ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

رَفْ

رَفْ

Открыть в Telegram

آصف بارزی/ شاعر، نویسنده، و مدرّس هنرستان کتاب‌ها: «درهم‌زمانی»/ مجموعه‌داستان‌کوتاه/ نشر «حکمت کلمه»/ ۱۳۹۹ «از ابرها»/ مجموعه‌شعر/ نشر «رَفْ»/ ۱۴۰۳ @Asef_Barezi

Больше
751
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-330 дней
Архив постов
به چشم بیشتر مردم من که‌ام؟ یک ناوجود. آدمی ناهنجار یا ناخوشایند؛ کسی که جایگاهی در این جامعه ندارد و هیچ‌وقت نخواهد داشت؛ به اختصار، کم‌ترین آدم. خیلی خوب؛ حتی اگر تمام این‌ها کاملاً درست باشد پس من می‌خواهم روزی به‌وسیله‌ی کارهایم نشان بدهم که این ناوجود، این آدم ناهنجار، چه در قلب خود داشت. از نامه‌ی ونسان ونگوگ به برادرش تئو

«آنگاه که خدایان انسانی‌تر بودند، آدمیان خدای‌واره می‌نمودند.»

صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید ژاله‌ی صبحدم از نرگس تر بگشایید دانه‌دانه گهر اشک ببارید چنانک گره رشته‌ی تسبیح ز سر بگشایید خاک لب‌تشنه‌ی خون است و ز سرچشمه‌ی دل آب آتش‌زده چون چاه سقر بگشایید نونو از چشمه‌ی خوناب چو گل توبرتو روی پُرچین‌شده چون سفره‌ی زر بگشایید سیل خون از جگر آرید سوی باغ دماغ ناودان مژه را راه گذر بگشایید از زبر سیل به زیر آید و سیلاب شما گرچه زیر است رهش سوی زبر بگشایید چون سیاهی عنب کآب دهد سرخْ شما سرخی خون ز سیاهی بصر بگشایید تَف خون کز مژه بر لب زد و لب آبله کرد زمهریری ز لب آبله‌ور بگشایید رخ نمک‌زار شد از اشک و ببست از تف آه برکه‌ی اشک نمک را چو جگر بگشایید بر وفای دل من ناله برآرید چنانک چنبر این فلک شعوذه‌گر بگشایید چون دو شش جمع برآیید چو یاران مسیح بر من این شش‌در ایام مگر بگشایید دل کبود است چو نیل فلک ار بتوانید بام خم‌خانه‌ی نیلی به تبر بگشایید زین دو نان فلک ار خوانچه‌ی دونان بینید تا نبینم که دهان از پی خور بگشایید از طرب روزه بگیرید و ز خون‌ریز سرشک نه به خوان‌ریزه‌ی این خوانچه‌ی زر بگشایید به جهان پشت مبندید و به یک صدمت آه مهره‌ی پشت جهان یک ز دگر بگشایید گریه گر سوی مژه راه نیابد مژه را ره سوی گریه کزو نیست گذر بگشایید گر سوی قندز مژگان نرسد آتل اشک راه آتل سوی قندز به خزر بگشایید لوح عبرت که خرد راست به کف برخوانید مشکل غصه که جان راست ز بر بگشایید لعبت چشم به خونین‌بچگان حامله شد راه آن حامله را وقت سحر بگشایید گر به ناهید رسانید چو کرنای خروش هشت گوش سر آن بربط کر بگشایید ور بگریید به درد از دم دریای سرشک گوش‌ ماهی را هم راه خبر بگشایید غم رصدوار ز لب باج نفس می‌گیرد لب ز بیم رصد غم به حذر بگشایید به غم تازه شمایید مرا یار کهن سر این بار غم عمر شکر بگشایید خون گشاد از دل و شد در جگرم سُده ببست این ببندید به جهد آن به اثر بگشایید آگهید از رگ جانم که چه خون می‌ریزد خون ز رگ‌های دل وسوسه‌گر بگشایید نه کمید از شجر رز که گشاید رگ آب رگ خون همچو رگ آب شجر بگشایید دست‌خون است در این قَمره‌ی خاکی که منم آه اگر شش‌دره‌ی دور قمر بگشایید سحر چرخ از دو قواره‌ی مه و خور خوابم بست بند این ساحر هاروت‌سیر بگشایید همه هم‌خوابه و هم‌درد دل تنگ منید مرکب خواب مرا تنگ سفر بگشایید نه نه! چشمم پس ازین خواب مبیناد به خواب ور ببیند رگ جانش به سَهَر بگشایید خواب بد دیدم وز بوی خطرناکی خواب نیک بد رنگ شدم، بند خطر بگشایید آتشی دیدم کو باغ مرا سوخت به خواب سر این آتش و آن باغ به بر بگشایید گر ندانید که تعبیر کنید آتش و باغ رمز تعبیر ز آیات و سُوَر بگشایید آری آتش اجل و باغ به بر فرزند است رفت فرزند شما زیور و فر بگشایید نازنینان منا مرد چراغ دل من همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشایید خبر مرگ جگرگوشه‌ی من گوش کنید شد جگر چشمه‌ی خون چشم عبر بگشایید اشک داود ببارید پس از نوحه‌ی نوح تا ز طوفان مژه خون مدر بگشایید باد غم جست در لهو و طرب بربندید موج خون خاست در بهو و طُرَر بگشایید سر سر باغچه و لب لب برکه بکنید رگ مرغان ز سر سرو و خضر بگشایید گلشن آتش بزنید و ز سر گلبن و شاخ نارسیده گل و ناپخته ثمر بگشایید نخل بستان و ترنج سر ایوان ببرید نخل مومین را هم برگ ز بر بگشایید خوان غم را پر طاووس مگس‌ران به چه کار بند آن مائده‌آرای بطر بگشایید تیغ سیم از دهن طوطی گویا بکنید طوق مشک از گلوی قمری نر بگشایید بلبل نغمه‌گر از باغ طرب شد به سفر گوش بر نوحه‌ی زاغان به حضر بگشایید گیسوی چنگ و رگ بازوی بربط ببرید گریه از چشم نی تیزنگر بگشایید مسند از تخت و مخده ز نمط برگیرید حجر از بهو و ستاره ز حجر بگشایید گرچه غم‌خانه‌ی ما را نه حجر ماند و نه بهو هر چه آرایش طاق است ز بر بگشایید جیب و گیسوی وشاقان و بتان باز کنید طوق و دستارچه‌ی اسب و ستر بگشایید پرده بر روی سپیدان سمنبر بدرید ساخت از پشت سیاهان اغر بگشایید کرته بر قد غزالان چو قبا بشکافید چشمه از چشم گوزنان چو شمر بگشایید از کله قوقه و از صدره علم برگیرید وز حمایل زر و از جیب درر بگشایید صورت از دفتر و حلی ز قلم محو کنید حلی از خنجر و کوکب ز سپر بگشایید صور ایوان از دود جگر تیره کنید هم به شنگرف مژه روی صور بگشایید درِ دارالکتب و بام دبستان بکنید بر نظاره ز در و بام مفر بگشایید سر انگشت قلم‌زن چو قلم بشکافید بن اجزای مقالات و سمر بگشایید عبهر نثر ز هر شاخ نکت باز کنید جوهر نظم ز هر سلک غرر بگشایید نسخه‌ی رخ همه عجم و نقط است از خط اشک زو معمای غم من به فکر بگشایید مادر ار شد قلم و لوح و دواتش بشکست خون بگریید چو بر هر سه نظر بگشایید من رسالات و دواوین و کتب سوخته‌ام دیده‌ی بینش این حال ضرر بگشایید پای ناخوانده رسید و نفر مویه‌گران وا رشید، آه‌کنان راه نفر بگشایید ترنّم‌المصائب(در مرثیه‌ی فرزند، امیر رشیدالدین) خاقانی

دشمنان را که چنین سوخته دارندم حال راه بدهید و به روی همه در بگشایید دوستانی که وفاشان ز ازل داشته‌ام چون درآیند ره از پیش حشر بگشایید ترنم‌المصائب(در مرثیه‌ی فرزند، امیر رشیدالدین) خاقانی

صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید ژاله‌ی صبحدم از نرگس تر بگشایید دانه‌دانه گهر اشک ببارید چنانک گره رشته‌ی تسبیح ز سر بگشایید خاک لب‌تشنه‌ی خون است و ز سرچشمه‌ی دل آب آتش‌زده چون چاه سقر بگشایید نونو از چشمه‌ی خوناب چو گل توبرتو روی پُرچین‌شده چون سفره‌ی زر بگشایید سیل خون از جگر آرید سوی باغ دماغ ناودان مژه را راه گذر بگشایید از زبر سیل به زیر آید و سیلاب شما گرچه زیر است رهش سوی زبر بگشایید چون سیاهی عنب کآب دهد سرخْ شما سرخی خون ز سیاهی بصر بگشایید تَف خون کز مژه بر لب زد و لب آبله کرد زمهریری ز لب آبله‌ور بگشایید رخ نمک‌زار شد از اشک و ببست از تف آه برکه‌ی اشک نمک را چو جگر بگشایید بر وفای دل من ناله برآرید چنانک چنبر این فلک شعوذه‌گر بگشایید چون دو شش جمع برآیید چو یاران مسیح بر من این شش‌در ایام مگر بگشایید دل کبود است چو نیل فلک ار بتوانید بام خم‌خانه‌ی نیلی به تبر بگشایید زین دو نان فلک ار خوانچه‌ی دونان بینید تا نبینم که دهان از پی خور بگشایید از طرب روزه بگیرید و ز خون‌ریز سرشک نه به خوان‌ریزه‌ی این خوانچه‌ی زر بگشایید به جهان پشت مبندید و به یک صدمت آه مهره‌ی پشت جهان یک ز دگر بگشایید گریه گر سوی مژه راه نیابد مژه را ره سوی گریه کزو نیست گذر بگشایید گر سوی قندز مژگان نرسد آتل اشک راه آتل سوی قندز به خزر بگشایید لوح عبرت که خرد راست به کف برخوانید مشکل غصه که جان راست ز بر بگشایید لعبت چشم به خونین‌بچگان حامله شد راه آن حامله را وقت سحر بگشایید گر به ناهید رسانید چو کرنای خروش هشت گوش سر آن بربط کر بگشایید ور بگریید به درد از دم دریای سرشک گوش‌ ماهی را هم راه خبر بگشایید غم رصدوار ز لب باج نفس می‌گیرد لب ز بیم رصد غم به حذر بگشایید به غم تازه شمایید مرا یار کهن سر این بار غم عمر شکر بگشایید خون گشاد از دل و شد در جگرم سُده ببست این ببندید به جهد آن به اثر بگشایید آگهید از رگ جانم که چه خون می‌ریزد خون ز رگ‌های دل وسوسه‌گر بگشایید نه کمید از شجر رز که گشاید رگ آب رگ خون همچو رگ آب شجر بگشایید دست‌خون است در این قَمره‌ی خاکی که منم آه اگر شش‌دره‌ی دور قمر بگشایید سحر چرخ از دو قواره‌ی مه و خور خوابم بست بند این ساحر هاروت‌سیر بگشایید همه هم‌خوابه و هم‌درد دل تنگ منید مرکب خواب مرا تنگ سفر بگشایید نه نه! چشمم پس ازین خواب مبیناد به خواب ور ببیند رگ جانش به سَهَر بگشایید خواب بد دیدم وز بوی خطرناکی خواب نیک بد رنگ شدم، بند خطر بگشایید آتشی دیدم کو باغ مرا سوخت به خواب سر این آتش و آن باغ به بر بگشایید گر ندانید که تعبیر کنید آتش و باغ رمز تعبیر ز آیات و سُوَر بگشایید آری آتش اجل و باغ به بر فرزند است رفت فرزند شما زیور و فر بگشایید نازنینان منا مرد چراغ دل من همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشایید خبر مرگ جگرگوشه‌ی من گوش کنید شد جگر چشمه‌ی خون چشم عبر بگشایید اشک داود ببارید پس از نوحه‌ی نوح تا ز طوفان مژه خون مدر بگشایید باد غم جست در لهو و طرب بربندید موج خون خاست در بهو و طُرَر بگشایید سر سر باغچه و لب لب برکه بکنید رگ مرغان ز سر سرو و خضر بگشایید گلشن آتش بزنید و ز سر گلبن و شاخ نارسیده گل و ناپخته ثمر بگشایید نخل بستان و ترنج سر ایوان ببرید نخل مومین را هم برگ ز بر بگشایید خوان غم را پر طاووس مگس‌ران به چه کار بند آن مائده‌آرای بطر بگشایید تیغ سیم از دهن طوطی گویا بکنید طوق مشک از گلوی قمری نر بگشایید بلبل نغمه‌گر از باغ طرب شد به سفر گوش بر نوحه‌ی زاغان به حضر بگشایید گیسوی چنگ و رگ بازوی بربط ببرید گریه از چشم نی تیزنگر بگشایید مسند از تخت و مخده ز نمط برگیرید حجر از بهو و ستاره ز حجر بگشایید گرچه غم‌خانه‌ی ما را نه حجر ماند و نه بهو هر چه آرایش طاق است ز بر بگشایید جیب و گیسوی وشاقان و بتان باز کنید طوق و دستارچه‌ی اسب و ستر بگشایید پرده بر روی سپیدان سمنبر بدرید ساخت از پشت سیاهان اغر بگشایید کرته بر قد غزالان چو قبا بشکافید چشمه از چشم گوزنان چو شمر بگشایید از کله قوقه و از صدره علم برگیرید وز حمایل زر و از جیب درر بگشایید صورت از دفتر و حلی ز قلم محو کنید حلی از خنجر و کوکب ز سپر بگشایید صور ایوان از دود جگر تیره کنید هم به شنگرف مژه روی صور بگشایید درِ دارالکتب و بام دبستان بکنید بر نظاره ز در و بام مفر بگشایید سر انگشت قلم‌زن چو قلم بشکافید بن اجزای مقالات و سمر بگشایید عبهر نثر ز هر شاخ نکت باز کنید جوهر نظم ز هر سلک غرر بگشایید نسخه‌ی رخ همه عجم و نقط است از خط اشک زو معمای غم من به فکر بگشایید مادر ار شد قلم و لوح و دواتش بشکست خون بگریید چو بر هر سه نظر بگشایید من رسالات و دواوین و کتب سوخته‌ام دیده‌ی بینش این حال ضرر بگشایید پای ناخوانده رسید و نفر مویه‌گران وا رشید، آه‌کنان راه نفر بگشایید

دیوانه و دردمند و رنجور چون دیو ز چشم آدمی دور بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از وطن و قبیله برتافت می‌گشت چو دیو گرد هر غار دیوانه‌ی خویش را طلب‌ کار دیدش به رفاق گوشه‌ای تنگ افتاده و سر نهاده بر سنگ با خود غزلی همی سگالید گه نوحه نمود و گاه نالید خوناب جگر ز دیده ریزان چون بخت خود اوفتان‌وخیزان از باده‌ی بی‌خودی چنان مست کاگه نه که در جهان کسی هست چون دید پدر سلام دادش پس دلخوشی‌ای تمام دادش مجنون چو صلابت پدر دید در پای پدر چو سایه غلتید کی تاج سر و سریر جانم عذرم بپذیر ناتوانم می‌بین و مپرس حالتم را می‌کن به قضا حوالتم را چون خواهم چون که در چنین روز چشم تو ببیندم بدین‌روز از آمدن تو روسیاهم عذرت به کدام روی خواهم دانی که حساب کار چون است سررشته ز دست ما برون است چون دید پدر به حال فرزند آهی بزد و عمامه بفکند نالید چو مرغ صبحگاهی روزش چو شبی شد از سیاهی گفت ای ورق شکنج‌دیده چون دفتر گل ورق‌دریده ای شیفته چند بی‌قراری‌؟ وی سوخته چند خامکاری‌؟ چشم که رسید در جمالت‌؟ نفرین که داد گوشمالت‌؟ خون که گرفت گردنت را؟ خار که خلید دامنت را؟ از کار شدی چه کارت افتاد‌؟ در دیده کدام خارت افتاد‌؟ شوریده بوَد نه چون تو بدبخت سختیْش رسد نه این چنین سخت مانده نشدی ز غم‌کشیدن‌؟ وز طعنه‌ی دشمنان شنیدن‌؟ دل سیر نگشتی از ملامت‌؟ زنده نشدی بدین قیامت‌؟ بس کن هوسی که پیش بردی کاب من و سنگ خویش بردی در خرگه کار خرده‌کاری عیبی است بزرگ بی‌قراری عیب ارچه درون پوست بهتر آیینه‌ی دوستْ دوست بهتر بنشین و ز دل رها کن این درد آن بِه که نکوبی آهن سرد گیرم که نداری آن صبوری کز دوست کنی به صبر دوری آخر کم از آنکه گاهگاهی آیی و به ما کنی نگاهی هرکس به هوای دل تکی راند وز بهر گریختن تکی ماند بی‌باده کفایت است مستی بی‌آرزو آرزوپرستی تو رفته به باد داده خرمن من مانده چنین به کام دشمن تا در من و در تو سکه‌ای هست این سکه‌ی بد رها کن از دست تو رود زنی و من زنم ران تو جامه دری و من درم جان عشق ار ز تو آتشی برافروخت دل سوخت تو را مرا جگر سوخت نومید مشو ز چاره‌جستن کز دانه شگفت نیست رستن کاری که نه زو امید داری باشد سبب امیدواری در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است با دولتیان نشین و برخیز زین بخت گریزپای بگریز آواره مباد دولت از دست چون دولت هست کام دل هست دولت سبب گره‌گشایی است پیروزه‌ی خاتم خدایی است فتحی که بدو جهان گشادند در دامن دولتش نهادند گر صبر کنی به صبر بی‌شک دولت به تو آید اندک‌اندک دریا که چنین فراخ‌روی است پالایش قطره‌های جوی است وان کوه بلند که‌ ابرناک است جمع‌آمده ریزه‌های خاک است هان تا نشوی به صابری سست گوهر به درنگ می‌توان جست بی‌رای مشو که مرد بی‌رای بی‌پای بود چو کرم بی‌پای روباه ز گرگ بهره زان برد کین رای بزرگ دارد آن خرد دل را به کسی چه بایدت داد کاو ناورَدَت به سال‌ها یاد او بی‌تو چو گُل تو پای در گِل او سنگدل و تو سنگ بر دل گر با تو حدیث او بگویند رسوایی کار تو بجویند زهری است به قهر نفس‌دادن کژدم‌زده را کرفس‌دادن مشغول شو ای پسر به کاری تا بگذری از چنین شماری هندو ز چه مغز پیل خارد؟ تا هندستان به یاد نارد جانی و عزیز‌تر ز جانی در خانه بمان که خان‌ومانی از کوه‌گرفتنت چه خیزد‌؟ جز آب که آن ز روی ریزد هم سنگ در این ره است و هم چاه می‌دار ز هردو چشم بر راه مستیز که شحنه در کمین است زنجیر مبر که آهنین است تو طفل رهی و فتنه رهدار شمشیر ببین و سر نگه‌ دار پیش‌ آر ز دوستان تنی چند خوش باش به‌رغم دشمنی چند مجنون به جواب آن شکرریز بگشاد لب طبرزدانگیز گفت ای فلک شکوهمندی بالاترت از فلک بلندی شاه دمن و رئیس اطلال روی عرب از تو عنبرین‌خال درگاه تو قبله‌ی سجود‌م زنده به وجود تو وجودم خواهم که همیشه زنده مانی خود بی‌تو مباد زندگانی زین پند خزینه‌ای که دادی بر سوخته مرهمی نهادی لیکن چه کنم من سیه‌روی کافتاده به‌خود نی‌ام در این کوی زین ره که نه برقرار خویشم دانی نه به‌اختیار خویشم من بسته و بندم آهنین است تدبیر چه سود قسمت این است این بند به خود گشاد نتوان وین بار ز خود نهاد نتوان تنها نه منم ستم‌رسیده کو دیده که صد چو من ندیده سایه نه به خود فتاد در چاه بر اوج به خویشتن نشد ماه از پیکر پیل تا پر مور کس نیست که نیست بر وی این زور سنگ از دل تنگ من بکاهد دلتنگی خویشتن که خواهد بخت بد من مرا بجوید بدبختی را ز خود که شوید گر دسترسی بُدی در این راه من بودمی آفتاب یا ماه چون کار به اختیار ما نیست بِه‌کردن کارْ کار ما نیست خوشدل نزیَم من بلاکش وان کیست که دارد او دل خوش چون برق ز خنده لب ببندم ترسم که بسوزم ار بخندم گویند مرا چرا نخندی گریه‌ست نشان دردمندی ترسم چو نشاط خنده خیزد سوز از دهنم برون گریزد آمدن پدر به نزد مجنون لیلی و مجنون نظامی(تصحیح وحید دستگردی)

شهرورزی می‌نویسد که شیخ مقتول(سهروردی) گفت: «حقیقت یک آفتاب است که متکثر و متعدد می‌شود به تعدد مظاهر از دریچه‌ها و روزن‌ها و شکاف‌ها؛ که شهر یکی است و خانه‌ها بسیار و راه‌ها بی‌شمار.» زوال اندیشه‌ی سیاسی در ایران جواد طباطبایی

باتو آمدم؛ دیوانه‌وار، و نه دوراندیش. مده‌آ اوریپید غلامرضا شهبازی

شب‌های پاییز که برگ‌های معلق در ماهتاب شنا می‌کردند من آسمان را به تماشا می‌نشستم دلم می‌خواست چندان عدد یاد بگیرم تا همه‌ی ستارہ‌ها را شمارہ کنم امروز دریافته‌ام که نباید چیزهایی را شماره کرد که هرگز یکی‌شان از آن من نبوده است گویا سرنوشت مرا در دورترین ستارہ‌ھا معلوم کردہ‌اند آیا انسان را به ستاره فروخته‌اند یک شب از آسمان نگاه تو بالا می‌روم و همه‌ی ستاره‌ها را به دریا می‌ریزم تا ماهیان دیوانه را به شام دعوت کنم آنگاه سرنوشت سیاهان را بر برگ‌های سپیدار خواهم نوشت از پشت میله‌ها آسمان چندان کوچک است که هر زندانی منجی‌ست دیگر برای شمارش ستاره اعداد سه‌رقمی را نیازی نیست. کیومرث منشی‌زاده

Video by ebisiavashghadimi [DdbIqFYoIpC].mp31.07 MB

07 Khazan.mp38.60 MB

نویسند‌ه‌ی تاریخ سیستان می‌گوید: «و [یعقوب] بسیار گفتی که دولت عباسیان بر غدْر و مکر بنا کرده‌اند. نبینی که با بومسلمه و بومسلم و آل برامکه و فضل سَهْل، با چندان نیکویی کایشان را اندر آن دولت [بود]، چه کردند؟ کسی مباد که بر ایشان اعتماد کند!» یعقوب مردی رزم‌آزموده بود و چنانکه از اشاره‌های تاریخ‌نویسان می‌توان دریافت، در عین حال، توجهی نیز به منطق رابطه‌ی نیروها داشت، سرشت دشمن را به خوبی می‌شناخت و به غریزه می‌دانست که «جنگ ادامه‌ی سیاست با ابزارهای متفاوت است» و «جنگ هدفی جز نابودی کامل دشمن ندارد.» التون دَنیل در تحقیقی درباره‌ی این دوره از تاریخ خراسان درباره‌ی موضع طاهریان در قبال خلافت می‌نویسد: «بدین‌گونه، برجستگی و اهمیت پیدایش طاهریان در میدان سیاست نباید ناچیز گرفته شود. نخستین دودمان موروثی مستقل اسلامی در خراسان پدیدار گشت، نه به سبب ناتوانی موقت خلافت، که بدان صورت قانونی بخشید، بلکه در نتیجه‌ی یک سده پیکار پیگیر!» با طاهریان شکافی در امپراتوری واحد اسلامی ایجاد شد و رویای حکومت امّتِ واحد، که دستگاه خلافت کوشش کرده بود زیر لوای چیرگی عربی برقرار کند، در ایران‌زمین، بر اثر پایداری سیاسی و فرهنگی ایرانیان، به پایان رسید. فرمانروایان، به‌ویژه در بخش‌هایی از ایران که از چنبر خلافت بیرون بود، با نیروی تیغ آب‌داده به قدرت می‌رسیدند. زوال اندیشه‌ی سیاسی در ایران(بخش نخستین مقاومت‌های ایرانی در برابر خلافت عربی: صفاریان، طاهریان، آل‌بویه، سامانیان) جواد طباطبایی

«موضوع غم‌انگیز در خصوص زندگی کوتاه‌بودن آن نیست بلکه غم‌انگیز آن است که ما زندگی را خیلی دیر شروع می‌کنیم.»

دوست دارم تمام شب، چشم‌بسته، کنارت باشم. چه خوشبختم، ببین ـــ تویی که از ستاره‌ها می‌آیی! در سراسر ذهن و دلم سفر کردم و آنجا
دوست دارم تمام شب، چشم‌بسته، کنارت باشم. چه خوشبختم، ببین ـــ تویی که از ستاره‌ها می‌آیی! در سراسر ذهن و دلم سفر کردم و آنجا تو بودی زانوزده کنار جاده با جعبه‌ابزار کوچکت مشغولِ تعمیرِ چیزی. جهانی به من بده، تو جهانی را گرفته‌ای که خودِ من بودم. وجدِ کوچکِ غمگینِ عشق آن کارسون

با امرودها، چه زرد، درمیاویزد و غرق سوری‌ وحشی دیار به دریاچه، شما ای قوهای نازنین، و بوسه‌مست ناغوش می‌خورید در آب قدسی‌ هشیار. وای من، زمستان که بیاید، کجا بیابم گلی، و کجا آفتاب و کجا سایه‌ی خاک؟ همه دیوارهاست که می‌ماند بی‌زبان و سرد: تنها رفرفه‌ی بادنماها در باد. نیمه‌ی عمر فریدریش هولدرلین بیژن الهی

از غبارم هرچه بالا می‌کشد سرمه در چشم ثریا می‌کشد بس که مد وحشت شوقم رساست فکر امروزم به فردا می‌کشد تا خرد باقی‌ست صحرای جنون دامن‌ از آلایش ما می‌کشد خوابناکان می‌رمند از آگهی سایه از خورشید خود را می‌کشد سخت بیرنگ است نقش مدعا عالمی تصویر عنقا می‌کشد خون دل بی‌پرده است از انفعال سرنگونی می ز مینا می‌کشد عقل‌ گو خون شو که تفتیش جنون یک جهان شور از نفس وامی‌کشد ما گرانجانان ز خود وامی‌کشیم کوه از دامن اگر پا می‌کشد ترزبانی خفت عقل‌ست و بس صد شکست از موج دریا می‌کشد محمل رنگ از شکستن بسته‌اند بس که بار درد دل‌ها می‌کشد عالمی را می‌برد حسرت فرو این نهنگ تشنه دریا می‌کشد زرپرستی می‌کند دل را سیاه آخر این صفرا به سودا می‌کشد بار ما بیدل به دوش عاجزی‌ست سایه را افتادگی‌ها می‌کشد

و بی‌حساب می‌نوشیدیم ـــــ هرچند شراب ارغوان ما را یادآور خون بود. دریغا! سهمی از نشاط ما را برنمی‌گرفت.

من که بالی ندارم. غروب کلاهم را پراندم طرف پرنده‌ها. یوهانس بوبروسکی بیژن الهی(درّه‌ی علف هزاررنگ)

یک‌وقت، که داشتم برای مدتی ترک خانه می‌کردم، به شیر گفتم: تو فکرهای خودت را باید بکنی که، در غیاب من، که شاید به روزها بکشد، می‌خواهی توی خانه سر کنی یا بیرون، چون که در را می‌خواهم قفل کنم. جای جواب، شیر بر آستانه دراز کشید، من هم دانستم در خانه قفل نمی‌خواهد. دیگر رفتم و خاطرم جمع بود. با باران‌های آخر سپتامبر که برگشتم، شیر، با چشم واز، درست در پاشنه‌ی در لمیده بود. مرا که دید، از خانه گذاشت بیرون رفت. در خانه همه‌چیز همان‌جوری بود که وقت رفتنم. از شیر تشکر کردم و گوشتی را که با خود آورده بودم برایش گذاشتم بیرون. شیر اغلب، وقتی لب رودخانه به ماهیگیری می‌ایستادم، کنارم می‌نشست. ماهی را که می‌گرفتم بوبو می‌کرد و مؤدبانه به من می‌نگریست. وقتی پی هیزم‌شکنی می‌رفتم، سرتاسر جنگل همراهم بود (هیچ‌کجای اینجا شیری نبود)، و هرشب کنار من می‌خوابید. بعد شیر ترکم کرد. اولین برف توی هوا بود. یک‌روز صبح، در گرگ‌ومیش، بلند که شد تکانم داد، که بیدارم کند، و به من نگریست. من به این نشانه گرفتم که دیگر می‌خواهد برود، او را تا در خانه‌ام همراهی کردم، دیدم در باران رو به رودخانه رفت، دیدم پهنای رودخانه را شنا کرد و کوچک شد و در پرده‌ی باران روی دشتِ آن‌سوی رودخانه محو شد. شیر کریستف مه‌کل بیژن الهی(دره‌ی علف هزاررنگ)

Repost from Howl
شفیعی‌کدکنی حرف‌هایی زده که گاهی مربوط بوده و گاهی نبوده. حرف‌هایش فرق می‌کرده با آدمی که از طریق سنت به ادبیات جدید ایران نگاه کرده. او اطلاعاتی از ساختارهای زبان و ادبیات و مخصوصاً [ادبیات] زادگاهش دارد. اما از تنوع و تجدد ادبیات امروز آگاهی درستی ندارد. آدم باهوشی‌ست که هوشش گاهی به نفع ادبیات تمام می‌شود، گاهی به ضررش... ما از خانلری در نقد ادبی چیزی یاد نگرفته‌ایم جز فارسی نسبتاً خوبی که می‌نوشت. ما به سواد امثال خانلری از نظر معرفت آکادمیک می‌توانیم تکیه کنیم، ولی از نظر خلاقیت و انتقاد ادبی، خیر. #رضا_براهنی از: مصاحبه با احمد غلامی، مهرنامه، شماره ۳۸، ۱۳۹۳ @howl_mag