هِیچْ مَن
Kanalga Telegram’da o‘tish
مسیـرِ نیـل بــه آنـچـه در تــمنّای ماســت...... Fri, Oct 10
Ko'proq ko'rsatish248
Obunachilar
-124 soatlar
+87 kun
+2730 kun
Postlar arxiv
251
کاش به جهانِ تاریک مردمک چشمانم راضی میشدی، از آن نمیگریختی و برای ابد درونشان زندگی میکردی،
کاش چشمان من جهانی بودند که تو تنها ساکنش بودی...
251
از خودش پرسید:« زندهای تا بنویسی، یا مینویسی تا زنده بمانی؟»
هیچگاه پاسخی برایش نمییافت اما
نوشتن در هرحالت یا راه نجاتش بود و یا رسالتش...
251
میگذاری چشمهایت را ببینم؟
پرسید؛ با تمام لرزش چسبیده به حنجرهاش.
با خودش میگفت بیمحلیهایش را جدی نگیر. چشمهایش تو را میخواهند، دروغ نخواهند گفت.
در آغوش نگرفتنهایش را به دل نگیر، مردمک چشمهایش تو را در آغوش میگیرند، ترکت نمیکند.
مینشینید کنار حوض و غزل میخوانید. کابوست تمام میشود...
او همان اوی محبوب توست، همان که تو محبوبش بودی!
تمام تنش هم که بر خلاف میل تو بچرخد چشمهایش نخواهند توانست.
دست سرد زن را فشرد و به پلکهای کبود و بستهاش خیره شد.
اگر او چشمهایش را باز میکرد دوباره همه چیز درست میشد.
اما انگار پلکهای زن یخ زدهتر از آن بودند که دوباره گشوده شوند.
251
درختهای باغ تب کردهاند، رنگشان زرد شده، لرز به جانشان افتاده، اصلا انگار مردهاند.
تو نمیآیی تا بهارشان باشی، نمیآیی تا پاییز مهر داشته باشد، نمیآیی تا برگ لرزان فرو ریختهی درختان برقصند و جشن بگیرند.
نمیآیی عزیزِ من؛
تو نمیآیی تا مریض احوالی پاییز را طور دیگری ببینم، طوری عاشقانه و دوست داشتنی...
251
موضوعی دیگر تازه از جانب یکی از اعلاحضرتان در لینک ناشناس پیغامی رسیده که فرمودهاند ما در پخش کامنت مسج کرده نمیتوانیم، مبادا آیدی ما هویدا شود فیالفور پیغام میآید که جاین شوید....
اینجا نیز مگر زندان است که چنین احتیاطها میفرمایید؟ گفتم حال که چند دقیقهای بابِ کانال را گشودیم رعایا را مجال سخن گفتن دهیم لیکن دریغا که در همان دم گفتهاید: نمیشود!
از ما و شما نشد که نشد!
251
یک ممبر تکانی نکنیم امشب؟
هرچه چشم انداختیم، این ۴۹ ما ۵۰ نشد حتی با آخرین پُست هم از ۴۹ پایین آمد!
گویی دنیا دیگر یکسره دنیای منفعت شده ممبر هم تا سودی در کار نباشد، قدمی برنمیدارد
حالا از نیمِ کانالها لیف بای.......ما ماندیم و همین چند نفر وفادار و یک عالمه امید به ۵۰ شدن!...
251
ما خرقۀ رسم از سر انداختهایم
سر را بَدَل خرقه درانداختهایم
هر چیز که سدّ راه ما خواهد بود
ـ گر خود همه جان است ـ برانداختهایم
عطار نیشابوری، رباعیات، باب چهل و چهارم، در قلندریات و خمریات
251
در ژرفای خیال و تفکرات مبهمم
همانجا که فشار فزونی کرده
و تمام جسم و روح را میفشارد
همانجایی که نفس تنگ میشود از برای سینه.
تو درست...
همانجا میتپی!
الماسگون!
زیرا که گهر وجود تو را
غير از حرارت آتشفشان قلبم
هیچ کجای دنیا تاب تحمل ندارد
و تو بسیار در ذهنم پایدار و محکم گشته ای
بدانسان که فقط...
سختی الماس را از آن نشان است!
251
میدانی...
من تو را خیلی دوست داشتم!
خیلی زیاد...
آنقدر که...
عقل از سرم ربوده بودی و
به ربوبیت نداشته ات ایمان آورده بودم!
صلاة صبحم به افق چشم گشودنت،
و مغرب و عشا نیز
همزمان با غروبِ چشمانت،
واجب میشد بر منی که،
گمان میکردم
فُرادىٰ ٰنماز میخوانم در مسجد دلت!
یادم رفته بود...
نماز جماعت همیشه ثواب بیشتری دارد...
#روز_نوشت
251
وقتی کسی برایم عزیز است، تمام زندگیاش برایم عزیز است؛ روزمرهی نگونبختش برایم گرانبهاست!
251
اینکه انسان میتواند تمام حقیقتِ درونش را اعتراف کند اما هیچکس نمیتواند دقیقاً به همان نقطهای از وجود او قدم بگذارد که درد، بیواسطه و بینام، در آن رخ داده است!
251
تو میتوانی شرحِ جهنم را بشنوی، شدتِ آتش را تصور کنی و حتی از وحشتِ سوختن بلرزی اما تا زمانی که آتش در استخوانهایت زبانه نکشیده باشد، «سوختن» برایت مفهومی بیش نیست نه حقیقتی زیسته.
