هِیچْ مَن
前往频道在 Telegram
253
订阅者
+124 小时
+77 天
+1530 天
帖子存档
253
وقتی برای دیدن فیلمی مجال ندارم و تنها به امیدِ شاید روزی آن را به آینده میسپارم، با حسرت به فراغتِ دیگران مینگرم گویی آنان چیزی دارند که من سالهاست نامش را فقط «وقت» گذاشتهام.
253
جایی میان تلاطم قهر ماه و خورشید،
میانهی سردرگمی و تشویش،
چهار عدد توخالیِ ممتد، مانند صدای جیغ دستگاه ضربان قلب، و خموشی سینهای خسته، نبودنت را در گوش های بستهام فریاد میزند. و تن بی نصیب از آغوش خورشیدم، به دنبال آینهی آسمان میگردد تا انعکاس قلب زخم خوردهاش را نظاره گر باشد.
من همینجا نشستهام، میان این خلا پر هیاهو، رویاهایم را گم کردهام و اشکهایم جورِ درِ زهوار در رفته قلبم را کشیده، خود را از پنجره چشم پایین انداخته، و کرور کرور به دنبال آرزوهای فرار کردهام میروند.
من هنوز هم، اینجا نشستهام میان این همه صفرها و نبودنها،
به صدای بوق ممتد دستگاه گوش میدهم...
253
بهخدا غم زیادست!
ما میخندیم، ولی شما بدانید غم زیادست.
کار هم میکنیم، اما شما بدانید رنجوریم.
دعا گویتان هم هستیم، اما بدانید دلمان پر است.
شما که دنیای بیچارهی ما را وارونه کردهاید، حالا هم اعمالمان را چپه ببینید.
نکند عادت کنید ها!
ما آرامیم، شما باور نکنید.
اصلا مانند همه کار هایی که قرار بود تا به حال بکنید و نکردید، این یک قلم را هم نکنید. آنقدرها هم سخت نیست...
253
تازگیها نیست مدتهاست فهمیدهام که هنوز با تنهایی خودم کنار نیامدهام نمیدانم ناتوان از تحملش بودهام یا اصلاً قرار نبوده آدمی باشم که بتواند به این آسانی با خلوت خویش خو بگیرد دوستان زیادی هم نداشتهام همان چند نفر معدود هم گاهی که از فراغتشان چیزی نصیبم میشد باز پس از رفتنشان در من تنهایی دیگری آغاز میشد تنهاییای که دق میداد میرنجاند و آدم را به خودش بدبین میکرد
این روزها مدام به خودم میگویم سراغ کسی نرو تنها بمان به تنهایی عادت کن کتاب بخوان خودت را به روزمرگیهای خودت بسپار و تمام کوششت را بگذار برای آن چیزی که میخواهی بشوی اینها در ظاهر افکارم بسیار مرتب و عاقلانه قدم میزنند اما در عمل من آدم دیگریام هر بار چیزی مینویسم که میروم که میخواهم از همه ببرم گم شوم محو شوم و در گوشهای از جهان بیآنکه کسی مرا بخواهد یا بخواند زندگی کنم چند روز نمیگذرد که دوباره پیدایم میشود و چه چیز نفرتانگیزتر از این که آدم حتی بر تصمیمهای خودش هم استوار نماند
یک زمانی زندگیام شکل دیگری داشت مکتب بود و سه تایم کورس و شب خانهای که هنوز کارهایش تمامی نداشت گاهی حتی نمیفهمیدم نانی خوردهام یا نه فقط کار بود و درس و دفتر تا حوالی ده شب همه چیز را خوانده حفظ کرده و مرتب در بکس مکتب چیده بودم بعد لباسهای مکتب را میشستم و حوالی ده تا دهونیم همانطور که خسته بودم میافتادم گوشهای و خوابم میبرد
صبح که میشد بعد از نماز صبح همان لباسهایی را که شب شسته بودم اتو میکشیدم و آماده رفتن میشدم
با این همه خستگی شوق داشتم با این همه کار خوشحال بودم زندگی با تمام سنگینیاش هنوز در من چیزی را روشن نگه میداشت
اما حالا فقط سکوت مانده، کنج اتاق، غم عظیمی، که اسم مشخصی ندارد مطالعات آزاد، و کارهای خانهای که در تمام عمرم نکرده بودم و حالا گویی باید از نو خودم را در میان همین کارهای کوچک پیدا کنم
آن روزها خسته بودم اما زندهتر بودم امروز شاید وقت بیشتری دارم اما نمیدانم چرا خودم کمتر در این زندگی حضور دارم
دشوارترین تنهایی همین است وقتی نه کسی را کم داری نه دقیقاً کسی را میخواهی فقط خودت را در میان روزها گم کردهای و هر شب پیش از خواب میفهمی هنوز پیدایت نکردهای.
#بانو_سادات
253
باز میپرسند چرا اینهمه خشم و کینه؟
این هم یکی از هزاران دلیلی و پشت این یکی، هزاران جنایتِ ناگفته ایستاده است
دردناکتر از خودِ جنایت عادیشدنِ آن است وقتی زن در هر جغرافیا ناچار باشد پیش از زندگیکردن از زندهماندن و محفوظماندنِ خود بترسد یعنی مسئله فقط یک کشور یا فرهنگ نیست مسئله انسانیست که هنوز حرمت انسان را نیاموخته است!
253
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
چند روز پیش در دانشگاه Cornell در کشور آمریکا، که یکی از بهترین دانشگاههای این کشور است، اتفاقی وحشتناک رخ داد. هفت شاگرد به یک دختر بیستساله تجاوز گروهی کردند و او را با مواد مخدر (Ketamine) بیهوش کرده بودند و هفت ساعت به جنایت خویش ادامه دادند. دو تن از این درندهها از دانشگاه اخراج شدند، اما پنج تن دیگر به نوشتن مقاله محکوم شدند. اینها اتفاقاتیست که هر روز در هر گوشهای از جهان بر زنان میگذرد؛ چه کشور من، چه کشورهای مقتدر جهان. اینجا انجمن برادری مردان است؛ زنها در هیچ جای این جهان محفوظ نیستند.
