رَفْ
前往频道在 Telegram
آصف بارزی/ شاعر، نویسنده، و مدرّس هنرستان کتابها: «درهمزمانی»/ مجموعهداستانکوتاه/ نشر «حکمت کلمه»/ ۱۳۹۹ «از ابرها»/ مجموعهشعر/ نشر «رَفْ»/ ۱۴۰۳ @Asef_Barezi
显示更多743
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+1430 天
帖子存档
743
چرا نمیسوزم از این روشنی؟
اما یک شب
مادرانْ مرا میانِ علف مییابند
که شفا یافتهام.
بیژن الهی
743
من خود حقیقت را به این سان کشف کردهام که در ابتدا دروغ را دروغ حس کردم، یعنی بوی آن را شنیدم. نبوغ وجود من در پرههای بینی من نهفته است.
این است انسان
نیچه
743
بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ یاریست
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طرّهی دوست
چه جای دمزدن نافههای تاتاریست
بیار باده که رنگین کنیم جامهی زرق
که مست جام غروریم و نام هشیاریست
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
که زیر سلسله رفتن طریق عیّاریست
لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
جمالِ شخصْ نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کاروبار دلداریست
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلکِ سروری به دشواریست
سحر کرشمهی چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که بِه ز بیداریست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کمآزاریست
743
«ضربی مخالف» ششمین قطعه از آلبوم «هجرانی» حسین علیزاده. منتشرشده در ۱۳۸۰.
امروز، یکم شهریور، ۷۵اُمین زادروز حسین علیزاده بود. علیزاده شاید بیش از هرکسی سعی کرد به موسیقی ایرانی هویت هنری مستقل ببخشه، و از سیطرهی کلام و صدای خواننده بیرون بیاردش. با کارهای بیکلام، با استفاده از صدای خواننده و کلام در کنار سازها و نه در مرکز واقعه.
تداوم و شخصیت و استقلال و دوریش از سیاستزدگی و هنرمندموندنش، ایرانی و مدرنبودنش، نبوغ رهبری و آهنگسازی و نوازندگیش هم که میدونیم و گفتن نداره.
و، برای شخص من، صدای تارش، از همهی بزرگان، منجمله ظریف و شریف و شهناز و لطفی و...، زیباتره.
743
اگر کسی مطالعات عمیق داشته باشد، بالاخره به این نتیجه میرسد که "هنر اسلامی" وجود ندارد؛ بلکه ایرانی وجود دارد و باید گفت "هنر ایرانی در زمان اسلام".
مساجد ما هیچچیزی نیستند جز آتشکدههای ساسانی؛ یک پلان چهارگوش با گنبد.
معماری ایران یک معماری مداوم و مداومتدار است که تحت تأثیر تحولات و افتوخیزهای سیاسی، اجتماعی و عقیدتی متوقف نشده است.
هوشنگ سیحون
(۳۱ مرداد، ۱۰۶اُمین زادروز معمار برجستهی ایرانی)
743
1_ در کنار رودخانههای بابل نشستیم و به یاد صهیون گریه کردیم.
2_ آلات موسیقی خود را بر شاخههای درختان بید آویختیم.
3_ زیرا کسانیکه ما را به اسارت برده بودند، از ما خواستند تا برایشان یکی از سرودهای صهیون را بخوانیم و آنها را سرگرم کنیم.
4_ اما چگونه میتوانستیم سرود خداوند را در دیار بیگانه بسراییم؟
5_ ای اورشلیم، اگر تو را فراموش کنم،
دست راستم خشک گردد تا دیگر نتوانم چنگ بنوازم.
6_ اگر تو را ای اورشلیم، به یاد نیاورم و تو را بر همهی شادیها ترجیح ندهم، زبانم به کامم بچسبد و لال شوم.
7_ خداوندا، به یاد آور، روزی را که ادومیان اورشلیم را تسخیر کردند و فریاد میزدند:
«آن را با خاک یکسان کنید.»
8_ ای بابل، تو ویران خواهی شد. خوشا به حال کسیکه آنچه تو بر سر ما آوردی، بر سر خودت بیاورد.
9_ خوشا به حال کسیکه کودکان تو را بگیرد و آنها را به صخرهها بکوبد.
سوگنامهی بنیاسرائیل در غربت
مزامیر، ۱۳۷
743
دو هزاره بعد، در سال ۱۶۸۳ میلادی، پژواکی از این پیام را در سفرنامهای دربارهی ایران مییابیم. زرتشتیان به سانسون، میسیونر فرانسوی، گفته بودند که آنها میکوشند برای خشنودی خدا، با پاک نگه داشتن عناصر، بر پایهی اَشَه زندگی کنند. این کار انجام نمیگیرد جز با کوشش برای کاشتن زمین، نگهداری از باغها، پاکیزه نگه داشتن جویهای آب و روشن نگه داشتن آتش. گوته این سودمندی موعظهی زرتشت را با برداشتی شاعرانه در «پارسینامه»ی دیوان غربی-شرقی چنین بیان کرده است:
«...تا که خورشید بر حاصل کوشاییتان بتابد،
کشتزاران خود را با شیارى موزون شخم کنید
و اگر نهال میکارید، از هرسو به ردیف باشد،
زیرا که خورشید کاشتهی هماهنگ را برمیرویاند.»
نیایش متناسب با این آموزه را بنیانگذار آن آگاهانه ساده و مختصر قرار داده است. نیایش و غور در درون جای قربانی غرقه به خون را گرفت.
743
در سال ۸۴۳، آشوریان به فرماندهی شلمنصر سوم در کرانهی غربی دریاچهی آبی به قومی برخوردند که تا آن زمان با آن بیگانه بودند؛ قومی که پارسه خوانده میشد. این نخستینبار است که در تاریخ به نام پارسها برمیخوریم. اینکه اینان در چه هنگامی سر از غرب دریاچهی ارومیه درآوردهاند، روشن نیست ــ ظاهراً کمی قبل از سال ۸۴۳. نه در بینالنهرین و نه در ایلام، نه در آسیای صغیر و نه در سوریه و فلسطین، کسی به تازهواردان از شمال اعتنایی نکرد. اما سه سده نگذشته بود که پارسها سرور مطلق این سرزمینها و دورتر از آنها شدند.
داریوش و ایرانیان
والتر هینتس
پرویز رجبی
743
زیر خاکی و فلک بر زبرت گرید خون
بیتو چون دور فلک زیروزبر باد پدر
ز عذارت خط سبز و ز کفت خط سیاه
چون نبیند ز خط صبر بهدر باد پدر
زانکه چون تو دگری نیست و نبیند دگرت
هر زمان نامزد درد دگر باد پدر
پسری کارزوی جان پدر بود گذشت
تا ابد معتکف خاک پسر باد پدر
خاقانی
(از مرثیه برای فرزند)
743
به بهانهی داریوش، برای ایران امروز:
چندروزپیش قطعهای منتشر شد به اسم «توهم توطئه»؛ با کلام و موسیقی فرزاد فتاحی و صدای داریوش اقبالی. برای من حاوی چندنکته بود این قطعه. اول اینکه چرا اینقدر از هنر به دوره؟ نه موسیقی و نه کلام رنگی از هنر ندارن. نهایتاً یه متن ضعیفه، نه ترانه. و خب، این سوال تکراری که چرا خوانندهی ترانهها و موسیقیهایی به اون پایه، حالا چنین متنی رو میخونه؟ خب شاید سالخوردگی و خواست اینکه حرفش رو بزنه و پیامش رو برسونه. در جو سیاستزده و بهناچار این روزها، این عجیب نیست. اگرچه دردآوره.
دوم میرسیم به بازخوردهای این ماجرا: عدهای شروع کردهن به اینکه این ترانه داره میگه مقصر مردمن و چرا از کشتار دی نگفت و الان وقتش نبود و... حتی بعضی داریوش رو به همکاری با اسلامگراها متهم کردن!
برای هرکسی که داریوش اقبالی رو بشناسه، این امر واضحه که این آدم چهقدر عمر و کارشو صرف مبارزه با جمهوریاسلامی کرده. و حالا وقتی ترانهای خونده که حرف عدهای نبوده، و اصلاً بد بوده، باید در این حد به یک هنرمند حمله بشه؟ و چرا بد بوده؟ راجعبه هیچ کشتاری در ایران داریوش سکوت نکرده. بارها در همین مدت اعلام موضع کرده در فضای مجازی. و شخص من جدا از بحث هنری قطعه، نظرم این بود که الان بهتر بود شخص مهمی مثل داریوش چیزی در محکومیت جمهوریاسلامی بخونه تا در نقد اجتماعی کلی امروز ایران، اما چه کسی میتونه وقت تعیین کنه برای هنر؟ وقتی از هرسو به هنرمندی حمله میشه، شاید حس بکنه که باید چیزی بخونه در محکومکردن این هتاکی مدام و برچسبزنی. یعنی در این بلبشو، اگر من مخاطب میخوام که داریوش بیاد رژیم رو محکوم کنه اول، چرا بخشی از این مخاطب، پیش از رژیم، یقهی داریوش رو گرفته؟ پس این اگر هم خطایی باشه، دوطرفهست. و البته که مقصر اصلی این توطئهانگاری حاکمیت امروز ایران و عدم شفافیت قدرت در ایرانه. اما بحثی دیگر هم هست: حکومت پهلوی
عدهای ـــ که اغلب با تاریخ ایران مشکل دارن ـــ با هرچیزی کنار میان، مطلقاً هرچیزی، بهجز حکومت پهلوی. اغلب طیفی ضدتاریخ که از هر حکومتی که به شکوه گذشته و تاریخ ایران توجهی داشته متنفرن. و این تنفر رو در هزار لایه میپیچن. و عدهای ذوب در حکومت پهلوی، که از هر چیزی که کاملاً در خدمت حکومت پهلوی نباشه، متنفرن. تاریخ ایران و هنرش و هرچیزش رو در رهن حکومت پهلوی میخوان. و چون مثلاً داریوش انتقاداتی به حکومت پهلوی داشته، هرکار که بکنه، تخریبش میکنن. مثلاً داریوش اقبالی ترانههایی خونده که موافق با نظام پهلوی نبودهن، و نظام پهلوی ایشون رو حبس کرده و در تلویزیون ممنوع و... و خب اینجا واضحه که داریوش حرفش چه درست و چه غلط، ترانه بوده، نه اسلحه دست گرفته و نه ترور کرده و نه هیچ. واضحه که اینجا نظام پهلوی به داریوش اقبالی ظلم کرده و نه برعکس. اما هنوز اینجا عدهای از سانسور و حبس هنر و هنرمند دفاع میکنن. و این بسیار دردناکه.
اگر مسئلهی کسی ایران هست، باید متوجه باشه که بخش مهمی از ایران در طول تاریخْ هنر و فرهنگ بوده. این هنرمندها اگر هم حرفی داشتهن و این حرف غلط بوده، اما با هنرشون به فرهنگ این مملکت اعتبار دادهن. داریوش پیشتر هم در قطعاتی مثل «به بچههامون چی بگیم» این خودانتقادی رو نسبت به خودش و جامعهی ایرانی داشته. این حملههای همهجانبه به محمدرضا شجریان، داریوش، فرهاد مهراد، فریدون فروغی، شاملو، گلشیری، گلستان، دولتآبادی، براهنی، اصغر فرهادی، جنتیعطایی، مهرجویی، لطفی، ساعدی و... ایران رو تاریکتر میکنه، نه روشنتر. لجنمالکردن سرمایهی هنری مملکت، مملکت رو جلو نمیبره. اگر این آدمها اینقدر بیمقدار و کوتوله و مفنگی و... هستن، پس وقتتونو صرف پرداختن بهشون نکنید، و به چیزهایی که دوست دارید بپردازید. این روزها و عصبیتها و پرخاشها خواهند گذشت، روسیاهی اما به کسانی خواهند ماند که در لباس فعال اجتماعی و دوستدار فرهنگ ایرانی، آب به آسیاب لجنمالکردن فرهنگ ایران میریزن. نقد کار یک هنرمند، با لجنمالکردن شخصیتش تفاوت واضح داره.
من اما فکر میکنم اگر این دو گروه حرف همو نفهمن، همو نپذیرن، ایران رنگ روشنی نخواهد دید. اگر شاملوها و براهنیها و ساعدیها قدر و شأن تاریخ ایران و بزرگانی مثل فروغی و قوام و مناسبات قدرت و کار عملی رو نفهمن و صرفاً به اموری انتزاعی و آرمانی بچسبن و مثلاً رضاشاه رو فقط یک دیکتاتور جلوه بدن، و از طرفی حکّام خودشون رو صاحب مملکت بدونن و کتاب و اهلش رو طفیلی دست خودشون ببینن و فکر کنن خدمتی اگر کردهن وظیفهشون نبوده و از جیبشون خرج کردهن، این مملکت ویران و ویرانتر خواهد شد. پیشتر هم نوشتهم، بهنظرم: شاملو و براهنی و رضاشاه و فروغی، همهشون، از بهترین فرزندان این مملکت بودهن با خدماتی بسیار بیشتر از اشتباهاتشون. و یک حکومتْ خدمتگزارِ شهرونده، نه برعکس. هنرمندْ بیعتجو نیست.
743
پیش از اینت بیش از این اندیشهی عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهرهی آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشینلبان
بحث سرّ عشق و ذکر حلقهی عشاق بود
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دَم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایهی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حُسن مَهرویان مجلس گرچه دل میبُرد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
بر درِ شاهم گدایی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنْشستم خدا رزّاق بود
رشتهی تسبیح اگر بُگْسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمینساق بود
در شب قدر ار صَبوحی کردهام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد
دفتر نسرین و گُل را زینت اوراق بود
سنتور: فرامرز پایور
آلبوم: گلبانگ۱ (بت چین)
سال انتشار: ۱۳۵۶
743
هامازاسب گفت «جان شوما. غصه داری مشروب چیه؟ مشروب برای خوشبودنه. وقتی خوشی مشروب بخور.»
رفیقم گفت «هه! اگه همه با هامازاس همعقیده شن بدبخت هامازاس! اول از همه دخلش میاد.»
هامازاسب کالباسها را میکشید. گفت «وقتی غصه هس، بگیر بخواب. یا راه برو. نه مشروب بخور، نه با زن بخواب.»
رفیقم گفت «تابلو بزن.»
هامازاسب گفت «حیف مشروبه. حیف زنه.»
عشق سالهای سبز
جوی و دیوار و تشنه
ابراهیم گلستان
743
اینجا بهانتظارم از هماکنون
حتی اگر چراغهای صحنه خاموش شوند؛
حتی اگر به من گفته شود «تمام شد»
تو که در ژرفترین امیدهایم،
غالباً ـــ حتی بعد از مرگت هم ـــ نگرانی بر من؛
و شکیبا ـــ آری، تمام مردگان شکیبا هستند ـــ
مرثیههای دوئینو
راینر ماریا ریلکه
علی بهروزی
743
شگفتگی نکند نوبر انجمن بیتو
چراغِ گل ندهد نور در چمن بیتو
مرا خَسَک بهگریبان، گلاست با تو، ولی
چو مار میگزدم تار پیرهن بیتو
از آن به بال سفر میپرم چو مرغ نسیم
که غربت است به چشمِ دلم وطن بیتو
چو زلف سنبل و جعد سمن دلی دارم
ز دستبرد حوادث شكنشكن بیتو
چه نشئهای تو ندانم در این سرای وجود
که تن بهجان نبُوَد رام و جان به تن بیتو
پیاله بیمی و گل بیشمیم و دل بیعشق
چنان ز خویش نباشد خجل که من بیتو
چگونه لب گهرافشان کنم که چون طالب
زبان نمیکندم رغبتِ سخن بیتو
طالب آملی
(به تصحیح شهاب طاهری)
743
نه سادگی و نه رندی، تو خودت بمان و هیچوقت فکر نکن که ما حق داشتهایم.
یدالله رویایی به خسرو اسلامپور
