fa
Feedback
هِیچْ مَن

هِیچْ مَن

رفتن به کانال در Telegram

مسیـرِ نیـل بــه آنـچـه در تــمنّای ماســت...... مالـک کـانـال👇 بانو سـادات. Fri, Oct 10

نمایش بیشتر
220
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-430 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+37
در 4 کانال‌ها
ژوئن '26
+23
در 7 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+10
در 3 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 5 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+12
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+3
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+26
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+237
در 3 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
28 ژوئیه0
27 ژوئیه0
26 ژوئیه0
25 ژوئیه0
24 ژوئیه0
23 ژوئیه0
22 ژوئیه0
21 ژوئیه0
20 ژوئیه+1
19 ژوئیه0
18 ژوئیه+1
17 ژوئیه+3
پست‌های کانال
sticker.webp0.19 KB

2
بعد از تو هیچ‌کس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند. نمی‌گذارم، نمی‌خواهم..
15
3
. از همه‌کس که بریدم، واپسین پناهگاهم خدا شد. نمی‌دانم چرا آخرین ایستگاه همیشه او بود در حالی که سزاوار بود نخستین منزلِ دل، نخستین مأمنِ جان و نخستین تکیه‌گاهِ روح باشد. من راه‌ها را در کوچه‌های خلق گم کردم و آدرسِ خالق را زمانی یافتم که دیگر هیچ راهی باقی نمانده بود اکنون که به پشت سر می‌نگرم، می‌بینم تمام آنچه به آن دل بسته بودم، یا مرا رها کرد یا توانِ نگه‌داشتنم را نداشت. تنها او بود که هرگز از من روی نگرداند. من هزار بار از او فاصله گرفتم اما او حتی یک بار رشتهٔ رحمتش را از من نگسست اعتراف می‌کنم در سراسر عمرم رفیق‌القلب‌تر، وفادارتر، کریم‌تر، ستّارتر، حلیم‌تر، بردبارتر، نجیب‌تر، مهربان‌تر و جوانمردتر از خدا ندیده‌ام. آدمیان خطا را می‌شمارند، اما او بهانه‌ای برای بخشیدن می‌آفریند. مردم از لغزش انسان شخصیت‌‌می‌سازند، اما خدا از توبهٔ انسان سرنوشت می‌سازد. آنان با یک رنج خسته می‌شوند، اما او با هزار ناسپاسی، احسانش را قطع نمی‌کند. من چه بسیار نعمت‌هایش را به حسابِ لیاقتِ خویش نوشتم چه بسیار دستِ او را ندیدم و گمان کردم از تدبیرِ خودم است. هرچه داشتم، از او بود و هرچه نداشتم، از کوتاهیِ من. او پیوسته عطا کرد و من پیوسته غفلت ورزیدم. من نارفیق‌ترین بنده بودم و او شریف‌ترین رفیق. من پیمان شکستم، او عهد نگاه داشت. من پشت کردم، او درِ بازگشت را نبست. من فراموشش کردم، او روزی‌ام را فراموش نکرد. من از او دور شدم، او از من نزدیک‌تر ماند. من ناسپاسی کردم، او کرامت کرد. من خطا کردم، او پرده‌پوشی نمود. من گریختم، او انتظار کشید. من زمین خوردم، او دستم را گرفت چه اندازه بی‌انصاف بودم که در روزهای آسایش، نامش را کمتر بر زبان آوردم و تنها هنگامی که دیوارهای دنیا بر سرم‌فروریخت، درِ خانه‌اش را کوبیدم. با این همه، مرا از آستانش نراند گویی کرامت، خصلتِ ذاتیِ اوست و ضعف، سرشتِ همیشگیِ من. امروز اگر از من بپرسند مرام را از که آموختی، خواهم گفت از خدا. زیرا هیچ‌کس مانند او رفیقِ روزهای شکست نیست هیچ‌کس چون او حرمتِ شکسته‌دلان را نگاه نمی‌دارد هیچ‌کس همانند او‌بی‌چشمداشت نمی‌بخشد، بی‌منت عطا نمی‌کند و بی‌خستگی منتظر بازگشت نمی‌ماند اکنون در واپسین ایستگاهِ پیش از فروپاشی ایستاده‌ام. دستم از همه کوتاه شده است اما هنوز رشته‌ای میان من و آسمان باقی مانده است. همهٔ داراییِ من، پس از این همه ویرانی، خدایی است که من بارها ناسپاسش بودم، اما او حتی یک بار از خدایی کردن برای من دست نکشید. ـ بانو سادات
26
4
. از همه‌کس که بریدم، واپسین پناهگاهم خدا شد. نمی‌دانم چرا آخرین ایستگاه همیشه او بود در حالی که سزاوار بود نخستین منزلِ دل، نخستین مأمنِ جان و نخستین تکیه‌گاهِ روح باشد. من راه‌ها را در کوچه‌های خلق گم کردم و آدرسِ خالق را زمانی یافتم که دیگر هیچ راهی باقی نمانده بود اکنون که به پشت سر می‌نگرم، می‌بینم تمام آنچه به آن دل بسته بودم، یا مرا رها کرد یا توانِ نگه‌داشتنم را نداشت. تنها او بود که هرگز از من روی نگرداند. من هزار بار از او فاصله گرفتم اما او حتی یک بار رشتهٔ رحمتش را از من نگسست اعتراف می‌کنم در سراسر عمرم رفیق‌القلب‌تر، وفادارتر، کریم‌تر، ستّارتر، حلیم‌تر، بردبارتر، نجیب‌تر، مهربان‌تر و جوانمردتر از خدا ندیده‌ام. آدمیان خطا را می‌شمارند، اما او بهانه‌ای برای بخشیدن می‌آفریند. مردم از لغزش انسان شخصیت‌‌می‌سازند، اما خدا از توبهٔ انسان سرنوشت می‌سازد. آنان با یک رنج خسته می‌شوند، اما او با هزار ناسپاسی، احسانش را قطع نمی‌کند. من چه بسیار نعمت‌هایش را به حسابِ لیاقتِ خویش نوشتم چه بسیار دستِ او را ندیدم و گمان کردم از تدبیرِ خودم است. هرچه داشتم، از او بود و هرچه نداشتم، از کوتاهیِ من. او پیوسته عطا کرد و من پیوسته غفلت ورزیدم. من نارفیق‌ترین بنده بودم و او شریف‌ترین رفیق. من پیمان شکستم، او عهد نگاه داشت. من پشت کردم، او درِ بازگشت را نبست. من فراموشش کردم، او روزی‌ام را فراموش نکرد. من از او دور شدم، او از من نزدیک‌تر ماند. من ناسپاسی کردم، او کرامت کرد. من خطا کردم، او پرده‌پوشی نمود. من گریختم، او انتظار کشید. من زمین خوردم، او دستم را گرفت چه اندازه بی‌انصاف بودم که در روزهای آسایش، نامش را کمتر بر زبان آوردم و تنها هنگامی که دیوارهای دنیا بر سرم‌فروریخت، درِ خانه‌اش را کوبیدم. با این همه، مرا از آستانش نراند گویی کرامت، خصلتِ ذاتیِ اوست و ضعف، سرشتِ همیشگیِ من. امروز اگر از من بپرسند مرام را از که آموختی، خواهم گفت از خدا. زیرا هیچ‌کس مانند او رفیقِ روزهای شکست نیست هیچ‌کس چون او حرمتِ شکسته‌دلان را نگاه نمی‌دارد هیچ‌کس همانند او‌بی‌چشمداشت نمی‌بخشد، بی‌منت عطا نمی‌کند و بی‌خستگی منتظر بازگشت نمی‌ماند اکنون در واپسین ایستگاهِ پیش از فروپاشی ایستاده‌ام. دستم از همه کوتاه شده است اما هنوز رشته‌ای میان من و آسمان باقی مانده است. همهٔ داراییِ من، پس از این همه ویرانی، خدایی است که من بارها ناسپاسش بودم، اما او حتی یک بار از خدایی کردن برای من دست نکشید. ـ بانو سادات
1
5
عاشق زنی مشو که در خاموشیِ خویش، جهانی از تأملاتِ ژرف را حمل می‌کند زنی که در هیاهوی ابتذالِ روزمرّگی، خویشتن را گم نمی‌کند و در خلوتِ خویش، با پرسش‌های هستی‌شناسانه‌ دست‌وپنجه نرم می‌کند عاشق زنی مشو که ذهنش گورستانِ باورهای موروثی نیست زنی که با تیغِ تفکر انتقادی دیوارهای یقین‌های فرسوده را می‌شکافد و از میان آوارِ توهّمات، حقیقتی تلخ اما اصیل را جست‌وجو می‌کند زیرا اگر روزی در مدارِ عشقِ چنین زنی گرفتار شوی دیگر بازگشتی به سطحی‌نگریِ پیشین نخواهی داشت او تو را مجبور می‌کند با ناخودآگاهِ سرکوب‌شده‌ات روبه‌رو شوی، با زخم‌هایی که سال‌ها زیر نقابِ عادت پنهان کرده‌ای چنین زنی یا تو را به سوی استحاله‌ای درونی خواهد برد، یا تمام بناهای پوشالیِ وجودت را فرو خواهد ریخت چنان که پس از آن، حتی در آینه نیز چهره‌ی پیشینِ خویش را نخواهی شناخت زیرا بعضی انسان‌ها عشق نیستند حادثه‌اند، زلزله‌اند، فروپاشیِ آرامِ جهانی هستند که پیش از آنان ساخته بودی ـ بانو سادات
44
6
از عالم و آدم فاصله گرفتم زیرا هیاهوی آدمیان پژواکِ باورهاست نه زایشِ حقیقت. خواستم ذهنم را از هر آنچه به ارث برده بود تهی کنم شاید در ویرانهٔ یقین‌ها حقیقت بی‌نامی سر برآورد. اکنون اگر بگویند به چه باور داری، خواهم گفت به هیچ یقینی که از تیغِ پرسش نگذشته باشد. زیرا حقیقت، ملکِ صاحبانِ پاسخ نیست همسفرِ آنان است که هر صبح خویشتن را دوباره به محکمهٔ عقل فرا می‌خوانند و هر شب، با اعتراف به نادانی، اندکی به حکمت نزدیک‌تر می‌شوند... -بانو سادات
136
7
تا فرارسیدنِ دیدارِ دیگر، شما را به حضرتِ حقِّ تعالی می‌سپارم خداوندگارِ یکتا، نگهدار و پناهتان باد. بدرود.... -بانو سادات
109
8
سعی کردم به خودم هشدار دهم. سعی کردم به یاد بیاورم که امید بی‌رحم‌ترین احساس دنیاست. می‌تواند روح انسان را متلاشی کند. ولی الان نمی‌خواستم به این‌ها فکر کنم. امید را می‌خواستم. می‌خواستم به آن بچسبم و اجازه دهم برای مدتی احساس سبکی به من دست دهد.
111
9
❤️
❤️
99
10
هیچ‌وقت نتوانستم آنچه در دلم می‌گذرد به کسی بگویم...
125
11
نمی‌دانم چرا گاهی جهان همان جهان است، خانه همان خانه، و آدم همان آدم؛ اما چیزی نامرئی میان ما و زندگی فاصله می‌اندازد.
98
12
Idea 22 (Anya Nami Remix).m4a
97
13
امروز برای بهتر شدن حالم، هر کاری کردم اما بی‌نتیجه بود. تصمیم گرفتم برای مدتی از این شهر فاصله بگیرم.......
105
14
چون بانگِ نی برخاست و پردهٔ رباب به ناله درآمد دل‌ها از قیدِ خاک رهایی یافتند هر که را در سینه شراره‌ای از عشق بود به سماع برخاست نه از بهرِ رقص بل از آن‌که جان، طاقتِ ماندن در حصارِ تن نداشت. مولانا گفت: این گردشِ تن، نشانِ گردشِ جان است بر گردِ آفتابِ حقیقت هر که بی‌عشق درآید، جز گردِ خویش نگردد، و هر که به عشق درآید، خود را گم کند و حق را بیابد. - بانو سادات
115
15
sticker.webp
93
16
پیش از آن‌که به هر اندیشه‌ای اذنِ اقامت دهی، از خود بپرس: «به کدام ضرورت؟» هر قدمی که از بی‌تأمل برداشته شود، ممکن است انسان را از خویشتن دورتر سازد؛ اما قدمی که از بسترِ آگاهی برخیزد، حتی اگر دشوار باشد، به حقیقت نزدیک‌تر است. همهٔ خواهش‌ها شایستهٔ اجابت نیستند و همهٔ صداها سزاوارِ شنیدن نیستند. بسیاری از آنچه «میل» می‌پنداریم، چیزی جز هیاهوی نفس و فریبِ وهم نیست. آن‌گاه که دلیلِ کارت بتواند در محکمهٔ وجدان، بی‌هیچ شرمی از خود دفاع کند، بی‌باکانه پیش برو اما اگر انگیزه‌ات بر هوس، غرور، انتقام یا خودفریبی استوار است، توقف، خردمندانه‌تر از شتاب است. انسان، نه با کثرتِ اعمال، که با اصالتِ انگیزه‌هایش سنجیده می‌شود زیرا سرنوشت، پیش از آن‌که از گام‌های ما شکل گیرد، از «چراییِ» همان گام‌ها زاده می‌شود. - بانو سادات
165
17
‏«چه بدانم عزیز من؛ ‏حتّی اگر تو ‏میان‌مان دیواری بکشی، ‏من در نهایت آن دیوار را ‏به رنگی که تو دوستش داری ‏نقاشی خواهم کرد.» ‏- منقول
105
18
یادم می‌آید می‌گفتی «منتو را دوست دارم.» من هم دوست داشتم امروز با هزار شوق و ذوق منتو پختم لقمهٔ اول را خوردم، اما همین که لقمهٔ دوم را برداشتم، ناگهان یادم آمد تو هم منتو را دوست داشتی نمی‌دانم چرا، اما همان لقمهٔ دوم دیگر از گلویم پایین نرفت اشتهایم سوخت، چشمانم پر از اشک شد من که از اشک متنفرم و گریستن را برای خود تنگ می‌دانم من که برخلاف بسیاری، به ندرت اشک می‌ریزم... اما چه کنم؟ وقتی پای تو در میان باشد، تمام آن استواری فرو می‌ریزد در رابطه با تو، من درست شبیه ابرِ بهاری‌ام کافی است نامت از خاطره‌ها بگذرد، بی‌اختیار می‌بارم...... آرزویِ من...
105
19
فراموشت نکردم عزیزِ از دست رفته ام.......
99
20
‎⁨مقالات شمس تبریزی⁩.pdf
106