شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد میکند❌
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته
تُعد قناة شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 52 347 مشتركاً، محتلاً المرتبة 442 في فئة الكتب والمرتبة 6 423 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 52 347 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 12 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 1 412، وفي آخر 24 ساعة بمقدار 259، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 1.67%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 7.13% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 878 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 3 738 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 24.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل صدا, دخترک, ایتا, ابراهیم, زمزمه.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“﷽
درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨
تمام بنرا پارت رمانه🤍
پارت گذاری هر روز🌙
زنجیری به دور ماه: به زودی❄️
@Novels_tag
❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد.
نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد میکند❌”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 13 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 13 يوليو | 0 | |||
| 12 يوليو | +381 | |||
| 11 يوليو | +696 | |||
| 10 يوليو | 0 | |||
| 09 يوليو | 0 | |||
| 08 يوليو | 0 | |||
| 07 يوليو | 0 | |||
| 06 يوليو | +1 | |||
| 05 يوليو | 0 | |||
| 04 يوليو | +399 | |||
| 03 يوليو | +143 | |||
| 02 يوليو | 0 | |||
| 01 يوليو | +1 699 |
| 2 | ریپلای پارت جدید امشب❤️😎
خلاصهی رمانهای نویسنده💕 | 177 |
| 3 | ریپلای پارت جدید امشب❤️😎
خلاصهی رمانهای نویسنده💕 | 175 |
| 4 | sticker.webp | 409 |
| 5 | _ هزینه سزارین بزن به حساب بیمارستان
لگنت کوچیکه طبیعی هم پایینتنهات پاره میشه هم نمیتونی طاقت بیاری
ماهی از درد سرش رو به بالشت بیمارستان فشرد
_نه خانم دکتر میتونم بخدا
_من باید تشخیص بدم یا شما؟
ماهی بغض کرده لب چید
_الان ... گفتن ۳ سانت دهانه رحم باز شده
توروخدا ... من زور میزنم سزارین نکنید
دکتر بی حوصله اخم کرد
_به همکاری نیست!
میگم بدنت دووم نمیاره یا خودت میمیری یا بچه خفه میشه
عصبی زیرلب ادامه داد
_وقتی تو این سن حامله میشی همین میشه دیگه که من هر حرفو باید صدبار بگم
تو الان باید مدرسه میبودی نه رو تخت زایشگاه
ماهی با درد ناله کرد و دستش رو روی شکمش گذاشت
پرستار با دلسوزی جلو اومد
_همراهیت کجاست؟
من بهش بگم پرداخت کنه
بغض ماهی منفجر شد
پایین تنهاش تیر میکشید و مرگ و به چشماش دیده بود
_ همراهی ندارم ، تنهام
درد دوباره شروع شد
تو دلش به بچه التماس کرد
_توروخدا تنهام نذار
توروخدا سالم دنیا بیا
تو که میدونی مامان پول عمل سزارین نداره
ماما با اخم برگشت
_چی شد؟ پرداخت کردید؟
۲۷ میلیون بیشتر نیست
چون شما وضعیتتون اورژانسیه و اونجا دولتیه میرسه به ۱۲ تومن
دخترک بلندتر هق زد
درد شدت پیدا کرد
_ التماستون میکنم ... کمکم کنید طبیعی به دنیاش بیارم
ماما صداشو بالا برد
_ میمیری میگم
چه اصراری داری به طبیعی
بابای این کجاست اصلا؟
تو زبون نمیفهمی با شوهرت حرف بزنم
ماهی چشماشو بست
اشک روی گونه هاش چکید و بدنش لرزید
بابای بچهاش؟
دکتر طوفان خسروشاهی؟
همون مردی که ماهی براش قربانی انتقام بود؟
بی جون هق زد و با چشمای بسته تو دلش با بچه حرف زد
(کاش میتونستی تو به جای من حرف بزنی
من دارم از درد میمیرم مامانی
کاش تو زبون داشتی و تعریف میکردی بابات چیکار باهامون کرد
که چطور طوفان شد تو زندگیِ دخترعمهی ۱۷ سالش تا از اصلان خان خسروشاهی انتقام بگیره)
پرستار با عجله گفت
_ ضربان قلبش ضعیفه خانم دکتر
_ پروندشو بیارید
ماهی نمیشنید
گوش هاش سوت میکشید و حتی جون نداشا برای آخرین بار شکمش رو نوازش کنه
(کاش میتونستی بهشون بگی بابای من همکارتونه و شماها دارید اینطور تحقیرآمیز با مامانم حرف میزنید
میگفتی بابای من تخصص قلب داره
که الان آمریکاست
که اومد تا خانوادهی مادریمو زمین بزنه و برگرده و این وسط مامانم شد قربانی
میگفتی بابامم مثل شما دکتره
میگفتی مامانم ازم قول گرفته منم دکترشم)
_ خانم دکتر مشکل قلبی داره
_ ای وای ، چرا اعلام نکرده؟
بگید دکتر قلب و عروق بفرستن بخش زنان زایمان
کسی ماسک اکسیژن روی صورتش قرار دار و ماهی بی جون لبخند زد
( آمریکا خوش میگذره طوفان خسروشاهی؟
تو هم میری بالای سر زنای باردار که مشکل قلبی دارن؟
وقتی کمکمشون میکنی بچهاشونو سالم به دنیا بیارن اصلا یادت میاد زن و بچه خودت یک جای این دنیا برای زندگیشون میجنگن؟)
گوش هاش سوت کشید ، چشماش سیاهی رفت و کسی سوزن رو توی رگش فرو برد
_ بفرستیدش اتاق عمل تا دکتر خسروشاهی برسن
برای ثانیه ای پلکش پرید از شنیدن فامیل آشنا
نتونست مقاومت کنه
به توهماتش لبخند زد و هوشیاریشو از دست داد
طوفان با اخم وارد اتاق عمل شد و سمت بیمار قدم برداشت
_چندساله طبابت میکنید خانم دکتر که هنوز نمیدونید باید قبل از زایمان شرح حال دقیق بگیرید؟
زن مضطرب دهان باز کرد که جواب دهد که طوفان تشر زد
_نمیخوام چیزی بشنوم
رضایت نامه رو بدید شوهرش امضا کنه
وضعیت قلبی که تو پرونده شرح داده شده بود اصلا برای زایمان خوب نبود
پرستار مداخله کرد
_شوهر نداره دکتر
همراهی نیاورده
طوفان بدون نگاه به صورت بیمار سمت دستگاه ها رفت
_چندسالشه؟
_هفده
برای ثانیه ای دست طوفان مشت شد
ماهیِ کوچولوی اونم 17ساله بود
فقط هیفده سال زندگی کرد و بعد از اون طوفان با بی رحمی روزگارش رو سیاه کرد
نفس عمیقی کشید
باید جون دخترک رو نجات میداد
شاید میتونست بعدا ازش بخواد برای پیدا شدن ماهی کوچولوش دعا کنه!
نیمه های عمل بود که هشدار داد
_بیشتر از این بیهوشی برای قلب ضرر داره ممکنه بره تو کما
بی حسی تزریق بشه ، هوشیارش کنید
پرستار سر تکون داد
_چشم دکتر
ماما نوزاد خونی رو از شکم دخترک بیرون کشید و طوفان ناخواسته لبخند زد
دخترک ۱۷ساله ای که صورتش زیر ماسک اکسیژن و کلاه اتاق عمل پنهون بود
صدای گریه نوزاد بلند شد
چشم های بی جون دخترک باز شد
به سختی ماسک رو از روی صورتش برداشت و خش دار نالید
_بچم
ماما با کینه اخم کرد و طوفان متوجه نفرتش شد
عقب زدش و با چشماش هشدار داد
نوزاد رو از بین دستاش بیرون کشید و روی سینه ی مادر گذاشت
_ پسرکوچولومون کاملا سالمه خانم جوان
اما برای زایمان های بعدی حتما زیرنظر متخصص قلب باش وگرنه...
سرش رو بلند کرد و ساکت شد
زمان ایستاد!
بی جان پچ زد
_ ماهی...
https://t.me/+s84aF4fP1CY3MTY0
https://t.me/+s84aF4fP1CY3MTY0
https://t.me/+s84aF4fP1CY3MTY0 | 350 |
| 6 | - اجازه میدی شکمتو برات ماساژ بدم دردت کم شه؟ چرا نمیشینی رو مبل؟
دخترک خجالتزده جلوی در ایستاده بود.
میترسید بنشیند مبلهای آریامهر را کثیف کند!
بدموقع پریود شده بود!
نوار بهداشتی نداشت...
- نه... الان دیگه داداشم باید بیاد. ببخشید تا دیروقت مجبور شدی بیدار بمونی به خاطر من.
آریا نگاهش کرد.
- هنوز دلت درد میکنه؟
دخترک با شرم چشم دزدید.
کاش تمامش میکرد!
در خانوادهای که بزرگ شده بود، حتی اجازه نداشت جلوی پدر و برادرش درمورد عادت ماهانهاش حرف بزند!
حالا اما ایستاده بود وسط خانهی دوست برادرش، داشت چکاب میشد!
آن هم آریامهری که از زمان دبیرستانش یک طرفه عاشقش بود بی آنکه پسرک بداند!
با من و من گفت:
- خ...خوب... خوب میشم. نگران نباش الان پارسا میآد.
آیامهر کلافه وسط سالن ایستاده بود.
بلاتکیف دستی به گردنش کشید.
پسر راحتی بود اما، ناموس رفیقش، ناموس خودش هم محسوب میشد!
نمیتوانست درد کشیدنش را ببیند و بیتفاوت رد شود!
غیرتش اجازه نمیداد!
از طرفی هم معذب بود چون هرچقدر هم که با دخترک راحت بود، هیچوقت درمورد این مسائل صحبت نمیکردند!
همان لحظه صدای پیام گوشیاش بلند شد.
نگاهی به گوشی انداخت.
پارسا بود، برادر دخترک:
" داداش من تو جاده چالوس تصادف کردم... پلیس اومده... فکر کنم پاییز تا صبح باید بمونه خونهت. شرمنده جبران میکنم. "
چشمش را با درد فشرد.
صدای گرفتهاش بلند شد:
- پاییز... بیا بشین اینجا... پارسا تا صبح نمیآمد.
خون درون رگهایش یخ بست.
وحشتزده پرسید:
- چرا؟
نخواست نگرانشکند.
وقتی پارسا خودش پیام داده بود یعنی حالش خوب بود.
کوتاهگفت:
- نمیتونه بیاد الان پیام داد یه مشکلی براش پیش اومده.
همزمان با گفتن حرف سمت پاییز رفت.
کیفش را گرفت و سمت مبلهای سفید راحتی هدایتش کرد.
- بشین خواهش میکنم. تا صبح نمیشه جلوی در بایستی!
پاییز با بغض نگاهش کرد.
- من باید برم!
آریامهر مشکوک نگاهش کرد.
صدایش را پایین آورد و آرام و معذب پرسید:
- تو... نکنه این دل دردت... به خاطر چیزه؟ همون چیز... پ... پریود...
پاییز چشم بست و قطره اشکی از گوشهی چشمشسر خورد.
دوست داشت بمیرد اما در این شرایط نباشد!
آریامهر از حالتش جوابش را گرفت و از دست خودش حرص خورد.
چطور نفهمیده بود!
سریع سمت اتاقش رفت و حولهی مشکی برایش آورد.
روی مبل پهن کرد و دستش را گرفت کمک کرد بنشیند.
- بشین... من الان میرم برات...
نفسش را حبس کرد.
چقدر حرف زدن در مورد این مسائل با پاییز برایش سخت بود!
چهار سال از شرم پارسا جرئت نکرده بود دم از خواستن دخترک بزند.
فقط دوستش مانده بود و حالا...
در این شرایط، موقعیت جدیدی برای جفتشان داشت پیش میآمد.
پاییز سر پایین انداخت و آریامهر کوتاه گفت:
- برات نواربهداشتی میخرم میآم. دراز بکش.
پاییز جنینوار درخودش مچاله شد.
چند دقیقه گذشته بود را نمیدانست اما، درد امانش را بریده بود.
صدای در و پشت بندش آریامهر آمد.
- برات خریدم میخوای بری سرویس پاییز؟
توان بلند شدن نداشت.
با ضعف نالید:
- نمیتونم... درد دارم.
آریامهر با بیچارگی تیغهی بینیاش را فشرد.
گرفتاری شده بود.
با خودش بود دخترک را در آغوش میکشید و تا صبح نوازشش میکرد تا دردش آرام شود!
اما به پارسا قول داده بود این عشق را با خودش به گور ببرد!
اگر جلوی خودش را نمیگرفت فردا چطور با برادرِ دخترک چشم در چشم میشد؟
صدای گریهی ضعیف پاییز، وجدانش را خفه کرد.
گور پدر پارسایی زیر لب زمزمه کرد و پشت سر دخترک روی کاناپه دراز کشید.
پاییز تنش را منقبض کرد و آریا آرام دستش را زیر شومیز دکمه دارش سر داد.
سرش را در گردنش فرو کرد و آرام زمزمه کرد:
- هیس... چیزی نیست... صبر کن... آرومت میکنم.
گرمای دست مردانهاش روی پوشت سرد شکم دخترک؛ باعث تسکین دردش میشد اما، هورمونهای بهم ریختهاش بود که به جای خودش نالید:
- دلم نمیخواد منو توی این وضعیت ببینی!
نفس آریامهر حبس شد.
دستش را بیاختیار کمی بالاتر سر داد و لب زد:
- چرا؟
- چون دوست ندارم! چون دلم میخواد به چشمت بیام! نه توی این وضع چندش...
آریامهر با ملایمت دخترک را سمت خودش چرخاند.
ضربان قلبش بالا رفته بود.
نگاهِ سرگردانش را در صورت دخترک چرخاند.
- چرا میخوای به چشمم بیای؟
پاییز چانه لرزاند به چشمان خمار پسرک خیره شد.
بینفس لب زد:
- چون دوستت دارم!
میم آخر جمله، کامل از دهانش خارج نشده بود که آریامهر خم شد و بیطاقت، لبهای دخترک را به کام کشید...
دستش را بیشتر روی پوست سردش سراند و....
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk | 76 |
| 7 | - مامی بزرگ شدم خلبان میشم! میبرمت تو آسمونا… دیگه نمیذارم تو کار کنی، قول مردونه!
پسرکم با غصه دستهایم را میفشارد… پسرک عزیزم که میخواهد حافظ مادرش باشد و من… من دیگر نمیتوانم در زندگیاش باشم… از حالا اوست و پدر نامردش!
حرفهای دکترم در سرم پخش میشوند:«شما توی لیست پیوند قلب هستید اما من میخوام باهاتون روراست باشم خانم سروستانی! نارسایی قلبی شما درحال پیشرفته و بعید میدونم تا زمانی که قلبی برای شما پیدا بشه، بتونید دووم بیارید… اگر بتونید با پول…»
و من از آن به بعدش را نشنیدم، پولی برای خرید قلب نداشتم… حتی بستری و هزینههای بیمارستان… سرنوشتم کاملا اسپویل شده!
مقابل درهای اتوماتیک ورودی فرودگاه، روی زانو مقابل پسرم مینشینم و صورتش را قاب میگیرم:
- میدونی چرا اینجاییم آراد؟
موهای مشکی و چشمان شب زدهاش سالها او را برایم یادآوری کرده… سالها دوست داشتن عامل بدبختیام را در قلبم زنده نگه داشتهام… تا امروز! که قلب مریضم دیگر برای هیچکس جایی ندارد!
- گفتی میخواییم بابارو ببینیم… بابامم خلبانه؟
پلکی میزنم… پچ میزنم:
- باباییت منو دوست نداره عسلم.
پسرم بیخبر از همهجا، گارد میگیرد:
- پس منم دوسش ندارم! بریم! دیگه هم نمیخوام مثل اون خلبان بشم… پاشو مامی!
میدانم آخرین لحظات باهم بودنمان است، صورتش را میبوسم… دقیقا کپی برابر اوست!
- شاید منو دوست نداشته باشه ولی مطمئنم عاشق تو میشه… بهترین بابای دنیاس…
«حتی اگه من فقط براش یه بازیچه برای انتقامش بودم.»
صورت ناراحتش را نوازش میکنم:
- خیلی دوست دارم تورو تو بغلش ببینم… مثل خودش خوش قد و بالایی… با همون چشمای مشکی خمار و موهای لخت!
پسرکم لجبازانه پا روی زمین میکوبد:
- من نمیخوام شبیه اون باشم… بیا بریم خونه مامی، دیگه ازت نه پیتزا میخوام نه شکلات دبی و ماشین شارژی… خودم بزرگ میشم همشو میخرم!
دستهای کوچکش را نوازش میکنم و میبوسم، اشک در چشمهایم حلقه زده و صورت اخمآلود تخسش را تار میبینم:
- قول بده هیچوقت منو یادت نره، باشه؟
غر میزند:
- نمیخوام… بریم خونه!
حالا دیگر وارد فرودگاه بین المللی شدهایم… محل کار او! کاوه ملک که خلبان یکی از همین هواپیماهای غول پیکر است… به یکی از پرسنل نامش را میگویم و آنها میگویند هواپیمایش تازه روی باند قرار گرفته!
آراد نگرانم است و دستم را محکم گرفته:
- مامی چرا انقدر سردی؟ میخوای بغلت کنم گرم شی؟
لرزشم را پشت لبخندم پنهان میکنم… دست او را دنبال خودم میکشم:
- من خوبم، بریم پیش باباییت…
آراد همچنان غرولند میکند که بالاخره او را میبینیم! در یونیفرم خلبانی میدرخشد… یک سر و گردن از تمام مردهای اطرافش بلندتر است و دو زن لوند که من درحال حاضر به گرد پایشان هم نمیرسم، با لباس مهمانداری کنارش راه میروند!
آن نگاه مغروری که انگار حاکم دنیاست، بالاخره به ما میافتد… از فاصلهی چند متری نگاهش روی صورتم وا میرود و بعد… پایین میرود، تا دستهای آراد که در دستم قرار دارد!
کت مشکیاش در دستانش شل میشود و قدمهایش وا میروند!
در همان فاصله میایستیم و آراد ناباور میگوید:
- بابای منه، نه؟ شبیه منه!
بغضم را همراه بزاقم میبلعم تا منفجر نشوم و محکم میگویم:
- آره، دیگه قرار نیست سختی بکشی مامی… بابات هرچی بخوای برات میخره!
باقی راه را او جلو میآید… چشمان مشکی خمارش خیرهی ماست، مبهوت و ناباور!
- پنج ساله که دنبالتم! کجا بودی؟
جوابی نمیدهم و او میغرد:
- پنج ساله زمین و زمانو برای پیدا کردنت بهم دوختم ولی انگار آب شدی و رفتی تو زمین!
لبخندم میلرزد:
- فکر نمیکنم نیازی به آزمایش DNA باشه، نه؟
چشمان ناباورش دوباره پایین میرود… آراد به پایام میچسبد:
- مامی! بریم…
با دهان نفس میگیرم و وقتی مقابل آراد زانو میزند، نفسم تنگ میشود… پچ میزنم:
- پنج سال من مراقبش بودم ولی دیگه نمیتونم…
چشمانم سیاهی میرود، نفس نفس میزنم و هیجان برای قلب مریضم سم است… استرس میتواند کوبشهای کندش را از ریتم بیندازد… از کار بیفتد…
دستهای آراد را میگیرد و من دیگر نمیتوانم… قفسهی سینهام تیر میکشد، قلب مچاله شدهام را چنگ میزنم و روی زانو که میافتم، صدای گریههای آراد را میشنوم:
- آقا… آقا شما بابای منی؟ توروخدا مامانمو نجات بده! مامی چند روزه قرصاشو نخورده… پول نداشت ولی برای من پیتزا خرید! آقا توروخدا…
تن کوچک پسرم را بغل زده و صدای وحشتزده و ترسیدهی مردی که فقط وسیلهی انتقامش بودم، مثل لالایی در گوشم میپیچد:
- نمیذارم حالا که با پای خودت برگشتی به این آسونی از پیشم بری…
بغلم میکند و فریادش در فرودگاه میپیچد:
- یکی کمک کنه… زنگ بزنید اورژانس… زنم بیهوش شده!
ادامهی پارت👇🏻
https://t.me/+Y34yy_za2KVlZjE0
https://t.me/+Y34yy_za2KVlZjE0 | 96 |
| 8 | از مدرسه برمیگشتم و صدای گریه نوزادی در عمارت خونه پدر بزرگم پیچیده بود!
متعجب بدو وارد خونه شدم با دیدن پسر عموم که سالی یه بار شاید میومد دیدن آقاجون سلامی دادم و نگاهم به نوزاد کنارش افتاد!
بالا سر نوزاد متعجب رفتم و ناخواسته لبخندی به قیافه معصومش زدم و ادا درآوردم:
- وای وای چه دختر خوشگلیه
صدای جدی پسر عموم به گوشم رسید:
- پسره!
نیم نگاهی به قیافه جدیش انداختم و دوباره روبه نوزاد ادامه دادم:
- خب پس وای وای چه شازده پسر خوشگلی
احساس کردم گوشه لب پسر عموم بالا رفت و صدای گریه و نق نق نوزادم کم شد و با چشماش بهم خیره شد که سمت آقاجون برگشتم: - آقاجون بچه کیه؟
پر اخم به هاکان خیره شد که بی فکر گفتم: -عه این که زن نداره
هاکان کلافه دستی در صورتش کشید:-حتما باید زن داشته باشی بتونی تولید مثل کنی؟
هیچ وقت باهم هم کلام نشده بودیم، من پدر و مادرم فوت شده بود و پیش آقا جون زندگی میکردم همیشه ی خدا این پسر عموی ۳۳ ساله عصا قورت داده هم منو به بچه میدید!
ساکت موندم که آقا جون جوابشو جا من داد:
- آره دخترم دوست دخترش شکمش بالا اومده زاییده پولشو گرفته رفته! حالا هاکان مونده و حوضش و یه بچه بی مادر
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
چشمام گرد شد و هاکان اخم کرد:
- من مسئولیت کاری که کرده بودم و به عهده گرفتم آقا جون، مادر این بچم خودم نخواستم تو زندگیم بمونه آدم زندگی نبود
- پس بچت از یه زن بدکاره ی زنا کار.
هاکان محکم کوبید رو میز جلوش جوری که من تو جام پریدم و صدای گریه بچه هم بلند شد:-من نیومدم حرف بشنوم اومدم فقط خبر بدم همین
از جاش بلند شد و بچه ی کنارشو تو آغوش کشید و لب زد: - جونم بابا؟! میریم الان
لحن مهربونش انگار فقط مخصوص بچش بود و آقا جون به من نیم نگاهی انداخت و عصا کوبید زمین و گفت:
- بچرو بگیر ازش آرومش من با این ناخلف حرف دارم
و این جور وقتا هیچ کس جرأت مخالفت نداشت؛ با دو دلی بچش رو بهم داد و خودم هم با دو دلی و احتیاط نوزادش رو به آغوش گرفتم که زمزمه کرد: - عروسک نیستا.
تند سری به تأیید تکان دادم و جالب اینجا بود نوزاد کوچولو تو آغوشم گریش بند اومد و من خوشحال ازین اتفاق سمتی رفتم و دور تر از آنها روی مبلی نشستم.
شروع به بازی با اون کوچولو کردم و که به یک باره هاکان از جایش بلند شد و داد زد:
- چی میگی آقا جون؟ هنوز بچست
آقا جون هم صداش بالا رفت:
-تو بزرگش کن! من دیگه عمرم قد نمیده بفهم
نگران بهشون خیره شدم که هاکان نیم نگاهی بهم انداخت و آقا جون ادامه داد:
- با این گندی که زدی اون بچم یه مادر میخواد شماها همخونه اید میتونید کنار هم زندگی کنید
اموالمم بین خودتون پابرجا میمونه
هاکان باز نیم نگاهی بهم انداخت و نگاهش روی یونیفرم مدرسه من چرخید و من گنگ بودم که هاکان نیشخندی زد و بلند روبهم گفت:
- کلاس چندمی؟
از جام بلند شدم و با تردید گیج لب زدم:
- سال آخرم دیگه
سری به تایید تکون داد و اومد سمتم بچش رو از آغوشم بیرون کشید.
سمت خروجی رفت و قبل این که خارج بشه ادامه داد: - قبول… تاریخ عقد و بزار واسه وقتی که درسش تموم شد
و من با چشم های درشت شده وا رفتم
-چی؟ چی میگید؟
اما اون نموند و در خانه را محکم بهم کوبید
مجلس عروسی که من شکل ماتم زده ها بودم و دامادش بدون لبخندی تموم شده بود و حالا تو خونهی هاکان بودم...
با لباس عروس نوزادی که ۹ ماهش شده بود رو تو اتاق میگردوندم و از فرط گریه کبود شده بود انگار نمیتونست درست نفس بکشه: - جونم گریه نکن چرا این جوری میکنی؟ هاکان کجا رفتی اه
صدای جیغش در خانه میپیچید و نفسش میرفت و میآمد و به یک باره خودم هم ترسیده از شرایط صدای گریه ام بلند شد:
- ترو خدا تو مثل بابات اذیتم نکن
روی تخت نشستم و همین طور که گریه میکردم صدای گریه اون پایین اومد و دست کوچیکش رو روی سینم گذاشت.
با این حرکت به یک باره لباس دکلت عروسمو پایین کشیدم که سریع سینم رو گرفت و صدای گریش کامل قطع شد و خودم هم ساکت شدم.
چشمامو بستم که صدای هاکان به گوشم خورد:- چیکار میکنی؟
با هینی چشمام باز شد و از خجالت تو خودم جمع شدم و خواستم پاشم که توپید: - تکون نخور الان صدای گریش دوباره بلند میشه
پوفی کشید و کنارم روی تخت دراز کشید: خجالت نکش ازم منو تو باید فراتر از این چیزا بینمون اتفاق بیفته متوجهی که؟
بغضم گرفت که روی تخت نشست و با دستش نوازش وار روی سینم دستی کشید:
- منم مثل پسرم آروم کن، باور کن من از درون بدتر ازون بچه ی تو بغلتم منم آروم کن!
و...
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 | 312 |
| 9 | پارت امروز همینالان آپ شد❤️☁️
❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️ | 168 |
| 10 | پارت امروز همینالان آپ شد❤️☁️
❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️ | 303 |
| 11 | پارت امروز همینالان آپ شد❤️☁️
❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️ | 93 |
| 12 | پارت امروز همینالان آپ شد❤️☁️
❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️ | 158 |
| 13 | sticker.webp | 377 |
| 14 | -صدای نالههات نذاشت بخوابم، کافور لازمی سِت؟!
لب گزیدم و خودم را سرگرم کارهایم نشان دادم.
-دو روز دیگه مادر بزرگت میره دوباره جامون جدا میشه راحت میشی. چرا تهمت میزنی؟
خیلی وقت بود اختلافها ما را از هم جدا کرده بودند.
اما حاملگیو نیازهای سر به فلک رسیدهی من داشت رسوایم میکرد.
-تهمت؟ فیلم بگیرم از امشب بفهمی تو خواب چطور عین این پسرای نوجوون ناله میکنیو وول میخوری؟!
شرم نداشت که.
سرخ شده از جا بلند شدم و حمله را بهترین دفاع دیدم.
-کافور لازم نیستم. شوهر لازمم که تو خواب ناله میکنم... چیزی که ندارم!
با غیض رو گرفتم و خواستم از اتاق خارج شوم که مچم اسیر دستش شد.
-نشنیدم چی گفتی؟!
خواستم دستم را بکشم، اما او محکمتر از پیش نگهم داشت.
-دکترت چی میگفت؟! قرصِ کاهشِ میلِ جنسی خواستی ازش؟!
از شرم نگاهش نمیکردم.
درست اولین رابطه از او حامله شدم و بعدش هم که اتاقهایمان جدا شد.
-خجالت نمیکشی یه طور تا کردی فکر میکنن مشکل از منه؟ تو ویارِ عجیب غریب داری، من سرزنش میشم.
عاصی به شکمم اشاره زدم.
-مشکل داشتی بارِ اول حامله میشدم؟! یا تقصیرِ منه ویارم س.کسه؟
مرا سمتِ خود کشید.
-چرا بهم نگفتی؟!
بندِ لباسم را از سرشانه پایین فرستاد و تب همهی تنم را درگیر کرد.
-بخوابونمت رو تختو حالتو جا بیارم یا چی؟ نمیخوام فردا فاز بگیری بگی زوری بود.
بیقرار سر بلند کردم.
بچهاش مرا دیوانه کرده بود که میخواستم موافقت کنم.
-نه! نمیخوام... مگه اینکه همون زوری بخوای مجبورم کنی!
غرورم اجازه نمیداد بفهمد هنوز عزیز است و میخواهمش.
-که اینطور...
انگار از جلسهاش مستقیم به خانه و اتاقِ من آمده بود.
هنوز کت و شلوار به تن داشت و هنوز هم در این لباسها برایم زیادی جذاب بود.
-پس زنِ حاملهی من هنوزم خشن میپسنده.
بندِ دیگر هم از سرشانهام پایین کشید و با صدایی که یک پرده بمتر شده بود پچ زد:
-فردا وقتِ دکتر داری؟!
کلافه از دست دست کردنش سر تکان دادم.
-پس مجبوریم همین امروز به تجویزِ دکتر عمل کنیم.
گفتو...
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
اختلاف داشتیم وقتی فهمیدم حاملهام.
حتی اتاق خوابمون از هم جدا شده بود...
تا اینکه دکتر بهش گفت میلِ جنسیم به شدت بالا رفتهو نیازم به رابطه دو برابرِ قبل شده...💦❌ | 588 |
| 15 | _نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون
نجوای جدی ایلیا
روبه دخترک که میخواست صندلی را عقب بکشد
دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافتهی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ
حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش میدرخشید
دخترک ماتش برد
ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود
_ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج میره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد
ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت
_میز و جمع کن، اکرم
خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانهی دخترک هول لرزید
_نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن
دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود
حداقل اینجا
میان چشمان کل خدمتکارها
سرش شدید گیج میرفت
هم عرق کرده و هم سردش بود
لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته
که خان نبیند
دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود
شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود میشود، مانند زن قبلی خان
خان طلاقش میدهد و از دِه بیرونش میکند
مجبور میشود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند
جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت
ابرو گره زد
با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک
_نوبهی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه
برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بیجان گرفت
چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_یه چیزی.. میخواستم ازتون. معلم دِه.. گفته که میخوان موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟
دخترک پربغض گوشهی لباسش را در دست فشرد
_ بهخدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم..
تشر ایلیا. گرهی ابروهایش کور شد
صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم میآمد
_کار دارم، دخترجون
خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد
_به خـ..ـدا دیگه چیزی نمیخوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمیبینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم میکنه هم خودش با قیچـ..
مروارید خودش حرفش را ادامه نداد
به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند
با چشمان پُر
_بیچشم و رو نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بیبی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم
دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد
_دیدم دکمهی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید
گوشهی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ
خیره به دو دکمه
دو دکمهی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک
گونه های دخترک رنگ گرفته بود
دخترکِ شیرین!
اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد
سرد
_مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون
بیتوجه به پر شدن دوبارهی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد
چشمانش تیز شد. با تمسخر
آستینش را از دست دخترک بیرون کشید
_هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبهی بعد عذر و بهونهی محکمتری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک
منظورش برادر دخترک بود
برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود
هفتهی بعد
بیتوجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید
قدم هایش به سمت پله ها
_امشب پیش بیبی میخوابی. کار دارم
°°°
°°°
نیمه شب.. شاپور کلافه یقهی کت نمدیاش را بالا کشید
_آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمیدونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ.
غرشش. بیحوصله
_دهنتو ببند، شاپور
از دیشب.. نازدار موطلاییاش را ندیده بود
با آن گونه های همیشه سرخ
شاپور هیسی کشید
_با اینکه دل شاپور میپوسه اما روی جفت چشمام
همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگها
ابروهای ایلیا گره خورد
خیره به سگهایی که کنار در عمارت پنجه به برف میکشیدند
انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد
_ماشین و نگهدار
شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینهی پهنش گره خورد
با دیدن تن دخترکِ.. بیمویی که میان برف ها افتاده بود. بیجان
لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش
با دو کف پای خونیای و بریده بریده شده..
جای... چوب فلک بود..
ادامه⬇️
https://t.me/+-H1rAqTv_wlhNzFk
❌کپی سریعا پیگری میشه❌ | 129 |
| 16 | -دختره خونریزی داره ایزد
چه غلطی کردی؟
آفاق خانوم از دختری میگفت که امانتی خان بابا بود.
ایزد دست توی جیب هاش فرو برد و با خونسردی گفت:
-زنمه...ادم با زنش چکار میکنه؟
منم همونکار و کردم
آفاق خانوم جلوتر رفت و گفت:
-اون هنوز بچه ست نره غول
از پشت باهاش...
آفاق خانوم راست میگفت ،به دخترک تاخته بود.
از پشت و بدون آمادگی.
از درد به بالش چنگ زده بود اما صدایی از طفل معصوم بیرون نمیآمد.
همین مظلومیتش مرد رو عاصی کرده بود:
-پشت و جلو نداره مادر من
دختره زیادی نازنازیه
نمیتونه از پس یه سکس معمولی بربیاد
نگاه کلافه اش را به اطراف چرخاند تا دخترک را پیدا کند.
هنوز گریه های معصومانه ان شب دخترک زیر گوشش بود.
حتی گلایه هم نکرده و فقط با ان تیله های طوسی پر اب زل زده بود به مرد تا عذاب وجدان گلویش را ول نکند
بعد از ان شب دخترک را ندیده بود:
-کجاست ؟...بگو بیاد میخوام ببرمش
امشب مهمون دارم
بعدش باید به شوهرش برسه
از وقتی دخترک به زندگیش آمده بود غذا همیشه آماده و خانه تمیز بود.
بدون شکایت خانوم خانه بود اما مرد نامردش بی محلی میکرد.
آفاق خانوم با تاسف سری تکان داد:
-بسه ایزد
ول کن طفل معصوم و
خونریزی داره ...بچه نمیتونه حتی بشینه
دخترک از توی اتاق صدای مرد را میشنید که گفت :
-پس چرا طفل معصومت و انداختی تو دامن من؟
فکر کردی حوصله زر زر و بچه داری دارم؟
نفسی گرفت و گفت:
-بگو بیاد میخوام ببرمش
-دیگه نمیدم ببریش...
خیانت کردی تو امانت پسر
طلاقش و بده واسش خاستگاری پیدا کردم
میخوام شوهرش بدم
ایزد انگار دیوانه شده بود.
روی دخترکی که دوست نداشت غیرتی میشد
با چشمای به خون نشسته به طرف اتاق رفت:
-گه خورده ...میخواد شوهر کنه؟
یه شوهری امشب بهش نشون بدم...
آفاق دنبال مرد دویید اما در را قفل کرد و دخترک رو با همان طوسی های پر اب گوشه اتاق پیدا کرد:
-پس دلت شوهر میخواد...ها؟
با صدای فریادش شانه های ظریف دخترک پرید
-ب...بخدا...من نمیخوام...
من...من میترسم...جلو...نیا
از دیدن اشک های دخترک مرد به خودش لعنت فرستاد
همان اشک ها شده بود عذاب وجدان شب های بدون دخترک
-که دلت شوهر میخواد ...
من امشب یه شوهری به تو نشون بدم
دست هایش را زیر تن نحیف دخترک انداخت و به طرف تخت....
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 | 179 |
| 17 | .
- با شناسنامه زنت دوست دخترتو بردی هتل داداش؟
منصور با احتیاط آمد سمت در
در باز شده اتاق خواب مشترکمان را بست تا صدایش به بیرون درز پیدا نکند
خبر نداشت که من توی کمد منتظرش بودم
که غافلگیرش کنم
ولی حالا خودم غافلگیر میشدم
- هیییس... ببر صداتو مارال! الان طلا میشنوه
مارال هند جگرخوار برایم دل میسوزاند!
ببین چقدر بدبخت شده بودم
- دیگه شنیدن یا نشنیدنش مگه فرقی برای تو میکنه؟ تو که رفتی پی عیاشی
منصور یکی یکی کشوها را بیرون میریخت
باور نمیکردم که برای پیدا کردن شناسنامهام باشد
ولی با اعصاب خوردی گفت
- اه کجاست شناسنامه این گامبالو؟
خودم همینجا گذاشته بودمش
گذاشته بود ولی برداشته بودمش برای آزمایش
برای فهمیدن همان چاقی ای که او مسخره اش میکرد
- من از روز اول گفتم طلا رو نمیخام
رفتین برای من یه دختربچه دبیرستانی گرفتین که چی؟
خبر داشت همین دختربچه دبیرستانی داشت مادر میشد؟
خبر نداشت که آنطور بیرحم گفت
- من زن میخوام، نه بچه!
زنه کاربلد. یکی که عشق کنم باهاش بخوابم. نه اینکه بدتر رغبتم بپره!
کاش مارال از من دفاع نمیکرد
طاقت نداشتم بیشتر به بدنم پرت و پلا بگوید
- خب داداش طلا هم خوشگله. خوشگل نبود که شب زفافتون کارش به بیمارستان نمیکشید
- خوشگل بود ولی واسه یه شب
دختره مریضه مارال!
یه دختر مریض و مردنی رو برام گرفتین
تا منو میبینه هوق میزنه. اینم شد زن؟
دلیلش را فهمیده بودم. همین امروز
با آزمایش بتای مثبت
تقصیر من چه بود وقتی تخم دو زرده خودش به دیدن قیافه جذابش حساسیت نشان میداد؟
- یه تهران تو کف منن تا براشون دست تکون بدم. اراده کنم صدتا پلنگ تو تختم قطاره
کافیه اراده کنم مارال!
اونوقت این دختره بیریخت تا میام سمتش هوق میزنه
شیطونه میگه همچین بزنمش که...
پس منصورخان جهان پوری دروغ هم بلد بود!
جلوی خواهرش میگفت شیطان تا مرز گول زدن میبردش ولی در واقعیت میزد
خیلی بد هم میزد. دستشم که سنگین
اصلا جوری میزد که شیطان انگشت به دهان میماند
توی کمد نزدیک بود که پس بیفتم
دکتر گفته بود با این کوچولوهای حساس باید خیلی مراقب باشم
منصور بالاخره کارت ملی ام را پیدا کرد
همان کارش را راه می انداخت
برای اینکه یکی از آن پلنگ ها توی تخت رامش کنند، به هویت من نیاز داشت؟
اسمم روی تخت میرفت و خودم نه
- من این چیزا حالیم نیست منصور
میخوای آبروی حاج بابا رو ببری؟ دختره رو نمیخوای طلاق بده بره
- با سر افتاده تو تشت عسل مگه میره؟
نمیدونم تو این خونه چی میخوره هر روز چاق تر میشه
بذار حاج بابا ببینه عروس گدا گشنه شو!
بذار ببینه واسه تک پسر خاندانش چه تحفه نطنزی رو گرفته
- اینی که میگی مایه آبروعه. طلاق بده بره خدایی نکرده شکمش بالا بیاد!
از این پتیاره وارث دنیا نیاد بهتره
واسه خاندان ما افت داره
قهقهه های منصور جگرم را سوزاند
چطور دلش میامد؟
مگر من چه هیزم تری فروخته بودم؟
غیر از این بود که حاج بابای خودش مثل برده مرا خرید و عروس خاندانش کرد؟
- شکمش بالا بیاد؟ از کی؟ از هوا؟
مگه لنگاشو بده به هوا وگرنه من که جای دیگه خودمو سیر میکنم
از لای درز در کمد میدیدمش
داشت به خودش میرسید
دکمه سر آستین میبست، مو شانه میزد
- آدم مگه خره سینمای بیرون و ول کنه، بیاد توی تلویزیون سیا سفید فیلم ببینه؟
ای وای!
عطر!! میخواست عطر بزند!
الان بود که رسوا شوم. جلو جلو دماغم را کیپ گرفتم تا بوی عطر به مشامم نرسد
ولی بی وجدان میلیون میلیون خرج همین میکرد که عطرهایش هر آدمی را مست کند
حتی زن حامله ای که توی کمد قایم شده باشد و بخواهد که برود
برای همیشه...
نت های تلخ و تیز عطرش به دماغم رسید
دیگر دست خودم نبود. جوشش معده ام و این رحم وقت نشناس دست خودم نبود
- من دارم میرم. داف بلند کردم، طلاااا!
نه مثل این زن من که از طلا فقط اسمشو داره
فقط مارال این کروات منو ندیدی؟
خدا لعنتش کند.آمد سمت کمد
نمیدانستم دماغ و بهم خوردن معده ام را سفت بچسبم یا خودم را مخفی کنم لای کت و شلوارهایش
- این صدای چیه؟
بو... بویش... بوی عطر حال بهم زن چند میلیونی اش...
چند رگال را کنار زد و تا من را دید چشمانش باز ماند
- طلا؟ تو... توی کمد...
دیگر دست خودم نبود
کاغذ آزمایشگاه را توی سینه اش کوبیدم و دویدم سمت حمام اتاق
هوق زدم... همان کاری که او ازش متنفر بود
- طلا؟ این کاغذ چیه دادی دست من؟
آمد توی چهارچوب حمام... هم حالش بهم میخورد هم لذت میبرد از حال بدم
با نیشخند گفت
بالاخره فهمیدن چه مرگته؟
فقط سر تکان دادم و دوباره زرداب بالا آوردم
با لذت به کاغذ نگاه کرد
بذار ببینم خداروشکر مُردنی هستی یا هنوز باید تحملت کنم؟
اخم هایش رفته رفته غلیظتر میشد
اینجا نوشته که... که... تو دوقلو حاملهای طلا؟
https://t.me/+RKnFre02Tok2MWU0
https://t.me/+RKnFre02Tok2MWU0 | 532 |
| 18 | پارت امروز همینالان آپ شد❤️☁️
❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️ | 91 |
| 19 | پارت امروز همینالان آپ شد❤️☁️
❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️ | 181 |
| 20 | پارت امروز همینالان آپ شد❤️☁️
❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️ | 230 |
