en
Feedback
من!

من!

Open in Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
-124 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
خودم‌ را تصور می‌کنم که از هرجا می‌گذرم، لحظه‌ای در آن می‌زیم. در خانه‌ای، کلبه‌ای، آلونک تک‌افتاده‌ای سپید از آهک و سکوت ـــــ‌اولش شادم، بعدش ملول می‌شوم، و سپس بیزار. __فرناندو پسوا

Repost from من!
بهزاد: من زن قهوه چی تا حالا ندیده بودم! زن: دور از جانت، زیر بُته به عمل آمدی؟! بهزاد: بله؟! زن: میگم دور از جانت، زیر بُته به عمل آمدی؟! پس کی چایی جلوی دست پدرت میذاره؟! بهزاد: معلومه، مادرم. زن : پس چرا میگی زن قهوه چی ندیده بودم؟ زن‌ها همشون قهوه‌چی‌ان دیگه.  سه شغله‌ان. روزها کارگرن، غروب‌ها قوه چی‌ان، شب‌ها همه با هم همکارن. دور از جان مادر شما! __عبّاس کیارستمی

از شما.

Parizade Ghazal.mp32.43 MB

Repost from من!
اسحاق انور - دفتر ماه.mp32.11 MB

photo content

حالیا مصلحتِ وقت در آن می‌بینم که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شَوَم یعنی از اهلِ جهان پاکدلی بُگزینم جز صُراحی و کتابم نَبُوَد یار و ندیم تا حریفانِ دَغا را به جهان کم بینم سر به آزادگی از خَلق برآرم چون سَرو گر دهد دست که دامن ز جهان دَرچینم سینهٔ تَنگِ من و بارِ غمِ او؟ هیهات! مردِ این بارِ گران نیست دلِ مسکینم بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینه مهرآیینم __حافظ

تو احتمالاً آخرین شانس من هستی. اگر در طلب زندگی آسوده بودم در این ده سال یک زهراخانم مریم‌خانمی را پیدا کرده بودم و می‌نشاندمش توی خانه که آبگوشت بپزد و بچه پس بیندازد و آب کمر مرا خالی کند. طبق رسوم و آداب زنی را به دست آوردن کاری است که از هر چلمن بی‌دست و پایی ساخته است. در چنین حالی آدم چه‌طور می‌تواند به عنوان مردْ خودش را بسنجد و بداند که هست و می‌تواند مردانه بماند. فقط می‌شود لحظه به لحظه در ابتذال فروتر رفت و با یک‌نواختی و ملال خو کرد. اما زندگی با تو پس از بیست سال باز هم مبتذل نخواهد شد. [...] آدم باید همیشه خودش را بسنجد و در جست‌وجو باشد و در نتیجه همیشه خودش را احساس کند که هست و در طلب راهی است. موافق نبود و می‌گفت زندگی عادی زناشویی غیر از این‌ها است. تو زیادی ایدآلیست و خیال‌پردازی. گفتم راست می‌گویی ولی هرگز نمی‌خواهم زیادی واقع‌بین باشم چون معمولاً واقعیت خیلی سطحی و یک‌نواخت و مبتذل است. آدمیزاد مثل درخت است. به ناچار پاهایش توی خاک است ولی اقلاً می‌خواهم سرم توی ابرها باشد نه در تاریکی و زیر گل. من در زندگی هرگز دنبال آسانی نبوده‌ام چون هیچ چیز زیبای ارزیدنی آسان نیست. معمولا مبتذل‌ترین و عادی‌ترین چیزهاست که آسان است. خواندن لوکاچ یا هگل مرا خسته می‌کند ولی در همین خستگی عمیق‌ترین لذت‌هاست. مگر می‌توانم برای فرار از این خستگی جیمز باند بخوانم. هرچند این یکی لذت آسان‌تری داشته باشد. من عمرم را نثار آن خستگی می‌کنم و هرگز به این لذت آسان تن نمی‌دهم. حیف است. [...] من همین زخم معده را نگه می‌دارم و عمر کوتاه‌تر و سخت‌ترم را یک لحظه با زندگی آسوده ولی مبتذل او عوض نمی‌کنم.‌ زندگی کلاغی را ــــ با طعمه‌ی آماده‌ی گنداب ـــ دوست ندارم و از همه‌ی کلاغ‌ها بیزارم. به قول هگل «گاوهای سیاه در شبی تاریک». مرا از سختی نترسان که من از آسانی می‌ترسم. __شاهرخ مسکوب

Repost from N/a
تنها یک مرد در عالم مرده است تنها یک مرد در بیمارستانها در زورق‌ها، و در انزوای دردناک مرده است، و در اتاقی از عادت و عشق. تن
تنها یک مرد در عالم مرده است تنها یک مرد در بیمارستانها در زورق‌ها، و در انزوای دردناک مرده است، و در اتاقی از عادت و عشق. تنها یک مرد بر زبانش خنکای آب را احساس کرده است و طعم میوه و گوشت را. من از یگانه سخن می‌گویم، از یکتا از او که هماره تنهاست خورخه لوییس بورخس
The Dead Man 1865 Edouard Manet @Tacksear

Tahas x Hassan Baba x Youni – Raghse Ashk.mp36.71 MB

Repost from N/a
02 Tapesh.mp313.51 MB

ای دوستِ عزیزِ دور شده از منظر ای دوستدارِ دریاهای خطر به یاد می‌آری؟ شبی که می‌رفتیم تا بار به روی دریا بگذاریم چه نقشه‌های درازی برای آینده داشتیم عجب نهالِ محالی کاشتیم آنجا که در اشاره‌ی ابروی بخت به آب افتادیم جز موج‌های رنج که روی هم غلتیدند هیچ راهِ دیگری ندیدیم به جای پارو آه، روی دریاچه کشیدیم به یاد می‌آری؟ چراغِ زجر را دیدی نفرین به ماهِ بهمن می‌کرد؟ هر قطره‌ی آب بر دریا از داغِ نورِ او شیون می‌کرد به یاد می‌آری؟ وقتی که شب گذشته بود و روز نیامد آنچه نابودنی بود آمد آن بی زمانِ لا وجود هم حالا به یادت آمد؟ دیدی که هیچ پیدا نشد سفینه‌ی سکینه‌ای که چشم به راهش بودیم                                              هر روز چه دیر به آب رسیدیم و چه زود غرق شدیم آن روز هنوز __رضا زاهد

‏تو همیشه خیال می‌کنی می‌شود با همان نگاه اول به حقیقت مردم پی برد. اگر این‌جور بود دنیای ما وضع بهتری می‌داشت. ‏اگر شرافت‌ مردمِ شریف از صورت‌شان پیدا بود و خباثت ناکسان دیدنی بود، می‌توانستیم از ته دل بخندیم. __سه نفر در برف🍭/ اریش کستنر

من خیال می‌کنم که پولداریِ خیلی‌ها فقط از کَرَم خداست. وقتی آن‌ها را می‌آفریده با خود گفته اگر این‌ها پول هم نداشته باشند دیگر هیچ ندارند...! __سه نفر در برف🍭/ اریش کستنر

شروع تابستون با یه کتاب برفی☃️
شروع تابستون با یه کتاب برفی☃️

تو خوشه‌های سپید خردسالیِ منی که دوباره می‌چینم. تو انگشتان نخستین منی کنار جالیزهای سبز خیار. فقرا می‌خندند... می‌بینی چگونه برهنه‌ام؟ حتا ناف مرا هنوز نبریده‌اند! عشقم چون تولدی تازه هنوز لزج و خونی‌ست. برای تو می‌خندم. __بیژن الهی

در سایه‌ی آن درخت‌ها چیست کز دیده‌ی عالمی نهان است؟ عجز بشر است این فجایع یا آنکه حقیقت جهان است؟ در سیر تو طاقتم بفرسود زین منظره چیست عاقبت سود؟ تو چیستی ای شب غم‌انگیز در جست‌وجوی چه کاری آخر؟ بس وقت گذشت و تو همانطور استاده به شکل خوف‌آور تاریخچه‌ی گذشتگانی یا رازگشای مردگانی؟ تو آینه‌دار روزگاری یا در ره عشق پرده‌داری ؟ یا دشمن جان من شدستی‌؟ ای شب بنه این شگفتکاری بگذار مرا به حالت خویش با جان فسرده و دل ریش بگذار فرو بگیرد دم خواب کز هر طرفی همی وزد باد وقتی‌ست خوش و زمانه خاموش مرغ سحری کشید فریاد شد محو یکان یکان ستاره تا چند کنم به تو نظاره‌؟ بگذار بخواب اندر آیم کز شومی گردش زمانه یکدم کمتر به یاد آرم __نیما یوشیج

photo content

photo content

photo content