من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
-124 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
378
مست شوید، تمام ماجرا همین است، مدام باید مست بود، تنها همین. باید مست بود تا سنگینی رقتبار زمان که تورا میشکند، و شانههایت را خمیده میکند را احساس نکنی، مادام باید مست بود، اما مستی از چه؟ از شراب از شعر یا از پرهیزکاری، آنطور که دلتان میخواهد مست باشید و اگر گاهی بر پلههای یک قصر، روی چمنهای سبز کنار نهری، یا در تنهایی اندوهبار اتاقتان، در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید؛ بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت از هرچه که میوزد و هر آنچه در حرکت است، آواز میخواند و سخن میگوید، بپرسید اکنون زمانِ چیست؟ و باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت جوابتان را میدهند. زمانِ مستی است برای اینکه بردهی شکنجهدیدهی زمان نباشید مست کنید، همواره مست باشید، از شراب از شعر یا از پرهیزکاری، آنطور که دلتان میخواهد.
__بودلر
378
Repost from Isolation
من نقرهای و دقیقام. هیچ پیشفرضی ندارم. آنچه میبینم بیدرنگ میبلعم درست همانطورکه هست، عاری از عشق یا بیزاری. بیرحم نیستم من، فقط صادقام، چشمِ خدایی کوچک، چارگوش. بیشتر وقتها در بحر دیوار روبهرو فرو میروم. صورتیرنگ است، با خالهایی. به آن نگریستهام آنقدر طولانی که فکر میکنم پارهی قلب من است. اما سوسو میزند. چهرهها و تاریکی ما را بارها و بارها از هم جدا میکنند. حالا من یک دریاچهام، زنی رویم خم میشود، گسترههایم را میگردد به دنبالِ آنچه او به واقع هست. بعد بسوی آن دروغگوها برمیگردد، آن شمعها یا آن ماه. من پشت او را میبینم، و وفادارانه منعکسش میکنم. او مرا با اشکها و پریشانی دستها پاداش میدهد. برایش اهمیت دارم. میآید و میرود. هر صبح این چهرهی اوست که جای تاریکی را میگیرد. در من او دختری جوان را غرق کرده است، و در من پیرزنی روز از پی روز بسوی او به بالا میآید، همانند یک ماهی وحشتناک.آیینه، سروده ای از سیلویا پلات
378
بگذار زمانی دراز، دراز، به درون کشم عطر موهایت را، صورتم را به تمامی در آن فرو برم، همچون تشنهای در آب یک چشمه، و آن را با انگشتانم تکانی دهم همچون دستمالی معطر، تا که خاطرات در هوا پراکنده شوند.
کاش میدانستی همهی آنچه را میبینم! همهی آنچه را حس میکنم! همهی آنچه را در موهایت میشنوم! جان من بر روایح شناور است، چونان جان دیگران بر موسیقی.
موهایت رؤیایی تمام را دربردارد، مملو از بادبانها و دکلها؛ دریاهای فراخی را دربردارد که بادهای موسمیشان مرا به اقلیمهای دلانگیز میبرد، آنجا که فضا آبیتر و ژرفتر است، آنجا که جو معطر از میوههاست، معطر از برگها و پوست بشری.
در نوازشهای گیسوانت، رخوتِ ساعاتِ دراز لمیدن بر تخت را بازمییابم، در کابین یک کشتی شکیل، سوار بر اُفت و خیز نامحسوس موجهای بندر، در میان گلدانها و جامهای آب خنک. در آتشدان گداختهی موهایت، رایحهی تنباکوی آمیخته به تریاک و شکر را بهدرون میکشم. در شبِ گیسویت، بیکرانگی لاجوردی استوایی را میبینم که میدرخشد؛ بر کرانههای آبگرفتهی گیسوانت، خود را مست میکنم با روایح درآمیختهی قطران، مشک، و عصارهی نارگیل.
بگذار دیرزمانی طرههای سنگین و سیاهت را به دندان گیرم. هرگاه موهای مواج و سرکشت را میجوم، گویی خاطرات را میخورم.
__شارل بودلر
378
یکِ بعدِ نیمه شب بود انگار،
یا بگو یک و نیم.
کنجِ آن قهوهخانه، پشتِ تجیر.
ما دو تا تنها و پرنده پر نمیزد آنجا.
نور، دِق. چراغ، نفتی. پتْ پت.
قهوهچی، مستِ خواب. پینکی میزد.
پشتِ میزی دمِ در.
هیچ چشمی نه به ما. باری
زمامِ احتیاط
دیگر از دست رفته بود
از فشارِ تب و تاب.
جامهها نیمباز ــــ پوشاک، سَبُک؛
که ماه نورانیی تیز بود و میسوزانید.
آتشِ اشتیاق
از لای جامهها که نیمباز و برقِ لختیی تن
یک چشم زدن ــــ منظرهای که بیست،
بیست و شش سال پرید و مینشیند دیگر
که بماند در شعر.
__کاوافی
378
بهجز دو دست من، دو چشم من، لبان من
به جز دو دست او، دو چشم او، لبان او
کس از کسان شهر را خبر نشد،
که من مکیدهام ز قلب او، هزار آرزوی او
کس از کسان شهر را خبر نشد،
که این درخت خشک را،
من آفریدهام.
کس از کسان شهر را خبر نشد،
که آبشار شیشهها فروشکست و ریخت.
و یک زن از خرابههای قلب من رمید،
و مردی از خرابههای قلب او گریخت.
بهجز دو قلب ما، درون خانهای ز خانههای شهر،
کس از کسان شهر را خبر نشد،
که کشتن است عشق، عشق کشتن است.
کس از کسان شهر را خبر نشد،
که مردن است عشق، عشق مردن است.
کنون برهنه ایستادهام میان چارراه شهر.
شفای من درون خانهای ز خانههای شهر نیست.
شفای من درون قلب عابران چارراه نیست.
شفای من درون ابرهای روی کوههاست.
شفای من درون برفهاست.
برهنه ایستادهام میان چارراه شهر.
و نعره میزنم: «ببار! هان ببار! هان ببار ابر!»
که گرچه مرده قلب من، ولی نمرده روح من.
«ببار! هان ببار! هان ببار ابر!»
__رضا براهنی
378
سوار بر کدام شادُروان، به سوی کدام زبانِ فراموششده پرواز میکنی که زمزمه آرامت نمیکند؟ کلام آرامت نمیکند؟ ترانه آرامت نمیکند؟ گلوله آرامت نمیکند؟
__محمد حیاتی
378
Repost from اتحادیهی ابلهان
[فرودو]: ...مرگ حقّش است.
[گندالف]: حقّش است! به جرأت میگویم حقّش است. خیلی از کسانی که زندهاند، حقّشان مرگ است. و خیلی از کسانی که میمیرند حقّشان زندگی است. تو میتوانی این زندگی را به آنها ببخشی؟ پس زیاد مشتاق نباش که در قضاوت، مردم را به مرگ محکوم کنی. چون حتّی خردمندترین آدمها هم نمیتواند فرجام کار را ببیند.
[ جی. آر. آر تالکین || ارباب حلقهها (یاران حلقه) | جلد اول از سهگانهی فرمانروای حلقهها | ترجمهی رضا علیزاده / نشر روزنه / چاپ دوازدهم: ۱۳۹۹ / یادداشت مترجم / صص۱۳۷—۱۳۸ ]
@AConfederacy_of_Dunces
#تالکین
#ارباب_حلقهها
#یاران_حلقه
378
کهن دیارا، دیار یارا! دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم؟ وگر بمانم کجا بمانم؟
نه پای رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گویم، درخت خشکم
عجب نباشد، اگر تَبرزَن، طمع ببندد در استخوانم
در این جهنم، گُلِ بهشتی، چگونه رویَد، چگونه بویَد؟
من، ای بهاران! ز ابر نیسان، چه بهره گیرم که خود خزانم؟
به حُکم یزدان، شُکوهِ پیری مرا نشاید، مرا نزیبد
چرا که پنهان، به حرف شیطان، سپردهام دل که نوجوانم
صدای حق را سکوت باطل در آن دل شب چنان فرو کُشت
که تا قیامت، درین مُصیبت، گلو فشارَد، غمِ نهانم
کبوتران را، به گاه رفتن، سر نشستن به بام من نیست
که تا پیامی، به خط جانان، ز پای آنان فرو ستانم
سفینهی دل نشسته در گل، چراغ ساحل نمیدرخشد
در این سیاهی، سپیدهای کو که چشم حسرت، در او نشانم؟
اَلا خدایا، گرهگشایا! به چارهجویی، مرا مدد کن
بُوَد که بر خود، دری گشایم، غم درون را، برون کِشانم
چنان سراپا، شب سیه را، به چنگ و دندان، درآورم پوست
که صبح عریان، به خون نشیند، بر آستانم، در آسمانم
کهن دیارا، دیار یارا! به عزم رفتن دل از تو کندم
ولی جز اینجا وطن گزیدن نمیتوانم نمیتوانم.
__نادر نادرپور
378
در این سرما و باران یار خوشتر
نگار اندر کنار و عشق در سر
نگار اندر کنار و چون نگاری
لطیف و خوب و چست و تازه و تر
در این سرما به کوی او گریزیم
که مانندش نزاید کس ز مادر
در این برف آن لبان او ببوسیم
که دل را تازه دارد برف و شکر
مرا طاقت نماند از دست رفتم
مرا بردند و آوردند دیگر
خیال او چو ناگه در دل آید
دل از جا میرود الله اکبر
__مولانا
