من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
379
Subscribers
-124 hours
-157 days
-4030 days
Posts Archive
379
چشمان خیرهی قهوهای روشن.
آن نگاه گنگِ خالی شگفتانگیزِ خیرهی قهوهای روشن.
من تکلیفش را روشن میکنم.
دیگر لازم نیست من را با حقههای ستارهی فیلم کلئوپاترا به دنبال خودت بکشی.
میدانی اگر من ماشین حساب بودم
هنگام جمع کردن تعداد دفعاتی که آن نگاه خیرهی قهوهای روشن را داشتهای، خراب میشدم؟
نه اینکه بهترین نگاه خیرهی قهوهای روشن را نداری.
روزی یک دیوانهی حرامزاده تو را به قتل خواهد رساند.
و تو نام من را فریاد خواهی زد
و بالاخره آنچه را که مدتها پیش باید میفهمیدی، خواهی فهمید.
__بوکفسکی
379
Repost from A little Tranquillity ☕️
آری آدمیان به آینهها شبیهند.
آینهی زنگار بسته، تو را کدر نشان میدهد، و آینهی ترکخورده تو را شکسته، و آینهی صیقلین یا موّاج، تو را صاف یا معوج.
و این جز آنست که تو صاف باشی یا شکسته یا کدر یا زنگار بسته.
من گاهی آینهی دق بودهام، و گاهی به تلنگری ترک برداشتهام. من گاهی به کلی خُرد شدهام، و در هزار تکهی من هزار تصویر خُرد شما پیدا بود!
طومار شیخ شرزین
بهرام بیضایی
379
به سینهاش نگاه میکنم. نفس که میکشد، نوکهای برجستهاش مثل موجها بالا و پایین میرود و مرا یاد ریزش نرم باران روی سطح دریا میاندازد. من مسافرِ یکهای هستم روی عرشه و او دریاست. آسمان پتویی خاکستری است که در افق با خاکستریِ دریا یکی میشود. دشوار است که بتوان بین دریا و آسمان فرق گذاشت. بین مسافر و دریا. بین واقعیت و تپش قلب....
__هاروکی موراکامی
379
Repost from N/a
غمت را در نظربندی بپیچان پشت در بگذار
جهان را از چنین راز بزرگی بیخبر بگذار
زبان بحر را حتا نهنگان هم نمیفهمند
ملالی نیست، رنجش را تو بر دوش بشر بگذار
379
در سینما، زن ریزهی اورانی بغل دست شوهرش نشسته است و اشکهایش در بدبختی آرتیست فیلم از چهرهاش سرازیر است. شوهرش خواهش میکند که دیگر بس کند. و او در میان اشک ریختن میگوید: "ولم کن، بذار کِیفمو بکنم."
__کامو
379
پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عُشّاق بود
مِهرورزیِ تو با ما شُهرهٔ آفاق بود
یاد باد آن صحبتِ شبها که با نوشین لبان
بحثِ سِرِّ عشق و ذکرِ حلقهٔ عُشّاق بود
پیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا بَرکِشند
مَنظَرِ چشمِ مرا ابرویِ جانان طاق بود
از دَمِ صبحِ ازل تا آخرِ شامِ ابد
دوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حُسنِ مَه رویانِ مجلس گرچه دل میبُرد و دین
بحثِ ما در لطفِ طبع و خوبیِ اخلاق بود
بر درِ شاهم گدایی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بِنْشَستَم خدا رزّاق بود
رشتهٔ تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بدار
دستم اندر دامنِ ساقیِ سیمین ساق بود
در شبِ قدر ار صَبوحی کردهام، عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنارِ طاق بود
شعرِ حافظ در زمانِ آدم اندر باغِ خُلد
دفترِ نسرین و گُل را زینتِ اوراق بود
__حافظ
379
Repost from من!
آدم بعضی وقتها یادش میره اون چیزی که اون بالا تو سرش جا خوش کرده اسمش چیه؟ فایدش چیه؟
گاهی وقتا مثل یه دریای از نفس افتادست
یا یه مردابِ خسته
حالا شبیه یه تندباده
هرچیزی رو میبلعه و بعد دلش می خواد تو این شلوغ پلوقی منظم باشه.
درست شبیه یه غارتگر...
لابه لای همین مراسم نامگذاریِ که به ذهنم خطور میکنه همیشه هستند شب هایی که سایه ناامیدی از سر یکیمون بلند میشه و قد میکشه انقدر قد میکشه که اگه بخوایم سر بلند کنیم و رخشو ببینیم کلاه از سرمون میوفته.
زادگاه یأس؟!
نظرم عوض شد چون داره جلومو میگیره
مثل یه سده
یه بازدارندهی پست
کارخانهی تولید فشارهایی عجیب در ناحیهی گلو!
انگارهرکلمهای که بخواد پناهگاه روحم باشه رو غارت میکنه
درست گفتم یه غارتگره
باید روش یه برچسب بزنن حاوی این مطالب:
هییی!
با من از هذیانگویی لذت ببر...
