستاره‌‌های کورسوزن، ممنون. __کاظم رضا

راینر، نامه‌ات در روز جشنم رسید. برای جشنم، بهترین هدیه است: نامه‌ات. غیرمنتظره، مثل هر بار، هیچ‌وقت نه به تو عادت خواهم کرد (و نه به خودم)، و نه به حیرت، و نه به خیال تو. تو آنی که امشب خوابش را می‌بینم، که مرا در خواب می‌بیند. (خواب دیدن، یا در خواب دیده شدنِ) منی ناشناس در خواب دیگری. هیچ‌وقت چشم‌به‌راهت نیستم. همیشه بیدارت می‌کنم. ملاقات ما وقتی است که کسی ما را، با هم، در خواب ببیند. می‌خواهم با تو بخوابم ـــ به خواب روم و با تو بخوابم. فقط خوابیدن ـــ نه بیش‌تر. شاید سرم را در شانه‌ی چپت قایم کنم، و بازویم را روی شانه‌ی راستت بگذارم، و نه بیش‌تر‌. شاید تا اعماق خواب، دانستن این‌که تویی، این‌که قلبت چگونه می‌تپد. و بوسیدن قلبت. «دوستت دارم و می‌خواهم با تو بخوابم»، چنین برداشتی در دوستی جایز نیست. تو همیشه در سفری، ساکن هیچ‌جا نیستی، و روس‌هایی را می‌بینی که من نیستم. گوش کن، یک بار برای همیشه: در راینرستان، من یک‌تنه نمودار روسیه هستم. لازم نیست جواب دهی ـــ فقط با بوسه. __ از میان نامه‌ها (مارینا تسوِتایوا به راینر ریلکه)

من و تو یکی شوریم از هر شعله‌ئی برتر، که هیچ‌گاه شکست را بر ما چیره‌گی نیست چرا که از عشق روئینه‌تنیم. و پرستوئی که در سرپناهِ ما آشیان کرده است با آمدشُدنی شتابناک خانه را از خدائی گمشده لبریز می‌کند. __شاملو

photo content

به این جهنم پُردامنه نظاره می‌کند و بی‌خیال می‌سوزد. و ذره‌‌ ذرهٔ اندامش به دود و خاکستر نزول می‌کند. چه دودی از همه سو می‌رود! زوال آدمی از زادگاه من به مرزهای جهان می‌وزد. __محمد مختاری

Repost from من!
🤍

photo content

خودم‌ را تصور می‌کنم که از هرجا می‌گذرم، لحظه‌ای در آن می‌زیم. در خانه‌ای، کلبه‌ای، آلونک تک‌افتاده‌ای سپید از آهک و سکوت ـــــ‌اولش شادم، بعدش ملول می‌شوم، و سپس بیزار. __فرناندو پسوا

Repost from من!
بهزاد: من زن قهوه چی تا حالا ندیده بودم! زن: دور از جانت، زیر بُته به عمل آمدی؟! بهزاد: بله؟! زن: میگم دور از جانت، زیر بُته به عمل آمدی؟! پس کی چایی جلوی دست پدرت میذاره؟! بهزاد: معلومه، مادرم. زن : پس چرا میگی زن قهوه چی ندیده بودم؟ زن‌ها همشون قهوه‌چی‌ان دیگه.  سه شغله‌ان. روزها کارگرن، غروب‌ها قوه چی‌ان، شب‌ها همه با هم همکارن. دور از جان مادر شما! __عبّاس کیارستمی

از شما.

Parizade Ghazal.mp32.43 MB