من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
378
تا حالا به این فکر کردین اگه تو زندگی یه نفر پیوندی با یه نفر دیگه برقرار بشه و اون یه نفر بمیره تو سن مثلا ۱۷ سالگی در حالیکه بازمانده تو سن ۱۲ سالگی بوده بعدش چی میشه؟
اون همیشه ۱۷ ساله باقی میمونه و بازمانده ۱۷ رو رد میکنه. اگه این گذر عمر با چاشنی عذاب وجدان همراه باشه چی؟ وقتی هفده سالگی رو رد کنه چه حسی داره؟ ترس از زندگیش میتونه نتیجهی مرگ باشه؟ کدوم مرگ؟ چقدر ربط داره به این موضوع که اون آدم فکر میکنه چقدر بدشانسه؟ دوبار شکست عشقی، گند زدن تو هر بیزینسی که فکرشو بکنید، ترس وحشتناک از بیمارستان و زندان و در نهایت تجربهی هر دوشون، حتی گیر کردن چیزش به زیپ شلوار اونم دوبار.
این آدم حتی تو کشتن خودشم ناموفقه اونم وقتی دست به دامن هزاران روش مزخرف میزنه.
جوری که فکر کنه نامیرا و فناناپذیره.
فکر میکنین تو آخرین روش خودکشی چی در انتظارشه؟
یه ویلچر، دوتا پا که از تاریخ مصرفشون گذشته.
و چی باعث میشه که پناه ببره به یه صخره عجیب غریب سر به فلک کشیده وسط یه اقیانوس غریب و جادویی و سه بار زیر یه جمله رو خط بکشه و کنارشون ستاره بزنه؟!
«هر روز که زنده بیدار میشوی فاتحی؛ برو و غنایمت را طلب کن.»
378
در خلق نوای عبرتی ساز نشد
رنگی ز تمیز آینهپرداز نشد
از بس همه جا انجمنِ کوران بود
ما سرمه شدیم و چشمِ کس باز نشد
__بیدل
378
نفْسِ ظالم مثالِ زنبور است
که جهانش ز دست مینالند
صبر کن تا بیوفتد روزی
که همه پای بر سرش مالند
__سعدی
378
ای سروِ بلندِ قامتِ دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
خونِ دلِ عاشقانِ مشتاق
در گردنِ دیدۀ بلاجوست
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پیِ او مرو که بدخوست
ای سختدلانِ سستپیمان
این شرطِ وفا بوَد که بیدوست،
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالۀ کارِ خویش گیرم؟
ای صاحبِ حسن در وفا کوش
کاین حسن، وفا نکرد با کس
آخر به زکاتِ تندرستی
فریادِ دل شکستگان رس
منبعد مکن چنان کزین پیش
ورنه به خدا که من ازین پس،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سرِ دل آرد
نالیدنِ عاشقانِ دلسوز
ناپخته، مَجاز میشمارد
عیبش مکنید هوشمندان
گر سوختهخرمنی بزارد
گویند برو ز پیشِ جورش
من میروم او نمیگذارد
من خود نه به اختیارِ خویش
گر دست ز دامنم بدارد،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
بعد از طلبِ تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
گویند بکوش تا بیابی
میکوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسّرم نیست
با بخت جدل نمیتوان کرد
اکنون که طریقِ دیگرم نیست،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
زانگه که برفتی از کنارم
صبر از دلِ ریش گفت رفتم
میرفت و به کبر و ناز میگفت
بی ما چه کنی؟ به لابه گفتم:
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت
غم نیز چه بودی ار برفتی
آن روز که غمگسار برگشت
من ساکنِ خاکِ پاکِ عشقم
نتوانم ازین دیار برگشت
بیچارگی است چارۀ عشق
دانی چه کنم؟ چو یار برگشت،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
با آنکه همه نظر در اویم
روزی سویِ ما نظر نینداخت
نومید نیام که چشمِ لطفی
بر من فکند، وگر نینداخت،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
شد موسمِ سبزه و تماشا
برخیز و بیا به سویِ صحرا
سعدی غمِ دل نهفته میدار
تا مینشوی ز غیر رسوا
من نیز اگرچه ناشکیبم
روزی دو برای مصلحت را،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
__سعدی
378
زندگیِ تو، زندگیِ توست
مگذار به تسلیمی ناخوشایند بدل شود
مراقب باش
راههایی برای گریز وجود دارند...
جایی نوری هست
شاید اندک باشد
اما بر تاریکی غلبه میکند
مراقب باش
خدایان به تو بختهایی خواهند داد
از آنها آگاه باش
بهره ببر
شاید نتوانی بر مرگ پیروز شوی
لیک میتوانی گاهی در زندگی بر مرگ فائق شوی
و هر چه بیشتر آن را بیاموزی
نور بیشتری خواهی یافت
زندگیِ تو، زندگیِ توست
تا زنده ای قدرش را بدان
تو شگفتانگیزی
خدایان در انتظارند مسرور شوند
در تو
__چارلز بوکوفسکی
378
یک روزی میرسد که بالاخره کشف کنند که دنیا چهار بعد دارد، نه سه بعد. بعدش، آدم میتواند برود بیرون برای قدم زدن... و برود و ناپدید بشود. نه کفن و دفنی، نه اشکی، نه هیچ توهمی، نه بهشت و جهنمی... مثلاً دوستانش نشستهاند دور هم و یکی میپرسد: جرج کجا رفت غیبش زد؟
و یکی دیگر میگوید: راستش نمیدانم. گفت میرود سیگار بخرد.
__هزارپیشه🩶/ چارلز بوکوفسکی
378
تو این فکر بودم که آدمیزاد به چه خفت و خواریهایی باید تن بدهد تا بتواند یک لقمه زهرمار کند و کپهی مرگش را یک جایی بگذارد و یک تکه لباس تنش کند. این بود که مانده بودم تو رختخواب و مِی میزدم. وقتی آدم مِی میزند، واقف است که دنیا یک جایی آن بیرون، سر جای خودش هست، اما یقهات را سفت و سخت نگرفته که تو هم بیا یک گهی بخور!
__هزارپیشه🩶/ چارلز بوکوفسکی
378
من کسی بودم که در انزوا شکوفا میشد، بدون آن شبیه کس دیگری بودم که بیآب و غذا مانده. هر روزی که تنها نبودم ضعیفم میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم، اما بهش وابسته بودم.
__ هزارپیشه🩶/ چارلز بوکوفسکی
378
Repost from اتحادیهی ابلهان
«پوستهای از جنون دور مغزت بکش.» /_ #ماوتهاوزن (۹٠)
ــ از نشونههای اعصاب خراب همین بس که این پای لعنتی بیوقفه در حال تکون خوردنه، عین دُمِ سگ! :|
پوستهای از جنون دور مغزت بکش.
پوستهای از جنون دور مغزت بکش.
پوستهای از جنون دور مغزت بکش.
378
کلمات را تحقیر میکنی، بکن؛ محبت و مهر را خوار میشمری، بشمر؛ همآغوشی را میستایی، خیلی هم خوب؛ اما فقط به عشق کاری نداشته باش، رفیق! تنها راهی که میتوانی از طریق آن دریچهای پیدا کنی و نگاهی دزدیده و سریع به ابدیت بیندازی، همین عشق است!
__لیانید آندرییف
