فَرگرافی
前往频道在 Telegram
721
订阅者
-124 小时
-47 天
-3630 天
帖子存档
721
ممکنه آدمهای اشتباه رو جدی نگیری، اما اونها به جد چیزهایی رو در تو میکشن. تعهد، پایبندی، شور و عشق و امید و خیلی چیزهای دیگه که در نبودشون آدمهای درست، دورت رو خط میکشن.
تا ابد زندهباد ارتباطات درست و عاقلانه.
721
هیچچیز فراموش نشده است، ما فقط ناچار به درآوردن ادای زندگان هستیم. با گودیهای زیر چشم، با زخمهای مچ، با جوشهای مضطرب، با دندانهای فشرده روی هم و با پاهای کمجان. تو بگو، تو از گونهی منحصر دوام آوردنت بگو و من را زنده کن، گرچه یک ایل از ما مرده است.
721
نشستهام. نشستهام و به همهچیز فکر میکنم. وقتی میسازم، میگویند پیوستگی ندارد، ایدهمند نیست. و من همواره دچار گسستگی هستم. بارش فکریام باران بهاریست و لحظهای که آغاز میشود، رحم به هیچ کلمهگنجشکی ندارد. کلمهگنجشک! به راستی کلماتم به مثابه گنجشگکانی خیس و افسردهحال هستند، که دیگر آواز هم نمیخوانند. بههرحال، لانهشان که به نوعی قلم من باشد، آوار شده است و حالاحالاها نمیتوان سرپناهی برایشان دست و پا کرد. هوا هر روز گرمتر میشود و تخمهایشان در آوارگی میگندد، غذایشان دیر و زود میشود و خوابشان بر هم ریخته است. گاهی نیمهشب خواندنشان میگیرد و دفترم را سرشار میکنند، و گاهی حتی دم صبح هم جیک نمیزنند. مخلوقات من همگی گسسته و فاقد ایده و هستهی اصلی هستند. همینطور است، نه؟! من خود واقفم که هیچ دستاوردی ندارم و هیچگاه چیزی نخواهم شد، از آن طورها که ترشی نخورده باشی. چه مضحک. این را استاد ریاضی تیزهوشان یکبار در گوشم زمزمه کرد. مردی میانسال، همیشه اتوکشیده و بشّاش. یادم میآید، از ما خواست مثلثی بکشیم با دو زاویهی ۹۰ درجه! همگی بچهها دستبهکار شدند و سر به زیر، انگار که قرار است ابداعی ایدهمند داشته باشند، پاهایشان از خط دفتر مقابلشان بیرون نمیزد. من متعجب نگاه میکردم. دست به هیچ کاغذ و قلمی نبردم و فقط نگاهش کردم. استاد پرسید چرا چیزی نمیکشی؟! متعجبتر شدم. یعنی او هم نمیدانست؟! با حیرت بیش از پیش گفتم مگر میشود؟! جمع زوایای مثلث ۱۸۰ درجه است و دو تا نود، میشود ۱۸۰. پس ضلع سوم چه؟! خندید، بلند. جملهی ماندگارش را گفت و نگاهم کرد، از آن طورها که یک چیزی میشوی.
بعد از آن، اعتماد به نفس بیشتری مقابل آقای احمدی داشتم، اما دیگر هیچوقت نتوانستم مسئلهای را حل کنم و خندهاش را مجددا ببینم. همینطور بود؛ من، آنچه که دیگران فراموش میکردند را بهتر از هرچیزی میدانستم و متوجهاش بودم، آنقدر درگیر نفهمیدن دیگران میشدم که فراموش میکردم باید به فهمیدن ادامهی راه بپردازم. امید دارم بتوانم تفهیم کنم و اما نه، بعد از آن روز، دیگر نتوانستم لقمهای را مستقیم به دهان بنشانم. آقای احمدی، کلماتم میتوانستند چیزی بشوند، من بودم که ترشی خورده بودم. من را ببخشید، گنجشگکان طفلکیام.
721
گریه ام میآید شهربانو و اینجا انگار که غم محمولهی قاچاق باشد و من نهان فروشی قهار. اشکم هایم را از مادر پنهان میکنم و پتو را تا تار آخر موهایم بالا میکشم. از چهرهام حین گریه کردن میترسم. شبیه فیلی که برای اولین بار خرطوم خود و پروسه آبکشیاش را از دید دیگری میبیند. که چقدر پیچیده میتواند باشد مخلوق. که چقدر سنگینوزن و خطرناک میتواند باشد غم. راستش را بخواهی از این گریه های مدام و پیوسته خستهام خودم هم. حقیقتش دلم دیگر غم نمیخواهد. آسمان میطلبم. برای پرواز. برای اوج گرفتن. اما مسیرش برایم گم است، ناآگاه قدم برمیدارم. راستی شب ها برخلاف بلندپروازیام سرم را پشت کمد قایم میکنم و میخوابم، اگر خواب ببرد مرا. دارم پیر میشوم انگار، باد کولر دماغم را میسوزاند. سینوزیت است هرچه که هست بهانه است، هنوز هم میترسم وسط اتاق، جایی که پشتم دیوار نباشد بخوابم. هنوز هم باید سرم را جایی به خواب بگذارم که مطمئن باشم از پشت سرم جنبندهای تردد نمیکند و شب را بگذرانم. هیچوقت شبی را کنارت نخوابیدم. قسمت بود سرنوشت بود هرچه که بود هیچ شبی را زیر آن تیر چوبیها به صبح نرساندم. نزدیک ترین تجربه ما به یکدیگر آن شبی بود که قرار بود بیایی، چند مدتی را خانهی ما بمانی، چرا که پله های خانه بغلی یا همان خانهی عمو بزرگه اذیتکننده بود برایت. نیامدی. آن شب هم نیامدی. تا نیمه شب منتظرت نشستیم، تختت را آماده کردیم. خوب یادم می آید که کنار پاسیو، کنار نخل مردابها و سانسوریاها را برای زیستت مهیا کردیم. روزها نور خوبی و به قولی سانکیس زیبایی داشت. و شب ها اگر باران میزد، صدای بارشش لالایی میشد و نورگیر شیشه ای را نوازش میکرد. البت که بعضی شب ها هم بامشی ها (گربه در مازندرانی) به جان هم میفتادند و کار های محیطزیستدوستانه میکردند. امان از صدایشان. همان خوب که نیامدی شهربانو. هیچکدام طاقت نداشتیم نصفههای شب فریادت بلند شود و با لهجهی خاصات بگویی ننه جان، اینجا خوابم نمیبرد. و صبح نشده جمع و جور کنی و برگردی دو حیاط آن طرفتر، زیر همان تیرهای چوبی، قاطی همان مرغ و خروسها، کنار همان میز شیشهای و تلوزیون قرمز رنگش، میان همان خانهی قدیمی که همیشه بوی کهنگیاش نفست را تنگ میکرد. حالا که مردهای حتما خودت فهمیدهای که وقتی به خانهات میآمدم نمیدانستم از دهان نفس بکشم یا بینی. دهان که میکروب وارد ریهام میکرد به خیالم و بینیام هم تاب آن رایحهی خاک مانند را نداشت. نفست نکشیدم هیچگاه. نبوییدمت. شک ندارم که مانند بقیه ننه جون ها (راجع به مادربزرگ ها حرف نمیزنم) شبیه بقیهی آن ها بوی گلاب و عطر مشهدی نمیدادی. تو بوی خودت را میدادی و دخترهایت حتی یک تکه لباست را هم به ما نبخشیدند که در این مسئله باور بیاورم. چه رسد به دو حیاط عقب تر که از تو باقی مانده و در نبودمان از دیوارش بالا میروند و سواستفاده های ناجور از ملک غصبی میکنند. محله قدیمیمان را میگویم. همان اسمش را نبر که چهارشنبه ها میان چهارشنبه بازارش که از سر میدان تا ته محل به راه بود, راه میفتادی و اقلام کاملا بیاستفاده خریداری میکردی. دلت به همینها خوش بود. به آن روسری های رنگی. دسته های سبزی و چینی های قلابی. یک پیرزن رو به هشتاد چه دلخوشیای میتواند داشته باشد وقتی عروس جان به کَفَش را دوست ندارد و آن یکی عروس محبوبش محلاش نمیگذارد؟ یک دختربچه ۸ الی ۱۰ ساله میان روستایی آن سر ناکجاآباد چه دلمشغولیای میتواند داشته باشد جز از بوی نویی برچسب هایی که از چهارشنبهبازار خریده بود و به دستفروش مقابل پل تشر زده بود که هی، رو به روی خانه مان بساط نکن مردک. آرزوهای کوچک، زندگانی آرام، خانهی ساکت و بیدغدغه و هدف، همانقدر که زیبا و دلنشین است، غم انگیز میتواند باشد. خیال اینکه تا آخر عمرت باید چهارشنبه هارا از مدرسه فرار کنی و با تهمانده پولت بستنی عروسکی لیس بزنی، شاید بسیار سینماتیک و دلخوش کننده باشد، اما رو به هشتاد که بروی میپرسی فقط همین؟ و از طبق عادت ادامه خواهی داد. جایی در زندگانیات به نقطهای میرسی که از تنها از روی استیصال ادامه خواهی داد و سعی میکنی پرسشی از خودت نداشته باشی، چرا که برای یافتن پاسخ زمان را از دست دادهای، پیر شدهای. ناآگاه ماندهای. بی هدف سوختهای.
اینجای کار دست به دامان حسین پناهی میشوم و تلاشی جز از برای پایان رساندن نامه نیست، این بود زندگی؟!
721
آه بله، بلاخره فرناز آرت شاپ کوچک و نوپای خودش رو داره و خیلی خوشحال میشه اگر شما حضور داشته باشید و حمایت ضربتی کنید، نه فقط با خرید بلکه با نظرات و انتقاداتتون:
@eyvaninjast
721
متنهای بلند رو نمیخونید؟!
حتما باید کوتاه و به صراحت بنویسم از این گهترها هم خواهد شد؟!
721
همهچیز را در حباب تصور میکنم و وقتی میترکد، خودم را جایش میگذارم که احتمالا همین روزها، از غم اشباع شوم و دردی ترنجوار سر به جان لچکم بگذارد. جدا از همهی اینها، روزهای آرام را دوست دارم، روزهایی که دور از تمامی این افکار، سعی میکنند وانمود کنند همه چیز سر جایش است. هرچند ناموفق و مضحک، اما تلاششان دوست داشتنیست. شبیه تکه آهنی که پیش از این هیچ احساسی به آن نداشتم و حالا قلب پدر را وادار به جریان خون میکند و من، دوستش دارم شبیه روزهای آرام، روزهایی که مادر اسکاج میبافد، سماور جوش میآید و ابرها کماکان حرکت میکنند و گنجشکها زندهاند.
721
همهچیز را در حباب تصور میکنم و وقتی میترکد، خودم را جایش میگذارم که احتمالا همین روزها، از غم اشباع شوم و دردی ترنجوار سر به جان لچکم بگذارد. جدا از همهی اینها، روزهای آرام را دوست دارم، روزهایی که دور از تمامی این افکار، سعی میکنند وانمود کنند همه چیز سر جایش است. هرچند ناموفق و مضحک، اما تلاششان دوست داشتنیست. شبیه تکه آهنی که پیش از این هیچ احساسی به آن نداشتم و حالا قلب پدر را وادار به جریان خون میکند و من، دوستش دارم شبیه روزهای آرام، روزهایی که مادر اسکاج میبافد، سماور جوش میآید و ابرها کماکان حرکت میکنند و گنجشکها زندهاند.
721
روزهای آرام را دوست دارم. سماور میجوشد، مادرم اسکاج میبافد، گاها صدای گنجشکها میآید و نور خانه به سبب حرکت ابرها کم و زیاد میشود. بخاری از سماور بلند میشود و در اتمسفر خانه گم میشود، دستهای مامان زبر و ناآرام شدهاند اما هنوز میتوانند به ریسهها و گرههای کاموا چنگ بزنند، انگار که دارد به جان نیمهی من چنگ میزند و آن را حفظ میکند. گرچه دیگر کمتر کسی به فکر پرندهها میافتد و لب پنجرهاش را کثیف میکند، اما آنها همچنان حنجرهشان را دریغ نمیکنند. مثل کسی که بین رفتن و ماندن مردد باشد، سالها مانده باشد و هیچ لطفی ندیده باشد و بداند که از رفتن هم خیری نمیبیند، خورشیده خانم مستاصل است. گاهی پشت ابرها پنهان میشود و نمیخواهد در ملا عام رویت شود، و گاهی دلش برایمان به رحم میآید و خانه به رنگ چایی تازه دم و خوشرنگ تازه از سماور آمده در میآید. با خودم میاندیشم خورشید مثل مادرم است و هر لحظه صورت جدیدی به خودش میگیرد. گاهی شبیه جوانیاش، سرکش و جبرانگر است، همهچیز را به هم میریزد و با تحکم میگوید دیگر نمیمانم، شما بمانید و بدانید با زندگی مضحکتان؛ و گاهی، شبیه پیرزنهای مهربان ۸۰ الی ۹۰ ساله که در صف نانوایی نفس نفس میزنند و زیر لب صلوات میفرستند، مارا در آغوش مهربانیاش میگیرد و با نان تازه به خانه میآید.
روزهای آرام را دوست دارم، روزهایی که بهنظر همهچیز سرجایش است و انگار نه انگار که سوی چشمانم هر روز کمتر میشود، پدر به تازگی قلبش را فنر زده است و دیابت نوع دومش تایید شده است و مادر مدام بیش از روز قبل از زندگانیاش مینالد.
روزهای آرام را دوست دارم اما این آرامش، مثل بخار سماور لحظهای هست و لحظهای بعد محو میشود. چشمهایم، حالا دیگر هر روز بخشی از جهان را به رسمیت نمیشناسند. انگار که در پشت قرنیهام، سرباز بیحوصله و سر به هوایی نشسته است و تصاویر، نامههایی از بالا هستند که او باید بخواند و به مغز ارجاع بدهد. اینروزها، بیشتر نامهها را مچاله میکند و به هیچجایش نمیگیرد. نوشتههای تابلوها، تصاویر دور، سوزنی که دیگر نمیتوانم برای مادرم نخ کنم و با افتخار بگویم بفرما، کاری داشت؟! احتمالا رگ قلب بابا را نیز با چیزی مانند همان سوزن باز کردهاند. حالا، هربار که بابا دست روی قلبش میگذارد و نفس عمیقی میکشد، انگار کسی دوباره تمام سماور را پر از آب یخ میکند و من، خودم را درون اتاق آنژیوگرافی میبینم و سعی میکنم قلبم را از جا نکنم.
زندگی ما و خانهمان، سالهاست که روی شانههای مادر سوار است و از روزی که دکتر حین دیدن جواب آزمایش بابا ابروهایش را در هم کشید، مامان با سختی و زحمت بیشتری این بار را حمل میکند. حالا همهچیز سخت شده است و شانههایش میلرزند.
به هرحال، زندگی روزهای آرام هم دارد و گاها اهمیت نمیدهم که در چه منگنهی ناشایستی گیر افتادهام. خیال میکنم که جهان، تنها به خانهی ما محدود میشود و خبرهای بد از پشت در آهنی سیاه ما داخل نمیآیند. اسمها، فقط اسم هستند و هیچکس، چه ما و چه دیگران، با هیچ اسمی گریه نمیکنیم.
انگار یادم میرود که عینکم دوباره شکستهاست و مامان، بیش از این واقعا جبر و اندوه را نمیکشد. انگار نه انگار که بابا یحتمل دیگر نمیتواند کیک تولدم را بخورد و احتمالا دیگر اصلا تولدی نخواهم گرفت، چرا که از من گذشته است. نه آنطورها که بخواهم بگویم پیر شدهام و ۲۰ سالگی، سن زیاد و عجیبی است و از من بزرگترها بروند فکری برای وخامت اوضاعشان بکنند، اما به قائدهی ۲۰ سال است که زیر آب نفس میکشم و صدها وجب از سرم رد شده است و گذشته است. سالهاست بین آب و خشکی زندگی میکنم اما نه در خشکی این زندگی جا دارم، و نه در عمق آبهای آن.
آبششهایم مینشینند کنار صدفها و از روزهایی تعریف میکنند که در قالب شش میزیستند و کار میکردند و من، با ششهای مردهام، برای نهنگها از فضائل زنده ماندن حرف میزنم. از اینکه حتی اگر آب سردتر شود، حتی اگر تورها تنگتر شوند، حتی اگر کشتیها بیشتر روی سرشان عبور کنند، هنوز باید شنا کنند، هنوز باید آواز بخوانند؛ حتی اگر آوازشان به گوش هیچکس نرسد. بعد از اتمام سخنرانیام، یکی از نهنگها آه غلیظی میکشد و یک حباب از دهانش خارج میشود. از بین صدفها، از روی آبششهایم، از زیر کشتیها عبور میکند و روی سطح آب مینشیند. انعکاس نور خجالتی خورشید را در آن میبینم و به همهچیز فکر میکنم. قلقل سماور، دستهای خستهی مادر، قلب آسیبدیدهی پدر، چشمهای بیجانم و عینک تکهتکهام، کامواهای ریشدار، سربازهای طفلکی، نخ و سوزنهایی که در هم نمیروند، ۲۰ سالههای خوشحال و سرخوش، تخت سرد اتاق آنژیو، پیرزنهای ۹۰ ساله، اسمهای اشک در بیار، صدفهای ناگزیر، نهنگهای به ساحل آمده، آبششهایم، آبششهای بیمارم.
721
میتونم یک چنل جدا بزنم و هربار که یاد یکیشون میفتم و گریه میکنم رو به اشتراک بذارم. فعال و پر محتوا خواهد بود.
721
شکستهای دلم را،
دور بمان که خونیست
دست و دلم هماهنگ،
رازم دگر مگو نیست
سِر نهفتهای بود،
میان من تا مویت
ما که به مو رسیدیم،
بریده باد گیسویت
ز جمله خوب عشقت،
ننگ به ما رسیدهست
گفتم به مهر ایشان،
زخمم دهن دریدهست
خواهی اگر گذشتن،
بگذر، برو، گذر کن
زینپس درآمدن هم
خواهی، ز آن حذر کن
که گر خواهی بیایی،
بخشش ز ما نبینی
توبهی گرگ مرگ است،
تا پای جان بدینی.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
