394
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-2230 天
帖子存档
394
مردها منطقی حرف میزنند
ولی احساسی تصمیم میگیرند
اما زن ها احساسی حرف میزنند
و مثل یک مامور اعدام
کاری که باید بکنند را میکنند...!
#پابلوپيكاسو
394
زخم های آدم سرمایه است حامد. سرمایه ات رو با این و اون تقسیم نکن، داد نکش، هوار نکش، آروم و بی سر و صدا همه چیزو تحمل کن.
شب یلدا (۱۳۸۰)
394
پنجاه سال دیرتر، او هنگامی که یک آلبوم عکس خانوادگی را ورق میزد، پی برد که زیبا بوده است.
سارتر
394
یه قسمتهایی از وجودم خاموش شدن که واقعا دوستشون داشتم. متاسفم برای خودم که نتونستم ازشون در برابر بزرگسالی محافظت کنم.
ناشناس
394
در کنگرهی حزب کمونیست شوروی سابق در هنگام سخنرانی نیکیتا خروشچف که با تقبیح جنایت های استالین جهان را شگفت زده کرد، یک نفر از میان جمعیت فریاد زد: رفیق خروشچف، وقتی بیگناهان اعدام میشدند شما کجا بودید؟ خروشچف گفت: هرکس این را گفت از جا برخیزد. اما هیچکس از جایش تکان نخورد. خروشچف ادامه داد: خودتان به پرسش خود پاسخ دادید در آن زمان من همانجایی بودم که شما الان هستید!
[دومین مکتوب - پائولو کوئیلو]
394
غُراب (کلاغ)
ادگار آلن پو، ۱۸۴۵.
نیمهشبی دلگیر، که من خسته و خراب،
غرق مطالعهی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یادرفته،
در میان سرتکان دادنها، و گاه به خوابرفتنها، ناگهان انگشتی به در خورد،
گویی رپرپهای بود، رپرپهای نرم که کسی بر در اتاقم میزد
زیر لب گفتم: «میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت میزندـ
همین و نه چیزی دیگر.»
[با ترجمهی زندهیاد احمد میرعلائی بخوانید]
394
غُراب (کلاغ)
ادگار آلن پو، ۱۸۴۵.
نیمهشبی دلگیر، که من خسته و خراب،
غرق مطالعهی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یادرفته،
در میان سرتکان دادنها، و گاه به خوابرفتنها، ناگهان انگشتی به در خورد،
گویی رپرپهای بود، رپرپهای نرم که کسی بر در اتاقم میزد
زیر لب گفتم: «میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت میزندـ
همین و نه چیزی دیگر.»
[با ترجمهی زندهیاد احمد میرعلائی بخوانید]
2007
394
Repost from N/a
شاید تراژدی مسیح، خود صلیب نبود، صلیب تنها رنج تن بود. رنج حقیقی آنجا آغاز شد که خدا خاموش ماند. آنگاه که در ژرف ترین تنهایی، او را صدا زد و پاسخی نیامد. شاید عمیق ترین رنج انسان همین باشد؛ لحظهای که ایمان، در غیاب پاسخ، ناگهان به پرسشی علیه خویش بدل میشود.
#یادداشت_ها
س.م
394
شاید حرفم را به خدا باید بگویم. اما در عمیقترین ورطهها هستم و دعا کردن یادم رفته است.
آرتور رمبو، فصلی در دوزخ، ترجمهی عباس پژمان
