من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
378
بابابزرگ به من گفت، الان وقت صحبت کردن از مرگ است، اول از مرگ او و بعد از مرگ تو و آخر از همه من. توی بعضی کتابها تراوشات ناگریز برخی زندگیها زندگی تحقیر و بعد محو میشود، مرگ. و عجیب است که این غوطهور شدن در نیستی اول تا سینه و بعد تا گردن و بعدش تا چشمها چنان جنبوجوشی تولید میکنند و جنبهی منفی مرگ چنان پررنگ میشود که به جای رنگ باختن زندگی در سایهاش، زندگی که از آن غفلت شده بود، دوباره منزلت خودش را پیدا میکند، البته اگر متوجه منظورم بشوی.
نه.
بابابزرگ گفت، تازه با وقوف به مرگ، همهچیز واضح میشود.
378
صبح که پا به خیابان گذاشتیم، بابابزرگ مثل هر هنرمندی معتقد بود که زندگی واقعیت ندارد. گفت فقط حواست باشد جایی این را نگویی، وگرنه میفرستندت به ورمسکدورف. گفت، هرکس ساز حقیقت بزند، سازش را میکوبند توی سرش.
پرسیدم: پس زندگی چیست؟ گفت: تقلید واقعیت!
یعنی چی؟
یعنی همهی اینها قبلا اتفاق افتاده و وجود داشته.
378
ما فقط به این خاطر مشتاقانه به دامان طبیعت می رویم که او نمیتواند به ما بگوید نظرش دربارهی ما چیست!
378
بابابزرگ به آقای کوزیمو گفت، حکایت زندگی هم مثل سیرک است، دیر یا زود همه چیز به هم میریزد و تو را عوض می کنند.
378
بعدش بنا کرد به گفتن از حسرتها و آرزوهای برآوردهنشدهاش، «که اقلا شنیده باشی و بتوانی بهوقتش برای بچههای خودت تعریف کنی که من چهجور آدمی بودم». مهاجرت کنی به امریکا، آه، یا حتی دورتر از امریکا، و بالاخره قید همهچیز را بزنی! کلی چیز توی زندگیات جمع میکنی و آخرش دلت میخواهد قید همه را بزنی.
378
Repost from من!
همانجا ایستادم و پشتسرش ماتم برد و
به این فکر کردم که چرا او،
با وجود اینکه اینقدر باهم فرق داریم،
هنوز هرلحظه پیشم است.
اصلا نمیفهمیدم از چه چیزم خوشش میآمد.
قبلا اشاره کردم که آن موقع هنوز کموبیش
جوان بودم و درستوحسابی
به این فکر نکرده بودم که دلباختگی میان آدمها چقدر غیرعقلانی، چقدر پیشبینیناپذیر و روندش ، چقدر محتوم و مهلک است.
با این حال من در ادبیات یونانی،
که چیزی جز شور و احساس را به تصویر نمیکشد،
بهخوبی به نظم درآمده بودم:
مرگ و عشق و دوستی، دست در دست هم به دور یک تبر.
__ماگدا سابو
378
در آغاز نور بود. چراغها خاموش میشد. من مقابل پرده میایستادم، تک و تنها. به جمعیت نگاه میکردم. چندنفری بیشتر نبودند. علامت شروع را میدادم! آنوقتها توی همهٔ فیلمها، حتی آنها که در فضاهای بسته میگذشت، انگار باران میبارید. مال این بود که انگشتهای آپاراتچی حلقههای فیلم را خراب میکرد. بابابزرگ دستم را گرفته بود. یقهام را مرتب کرد و گفت: لرزش صحنهها روی پرده از لرزش آپارات نبود. از نفسکشیدن تماشاچیها هم نبود. از تپش قلب کسی بود که حواسش به همهچیز بود، قلبِ پردهخوان، قلبِ من.
__پردهخوان✨🎞/گرت هوفمان
378
میدونین به چه شخصی میگفتن پردهخوان؟!
سالهای ابتدایی تاریخ سینما، سینمای صامت بوده، و بعد سینمای ناطق اختراع میشه.
توی سینمای صامت پردهخوان شخصی بوده که جایگاهش مقابل پردهی سینما و کارش این بوده که فیلم رو شرح بده و شور و اشتیاق تماشاگرها رو بیشتر کنه.
و دیگه اثری ازش نیست🫠
