ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

"جایی که شهاب منتظرم است"

"جایی که شهاب منتظرم است"

Открыть в Telegram

عکاس پاره وقت، نویسنده هیچ وقت. @farnazinjast :فرناز هم که اینجاست

Больше
900
Подписчики
-724 часа
-167 дней
-6930 дней
Архив постов
موسیقی مناسب کسانی که فلک‌زده‌ و داغ‌دارند: @farnazinjast

دستهای تو آنجا زیر خاک، انگشت‌های من اینجا گره خورده‌. چه حماسه‌‌آفرین است سکوت حکم‌فرمای تو.

قلبم بغل تابلوئه خاک میخوره.

دست‌هایت عمق چاه پرآب، ناخن‌هایت قنات جاری در خاک، اعتبار زیادی داری میروی آنسوی وهم وجود، سکوت میکنی و من زاری به حال خودم بلکه نه بر مزار تو، تو که از کل دنیا باقی‌الصالحات داری بر سرت بوسه میزنم به پرده‌ی خاک، به روی این حائل سیاه اجباری تو آزاده بال گشودی و رفتی، بید و سروی ولی ز حسن پرباری مادرم حال خودش بیمار است چشم‌هایش به راهی که نمی‌آیی، روز و شب بی‌وقفه بیدار است ولی باز بلندم میکند از خاک، چه خوب آموختی‌اش آبروداری مردمانت ز هر جایی حتی از کمرنگ‌ترین خاطره که داری، آمدند از بابت همراهی چه مهمانی بزرگ مصیبت‌باری تو مهمان‌نواز و خوش‌حساب و سفره‌دار، ولی ما به دنیا رنج بدهکاریم که از جمله مال و عزت دنیا، تو را از ما گرفتند چه تاوان اسف‌باری.

یه قلب روشن بود تو سینه‌ش مثل ماه، لای نقاشی‌هاش خوابه ولی حواسش به ماست هنوز.

و اکنون، وطن دیگر روی نقشه نیست. وسیع نیست و تنها یک تکه از خاک است که مانند بغض در گلویم نشسته است و نمیدانم چطور، اما روزهای بعد هرکدام به شکلی جدید در می‌آید. شکلی که محیط و مساحتش مختصات هستی تو است و از نیستی‌ام می‌کاهد. حال باید، تمام قرار ها و اگر هارا طور دیگری زندگی کنم، چرا که طور دیگری همراهمی. یادت با من است، تنت زیر خاک، تو برای من از وطن عزیزتر بودی؛ و حالا هر جا که زندگی را از نو شروع کنم، تکه‌ای از تو را با خودم می‌برم.

بالشتت زیر سرمه مامانی، شبم به خیره.

میگن تو مردی، مزارت رو نشونم میدن. میگن حسرت شدی، خودم هم دیدم که صورتت رنگ‌پریده و بی‌جون بود، چشمهای قشنگت بسته بود و لبات خشک بود. ولی چیکار کنم که اگه باور کنم میمیرم، اگه باور کنم دیگه آروم نمیگیرم. تو زنده‌ای مامانی، اینو همه‌ی یادگاری‌هات فریاد میزنن.

مامانی سیاهت خیلی سنگینه رو تنم، دارم له میشم.

دیگه کی میتونه این سیاه رو از تنم در بیاره؟!

مامان‌جون تو اتاق عمله. همه دارن دعا می‌کنن و تو بیرون که بیای، برات می‌خونمش.❤️

می‌خواهم از چیزی شکایت کنی، من حوصله‌ نداشته باشم، بعد برایت چای بریزم و وانمود کنم که از اول هم قرار نبوده از کنارت بلند شوم. می‌خواهم یک روز در آینه بایستم و ببینم هیچ رنگی در موهایم باقی نمانده است؛ آن‌وقت صدایت کنم، همان‌طور که همیشه صدایت کرده‌ام، و از تو بخواهم بیایی سفیدی‌شان را ببینی. تو هم بیایی، با همان دست‌ها. دست‌هایی که حالا شاید کمی بلرزند، کمی آهسته‌تر حرکت کنند و دیگر نتوانند مثل سابق گردو بشکنند یا گلدان‌ها را جابه‌جا کنند. اما باشند. همین که باشند، کافی است. همین که وقتی دستم را دراز می‌کنم، جایی برای رسیدن داشته باشم. و اگر روزی برکت به این سرزمین بازگشت، اگر روزی آدم‌ها توانستند بدون ترس از فردا برای فردا برنامه بریزند، اگر روزی دیگر هیچ مادری با صدای بسته شدن در از جا نپرید و هیچ‌کس برای دوست داشتن، برای ماندن یا برای برگشتن، این‌همه هزینه نداد، آن روز تو باید کنارم باشی. نه برای آنکه ثابت کنیم دوام آورده‌ایم؛ برای آنکه بالاخره زندگی کرده باشیم. و اگر نشد، اگر تمام این اگرها، مثل مرزهای زمینی، یکی‌یکی بسته شدند و راهی برای عبور باقی نماند، باز هم می‌خواهم چیزی را بدانی: من تمام این سرزمین را با تو شناخته‌ام. هر کجا که دست‌هایت چیزی ساخته‌اند، برای من تکه‌ای از وطن بوده است. هر جا که موهایم را نوازش کرده‌ای، جایی بوده که دلم خواسته در آن بمانم. و هر بار که از دور صدایت کرده‌ام و جوابم را داده‌ای، جهان برای چند ثانیه از محاصره بیرون آمده است. دکتر که بیرون بیاید، از او نمی‌پرسم چقدر طول می‌کشد تا خوب شوی یا چند روز دیگر باید اینجا بمانیم. اول از همه می‌پرسم می‌توانم ببینمت؟می‌خواهم بیایم کنارت، دستت را بگیرم و این بار، پیش از آنکه بغض راه نفسم را ببندد، پیشانی‌ات را ببوسم. بعد آرام در گوشت بگویم که موهایم هنوز سفید نشده‌اند، ریحان‌ها هنوز به آب احتیاج دارند، نان‌ها هنوز باید از تنور بیرون بیایند و گردوها هنوز منتظر دست‌های تو هستند. بگویم خانه منتظر است. من منتظرم. آینده، با تمام بی‌رحمی و نامعلومی‌اش، جایی برای تو کنار گذاشته است. بگویم مرزهای زمینی هر چقدر می‌خواهند بسته شوند؛ من هنوز راهی به سمت تو دارم. می‌فهمی؟! تویی که از وطن برایم عزیزتری؛ وطن اگر روزی دوباره آباد شود، اگر برکت به آن بازگردد، اگر برف روی مزارها بنشیند و دستی برای کنار زدنش باقی مانده باشد، من می‌خواهم پیش از همه‌ی این‌ها، دوباره تو را در خانه ببینم. می‌خواهم برگردی، بنشینی کنارم و بگذاری این بار، من موهایت را از پیشانی تا پس سر مرتب کنم. می‌خواهم بمانیم؛ آن‌قدر که دیگر هیچ‌کداممان برای دوست داشتن هم، مجبور نباشیم از فردا اجازه بگیریم.

مرزهای زمینی پشت هم بسته می‌شوند و جمیعا در محاصره‌ای عمیق‌تر فرو می‌رویم، اما این ابدا برایم اهمیتی ندارد تا وقتی تو در حصار جمع پزشک جراح و دستیارانش، بیهوشی‌ات اثر می‌کند و کم کم خوابت میبرد. به چیزهای مختلفی فکر میکنم. دست میکشم وسط پیشانی‌ام، جایی که تا قبل از تکاپوی عمل قلبت، به زور دستت به سمتت خم میشدم و میبوسیدی‌اش. در این چند روز، هرگز نبوسیدمت از بابت بغضی که در گلویم گیر افتاده بود و خس خس میکرد، و خیال میکردم سرماخوردگی آشکاری باشد که ممکن است قلبت را در معرض آسیب قرار دهد. به دست‌هایت فکر میکنم. دست‌هایی که افعال گوناگونی را سرانجام داده‌اند و بارها طعم شکست و پیروزی های مختلف را چشیده‌اند. نان‌های برشته‌ای که از تنور در می‌آمدند، ریحان‌های تازه‌ای که از پژمرده‌ها جدا می‌شدند، لپه‌هایی که بهترین حالت طبخ قیمه دنیا را به خود می‌دیدند یا حتی گردوهایی که خالصانه تن به شکسته شدن میان شست‌هایت میدادند. جدا از همه‌ی اینها، گیسوانم هستند که هنوز مابینشان رد انگشت‌هایت را احساس میکنم. از پس سرم تا پیشانی‌ام، کشیده می‌شوی و بی‌وقفه ادامه داری. دست میکشم روی خطوط رویش موهایم. تو از ابتدا شاهد مراحل رشد ایشان بودی، و اکنون عهد کرده‌ام دیگر هیچ‌گاه رنگ به رویشان نزنم، تا روزی که سفیدی کاملشان را ببینی. می‌فهمی؟! چاره‌ای نداری، باید سرت را از زیر تیغ کلاه اتاق عمل بیرون بکشی، موهایت را به عادت خودت دو دستی به سمت عقب مرتب کنی و برگردی خانه، کنارم بنشینی. بنشینی تا روزی که تمام تارهای کف سرم رنگ برف می‌شوند و اگر روزی برکت به این سرزمین بازگشت، تو باشی که برف مزارم را کنار میزنی. می‌فهمی؟! تویی که از وطن برایم عزیز‌تری. بیرون، لابد آدم‌ها هنوز مشغول شمردن مرزهای بسته‌اند. لابد نقشه‌ها را باز می‌کنند، انگشت روی خطوط می‌کشند و از وسعت محاصره حرف می‌زنند. لابد جایی کسی نگران نان شبش است، کسی نگران خانه‌ای که دیگر خانه نیست و کسی هم از پشت پنجره به آسمانی نگاه می‌کند که معلوم نیست فردا چه چیزی از آن فرود خواهد آمد. من تو را نبوسیدم. این جمله را در سرم تکرار می‌کنم و هر بار، چیزی درونم فرو می‌ریزد. نه اینکه بوسه‌ای بتواند قلبی را از زیر تیغ نجات دهد؛ نه اینکه لب‌هایم قدرتی بیشتر از دست‌های آن جراح داشته باشند. اما من تمام این چند روز را صرف ترسیدن از آسیبی کردم که ممکن بود به قلبت برسد و از یاد بردم که گاهی آدم‌ها، درست در میانه‌ی تلاش برای نجات دادن یکدیگر، ساده‌ترین راه‌های دوست داشتن را از دست می‌دهند. کاش می‌توانستم به عقب برگردم. کاش این بار نمی‌ترسیدم. کاش بغض، به‌جای آنکه در گلویم خس‌خس کند، راهش را به سمت چشم‌هایم پیدا می‌کرد. کاش می‌گذاشتم بدانی که چقدر دوستت دارم؛ نه با وعده‌ی روزهای دور، نه با موهای سفیدی که هنوز نرسیده‌اند، نه با برفی که شاید یک روز روی مزارم بنشیند؛ همین‌جا، در همین روزهای کوتاه و بی‌رحم. من همه را یادم هست. حتی چیزهایی را که آن روزها اهمیتی نداشتند. حتی چین کوچکی را که وقت خندیدن کنار چشمت می‌افتاد. حتی صدای قدم‌هایت را از راهرو، پیش از آنکه در باز شود. حتی طرز صدا زدنت را وقتی بی‌حوصله بودم و خودم را به نشنیدن می‌زنم. بیرون از این بیمارستان، سرزمینی هست که هر روز چیزی از آن کم می‌شود. گاهی خاکش، گاهی آدم‌هایش، گاهی خانه‌هایش و گاهی امیدی که به سختی در سینه‌ی بازماندگانش نفس می‌کشد. سرزمینی که برای دوست داشتنش، بارها مجبور شده‌ایم از چیزهایی بگذریم که دوست داشتنشان حق طبیعی ما بوده است. سرزمینی که آدم را به ماندن دعوت می‌کند و هم‌زمان، هر روز دلیل تازه‌ای برای رفتن پیش پایش می‌گذارد. من هم روزی فکر می‌کردم هیچ‌چیز نمی‌تواند مرا از آن جدا کند. فکر می‌کردم وطن، همین خاکی است که زیر پاهایمان مانده، همین زبان، همین خاطره‌های مشترک، همین نام‌هایی که روی نقشه نوشته‌اند و همین مرزهایی که حالا پشت هم بسته می‌شوند. اما حالا می‌دانم وطن، همیشه آن چیزی نیست که روی نقشه نشانمان می‌دهند. گاهی وطن، دو دستی است که گردویی را می‌شکنند. دستی که نان را از تنور بیرون می‌آورد و پیش از آنکه بسوزد، به دست دیگری می‌رساند. دستی که موهای آدم را از پس سر تا پیشانی مرتب می‌کند. وطنی که می‌شود کنارش نشست و هیچ حرف مهمی نزد. وطنی که می‌توانی تمام روز را از آن دور باشی و باز، به محض دیدنش، احساس کنی به جایی برگشته‌ای که هیچ‌وقت واقعاً ترکش نکرده بودی. می‌فهمی؟! من نمی‌خواهم قهرمان هیچ سرزمینی باشم. نمی‌خواهم نامم در هیچ فهرستی بماند، هیچ خیابانی به اسمم شود یا کسی روزی کنار عکسم بایستد و از شجاعت و ایستادگی‌ام حرف بزند. من فقط می‌خواهم یک روز دیگر، یک روز کاملاً معمولی و بی‌اهمیت، تو را در خانه ببینم.

جهت کاهش استرس‌های دنیوی(طبق معمول فقط امشب) https://t.me/+ozAjBq3pbKthODFk

ببخشید این رو الان یادم اومد.

این ادامه‌ی نهضت خمینی‌ست که پاریس تا تهران را به یکدیگر متصل میکند، ما همگی دانش‌آموزان فرانسوی هستیم.✌️

جان لویی رونقی در خطر است.

نیغوی انتظامی دغیوث، به مغدم بپیوند.🙏