⋆ لـالـایـیِآبـی࣪𓏲ּ
Открыть в Telegram
«آرامسایشگاهی برای لالاییِ غمهایمان؛ باشد که دیوارهای آبیرنگش تسکیندهندهی دردهایمان شود.» http://t.me/HidenChat_Bot?start=244288289
Больше392
Подписчики
+124 часа
+217 дней
+1730 день
Архив постов
«میدانی، از تو رنجهای بسیاری به من رسیده که اگر چند زندگی هم به من بدهی، باز هم جبران نمیشود.»
Repost from N/a
فورواردکنید؛ طبق وایبی که میگیرم رایحهچنلتون تو دنیای امگاورس رو حدس بزنم.
برای چالش جوین نشید.
Repost from N/a
یه وقتایی به خودم میام و میبینم چقدر بیصدا تغییر کردم. همون آدمم ولی دیگه با همون چیزا خوشحال نمیشم، با همون حرفا ناراحت نمیشم و مثل قبل برای همه چیز انرژی ندارم. نمیدونم این اسمش بزرگ شدنه یا فقط خسته شدنه...
@SoulTanasokh
Repost from a
اگر یک روزی کسی عاشق شما شد و بهتون چشمهایش رو هدیه داد ترکش نکنید.
چشم های شما اونقدری تو ذهن اون شخص حک شده که اون کتاب رو به شما داده
Repost from N/a
این پیام+یکی از پست های مورد علاقه تون رو فور کنید و دوتا پست مشخص کنید تا ازتون فور کنم
*با یه جمله که حس میکنم وایب شما و چنل تون رو میرسونه توصیف تون میکنم🍓
_تا وقتی خط بخورهاگه چنل تون پرایوته لینکش رو بزارید داخل بات
Repost from N/a
𝘋𝘪𝘥𝘯'𝘵 𝘸𝘢𝘯𝘵 𝘺𝘰𝘶 𝘵𝘰 𝘮𝘰𝘷𝘦 𝘺𝘰𝘶𝘳 𝘏𝘦𝘢𝘥... ;)
#ArchivesTheNanyangMystery
Repost from ࢪوزنـامـہشـࢪقـݷ
این پیام+یک پست از اینجا رو فوروارد کنید و اخرین پستی که گذاشتید رو مشخص کنید تا فوروارد کنم اینجا و نظرمو درموردش بگم💘
تا شب میمونه توی چنل
دلم میخواست دریا و موجهایش را تا کنم و زیر سرم بگذارم؛ بد نمیشد اگر تاریکی آسمان همراه با ستارههایش را هم روی خودم میانداختم و بعد آرام میخوابیدم.
اما چیزی در وجودم سنگینی میکرد و من در پی فهمیدنش بودم.
دلم میخواست گوشهای از دریا بنشینم و سکوت را به آغوش بکشم...
به آسمان نگاهی کردم؛ اگر راست باشد، آنجا هم گورستان است! ناگهان چشمهایم سوختند و شانههایم سنگینتر شدند.
به ستارههای مرده فکر کردم و دلم فریادهای بیپایان را طلب میکرد؛ اما میترسیدم لبهایم از هم باز شوند و ماهیها را از خواب بیدار کنم.
و یادم آمد! من غمگین بودم...
دلم میخواست کودکانه از دریا بپرسم «غمهای ما تمامی ندارد؟»
اما میترسیدم دریا جوابی بدهد که شانههایم بیشتر احساس سنگینی کنند و چشمهایم در آتش اشکها بسوزند.
تسلیم شدم و روی شنهای ساحل دراز کشیدم. با دو دستم دریا را تا کردم و زیر سرم گذاشتم، تاریکی آسمان را روی خودم انداختم و چشمهایم را بستم.
دیدم که غم هم کنارم دراز کشید و آرام گرفت. غمِ من، بیشتر از من خسته بود. در آنلحظه هردویمان با فکر به ستارهها به خواب رفتیم...
نـیـد
