ch
Feedback
شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

关闭频道

﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

显示更多

📈 Telegram 频道 شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته 的分析概览

频道 شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 50 603 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 467,并在 伊朗 地区排名第 6 617

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 50 603 名订阅者。

根据 29 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -1 674,过去 24 小时变化为 -120,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 1.85%。内容发布后 24 小时内通常能获得 7.10% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 938 次浏览,首日通常累积 3 603 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 28
  • 主题关注点: 内容集中在 صدا, دخترک, ایتا, ابراهیم, زمزمه 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

凭借高频更新(最新数据采集于 30 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

50 603
订阅者
-12024 小时
-7887
-1 67430

数据加载中...

吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+1 467
在208个频道中
五月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+3 746
在266个频道中
Get PRO
一月 '26
+1 253
在223个频道中
Get PRO
十二月 '25
+7 971
在293个频道中
Get PRO
十一月 '25
+140
在82个频道中
Get PRO
十月 '25
+10 620
在3个频道中
Get PRO
九月 '25
+1 213
在212个频道中
Get PRO
八月 '25
+6 804
在284个频道中
Get PRO
七月 '25
+2 933
在274个频道中
Get PRO
六月 '250
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+4 597
在352个频道中
Get PRO
四月 '25
+6 582
在399个频道中
Get PRO
三月 '25
+6 348
在381个频道中
Get PRO
二月 '25
+5 637
在352个频道中
Get PRO
一月 '25
+4 534
在356个频道中
Get PRO
十二月 '24
+7 886
在486个频道中
Get PRO
十一月 '24
+7 393
在256个频道中
Get PRO
十月 '24
+10 634
在384个频道中
Get PRO
九月 '24
+5 552
在320个频道中
Get PRO
八月 '24
+8 221
在244个频道中
Get PRO
七月 '24
+234
在35个频道中
Get PRO
六月 '24
+5 010
在286个频道中
Get PRO
五月 '24
+6 375
在295个频道中
Get PRO
四月 '24
+4 445
在291个频道中
Get PRO
三月 '24
+3 827
在272个频道中
Get PRO
二月 '24
+5 266
在284个频道中
Get PRO
一月 '24
+7 648
在287个频道中
Get PRO
十二月 '23
+2 141
在189个频道中
Get PRO
十一月 '23
+3 303
在146个频道中
Get PRO
十月 '23
+2 978
在178个频道中
Get PRO
九月 '23
+3 704
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+5 314
在1个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
30 六月+2
29 六月0
28 六月0
27 六月0
26 六月0
25 六月0
24 六月+1
23 六月0
22 六月0
21 六月0
20 六月0
19 六月+27
18 六月+1 307
17 六月+43
16 六月+86
15 六月0
14 六月0
13 六月0
12 六月0
11 六月0
10 六月0
09 六月+1
08 六月0
07 六月0
06 六月0
05 六月0
04 六月0
03 六月0
02 六月0
01 六月0
频道帖子
ریپلای پارت جدید امشب❤️🌿

2
ریپلای پارت جدید امشب❤️🌿
131
3
ریپلای پارت جدید امشب❤️🌿
198
4
ریپلای پارت جدید امشب❤️🌿
357
5
ریپلای پارت جدید امشب❤️🌿
199
6
ریپلای پارت جدید امشب❤️🌿
129
7
ریپلای پارت جدید امشب❤️🌿
61
8
شروع رمان✨⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده✨
1 354
9
sticker.webp
1 355
10
-حامله نمیشه تا کی می‌خوای واسش صبر کنی پسر ؟ جان به لب می‌شوم.از در نیمه باز آقاجان را می‌بینم که باز به جان زندگیم افتاده. -موهات‌و ببین سفید شده تو الان بچه‌ات باید مدرسه می‌‌رفت بغض می‌کنم.حرف های علی یار هم انگار دلم را گرم نمی‌کند. -شاید قسمت اینه من و پناه پدر و مادر نشیم انگار مصر است ‌تمام خواسته‌هایش را آوار کند. -پناه آره ولی تو نه...من نمی‌ذارم...واست زن می‌گیرم که بچه‌اش بشه... علی‌یار نفسش را تند بیرون می‌دهد : -پناه رو دوس دارم بابا...خیلیم دوسش دارم -مگه گفتم دوسش نداشته باشه...بزار زنت باشه ولی یکی‌و داشته باش واسه تخم و ترکه با دست‌هایش به اطراف اشاره می‌کند : -تو که نمی‌خوای این همه دارایی و ملک من به خواهر و خواهرزاده‌هات برسه علی یار کلافه‌است.دست رو شانه‌اش میگذارد. -با پناه حرف بزن راضیش کن پسرم بغضم بزرگتر می‌شود.آقاجان عصایش را برمی‌دارد می‌رود.شب علی یار کلافه از پشت در آغوشم می‌کشد و موهایم را بوسه می‌زند. -پناه خانم نگاه کن من‌و... برمی‌گردم.می‌خوام خودم را به نشنیدن بزنم. -حرف بزنیم دستانم را می‌گیرد.لبخندش غمگین است وقتی می‌گوید : -موندم چرا خدا بهمون بچه نداد.... بغضم آب می‌شود و لب و چانه‌ام می‌لرزد : -شاید صبر کنیم بده غم او هم بیشتر می‌شود. -چقدر صبر هفت سال که صبر کردیم سرم را زیر می‌اندازم.راست می‌گوید امید یه ایل منتطر وارث است و من ناامیدش کردم. -می‌خوام ازت اجازه بگیرم سرم را بالا می‌گیرم اشک تمام صورتم را خیس کرده . -واسه زن گرفتن ؟ سر تکان می‌دهد.لبخند غمگینم مهر میشود به لب هایم. -من راضیم دست‌هایم را بوسه می‌زند : -مطمینی ؟ سر تکان می‌دهم.پیشانی‌ام را بوسه می‌زند اما دلم ناآرام را می‌شد التیام داد نه ؟ * دست عروسش را می‌گیرد و صدای کل کشیدن‌ها بلند می‌شود و من جان میدهم. هیچکس حواسش به پناه بیچاره نیست.همه توجه ها سمت عروس و داماد است. همه لبخند دارند حتی علی یاری که دلش به وصلت رضا نبود. صدای عاقد را می شنوم. -عروس خانم وکیلم ؟ همین که می‌خواهد.چیزی بگوید عق میزنم.بار سوم عاقد بیشتر.خانم‌جان بارتشر اخم می‌کند : -وا پناه جان چرا مثل زنای حامله عق می‌زنی ؟ نیشخند آقاجان قلبم را زخم می‌زند وقتی به سمت سرویس میروم : -خیالت راحت پناه تا ابد حامله نمیشه مگه فقط عقش شبیه زن حامله بشه ساکم را جمع کرده‌بودم.باید می‌رفتم.همین امشب که شوهرم به حجله می‌رفت و من یادگارش را با خودم می‌بردم https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0 https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0 پارت اصلی❌❌ کپی ممنوع ❌❌❌❌
1 025
11
-حداقل اسلحه‌ات رو از روی پیشونیم بردار وقتی داری قربون صدقه‌ام میری نیکزاد سر انگشتش رو روی گونه‌ی هیرا کشید و بیخیال لب زد : - یه بله به من بگو هیرا... دنیا که هیچ؛ خودم و کل این تشکیلات رو میریزم زیر پات هیرا از ترس لرزید و سردی اسلحه روی شقیقه اش اون لرز رو هر لحظه شدیدتر میکرد نیکزاد بازدمش رو روی لاله‌ی گوش هیرا رها کرد و از همون فاصله ی نزدیک لب زد : -امشب به ساز دلم برقص، از فردا صبح این #آدمکشِ‌وحشی میشه کفتر جَلد خودت. در بیار لباساتو هیرا... دیگه نمیتونم صبوری کنم واست دست نیکزاد روی حریر نازک تن هیرا چرخید تا سرنخی از زیپش پیدا کنه حتی برخورد اون دست‌های داغ با پوست کمر هیرا، نمیتونست سرمایی که به جونش نفوذ کرده بود رو کم کنه لب پایینش لرزید و بریده بریده گفت : -من.... میترسم.... ازت.... دست نیکزاد روی زیپ لباس حریر هیرا نشست و پچ زد : -امشب یا مالِ من میشی، یا #جنازه‌ات از این اتاق میره بیرون. یا سهم منی هیرا، یا #خاک.... 🔥 قطره‌ی درشت اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد و با عجز پرسید : -چرا؟ حداقل بهم بگو... چرا من؟ گناهم چیه که باید #زندانیِ تو باشم؟ نیکزاد با لذت به طعمه‌ی لذیذش خیره شد هیرا حیف بود که فقط یه وسیله واسه نزدیک شدن به هدف‌هاش باشه.... باید سهم بیشتری ازش بر می‌داشت سهمی به جذابیت تن نرم و هیکل خوش تراشش.... تیغه‌ی بینیشو روی گردن هیرا گذاشت و عمیق بو کشید عطر تن لعنتیش مست کننده بود گفت : تو خودت خواستی... التماس کردی که یه شب با من باشی یادت رفته؟ هیرا : آره من خواستم.... ولی فقط یه شب.... لعنت بهت من فقط میخواستم علیرضا فکر نکنه با خیانتش من نابود شدم! ما قرار گذاشتیم.... تو... تو قول دادی قبل از اون مهمونیِ لعنتی! نیکزاد با حرکت نرم نوک انگشتش بند باریک پیراهن حریر رو از سرشونه هیرا پایین کشید حتی از تصوراتش هم وسوسه انگیزتر بود سرخوش از شبی که قرار بود با هیرا صبح کنه ، گفت : آره.... قول دادم. امشب وقتشه هیرا هق زد : اون واسه دو ماه پیش بود! دو ماهه منو #حبس کردی توی این خونه‌.... با حرفات گولم زدی که به اینجا برسی؟؟؟ من که خودم ازت خواسته بودم.... همون شب اول کار رو تموم میکردی و دست از سرم برمیداشتی! سنگینی تنش رو روی تن ظریف هیرا گذاشت و شروع کرد به لمس کردن یه لمس آروم و اغوا کننده از تار به تار موهای ابریشمیِ هیرا نیکزاد زیادی بلد بود اونم مقابل هیرای بی تجربه که می‌خواست وانمود کنه این کارا روش تاثیری نداره و تحریکش نمیکنه نیکزاد رطوبت لب‌هاشو روی گردن هیرا گذاشت و زمزمه کرد -باید وقتش می‌رسید.... باید غیبتت اونقدری طولانی می‌شد تا بابات نگرانت بشه... به نظرت #مدیر_ارشد_بانک_بین‌المللی با اون همه نفوذ حاضره واسه آزادی دخترش و نطفه‌ی توی شکمش چقدر هزینه کنه؟ بهت میگه #الماس درسته؟ واسه همین اسمتو گذاشته هیرا! فکر می‌کنی واسه آزادیِ الماسش چقدر میده؟ هیرا مات و مبهوت خیره‌ی نیکزاد بود نمیتونست حرفاشو هضم کنه و باورش نمیشد که #دوماه بازیچه‌ی مرد مقابلش شده بود با پایین رفتن رژه‌ی انگشت‌های گرم نیکزاد..... https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk 🩵من هیرام.... هیرا سرلک 👩🏻‍⚕ یه پرستار شیطون و سرحال که هرجا میرفت بساط رقص و آواز و خنده‌اش به راه بود و زندگی باب میلم میچرخید تا وقتی که اون راز لعنتی رو فهمیدم رازی که خونواده‌ام رو نابود و منو آواره کرد به خودم که اومدم خونه‌ی مردی زندگی میکردم که بهش میگفتن #صاحب‌چمنِ‌سیاه ⚽️ نیکزاد مافیای #فوتبال بود که ظاهرش یه مرد #کاریزماتیک و عاشق پیشه‌ی قابل اعتماد بود ولی هیچکس نمیدونست زیر اون لبخند چندتا #جنازه بی‌نام و نشون دفن شده....🩸 از من سواستفاده کرد و به خودم که اومدم گوشه‌ی زندان بودم باید تاوان جرم پولشویی و جنایت‌های نیکزاد رو منی پس میدادم که خودم قربانی بودم من که نمیدونستم باید به نجات خودم فکر کنم یا نجات پدرم..... ⛓ این داستانِ منه؛ داستان رازِ من؛ رآز هیــــ🪔ــــــرا 🥂 https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk https://t.me/+LlTMjRpA7n1hMWJk
304
12
#پارت۱۰۸ _ بازم از یخچال میوه دزدیدی، دختر خیرندیده؟؟ _ ن‌نه… نه مامان‌بزرگ… من فقط دلم زردآلو خواست... رستا و مهناز وسط سالن مجلل خانه‌ی مامان‌بزرگ غش‌غش بهم خندیدند. پیرزن در یخچال را محکم کوبید. زردآلوها را از دستم گرفت و انداخت زمین. گرسنه بودم… دیشب هم سر سفره‌ی شام راهم ندادند. داد زد: _ اینا واس امشبه که خواستگار مهناز قراره بیاد. طرف شازده‌ست و از فرنگ اومده. می‌خوای آبروی من پیرزنو جلوشون ببری؟ رستا تمسخرآمیز گفت: _ مامان‌جونی نمی‌دونین ما یه ندیدبدیدِ گدا به اسم شاپرک تو خونه داریم؟ _ تازه ترشیده‌ام هست. هیچ‌کس گردنش نمی‌گیره. دیگه به میوه‌ی خواستگاری من دست نزن. دوباره زدند زیر خنده. بغض تا بالای گلویم بالا آمد. بی‌انصافی تا کجا؟ این خانه را بابابرهانم وقتی زنده بود برایشان خرید. تمام ثروتی که با دوزوکلک و پیش از مرگ از چنگ بابا درآوردند. دکتر برهان فراهانی بزرگ… ولی مادربزرگ فقط فکر مهناز و رستا بود. از یک ماه قبل برای این خواستگاری برنامه چیده بودند. عمو بابک دندان تیز کرده بود که آقا داماد گردن‌کلفت و سرمایه دار است و صاحب هلدینگی در ترکیه! می‌گفت اگر یک دختر از این خانه ببرد، تا چند نسل بعدمان خوشبختند. مهناز با عشوه و تحقیرآمیز گفت: _ شاپرک، یه چیز درست تنت کن واس شب. پاره‌پوره نپوشی آبرومون بره. خواستگارم پولدار و آقاااست. تا شب همه‌ی کارها را انداختند گردن من. بعداز ساعتها کار کردن، وقتی دست‌های کوچکم درد می‌کرد و کمرم تیر می‌کشید، بوم‌نقتشی‌ام را برداشتم و امدم حیاط. مامان بزرگ گفته بود بروم حیاط پشتی را جارو کنم و تا اخر شب جلوی چشم نباشم که ابرویشان نرود. بالاخره ساعت هشت، دو ماشین سیاه و غول پیکر وارد حیاط شدند. گرسنه نشسته بودم کنار درخت. دقایقی بعد، بوی ادکلن خوشی امد. دست مردانه‌ای مقابلم دراز شد و چند گیلاس‌ به سمتم گرفت: _ بگیر دخترکوچولو! بند دلم پاره شد. همین‌که با اخم سر بلند کردم، قلبم ریخت. هول تابلو را کنار گذاشتم و بلند شدم. زیادی جذاب و با ابهت بود. بلندقامت و دوست داشتنی در یک کت‌شلوار خوش‌دوختِ مشکی. نگاه خاصش از موهای بلندم تا گردن سفیدم کش آمد و یک‌وری لبخند زد. _ من کوچولو نیستم! بیست سالمه! البته سلام. اسمم شاپرکه. اخم داشت. ولی نگاهش می‌خندید. جثه‌ام در مقابلش زیادی ریز بود. پِخ می‌کرد، از ترس جان به جان آفرین می‌دادم! _ می‌دونم اسمت‌و خانم کوچیک! تا خواستم بپرسم از کجا، گفت: _ گیلاس نمی‌خوری؟ از کنار بازوی پهنش به پشت سرش نگاه کردم. مهناز کجا بود؟ اگر می‌فهمید خواستگارش امده این‌جا و من با او صحبت کرده‌ام و تازه بهم گیلاس هم تعارف کرده، دیوانه می‌شد… _ شما… شما چرا اومدین این‌جا؟ شما همونید؟ _ کدوم؟ شکم بی صاحبم دوباره قاروقور کرد. لب گزیدم از شرم. آبرو‌برایم‌ نماند. _ همون خواستگار… آقای برسام هامون! سرش را جلو کشید. انگار جادو شده بودم که حتی توان تکان خورد نداشتم. _ اره! اومدم عروسمو ببرم! منتظر بودم چای بیاری که نیووردی! _ من؟… من چرا؟ صدای بی موقع شکمم باز بلند شد. یکی از گیلاس‌ها را سمت لب‌هایم اورد. بین دو لبم گذاشت و گفت: _ من واس داشتن تو و تن ریزه‌میزه‌ت پا گذاشتم تو این خونه! هنوز در شوک حرفش بودم که یک‌دفعه سگ بزرگ و سیاهِ محافظش آمد سمتم. جیغ کشیدم و برای این‌که تعادلم به هم نخورد، ناخواسته چنگ زدم به پیرهن سفید او. رد انگشتان گیلاسی‌ام پیرهنش را کثیف و قرمز کرد. _ ای وای! ببخشید! ببخشید آقا برسام! همان لحظه مامان‌بزرگ و عمو و مهناز و رستا و بقیه با جیغ من امدند حیاط. عمو هجوم اورد سمتم و فریاد زد: _ دختر به‌دردنخورِ نادوون! پیرهنِ آقا رو کثیف کردی؟! هنوز دستش به من نخورده بود که برسام دست او را در هوا گرفت و مقابل من سینه سپر کرد. با جدیت گفت: _ یه بار دیگه نوک انگشتت بیاد سمت این دختر، قلم می‌کنم دستتو! اون زبونتم میکشم بیرون و می‌ندازم جلوی همین سگ! این دختر قراره زن من بشه… بی احترامی بهش، بی احترامی به منه! همه لال شدند از ترس! قلبم ایستاده بود… مهناز گریان و بُهت‌زده به صورتش کوبید و مادربزرگ غش کرد… تا خواستم به خود بیایم، آقای هامون مچ دستم را گرفت و دنبال خود کشید… ادامه‌ی این رمان عاشقانه‌معمایی چاپی رو از کانال زیر بخونید👇🏼👇🏼 اگه بدونین چه اتفاق‌هایی بین شاپرک و آقای اخموی جذاب می‌افته😭😍😍🔥🔥👇🏼👇🏼👇🏼 https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
366
13
#پارت‌پنج - ایناهاش زنیکه دزد پیدات کردم! همینه جناب سروان... صدای فریاد زنانه‌ای باعث می‌شود سر برگردانم! صورت اشنای زن لبخندم را بیشتر می‌کند... اولین دوست احتمالی‌ام در ایران... انقدر با محبت بود که وقتی از پالتوی پوستش تعریف کردم ان را به من داد تا تنم را از سرمایی که انتظارش را نداشتم نجات دهم! - هی چطور… جمله‌ام کامل نمی‌شود… وقتی همراه مامور با دو سمتم می‌اید و انگار قصد کتک زدنم را دارد چشمانم درشت می‌شود و قبل رسیدن زن عقیل چنگی به پالتوی تنم می‌زند و عقب می‌کشدم! - چیکار می‌کنی خانوم… عقب وایسید خواهش می‌کنم... زن نفس نفس زنان و با صورت سرخ شده فریاد می‌کشد: - من چیکار می‌کنم یا اون دزدی که پشت سرت وایساده؟ عقیل کف دستش را مقابل زن می‌گیرد... - اروم باشید و جای داد و فریاد بیخودی مشکلتون رو توضیح بدین! - چه توضیحی دارم من به شما بدم اونی زنیکه‌ای که پشتت وایساده باید توضیح بده! - خواهش می‌کنم احترام خودتون رو نگه دارید… ایشون ناموس منه و من به هیچکس اجازه نمی‌دم با ناموسم بدرفتاری کنه! ناموسشم...؟ مطمعنم مامان در مورد این کلمه گفته بود اما در حال حاضر نمی‌توانستم به یاد اورم که دقیقا چه معنی‌ای داشت! انگاری لحن محکم اما ارام و محترمانه عقیل خشم زن را کمتر می‌کند که فریاد کشیدن را کنار می‌گذارد... - من ازش شکایت دارم پالتومو دزدیده! به من اشاره می‌کند و چشمانم درشت می‌شود... من که چشم داشتم - من چشم دارم بی‌چشم نیستم که! سکوت می‌شود و هم زن و هم عقیل متعجب نگاهم می‌کنند... ادامه می‌دهم: - و چیزی هم ندزیدم شما خودت گفتی قابل نداره! این بار چشمان هردوشان به قدر دو دایره‌ی بزرگ می‌شود... زن با لکنت می‌گوید: - چی می‌گی من فقط بهت تعارف زدم مگه دیوونه‌م پالتوی پوستی که خداتومن می‌ارزه رو بدم به یه غریبه؟ - تعارف؟ من از شما دو بار پرسیدم هر بار گفتید برای من باشه! انقدر ابروهایم بالا رفته که چیزی نمانده ریشه‌ی موهایم را لمس کند! مامور پلیس با لبخندی که سعی داشت مشخص نباشد میانمان می‌ایستد... - یک لحظه اروم باشید... خانوم بهتره بی‌خیال شکایت شین می‌بینید که این خانوم چقدر با لحجه حرف می‌زنه مشخصه فرهنگ تعارف ما ایرونی هارو نمی‌دونه! عقیل در حالی که نفس‌های عمیق می‌کشد در ادامه حرف مامور می‌گوید: -همین‌طوره فقط متوجه تعارف نشده وگرنه قطعا قصد دزدی از شمارو نداشته همین الان پالتورو بهتون پس می‌ده اگر ممکنه از شکایتتون بگذرید! سپس سمت من که ناراحت و با لب‌های جمع شده نگاهشان می‌کنم برمی گردد و زیرلب می‌گوید: - پالتو رو دربیار لطفا! حس بدی دارم. به زن نگاه ناراحتی میندازم و کمر پالتو را باز می‌کنم. هنوز کامل درنیاوردمش که نگاه عقیل برای لحظه‌ای به یقه اسکی نازکی که تنم بود میفتد و سپس با عجله دو طرف پالتو را می‌گیرد و به هم می‌چسباند... نفس نفس می‌زند و سریع نگاهی به دورو اطراف میندازد... - چی شد؟؟ حرصی سر بلند می‌کند و با صورتی که قرمز شده می‌غرد: این چه لباسیه پوشیدی خانوم؟ گیج نگاهش می‌کنم... مشکل لباسم چه بود؟ هم یقه داشت و هم استین… دقیقا جوری که مامان گفته بود با قوانین ایران مطابقت دارد! - چشه؟ هم یقه داره هم استین! انگار حرفم عصبانی ترش می‌کند این بار مستقیم به چشمانم زل می‌زند و ارام می‌غرد: - یقه و استین به چه دردی می‌خوره وقتی که کلا توریه؟؟ چشمانش را حرصی روی هم فشار می‌دهد! - خدا آخر عاقبت ما رو با تو به خیر کنه! https://t.me/+HBVKYd7bPxUwZDFk https://t.me/+HBVKYd7bPxUwZDFk به خیر نمی‌کنه حاجی‌جون قراره دمار از روزگارت دربیاره🤣 بنر پارت واقعی رمان است کپی ممنوع❌
877
14
ریپلای پارت جدید امشب🍺🍻 ❤️میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا، توی VIP بخونین🎈⬆️
172
15
پارت امروز همین‌الان آپ شد🍺🍻 ❤️میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا، توی VIP بخونین🎈⬆️
298
16
پارت امروز همین‌الان آپ شد🍺🍻 ❤️میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا، توی VIP بخونین🎈⬆️
124
17
پارت امروز همین‌الان آپ شد🍺🍻 ❤️میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا، توی VIP بخونین🎈⬆️
137
18
sticker.webp
341
19
_ رئیس شرکت عوض شده خانوم، کارمندای قبلی اخراجن، نیروی جدید استخدام شده. برای تسویه برید حسابداری وا رفته نالیدم _ من چندماه گشتم تا تونستم اینجا استخدام بشم حالا راحت میگید اخراج؟ من به کارم نیاز دارم مرد بی‌حوصله گفت _ به من ربطی نداره خانوم رئیس اینجور تصمیم گرفتن. بغضم گرفته بود کیفم رو برداشتم و با حرص گفتم _ رئیستون خیلی بی‌درک و خودخواهه که یک روزه اینهمه کارمند رو از کار بیکار کرده، امیدوارم سر ماه نشده ورشکست بشین نفهمیدم چرا مرد رنگ به رنگ شد و جوابی نداد بی هوا به عقب چرخیدم تا بیرون برم که همون لحظه محکم به شخصی که پشت سرم ایستاده بود برخورد کردم و بوی عطر گرون قیمتش توی بینیم پیچید عصبی سر بالا آوردم و توپیدم _ مگه جا قحطه که اینجور پشت سر من .... با دیدن چهره آشنای مرد نفس از سینم پر کشید. امیر... مردی که سه سال پیش ازش جدا شده بودم اینجا چی میخواست؟ بعد از سه سال اولین بار بود که میدیدمش بشدت جا افتاده تر و جذاب تر از قبل شده بود محو تماشاش شده بودم هنوز هم مثل قبل با دیدنش از خود بی‌خود میشدم مردی که هيچوقت دوستم نداشت قدمی که جلو اومد به خودم اومدم و چشم ازش برداشتم با اخم هایی درهم داشت تماشام میکرد با تنی لرزون از این دیدار ناگهانی خواستم خودمو کنار بکشم که مرد گفت _ ببخشید رئیس خانوم داشتن میرفتن برق از سرم پرید رئیس؟ پس رئیس جدید امیر بود؟ از شدت خشم دندونام رو روی هم فشردم پس بخاطر همین اخراجم کرده بود اون این شرکت رو خریده بود تا منو آزار بده همونجور که روز آخر بهم گفته بود: " هرجا بری پیدات میکنم صحرا... پیدات میکنم و اونجارو جهنم میکنم برات" پس بالاخره پیدام کرده بود امیر خطاب به مرد گفت _ خانم صفری اخراج نیستن. از دیروز چندبار بهت گفتم، یادت رفته صولتی؟ صولتی سرش رو پایین انداخت و امیر سمت من برگشت با صدایی لرزون گفتم _ من نمیخوام اینجا کار کنم امیر دست در جیب ابرو بالا داد با اون هیکل چهارشونه و بزرگش جوری جلوم رو سد کرده بود که نه راه پس داشتم نه راه پیش _ ولی شما قرارداد امضا کردی تا دو سال آینده کارمند منی! _ استعفا میدم پوزخندش پررنگ شد _ پس باید جریمتو بپردازی اول... یک میلیارد و چهارصد با بغض و کینه نگاهش کردم این مرد هفت خط عمدا اینکارا رو کرده بود همون لحظه گوشیم زنگ خورد گوشی رو از کیفم بیرون آوردم که با دیدن اسم عسل، دختر کوچولوم روی صفحه ناگهان کل تنم یخ زد این مرد از بچمون خبر نداشت، نمیدونست بابای یه دختر سه سالست اگر می‌فهمید ... _ جواب نمیدی؟ با اخمی تند به تلفنم اشاره کرد من اما به این فکر میکردم که از این به بعد چطور باید دخترکم رو از این مرد پنهون کنم... https://t.me/+cS0E_UC3GRZiZTg0 https://t.me/+cS0E_UC3GRZiZTg0
483
20
از مدرسه برمیگشتم و صدای گریه نوزادی در عمارت خونه پدر بزرگم پیچیده بود! متعجب بدو وارد خونه شدم با دیدن پسر عموم که سالی یه بار شاید میومد دیدن آقاجون سلامی دادم و نگاهم به نوزاد کنارش افتاد! بالا سر نوزاد متعجب رفتم و ناخواسته لبخندی به قیافه معصومش زدم و ادا درآوردم: - وای وای چه دختر خوشگلیه صدای جدی پسر عموم به گوشم رسید: - پسره! نیم نگاهی به قیافه جدیش انداختم و دوباره روبه نوزاد ادامه دادم: - خب پس وای وای چه شازده پسر خوشگلی احساس کردم گوشه لب پسر عموم بالا رفت و صدای گریه و نق نق نوزادم کم شد و با چشماش بهم خیره شد که سمت آقاجون برگشتم: - آقاجون بچه کیه؟ پر اخم به هاکان خیره شد که بی فکر گفتم: -عه این که زن نداره هاکان کلافه دستی در صورتش کشید:-حتما باید زن داشته باشی بتونی تولید مثل کنی؟ هیچ وقت باهم هم کلام نشده بودیم، من پدر و مادرم فوت شده بود و پیش آقا جون زندگی می‌کردم همیشه ی خدا این پسر عموی ۳۳ ساله عصا قورت داده هم منو به بچه میدید! ساکت موندم که آقا جون جوابشو جا من داد: - آره دخترم دوست دخترش شکمش بالا اومده زاییده پولشو گرفته رفته! حالا هاکان مونده و حوضش و یه بچه بی مادر https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 چشمام گرد شد و هاکان اخم کرد: - من مسئولیت کاری که کرده بودم و به عهده گرفتم آقا جون، مادر این بچم خودم نخواستم تو زندگیم بمونه آدم زندگی نبود - پس بچت از یه زن بدکاره ی زنا کار.‌ هاکان محکم کوبید رو میز جلوش جوری که من تو جام پریدم و صدای گریه بچه هم بلند شد:-من نیومدم حرف بشنوم اومدم فقط خبر بدم همین از جاش بلند شد و بچه ی کنارشو تو آغوش کشید و لب زد: - جونم بابا؟! میریم الان لحن مهربونش انگار فقط مخصوص بچش بود و آقا جون به من نیم نگاهی انداخت و عصا کوبید زمین و گفت: - بچرو بگیر ازش آرومش من با این ناخلف حرف دارم  و این جور وقتا هیچ کس جرأت مخالفت نداشت؛ با دو دلی بچش رو بهم داد و خودم هم با دو دلی و احتیاط نوزادش رو به آغوش گرفتم که زمزمه کرد: - عروسک نیستا. تند سری به تأیید تکان دادم و جالب اینجا بود نوزاد کوچولو تو آغوشم گریش بند اومد و من خوشحال ازین اتفاق سمتی رفتم و دور تر از آنها روی مبلی نشستم. شروع به بازی با اون کوچولو کردم و که به یک باره هاکان از جایش بلند شد و داد زد: - چی میگی آقا جون؟ هنوز بچست آقا جون هم صداش بالا رفت: -تو بزرگش کن! من دیگه عمرم قد نمی‌ده بفهم نگران بهشون خیره شدم که هاکان نیم نگاهی بهم انداخت و آقا جون ادامه داد: - با این گندی که زدی اون بچم یه مادر میخواد شماها همخونه اید میتونید کنار هم زندگی کنید اموالمم بین خودتون پابرجا میمونه هاکان باز نیم نگاهی بهم انداخت و نگاهش روی یونیفرم مدرسه من چرخید و من گنگ بودم که هاکان نیشخندی زد و بلند روبهم گفت: - کلاس چندمی؟ از جام بلند شدم و با تردید گیج لب زدم: - سال آخرم دیگه سری به تایید تکون داد و اومد سمتم بچش رو از آغوشم بیرون کشید. سمت خروجی رفت و قبل این که خارج بشه ادامه داد: - قبول… تاریخ عقد و بزار واسه وقتی که درسش تموم شد و من با چشم های درشت شده وا رفتم -چی؟ چی میگید؟ اما اون نموند و در خانه را محکم بهم کوبید مجلس عروسی که من شکل ماتم زده ها بودم و دامادش بدون لبخندی تموم شده بود و حالا تو خونه‌ی هاکان بودم... با لباس عروس نوزادی که ۹ ماهش شده بود رو تو اتاق می‌گردوندم و از فرط گریه کبود شده بود انگار نمی‌تونست درست نفس بکشه: - جونم گریه نکن چرا این جوری می‌کنی؟ هاکان کجا رفتی اه صدای جیغش در خانه می‌پیچید و نفسش می‌رفت و می‌آمد و به یک باره خودم هم ترسیده از شرایط صدای گریه ام بلند شد: - ترو خدا تو مثل بابات اذیتم نکن روی تخت نشستم و همین طور که گریه میکردم صدای گریه اون پایین اومد و دست کوچیکش رو روی سینم گذاشت. با این حرکت به یک باره لباس دکلت عروسمو پایین کشیدم که سریع سینم رو گرفت و صدای گریش کامل قطع شد و خودم هم ساکت شدم. چشمامو‌ بستم که صدای هاکان به گوشم خورد:- چیکار می‌کنی؟ با هینی چشمام باز شد و از خجالت تو خودم جمع شدم و خواستم پاشم که توپید: - تکون نخور الان صدای گریش دوباره بلند میشه پوفی کشید و کنارم روی تخت دراز کشید: خجالت نکش ازم منو تو باید فراتر از این چیزا بینمون اتفاق بیفته متوجهی که؟ بغضم گرفت که روی تخت نشست و با دستش نوازش وار روی سینم دستی کشید: - منم مثل پسرم آروم کن، باور کن من از درون بدتر ازون بچه ی تو بغلتم منم آروم کن! و... https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
152