ch
Feedback
⋆ لـالـایـی‌ِآبـی࣪𓏲ּ

⋆ لـالـایـی‌ِآبـی࣪𓏲ּ

前往频道在 Telegram

«آرام‌سایشگاهی برای لالاییِ غم‌هایمان؛ باشد که دیوارهای آبی‌رنگش تسکین‌دهنده‌ی دردهایمان شود.» http://t.me/HidenChat_Bot?start=244288289

显示更多
392
订阅者
+124 小时
+217
+1730
帖子存档
Repost from N/a
https://t.me/Lullaby_Bluesea
رز آبی | آرامش‌بخش

«می‌دانی، از تو رنج‌های بسیاری به من رسیده که اگر چند زندگی‌ هم به من بدهی، باز هم جبران نمی‌شود.»
«می‌دانی، از تو رنج‌های بسیاری به من رسیده که اگر چند زندگی‌ هم به من بدهی، باز هم جبران نمی‌شود.»

Repost from N/a
فورواردکنید؛ طبق وایبی که می‌گیرم رایحه‌چنلتون تو دنیای امگاورس رو حدس بزنم.
برای چالش جوین نشید.

Repost from N/a
یه وقتایی به خودم میام و میبینم چقدر بی‌صدا تغییر کردم. همون آدمم ولی دیگه با همون چیزا خوشحال نمیشم، با همون حرفا ناراحت نمیشم و مثل قبل برای همه چیز انرژی ندارم. نمیدونم این اسمش بزرگ شدنه یا فقط خسته شدنه... @SoulTanasokh

باعث خوش‌حالیه؛ ممنون~

Repost from N/a
ଓ 🪽 ˙ ∘ 𓏲 张新成 ~ 丁舟杰 ɞ 🃏 દᵕ̈૩ " ᴰᶦⁿᵍ ʸᵘˣᶦ~ˢᵗᵉᵛᵉⁿ ᶻʰᵃⁿᵍ "
+1
ଓ 🪽  ˙  ∘  𓏲  张新成 ~ 丁舟杰   ɞ  🃏  દᵕ̈૩     " ᴰᶦⁿᵍ ʸᵘˣᶦ~ˢᵗᵉᵛᵉⁿ ᶻʰᵃⁿᵍ "   

Repost from N/a
𝑭𝒐𝒓 𝒀𝒐𝒖 "❣"
𝑭𝒐𝒓 𝒀𝒐𝒖 ""

واقعیت تلخی و شیرینی خورد تو صورتم...

Repost from a
اگر یک روزی کسی عاشق شما شد و بهتون چشم‌هایش رو هدیه داد ترکش نکنید. چشم های شما اونقدری تو ذهن اون شخص حک شده که اون کتاب رو به شما داده

Repost from N/a
این پیام+یکی از پست های مورد علاقه تون رو فور کنید و دوتا پست مشخص کنید تا ازتون فور کنم *با یه جمله که حس میکنم وایب شما و چنل تون رو میرسونه توصیف تون میکنم🍓
_تا وقتی خط بخوره
اگه چنل تون پرایوته لینکش رو بزارید داخل بات

Repost from N/a
𝖨 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗒𝗈𝗎? 𝖨 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝗒𝗈𝗎;)
#ArchivesTheNanyangMystery

Repost from N/a
𝘋𝘪𝘥𝘯'𝘵 𝘸𝘢𝘯𝘵 𝘺𝘰𝘶 𝘵𝘰 𝘮𝘰𝘷𝘦 𝘺𝘰𝘶𝘳 𝘏𝘦𝘢𝘥... ;)
#ArchivesTheNanyangMystery

این پیام+یک پست از اینجا رو فوروارد کنید و اخرین پستی که گذاشتید رو مشخص کنید تا فوروارد کنم اینجا و نظرمو درموردش بگم💘
تا شب میمونه توی چنل

بهاری‌ که گذشت.
+1
بهاری‌ که گذشت.

دلم می‌خواست دریا و موج‌هایش را تا کنم و زیر سرم بگذارم؛ بد نمی‌شد اگر تاریکی آسمان همراه با ستاره‌هایش را هم روی خودم می‌انداختم و بعد آرام می‌خوابیدم. اما چیزی در وجودم سنگینی می‌کرد و من در پی فهمیدنش بودم. دلم می‌خواست گوشه‌ای از دریا بنشینم و سکوت را به آغوش بکشم... به آسمان نگاهی کردم؛ اگر راست باشد، آنجا هم گورستان است! ناگهان چشم‌هایم سوختند و شانه‌هایم سنگین‌تر شدند. به ستاره‌های مرده فکر کردم و دلم فریادهای بی‌پایان را طلب می‌کرد؛ اما می‌ترسیدم لب‌هایم از هم باز شوند و ماهی‌ها را از خواب بیدار کنم. و یادم آمد! من غمگین بودم... دلم می‌خواست کودکانه از دریا بپرسم «غم‌های ما تمامی ندارد؟» اما می‌ترسیدم دریا جوابی بدهد که شانه‌هایم بیشتر احساس سنگینی کنند و چشم‌هایم در آتش اشک‌ها بسوزند. تسلیم شدم و روی شن‌های ساحل دراز کشیدم. با دو دستم دریا را تا کردم و زیر سرم گذاشتم، تاریکی آسمان را روی خودم انداختم و چشم‌هایم را بستم. دیدم که غم هم کنارم دراز کشید و آرام گرفت. غمِ من، بیشتر از من خسته‌ بود. در آن‌لحظه هردویمان با فکر به ستاره‌ها به خواب رفتیم...
نـیـد

و یادم آمد! من غمگین بودم... او مرا غمگین و خسته کرده بود.