"جایی که شهاب منتظرم است"
Відкрити в Telegram
عکاس پاره وقت، نویسنده هیچ وقت. @farnazinjast :فرناز هم که اینجاست
Показати більше657
Підписники
+124 години
-37 днів
-1930 день
Архів дописів
از زمین و زمان متنفرم. چیزهای جالبانگیز بزنید، حرفهای هیجانانگیز بفرستید.
t.me/HidenChat_Bot?start=6054921182
ما وامدار تاریخهایمان بودیم و نمیدانستیم که پیش از تصمیم او برای ترک من، یک خوزستان شهرش را ترک کرد، یک ایران به عراق باخت و شاید بیستسالگی برای فهمیدن بعضی چیزها سن عجیبی است؛ آنقدر بزرگ شدهای که خیال کنی میتوانی گذشته را پشت سر بگذاری، و آنقدر جوانی که هنوز نمیدانی گذشته، گاهی قبل از خودت وارد اتاق شده و جایی نشسته که تو تازه قرار است به آن برسی. تاریخ، برای وارد شدن به زندگی آدمها اجازه نمیگیرد. آدمها، تنها به اندازهی خودشان زندگی نمیکنند. پشت سرشان چیزهایی هست که پیش از تو وجود داشتهاند و احتمالاً بعد از تو هم باقی خواهند ماند. و حالا که بیشتر از ده سال از آن بازی گذشته، بیشتر از آنکه به تیرک امیری یا گل شاکر فکر کنم، به این فکر میکنم که چرا توپ خاطرات دست از بوسیدن تور مغزهامان برنمیدارد و چرا بعضی عددها اینقدر دیر معنای خودشان را پیدا میکنند:
۳_۳. ۶_۷. دو عدد ساده که در آن شب فقط نتیجهی یک بازی بودند. اما برای من، سالها بعد، شبیه دو طرف یک فاصله شدند؛ فاصلهای میان چیزی که میخواستم بماند و چیزی که ماند.
شاید شکستهای فردی واقعاً در یک لحظه اتفاق نمیافتند.
شاید پیش از آنکه به نام ما ثبت شوند، سالها پیش در جایی دیگر شروع شدهاند.
ما وامدار تاریخهایمان بودیم و نمیدانستیم که پیش از تصمیم او برای ترک من، یک خوزستان شهرش را ترک کرد، یک ایران به عراق باخت و شاید بیستسالگی برای فهمیدن بعضی چیزها سن عجیبی است؛ آنقدر بزرگ شدهای که خیال کنی میتوانی گذشته را پشت سر بگذاری، و آنقدر جوانی که هنوز نمیدانی گذشته، گاهی قبل از خودت وارد اتاق شده و جایی نشسته که تو تازه قرار است به آن برسی. تاریخ، برای وارد شدن به زندگی آدمها اجازه نمیگیرد. آدمها، تنها به اندازهی خودشان زندگی نمیکنند. پشت سرشان چیزهایی هست که پیش از تو وجود داشتهاند و احتمالاً بعد از تو هم باقی خواهند ماند. و حالا که بیشتر از ده سال از آن بازی گذشته، بیشتر از آنکه به تیرک امیری یا گل شاکر فکر کنم، به این فکر میکنم که چرا توپ خاطرات دست از بوسیدن تور مغزهامان برنمیدارد و چرا بعضی عددها اینقدر دیر معنای خودشان را پیدا میکنند:
۳_۳. ۶_۷. دو عدد ساده که در آن شب فقط نتیجهی یک بازی بودند. اما برای من، سالها بعد، شبیه دو طرف یک فاصله شدند؛ فاصلهای میان چیزی که میخواستم بماند و چیزی که ماند.
شاید شکستهای فردی واقعاً در یک لحظه اتفاق نمیافتند.
شاید پیش از آنکه به نام ما ثبت شوند، سالها پیش در جایی دیگر شروع شدهاند.
شکستهای فردی در یک لحظه اتفاق نمیافتند، بلکه میتوانند حاصل یک تجربهی تلخ جمعی، تصمیم اشتباه یک نسل و یا سیاهبختی قومی ما باشند.
همهچیز برای مردم کانبرا عادی و روال پیش میرفت. استرالیاییها یحتمل حتی خبر نداشتند که آنشب میزبان چه کسانی هستند. مردمانی از خاورمیانه، از دورادور خطهایی که همهچیز را از جمله حتی میزان شکستخوردگی ساکنانشان را تعیین میکنند. برای کانبرا هیچ تفاوتی نمیکرد چهکسی زمین را با لبخند ترک میکند، اما تمام چشمهای دو دیار از قارهی کناری، گوش شده بودند تا صدای خندهی آشنایی را بشنوند. از تهران تا بغداد، همگی چشمشان به زمین سبز ۲۵۰۰۰ نفرهی کانبرا بود، اتمسفری که برای خود استرالیاییها هم آن زمان اهمیت چندانی نداشت.
ایرانیهای ملیپوش که در آن دوره رگ غیرتمان بند استوکهایشان بود، با کیروش مقابل عراقِ راضی شنسیل، سر زد از افق خواندند. بازی از آنجا جان گرفت و در لوپ حماسیاش افتاد، که در حدود دقیقهی ۲۴، آزمون ۲۰ ساله با ضربهی سرش روی سانتر غفوری، گل اول را زد.
ایران جلو میافتد، اما در اواخر نیمهی اول، کارت زرد دوم پولادی، ایران را ده نفره میکند. جای پایمان سفت بود اما نیمچهترسی به جانمان افتاد. چرا که شکست اتفاق نیفتاده بود، اما چیزی کم بود و کمبود چیزی ضعف شکست را ایجاد میکرد. در دقیقهی ۵۶، عراق گل مساوی را به تور کوبید و ایران در لاک دفاعیاش فرو رفت، فشار بیشتر شد اما ۹۰ دقیقه، ۱_۱ تمام شد. در دقیقهی سوم از وقت اضافه، وقتی ستارهی عراق گل دوم را زد، به نظر میرسید که همهچیز تمام شده است. اما نه، این تازه شروع فرسایشی بود که نکشت. ایران برمیگردد، ۲_۲، با ضربهی سر پورعلیگنجی روی کرنر تیموریان اتفاق میافتد. جان دوباره، بازگشت از مرگ یا تنها موکول کردن شکست؟! جواب این سوال، در جدال آخر بود. اما "ایران یا عراق؟!"، باز هم پاسخی نداشت همانگونه که قوچاننژاد یک سر از پنالتی دورغام اسماعیل جلو زد، و مجددا همهچیز خنثی بود. ۳_۳.
(در فوتبال، روش حذف با ضربههای پنالتی _ Penalty shootout
نوعی روش حذف تیمها در رقابتهای حذفی است. در بازیهایی که به صورت حذفی برگزار میشوند و باید حتماً یک برنده داشته باشند، هنگامی که بازی در وقت ۹۰ دقیقه معمول و پس از ۳۰ دقیقه وقت اضافه مساوی به پایان برسد، کار به ضربههای پنالتی کشیده میشود.) ویکیپدیای فارسی اینگونه میگوید، اما آنشب یک مفهوم تازهی مشترک برایش میان ایران و عراق شکل گرفت، ضربات بقا!
همهچیز برای دو تیم پایاپای پیش میرفت، تا لحظهای که ضربهی امیری به تیرک خورد و اما ضربهی شاکر، تور را بوسید. تمام شد. ۶_۷، عراق با جانکندن به نیمهنهایی میرسد و ایران برای چهارمین دورهی متوالی در یکچهارمنهایی با جام خداحافظی میکند. یک الگوی جانفرسا، ادامهدهندهی یک الگوی فرسایشی دیگر شد و تماشاگرها به خانه بازگشتند و یک مشت عدد، مانع از بلند شدن صدای خندههامان شد.
و اما من اکنون، از شکستی در بیش از ۱۰ سال پیش مینویسم، نه از برای صرفا یادآوری سیاهبختی قومی یا یک تجربهی تلخ جمعی، بلکه برای مرور اشتباهات یک نسل، که همگی به هم پیوند خوردهاند. بچههایی که سالها پیش جنگ ایران و عراق را دیدند، خود را از من و امثالهم جدا میکنند و نسل سوخته مینامند، در حالی که همگی ما، درگیر یک سوختگی عمیق ناشی از آتش یک خانهایم. من جنگ عراق را ندیدم، حتی هنگام یکچهارمنهایی میان ایران و عراق، مرزهارا به درستی نمیشناختم. اما اکنون، فراتر از نتایج جدالها، به چیزی میاندیشم که محدودیت مرزها را در هم میشکند و کانبرا، بغداد و خوزستان و تهران را به هم وصل میکند. بعدها فهمیدم بعضی شکستها شباهتشان به هم، از جنس پیروزی و شکست نیست؛ از جنس چیزی است که بعد از آنها در آدم باقی میگذارد. جنگ، مرز میگذارد و عشق، مرزها را برمیدارد.
و من، جایی میان این دو، درست هنگامهی ضربات بقا شکست خوردم. این جنگ و جدال قدیمی برای من، دیگر شبیه آن جنگ ۸ ساله نبود که میان تصاویر آرشیوی کمرنگ شده بود، یا شبیه آن جدال ۱۲۰ دقیقهای که جزئیاتش را به سختی به یاد میآورم، بلکه بیشتر شبیه به یک ارتباط احساسی، میان دختری از تهران و مردی از خوزستان بود. روابط معمول شباهتی به جنگ ندارند اما تاریخچهی جدل ما، فقط در رابطهمان نبود. شاید روز تولد مادرش در عراق، لحظهای میان سنگرهای ایران مقابل صدام، هنگام سوت پایان بازی در کانبرا یا فقط زمان شکل گرفتن صدایش حین خداحافظی بود که این جدال دیرینه تصویر گرفت.
بتاز دور، دورِ توست فعلا
همهچیز به تو بستگی دارد
که بسوزد خرمن شعرم،
یا که باران قافیه بارَد
فرگرافی بلاخره تغییر کرد؛
برای دوستی که تا همیشه دوستش میمونم، و همهجا دنبال نیمبوتهاش میگردم.
تو مرا از یاد میبری، مانند فراموش کردن همگی بلاهایی که از سر گذراندی، آرزوها و رویاهایی که بهشان نرسیدی، رنج زنده بودنت و حتی تلخی روزی که از خانه بریدی و به دورها رفتی. از یاد میبری و غم من فقط برای فراموش شدن خودم نیست. برای مردمانی اندوهگینم که به از یاد بردن و فراموش شدن خو کردهاند.
دروغ است. هرچیزی خلاف این مهمل است که ما، فراموش میکنیم و فراموش میشویم. فرقی نمیکند سالها گذشته باشد یا همین دیروز ناگواری رخ داده باشد، یک ناگهان، لحظهای رخ میدهد که از نفس عمیقی که میآید و جانت را مجددا زنده میکند، آرام میگیری. از آنجا آرام میگیری و میروی تا، پشت مرزهای کردستان، میان کولبرهای برفگیر شده، فراریهای دلکنده، سربازهایی که فقط سربازند و سربازهایی که روحشان با کاه دروغ پر شده است. میروی تا نقطهی اتصال خوزستان و عراق، میرسی به رد گلولهها روی کاهگلهای رها شده، پیرزنهایی که هنوز امیدوارند و بچههایی که شباهتشان به ماهی، احتمالا فقط در آبتنی نیست. پرواز میکنی تا مازندران، تا لکهی آبی که از ساحل روی شلوار جین دخترک باقی مانده بود و نمیدانست، که ممکن است این، آخرین باری باشد که خانوادهشان میتواند به سفر برود. میروی میروی میروی، همه را میبینی، انواع مختلفی از فراموشکاری را میبینی و عادت میکنی، خودت را آرام میکنی که مشکلی نیست، همه اینطورند و عادیست. اما نه، هیچکجای این ماهیوارگی جمعی، انبار شدگی کاههای روحی و ناتوانیهای متعدد در انواع مسائل، عادی نیست. نمیخواهم از حافظهی جمعی صحبت کنم اما، چیزی دیگر در ما نیست که گمان میبرم به قتل رسیده است. سلولی، عصبی، حسی. چیزی را از ما گرفتند و نبودش را عادی جلوه دادند، که پس از آن همه چیز را عادی بدانیم. هنوز جمعیت انبوهی از ما زندهاست که بخشهای مختلف وجودشان در حوادث و تواریخ مختلف از آنها گرفته شد، و فقط زندهاند که ثابت کنند ما فراموش نمیشویم. در حالی که خودشان یکدیگر را فراموش میکنند و این، فقط به من و تو مربوط نمیشود. میتواند یک ارتباط حسی حماسی میان یک اسطوره و یکی از عوام باشد.
تو مرا از یاد میبری و من، شبیه پیرزنهای دم مرگ، فراریهای آزاده یا دختری که آبی دریا را به یاد دارد، هنوز امیدوارم. امید دارم که پس از آرامی نفست، به تلاطم باهم بودنمان بیفتی، یا بلکه ما، به خروش جمعیتمان بیندیشیم.
نشستهام و به این فکر میکنم که این حجم مایع داغ چگونه در حدقهی کوچک شدهی چشمان من جا گرفته است. چشمهایم، چشمهای کوچکم. چشمهایی که روزی از تناسب خارج بودند و حفرههای درشتی داشتند شبیه به خاکی که از آن آفتابگردان میروید. اما حالا، بیشتر مانند قلهی آتشفشان فعالی است که مداوم میجوشد و قطرات مذاب و سوزانش همهچیز را خشک میکند، حتی بذرهای تازه سبزشدهی گلآفتابهای زمینهای همسایه را.
نمیدانم، شاید اشتباه میکنم. من اطلاعات چندانی راجع به کشت آفتابگردان و خاک مناسب مربوطهی آن را ندارم، اما بعید میدانم آن حجم سبزی و امید و زیبایی، از خاکی بیجان و حفرهای کوچک سر بیرون آورد. و همینطور بعید میدانم چشمهای کوچکم، به خاکی فرسوده و زمینی که بایر شده است بیشباهت باشند. نشستهام و بحث را به هرچیزی میکشم، از هر صدایی که در سرم بلند میشود یک تکه به زبان میآورم و اهمیتی نمیدهم که نتیجه چه مقدار نامربوط و تکهتکه خواهد بود. مگر آن زمان که زشتی شیشهای این عدسیها به روی امیدواری و زیبایی آفتابگردانهایم وصله پینه شد، کسی متوجه شد؟ یا بعدتر، برای کسی اهمیتی داشت که حفرههای حاصلخیز و سبزپرورم چگونه در حال فرسایش و کوچک شدن هستند، و ناگهان روزی سر رسید که دیگر خاک نبودند، آتش بودند؟!
نشستهام و این پرسش مثل سنگینی خاک روی قفسهی سینهام میماند؛ بیجواب، بیپایان، و ساکتتر از آتشی که زیر پوست من نفس میکشد. نه آنها که از کنارم میگذرند جواب میدهند، نه خودم که مدتی است بلد نیستم به چشمهایم نگاه کنم. شاید هم پاسخ در همان دودهایی است که بیصدا به آسمان میروند و گمان میکنند آزاد شدهاند، غافل از اینکه فقط خاکستری هستند که از خودشان بر جا مانده.
و شاید من اشتباه میکنم. شاید قلهی آتشفشان، ته قلب سوختهاش، هنوز تکهای کوچک از خاک حاصلخیز را نگه داشته است؛ شاید آن بذرهای بهظاهر مرده، زیر لایههای خاکستر، صبورانه منتظر بارانیاند که نمیدانم کی میآید و از کدام آسمان. مگر آفتابگردانها همیشه از دل تاریکی بیرون نیامدهاند؟ مگر بزرگترین گلها، روزی، نطفهی کوچک و بیدفاعی در اعماق خاک نبودهاند؟
اما من شکیبایی خاک را ندارم. با این حال هنوز نشستهام، به این فکر میکنم که آیا داغی این گدازه روزی به حاصلخیزی بدل خواهد شد، یا اینکه کارِ آن فقط خشک کردن هر بذری است که به خود جرئت جوانه زدن میدهد.
نشستهام و بحث را به هر چیزی میکشم، چون شاید تنها کاری که از من بر میآید همین است: واژه بر زبان آوردن، تکهتکه و نامربوط، و امید داشتن به اینکه شاید روزی، مثل همان آفتابگردانی که از دل من میروید، این جملهها هم سر از خاک سوخته بیرون بیاورند و سبز شوند. حتی اگر همهی آنها، فقط آفتابگردانی باشند که انتخاب افراد معدودی هستند.
