هِیچْ مَن
Ir al canal en Telegram
مسیـرِ نیـل بــه آنـچـه در تــمنّای ماســت...... Fri, Oct 10
Mostrar más248
Suscriptores
Sin datos24 horas
+107 días
+2930 días
Archivo de publicaciones
248
موضوعی دیگر تازه از جانب یکی از اعلاحضرتان در لینک ناشناس پیغامی رسیده که فرمودهاند ما در پخش کامنت مسج کرده نمیتوانیم، مبادا آیدی ما هویدا شود فیالفور پیغام میآید که جاین شوید....
اینجا نیز مگر زندان است که چنین احتیاطها میفرمایید؟ گفتم حال که چند دقیقهای بابِ کانال را گشودیم رعایا را مجال سخن گفتن دهیم لیکن دریغا که در همان دم گفتهاید: نمیشود!
از ما و شما نشد که نشد!
248
یک ممبر تکانی نکنیم امشب؟
هرچه چشم انداختیم، این ۴۹ ما ۵۰ نشد حتی با آخرین پُست هم از ۴۹ پایین آمد!
گویی دنیا دیگر یکسره دنیای منفعت شده ممبر هم تا سودی در کار نباشد، قدمی برنمیدارد
حالا از نیمِ کانالها لیف بای.......ما ماندیم و همین چند نفر وفادار و یک عالمه امید به ۵۰ شدن!...
248
ما خرقۀ رسم از سر انداختهایم
سر را بَدَل خرقه درانداختهایم
هر چیز که سدّ راه ما خواهد بود
ـ گر خود همه جان است ـ برانداختهایم
عطار نیشابوری، رباعیات، باب چهل و چهارم، در قلندریات و خمریات
248
در ژرفای خیال و تفکرات مبهمم
همانجا که فشار فزونی کرده
و تمام جسم و روح را میفشارد
همانجایی که نفس تنگ میشود از برای سینه.
تو درست...
همانجا میتپی!
الماسگون!
زیرا که گهر وجود تو را
غير از حرارت آتشفشان قلبم
هیچ کجای دنیا تاب تحمل ندارد
و تو بسیار در ذهنم پایدار و محکم گشته ای
بدانسان که فقط...
سختی الماس را از آن نشان است!
248
میدانی...
من تو را خیلی دوست داشتم!
خیلی زیاد...
آنقدر که...
عقل از سرم ربوده بودی و
به ربوبیت نداشته ات ایمان آورده بودم!
صلاة صبحم به افق چشم گشودنت،
و مغرب و عشا نیز
همزمان با غروبِ چشمانت،
واجب میشد بر منی که،
گمان میکردم
فُرادىٰ ٰنماز میخوانم در مسجد دلت!
یادم رفته بود...
نماز جماعت همیشه ثواب بیشتری دارد...
#روز_نوشت
248
وقتی کسی برایم عزیز است، تمام زندگیاش برایم عزیز است؛ روزمرهی نگونبختش برایم گرانبهاست!
248
اینکه انسان میتواند تمام حقیقتِ درونش را اعتراف کند اما هیچکس نمیتواند دقیقاً به همان نقطهای از وجود او قدم بگذارد که درد، بیواسطه و بینام، در آن رخ داده است!
248
تو میتوانی شرحِ جهنم را بشنوی، شدتِ آتش را تصور کنی و حتی از وحشتِ سوختن بلرزی اما تا زمانی که آتش در استخوانهایت زبانه نکشیده باشد، «سوختن» برایت مفهومی بیش نیست نه حقیقتی زیسته.
248
مرا کاشته بودند
کاشته بودندم
تا با خورشیدهای عجول
احاطهام کنند
تو آمدی چنان نرم مرا چیدی
که رفتار نسیم را
در دست تو حس کردم…
بیژن الهی
