uz
Feedback
هِیچْ مَن

هِیچْ مَن

Kanalga Telegram’da o‘tish

مسیـرِ نیـل بــه آنـچـه در تــمنّای ماســت...... Fri, Oct 10

Ko'proq ko'rsatish
251
Obunachilar
+324 soatlar
+117 kun
+2930 kun
Postlar arxiv
کاش به جهانِ تاریک مردمک چشمانم راضی می‌شدی، از آن نمی‌گریختی و برای ابد درونشان زندگی‌ می‌کردی، کاش چشمان من جهانی بودند که تو تنها ساکنش بودی...

از خودش پرسید:« زنده‌ای تا بنویسی، یا می‌نویسی تا زنده بمانی؟» هیچ‌گاه پاسخی برایش نمی‌یافت اما نوشتن در هرحالت یا راه نجاتش بود و یا رسالتش...

منم! اما این گرگ را ببین آمده بود به قصدِ شکار......غافل!

از برای این شخص دیسکورد کانال را غیر فعال کردم!

فکر میکنم مرض دارد این شخص. 💔🤦‍♀

Nagoo Bedroud Googoosh.m4a3.24 MB

می‌گذاری چشم‌هایت را ببینم؟ پرسید؛ با تمام لرزش چسبیده به حنجره‌اش. با خودش می‌گفت بی‌محلی‌هایش را جدی نگیر. چشم‌هایش تو را می‌خواهند، دروغ نخواهند گفت. در آغوش نگرفتن‌هایش را به دل نگیر، مردمک چشم‌هایش تو را در آغوش می‌گیرند، ترکت نمی‌کند. می‌نشینید کنار حوض و غزل می‌خوانید. کابوست تمام می‌شود... او همان اوی محبوب توست، همان که تو محبوبش بودی! تمام تنش هم که بر خلاف میل تو بچرخد چشم‌هایش نخواهند توانست. دست سرد زن را فشرد و به پلک‌های کبود و بسته‌‌اش خیره شد. اگر او چشم‌هایش را باز می‌کرد دوباره همه چیز درست می‌شد. اما انگار پلک‌های زن یخ زده‌تر از آن بودند که دوباره گشوده شوند.

درخت‌های باغ تب کرده‌‌اند، رنگشان زرد شده، لرز به جانشان افتاده، اصلا انگار مرده‌اند. تو نمی‌آیی تا بهارشان باشی، نمی‌آیی تا پاییز مهر داشته باشد، نمی‌آیی تا برگ لرزان فرو ریخته‌ی درختان برقصند و جشن بگیرند. نمی‌آیی عزیزِ من؛ تو نمی‌آیی تا مریض احوالی پاییز را طور دیگری ببینم، طوری عاشقانه و دوست داشتنی...

موضوعی دیگر تازه از جانب یکی از اعلاحضرتان در لینک ناشناس پیغامی رسیده که فرموده‌اند ما در پخش کامنت مسج کرده نمی‌توانیم، مبادا آیدی ما هویدا شود فی‌الفور پیغام می‌آید که جاین شوید.... این‌جا نیز مگر زندان است که چنین احتیاط‌ها می‌فرمایید؟ گفتم حال که چند دقیقه‌ای بابِ کانال را گشودیم رعایا را مجال سخن گفتن دهیم لیکن دریغا که در همان دم گفته‌اید: نمی‌شود! از ما و شما نشد که نشد!

یک ممبر تکانی نکنیم امشب؟ هرچه چشم انداختیم، این ۴۹ ما ۵۰ نشد حتی با آخرین پُست هم از ۴۹ پایین آمد! گویی دنیا دیگر یک‌سره دنیای منفعت شده ممبر هم تا سودی در کار نباشد، قدمی برنمی‌دارد حالا از نیمِ کانال‌ها لیف بای.......ما ماندیم و همین چند نفر وفادار و یک عالمه امید به ۵۰ شدن!...

ما هم دهه‌ی هشتاد رفتیم، دیدیم گپ خاصی نبود...دوباره برگشتیم.💔

ما خرقۀ رسم از سر انداخته‌ایم سر را بَدَل خرقه درانداخته‌ایم هر چیز که سدّ راه ما خواهد بود ـ گر خود همه جان است ـ برانداخته‌ایم عطار نیشابوری، رباعیات، باب چهل و چهارم، در قلندریات و خمریات

در ژرفای خیال و تفکرات مبهمم همانجا که فشار فزونی کرده و تمام جسم و روح را می‌فشارد همانجایی که نفس تنگ میشود از برای سینه. تو درست... همانجا میتپی! الماس‌گون! زیرا که گهر وجود تو را غير از حرارت آتشفشان قلبم هیچ کجای دنیا تاب تحمل ندارد و تو بسیار در ذهنم پایدار و محکم گشته ای بدان‌سان که فقط... سختی الماس را از آن نشان است!

میدانی... من تو را خیلی دوست داشتم! خیلی زیاد... آنقدر که... عقل از سرم ربوده بودی و به ربوبیت نداشته ات ایمان آورده بودم! صلاة صبحم به افق چشم گشودنت، و مغرب و عشا نیز همزمان با غروبِ چشمانت، واجب میشد بر منی که، گمان میکردم فُرادىٰ ٰنماز می‌خوانم در مسجد دلت! یادم رفته بود... نماز جماعت همیشه ثواب بیشتری دارد... #روز_نوشت

ماهِ من‌ تو را به خورشید قسم درخشان بمان! در ظلمت همواره ای که وصله‌ی تن من است...
ماهِ من‌ تو را به خورشید قسم درخشان بمان! در ظلمت همواره ای که وصله‌ی تن من است...

همچون کودکی که به زخم در زانوانش اشاره میکند ، به قلبم اشاره میکنم و می گریم.

وقتی کسی برایم عزیز است، تمام زندگی‌اش برایم عزیز است؛ روزمره‌ی نگون‌بختش برایم گران‌بهاست!

این‌که انسان می‌تواند تمام حقیقتِ درونش را اعتراف کند اما هیچ‌کس نمی‌تواند دقیقاً به همان نقطه‌ای از وجود او قدم بگذارد که درد، بی‌واسطه و بی‌نام، در آن رخ داده است!

تو می‌توانی شرحِ جهنم را بشنوی، شدتِ آتش را تصور کنی و حتی از وحشتِ سوختن بلرزی اما تا زمانی که آتش در استخوان‌هایت زبانه نکشیده باشد، «سوختن» برایت مفهومی بیش نیست نه حقیقتی زیسته.