هِیچْ مَن
前往频道在 Telegram
257
订阅者
-124 小时
+87 天
+1730 天
数据加载中...
吸引订阅者
十月 '2610月 '26
十月 '26
+7
在1个频道中
九月 '26
+38
在7个频道中
Get PRO
八月 '26
+32
在11个频道中
Get PRO
七月 '26
+37
在4个频道中
Get PRO
六月 '26
+23
在7个频道中
Get PRO
五月 '26
+10
在3个频道中
Get PRO
四月 '260
在5个频道中
Get PRO
三月 '26
+12
在5个频道中
Get PRO
二月 '26
+3
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+26
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+15
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+237
在3个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 05 十月 | 0 | |||
| 04 十月 | +1 | |||
| 03 十月 | +4 | |||
| 02 十月 | +2 | |||
| 01 十月 | 0 |
频道帖子
| 2 | درون دکان نسبتا بزرگ منتظر نشسته بودیم تا کارمان تمام شود. زنی از درِ دکان سرش را داخل کرد، چیز سفید رنگ کوچک دقیقا شبیه سیر، را نشان داد و پرسید:« بچیم از این داری؟»
ادویهفروش نگاهی به دست زن کرد و گفت:« بله خاله جان بیا داخل»
زن چاق با عصای دستش، لنگان لنگان به سختی خود را به درون دکان کشاند، لباسش محقر و اندکی خاکآلود بود. پهلویمان نشست. پسرک بعد از ته و بالا کردن کارتنهای ادویه، یکی را برداشت و پرسید:« چقدر نیاز داری؟»
زن گفت:« قربان سرت شوم، بیار خودم خوش کنم سفیدهایش را نیاز دارم. نمیدانی معلم استم از کجا آمدم»
پسرک جعبه را آورد، به دست زن داد و رفت تا بهکارش مشغول شود. زن دیگری که صورت لاغر و رنگ پریده داشت و آنطرف نشسته بود، از او پرسید:« معلم صاحب ای ره چیکار میکنی؟»
زن درحالیکه از میان جعبه تکههای سفید مثل سیر را جدا میکرد، گفت:« پای درد استم، میگن دواست. بخورم ببینم جور میشم یا نی»
مقداری جمع کرد، اندکی با همان زن حرف زد و بعدا از دکاندار قیمتش را پرسید. پسرک با خوشرویی گفت:« قیمت اصلیاش چهارصد افغانی است ولی چون روز معلم است برایت دو صد افغانی میشه»
بعد از اندکی چانهزنی، از جایش بلند شد جعبه را روی ویترن گذاشت و به مشکل خودش را به سمت دروازه کشید و از آن خارج شد. نیم ساعت بعد زن لاغر رو کرد به من و پرسید:« تو هم دیدی از اونا برداشت و درون دستکولش ماند؟»
گفتم:« نمیدانم»
زن خطاب به پسرک گفت:« از اینایی که روی میز است، او زن که آمده بود یک مشت پر کرد و دستکولش گذاشت»
پسر دکاندار دگرگون شد، درون کارتن را نگاه کرد و بعد با صدایی که گویا میخواست گریه کند گفت:« خوب چرا نگفتی خاله؟»
زن لاغر از زیر ماسک خندید و گفت:« خوب میگویند شرماندن مسلمان گناه است»
پسرک درحالیکه جعبه را محکم دستش گرفته بود گفت:« میفهمی یک کیلوی ای چهار هزار افغانی میایه»
زن ساکت ماند و چیزی نگفت، گویا پشیمان شده بود. پسرک درحالیکه جعبه را جایش میگذاشت با بغض گفت:« خوب این هم یعنی معلم، و من شاگردش. اگر معلم دزدی کند، پس از من شاگردش چه گله کنیم»
هنگامیکه خارج میشدیم صدای دستیار دکانش را شنیدم که آهی کشید و گفت:« ایلایش کن! خدا دوا نشه که زهر شوه سرش» | 35 |
| 3 | از این مسافر به آن مسافر:
من باز نخواهم گشت بدانگونه که رفتم
من باز نخواهم گشت، حتی برای گاهی!
✍️ محمود درویش | 40 |
| 4 | یک بت دارم اگر بشکنمش، رواست؟
که برای رسیدن به حقیقت، باید معبودِ خیال را شکست. | 6 |
| 5 | یک چیز دیگر هم توجهم را جلب کرده، امااا... باشد برای وقت دیگری.
امروز و امشب حالم بهتر از همیشه بود گفتم کمی با شما باشم. | 49 |
| 6 | تا فردا بخیر، خودِ ما هم کمکم جزو آثار عتیقه خواهیم شد. :) | 49 |
| 7 | آنقدر خاک روی وسایل نشسته که میتوانی روی هر کدامش یک چیزی طراحی کنی و در طاق بالا به عنوان «آثار عتیقه» بگذاری. | 44 |
| 8 | هرقدر هم بخوانم هنوز خودم را نادان میدانم چون این راه دانایی را نهایتی نیست که نیست
یک برادر هم دارم که به شدت زن ستیز است نه از آن زن ستیزی های پر سر و صدا بلکه از همان نوعی که گمان میکند زن را باید در چارچوبی محدود دید 🤦🏻♀️اصلا هم اهل فضای مجازی نیست و شاید همین باعث شده خودش را از هیاهوی این روزگار دور بداند ما هم به ندرت همکلام میشویم چون ایشان خودش را صاحب نظر میداند و دانشش را نیز از حضرت پدر به ارث برده پدرم هم که در بحث و استدلال به قول خودش رقیب ندارد
اما دلیل اینکه مرا عجایب الخلقت مینامد چیست چون من برخلاف تصوری که از زن دارد در بحث عقب نمینشینم هر موضوعی که پیش بیاید تا جایی که بتوانم میخوانم فکر میکنم استدلال میاورم و گاهی هم با کمک پدر مسیر بحث را به جایی میبرم که ایشان ناچار شود از موضع اولش کوتاه بیاید از همین جاست که برایش عجیبم نه چون عجیبم بلکه چون با تصویری که از زن در ذهنش ساخته جور درنمیایم و اما چرا خودش را دانا میداند؟ شاید چون دانایی را بیشتر در ـ بیشتر دانستن ـ از دیگری میبیند نه در فهمیدن وسعت نادانی خود. من اما هرچه بیشتر میخوانم بیشتر میفهمم که دانستن پایان ندارد تفاوت ما شاید همین باشد او از دانسته هایش احساس اطمینان میکند من از نادانسته هایم احساس بی قراری و راستش را بخواهید من به همین بی قراری بیشتر اعتماد دارم. | 49 |
| 9 | حقیقتش پیوسته از یک نویسنده نخواندهام انتخابم بیشتر تابع حال و پرسشی بوده که در هر دوره ذهنم را درگیر کرده شاید این اواخر بیشتر از داستایوفسکی خوانده باشم. | 20 |
| 10 | شما بیشتررر.✨❤️ | 19 |
| 11 |
تا حالا بیشتر از کدام نویسنده پیوسته مطالعه کردی؟ | 21 |
| 12 |
شاید به این دلیل که اینقدر ساده و بیتکلف صحبت میکنید و حرفهایتان بیهیچ فیلتری است برایم دوستداشتنی شدهاید | 21 |
| 13 | اولاً همین آقا داماد از کجا پیدا شد من کِی گفتهام عروسی کردهام یا نامزد هستم؟؟ خیر!
اما نمیدانم چرا هر بار سوالهای شما به شکلی مطرح میشود که انگار حتماً باید پشت هر حرف من یک رابطه و یک آقا داماد وجود داشته باشد
من عشق را آنقدر محدود نمیبینم که فقط میان زن و مرد و در قالب یک رابطه تعریفش کنم من عشق را مفهومی بسیار وسیعتر از این حرفها میدانم گاهی به یک انسان یک دوست یک خانواده یک آرمان یک کتاب یک سرزمین حتی به یک معنا و حقیقت گره میخورد بنابراین هر محبتی را الزاماً نباید در چارچوب رابطه عاطفی میان دو جنس مخالف تفسیر کرد
اگر بخواهم هر کدام از این مفاهیم را موشکافانه باز کنم نه پاسخ در چند سطر جا میشود و نه احتمالاً حوصله شما برای خواندنش باقی میماند خلاصه اینکه هر محبتی که از آن حرف میزنم الزاماً یک آقا داماد پشت پرده ندارد فقط خود عشق است بینیاز از عنوان و نسبت. | 21 |
| 14 | من مفصل صحبت میکنم درباره آقا داماد
صبر بروم چیزی بخورم. | 26 |
| 15 |
از اقا داماد نمیگین؟ | 28 |
| 16 | و هستم. | 28 |
| 17 | بلی زیاد | 28 |
| 18 |
تا حالا عاشق شدین؟ | 29 |
| 19 | شاید آری اما بیشتر از دوست داشتن، به او یادآوری میکردم که با خودش مهربانتر باشد. | 27 |
| 20 |
اگر واقعاً میتوانستی برای یک ساعت کنار خودت بشینی آیا از خودت خوشت میآمد و چی چیزی را بر خودت یاد آوری میکردی؟ | 28 |
