Saved Messages
前往频道在 Telegram
2 455
订阅者
+124 小时
-57 天
+48730 天
帖子存档
2 454
Repost from محمّدِامین
اینکه روند زندگی، تو را عزیز دل من قرار داد و نور حضورت را در اعماق ظلمات زندگیام کاشت؛ الحق که بُرد من است. حالا میتوانم ظفرمندانه سرم را بالا بگیرم و سینهام را پر غرور، جلو بدهم و از داشتنت به خود ببالم و خدا را شاکر باشم.
2 454
زمانی که انسان نتواند احساس عمیقی از معنا را در جهان خود پیدا کند، حواسش را با لذتها پرت میکند.
2 454
و ما میدانیم دلت میگیرد، از آن چه که میگویند. پس به آغوش ما پناهندهشو.
سوره حجر آیه ۹۷
2 454
Repost from لاطائلات
نوشتن، وقتی چیزی برای گفتن نداری،
مثل نقاشی کشیدن روی بومِ سفید و خالیست. واژهها نمیآیند، فکرها سکوت میکنند، اما انگشتان، بیآنکه بدانی چرا، میرقصند روی صفحه. مینویسی؛ نه برای دیگران، نه برای خودت، برای خلوتی که درونت به انتظار نشسته است؛ برای آن لحظهای که شاید حرفها بیایند، یا شاید نیایند.
2 454
Repost from لاطائلات
نوشتن، وقتی چیزی برای گفتن نداری،
مثل نقاشی کشیدن روی بومِ سفید و خالیست. واژهها نمیآیند، فکرها سکوت میکنند، اما انگشتان، بیآنکه بدانی چرا، میرقصند روی صفحه. مینویسی؛ نه برای دیگران، نه برای خودت، برای خلوتی که درونت به انتظار نشسته است؛ برای آن لحظهای که شاید حرفها بیایند، یا شاید نیایند.
2 454
آدمها انگار استاد گند زدن به هر آن چیزیاند که نیاز به فهم دارد. هرکه که صدای خودش را ضبط میکند، یکهو "خواننده" میشود. هرکه که یک دوربین دستاش بگیرد و چند تا عکس -آن هم کج و کوله- از غروب بگیرد، خودش را "عکاس" مینامد. دیگری دو آجر را تلنبار میکند روی هم، بعد فاز معمار بودن میگیرد. بیهیچ دردی، بیهیچ فهمی، بیهیچ خاکخوردنی.
مشکل فقط این نیست که چیزی نمیدانند، مشکل آن است که فکر میکنند میدانند! بدتر از جهل، توهم داناییست.
آدمهایی هستند که هنر را مانند نیمکتهای چوبی پارک، اشغال میکنند. مینشینند، هیچکاری هم نمیکنند و تنها جا میگیرند. آنقدر میمانند که هر رهگذری فکر کند این نیمکت خریداری شده! و اینگونه هنر تبدیل میشود به زبالهدان ادعا. به جایگاهی برای خودنماییهای توو خالی. به چیزی که از بیرون گاهی شکل هنر دارد و گاهی نه، اما از درون پوسیدهست.
بعضیها باید فقط یک تخصص داشته باشند و آن، "گند نزدن به چیزهاییست که نمیفهمند" همین یک تخصص اگر جدی گرفته شود، دنیا نجات پیدا میکند.
نه، تلاش حتی از نوع مذبوحانه هم بلامانع است، حتی شکست. اما در تنهاییهای خودت. در سکوتی که بتوانی در آن چیزی یاد گیری، نه میان هیاهوهای شبکههای اجتماعی، در به در به دنبال بازدید بیشتر.
هر زبالهای هنر نیست. همه متخصص نیستند. بعضی چیزها حرمت دارند. و هر آدم از خانه فرار کردهای نمیتواند هنرمند باشد.
2 454
میخواهم طوری زندگی کنم که از زندگیام "لذت" ببرم. اگر در کنارش موفقیتی هم حاصل شد، چه بهتر. ولی اگر هم نشد لااقل خوب زندگی کردهام و همین کافی است. من موفقیت را به خودی خود هدف نمیدانم و خیلی از مردم، این را نمیفهند.
2 454
فهمیدم فقط نگاه است که مقدس است. قدمی از آن پیشتر همه چیز فرو میریزد. تماشا؛ و سپس یادآوریاش. و باز به یاد آوردن یادآوریاش. تا ابد. بیوقفه.
2 454
Repost from محمّدِامین
هیچوقت از مشکلاتش نمیگفت. اگر غمی داشت پناه میبرد به شعر، شجریان، چای و سیگار.
2 454
جایی دورتر از خودم ایستادهام به تماشای کسی که جای من زندگی میکند. چه بیرحمانه تنهاست و چه به ناچار قوی!
2 454
نمیدانی آدمی خودش را وسط دوستان و اطرافیان و رفقا و اهلبیتاش غریب حس کند، تنها ببیند، چقدر وحشت میکند.
2 454
مهدیس میگفت خانوادهی ما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند، گاهی بلند بلند بخندند. برادرم نگران سختی کار پدرم است، اما حتی یک بار هم نشده خواستههایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرد، اما حتی یک بار هم نشده با من در مورد خوشبختیام صحبت کند و بپرسد چه چیزی تو را خوشحال می کند؟!
من با فکر رنج های مادرم از خواب بیدار میشوم، اما حتی یک بار نشده که دستش را بگیرم و با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به یکدیگر آرامش بدهم.
ما از نسل آدمهای بلاتکلیف هستیم.
از یک طرف، در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ میشود، از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لالمانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی و فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگیمان بگوییم. تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم. یکدیگر را دوست میداریم اما آنقدر شهامت نداریم دوست داشتنمان را ابراز کنیم.
ما آدمهای بیچارهای هستیم!
آنقدر دربیان احساساتمان درماندهایم که صبر میکنیم تا فقط زمانی که عزیزی را از دست دادیم، برایش شعر بگوییم.
اما از یک جا به بعد، باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد. از یک جا به بعد باید پدر به پسرش بگوید چقدر دوستش دارد. از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و با هم قدم بزنند. از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند. این جهان چنان ناامن و ناپایدار است که ممکن است همین لحظه برای هر چیزی دیر باشد.
