رَفْ
前往频道在 Telegram
آصف بارزی/ شاعر، نویسنده، و مدرّس هنرستان کتابها: «درهمزمانی»/ مجموعهداستانکوتاه/ نشر «حکمت کلمه»/ ۱۳۹۹ «از ابرها»/ مجموعهشعر/ نشر «رَفْ»/ ۱۴۰۳ @Asef_Barezi
显示更多727
订阅者
-124 小时
+137 天
+3230 天
帖子存档
727
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس
وین منم بیتو گرفته ره صحرا در پیش
تو سفر کردی و در کار دلآزاری من
آسمان تیر جفا پاک بپرداخت ز کیش
هجر با صبر من آن کرد که بادی به غبار
خصم با جان من آن کرد که سیلی به حشیش
تو و من بعد نگهداری این قوم عزیز
من و من بعد پرستاری این جمع پریش
چارهی هجر شکیب است ولیکن چه کنم
که بود درد فراق توام از حوصله پیش
این چند بیت از نیر تبریزی، شاعر مکتب بازگشت، قرن ۱۲، برام جالب بود. تعداد ابیات اصل شعر بیش از اینه و در رثای کربلا نوشته شده. و به گمانم متاثر از این غزل سعدی: هرکسی را هوسی در سر و کاری در پیش...
727
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آنکه نه درخورد اوست جان عزیز
ولیک درخور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار منست
اگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بندهی اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
به لالهزار و گلستان نمیرود دل من
که یاد دوست گلستان و لالهزار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
و گر مراد تو اینست بیمرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست
727
میدانم که اندوهگینبودن زیباست و در اشکها شجاعت وجود دارد؛ اما این را هم میدانم که نباید مانند کسی که امیدی ندارد اندوهگین بود.
این یا آن
کیرکگور
727
احساس میکنم که درهمشکستهام از بودن. و همین به نوشتن وامیداردم.
همین و تمام
مارگریت دوراس
قاسم روبین
727
در وصالت چه را بیاموزم
در فراقت چه را بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
میگریزی ز من که نادانم
یا بیامیز یا بیاموزم
چون خدا با تو است در شبوروز
بعد از این از خدا بیاموزم
در فراقت سزای خود دیدم
چون بدیدم سزا بیاموزم
خاک پای تو را به دست آرم
تا از او کیمیا بیاموزم
آفتاب تو را شوم ذرّه
معنی والضحی بیاموزم
کهربای تو را شوم کاهی
جذبهی کهربا بیاموزم
در هوایش طواف سازم تا
چون فلک در هوا بیاموزم
بند هستی فروگشادم تا
همچو مه بیقبا بیاموزم
همچو ماهی زره ز خود سازم
تا به بحر آشنا بیاموزم
همچو دل خون خورم که تا چون دل
سیر بیدستوپا بیاموزم
در وفا نیست کس تماماستاد
پس وفا از وفا بیاموزم
دیوان شمس/ مولانا
727
چه میتوانم بگویم؟ که مثلاً اینجا خانهی من است؟ نه، من خانهای ندارم، سقفی نمانده است. دیوار و سقف خانهی من همینهاست که مینویسم، همین طرز نوشتن از راست به چپ است، در این انحنای نون است که مینشینم. سپر من از همهی بلایا سرکش ک یا گ است.
نیروانای من
هوشنگ گلشیری
727
سرش را که بلند کرد، سیاوش را دید که افتاده بود روی زمین. بلند شد و با دستها و دهان باز، رفت بهطرف سیاوش. میخواست داد بزند: سیا!... داد هم زد، اما صدایش درنیامد.
صورت و سینهی سیاوش روی خاک بود و وای... یک لنگه پوتینش افتاده بود کناری و وای... وای... وای
،
_کجا میری مرتضی؟!
شب، فانوس بهدست از سنگر آمد بیرون و تا کمر رفت توی حفرهی روباهی که سیاوش نصفهنیمه کنده بود. سرش را بالا گرفت و به ستارهها نگاه کرد و به ماه که نبود و دشت را تاریک کرده بود. آسمان صاف بود اما حس کرد قطره، قطره، قطره باران به صورتش میخورد...
باران شدیدتر شد و صورت و گردنش را خیس کرد. آب باران راه افتاد و خاک منطقه گل شد و ریخت توی گودالها. حفرهی روباه کمکم از سیلاب پر شد؛ آب گلآلود بالا آمد، بالا آمد، بالا آمد، از مچ سرد پا، از زانوی یخ کرده، از گودی رانها... و کمرش را خیس کرد.
٬
_بیا بیرون... تو رو خدا مرتضی، بیا بیرون... تو رو جون سیاوش بیا بیرون...
هرکاری کردند نتوانستند بیاورندش بیرون. سرگروهبان هم که دیدش، گفت: اینه ولش کنین!
پنج شبانه روز به همان حالت ماند. هر پنج شب، آسمان میبارید و زمین گل بود و تا کمرش خیس بود.
شب ششم خوابش برد و باز خواب همان استخر را دید که آتش گرفته...
چشمهایش را باز کرد، هلال سرخ ماه را دید.
اشکهایش را با پشت دستش پاک کرد: بیا بریم سیا! بیا بریم!
راست جاده را گرفت و پای پیاده راه افتاد سمت اندیمشک.
عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک
حسین مرتضاییانآبکنار
727
اگر فکر کنی چند بود آن کشورهایی که داریوششاه داشت، پیکرهها را ببین که تخت را میبَرند. آنگاه خواهی دانست، آنگاه به تو معلوم میشود، که نیزهی مرد پارسی دور رفته. آنگاه به تو معلوم میشود، که مرد پارسی بسیار دور از پارس جنگ کرده است.
از سنگنوشتهی داریوش بزرگ در نقش رستم
727
یه آقایی داشت دستفروشی میکرد. چیز جالبی دیدم تو بساطش، رفتم بپرسم ازش، گفت «زن داری؟» و پیش از جواب من شروع کرد به حرفزدن. گفت «من ششساله با یکیام، پدرمو درآورده. ببین! نه پول، و نه هیچی، زنو نگه نمیداره. فقط باید دروغ بگی بهشون، راستشو نگی، خودتو بالا ببری. مثلاً من خودم میگفتم این دختر و اون دختر بهم پیام میدن، بعد یهبار سادگی کردم گفتم خودم بودم اکانت میساختم پیام میدادم، از چشمش افتادم.» بعد یه مکث کرد، عکسی رو نشونم داد و گفت «این عکس دوسالپیشه، اونموقع ورزش میکردم سرحال بودم. شونههامو میبینی؟ الان داغونم کرده این زن.» و باز ادامه داد: «آره، باید همیشه ترس ازدستدادنتو داشته باشه. زنها هیجان میخوان» و گفت «آره اون عکس برا زمانی بود که فقط تریاک میکشیدم. دندونامم ۶۰۰میلیون دادم به دکتر، ردیفه، فقط باید برم بذارمشون.» گفتم حله بزرگوار و تشکر کردم خواستم برم، باز اومد نزدیک گفت «ببین فقط رفت رو اعصاب، باید تموم کنی ادامه نداره.»
تو راه با خودم فکر کردم که چی میشه گفت؟ اینکه بگی حقش نیست این وضعیت؟ یا بگی حقش همینه که هست و خودش انتخاب کرده؟ البته، در حد زندگی و انتخاب شخصی منظورمه اینجا. وگرنه فلاکتی که جمهوریاسلامی مملکتو بهش دچار کرده رو میدونیم. این دوراهی چیزیه که من هربار به یک سمتش نزدیکتر میشم، و هیچوقت به قطعیتی نمیرسم. اما این جالبه که همه دنبال مقصر میگردن و حتی اعتیاد خودشونو گردن نمیگیرن. و این بین، دنبال راهحلهای فوری و جوابهای سریع میگردن. و جالبتر اینکه هر آدم از رهگذر خودش فکر میکنه به جوابی رسیده که چه باید کرد. کسی نیست که حتی به درد دل آدمها گوش کنه. و واقعاً گاهی که دور کوچکی میزنی توی شهر، شرحهشرحهشدن آدمها رو میبینی. انگار امکان و رفاهی اگر بوده رو سیستم مستقر با خودش برده تو یه اتاق، و مابقی رو هم هی کرده که اون پایین یقهی همو بگیرن و تو بدبختی بمیرن. بسیار میبینم آدمهای دلتنگ و گرفتار رو که بیمقدمه مخاطب قرارت میدن و چیزهایی میگن از خودشون. و غربت آدمیزاد تمومی نداره. مث روزی که با دوستی تجریش بودیم و از یه آقایی آش خریدیم. بعد گفت «تو تبریز گوسفند داریم. زیادن، پرواری هم هستن. چوپون داریم اونجا.» به گوسفندهای مرد آشفروش در تبریز فکر میکنم. حتماً از اون روز تا امروز چاقتر شدهن.
727
تمام آنهایی که بدون دریغخوردن از خوابهایشان، بدون کندن حس دلتنگی فجیعی از این غوطهخوردنها در ناخودآگاهی لبریز خواب میبینند خوکاند. خواب حقیقت دارد. تمام خوابها حقیقت دارند. من حس زبری مناظری را دارم که انگاری حجاری شدهاند، پارههای مواجی از زمین که با شن نو پوشیده شدهاند، زبریای که معنایش این معنی را دارد: دریغ، نومیدی، ترکشدن، گسست، «کِی دوباره هم را ملاقات خواهیم کرد؟»
آنتونن آرتو
727
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمنبرِ لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیات مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد مانْد زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیات را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نمانْد شاهی که چو چاکرم نیامد
خِرَدَم بگفت برپر ز مسافران گردون
چه شکستهپا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای مانْد و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تنِ پریشان تو و آن دلِ پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد
دیوان شمس/ مولانا
727
از حسین روایت کنند که «مرا خبر داد روح حیات، و نور سمعوبصر انسان، هردو از قدم، از غیب، از اسم مبین، از حق -جلّ جلاله- که فرزند انسان هیچ عبادت نکند مرا بهتر از سجود در دلهای زمین وقت زوال شب.»
در روایت منصور حلاج
شرح شطحیات
شیخ روزبهان بقلی
727
از خانوادهی بلوطهایم؟
یا از نژاد اسب؟
نمیدانم
تنها این را میدانم
که اول دیوانه نبودم.
غلامرضا بروسان
727
«میانمان این توافقی نانوشته بود که جز لذت و شورهای گذرای مستی و خیابانهای خالی نیمهشب چیزی بههم ندهیم.»
